تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱۶ - هرگه به یادش از جگر افغان برآورم
هرگه به یادش از جگر افغان برآورم
آتش ز جان گبر و مسلمان برآورم
چون سر کنم فسانهٔ شب های هجر را
آه از نهاد مرغ سحرخوان برآورم
از آستین برآرم اگر شمع داغ را
صد محشر، از مزار شهیدان برآورم
گویم اگر زکعبه ی کوی اش حکایتی
از سومنات، پیر صنم خوان برآورم
خورشید را اگر نکند دیده خیرگی
داغ تو را ز پردهٔ پنهان بر آورم
آگه نه ای اگر تو ز حال درون من
دل را بگو، ز چاک گریبان برآورم
ساقی به همّت کف دریا نوال تو
از موج خیز هر مژه طوفان برآورم
از خامشی، گشوده نشد قفل دل مرا
شد وقت آنکه از جگر افغان بر آورم
چون سر کنم حدیث لب لعل یار را
گرد از نهاد چشمهٔ حیوان بر آورم
سر کن حزین ترانه، که صد عندلیب را
از تنگنای بیضه غزل خوان برآورم
آتش ز جان گبر و مسلمان برآورم
چون سر کنم فسانهٔ شب های هجر را
آه از نهاد مرغ سحرخوان برآورم
از آستین برآرم اگر شمع داغ را
صد محشر، از مزار شهیدان برآورم
گویم اگر زکعبه ی کوی اش حکایتی
از سومنات، پیر صنم خوان برآورم
خورشید را اگر نکند دیده خیرگی
داغ تو را ز پردهٔ پنهان بر آورم
آگه نه ای اگر تو ز حال درون من
دل را بگو، ز چاک گریبان برآورم
ساقی به همّت کف دریا نوال تو
از موج خیز هر مژه طوفان برآورم
از خامشی، گشوده نشد قفل دل مرا
شد وقت آنکه از جگر افغان بر آورم
چون سر کنم حدیث لب لعل یار را
گرد از نهاد چشمهٔ حیوان بر آورم
سر کن حزین ترانه، که صد عندلیب را
از تنگنای بیضه غزل خوان برآورم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱۸ - با یاد نرگست، چو می ناب می زدم
با یاد نرگست، چو می ناب می زدم
پیمانه را به گوشهٔ محراب می زدم
آن کبک مستم از می مشرب که عمرها
در چنگل عقاب، شکر خواب می زدم
آن بلبلم که از اثر رنگ و بوی عشق
در خشک سال، نغمهٔ شاداب می زدم
بر سر چو شمع، در غم آن حسن دلفروز
از داغ آتشین، گل سیراب می زدم
بی مایه طاقتم، سرِ دیدارِ یار داشت
دام کتان، کمینگه مهتاب می زدم
کو ذوق گریه ای؟ که ز هر تار موی خویش
طوفان دشنه در دل سیلاب می زدم
شبها خیال روی تو چون بردیم زهوش
از های های گریه، به رخ آب می زدم
نازم فسون عشق که از دفتر فراق
فال وصال با دل بی تاب می زدم
آن خوش ترنّمم که ز لخت جگر حزین
بر تار ناله، ناخن مضراب می زدم
پیمانه را به گوشهٔ محراب می زدم
آن کبک مستم از می مشرب که عمرها
در چنگل عقاب، شکر خواب می زدم
آن بلبلم که از اثر رنگ و بوی عشق
در خشک سال، نغمهٔ شاداب می زدم
بر سر چو شمع، در غم آن حسن دلفروز
از داغ آتشین، گل سیراب می زدم
بی مایه طاقتم، سرِ دیدارِ یار داشت
دام کتان، کمینگه مهتاب می زدم
کو ذوق گریه ای؟ که ز هر تار موی خویش
طوفان دشنه در دل سیلاب می زدم
شبها خیال روی تو چون بردیم زهوش
از های های گریه، به رخ آب می زدم
نازم فسون عشق که از دفتر فراق
فال وصال با دل بی تاب می زدم
آن خوش ترنّمم که ز لخت جگر حزین
بر تار ناله، ناخن مضراب می زدم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۷ - برخیز سوی عالم بالا برون رویم
برخیز سوی عالم بالا برون رویم
از خود به یاد آن قد رعنا برون رویم
مطرب رهی بسنج که از جا برون رویم
تا دست دل گرفته ز دنیا برون روبم
این خاکمال، قطرهٔ ما را سزا نبود
ما را که گفته بود ز دریا برون رویم؟
شهری تمام طالب سودای یوسفند
ما هم بیا به عزم تماشا برون رویم
در پرده بیش ازاین نتوان جام می زدن
ساغر زنان ز میکده، رسوا برون رویم
یوسف به وصل زال جهان تن نمی دهد
دامن کشان ز چنگ زلیخا برون رویم
در رقص شوق، خردهٔ جان از پی نثار
بر کف نهیم و چون شرر از جا برون رویم
عاشق به شهر بند خرد چون بود؟ بیا
دیوانه وار روی به صحرا برون رویم
اوراق رنگ و بوی به باد فنا دهیم
از زیر منّت چمن آرا برون رویم
مستانه جلوه های جنون راه می زند
از قید عقل ، سرخوش و شیدا برون رویم
شبنم صفت به ذیل وفایی زنیم چنگ
زمبن خاکدان به همّت والا برون رویم
ما را به رنگ غنچه دل از گلستان گرفت
چون لاله سینه چاک به صحرا برون رویم
این می حزین ، افاضهٔ مینای جامی است
بر کف گرفته جام مصفّا برون رویم
از خود به یاد آن قد رعنا برون رویم
مطرب رهی بسنج که از جا برون رویم
تا دست دل گرفته ز دنیا برون روبم
این خاکمال، قطرهٔ ما را سزا نبود
ما را که گفته بود ز دریا برون رویم؟
شهری تمام طالب سودای یوسفند
ما هم بیا به عزم تماشا برون رویم
در پرده بیش ازاین نتوان جام می زدن
ساغر زنان ز میکده، رسوا برون رویم
یوسف به وصل زال جهان تن نمی دهد
دامن کشان ز چنگ زلیخا برون رویم
در رقص شوق، خردهٔ جان از پی نثار
بر کف نهیم و چون شرر از جا برون رویم
عاشق به شهر بند خرد چون بود؟ بیا
دیوانه وار روی به صحرا برون رویم
اوراق رنگ و بوی به باد فنا دهیم
از زیر منّت چمن آرا برون رویم
مستانه جلوه های جنون راه می زند
از قید عقل ، سرخوش و شیدا برون رویم
شبنم صفت به ذیل وفایی زنیم چنگ
زمبن خاکدان به همّت والا برون رویم
ما را به رنگ غنچه دل از گلستان گرفت
چون لاله سینه چاک به صحرا برون رویم
این می حزین ، افاضهٔ مینای جامی است
بر کف گرفته جام مصفّا برون رویم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۳۵ - موسی صفت به داغ ظهور تو سوختیم
موسی صفت به داغ ظهور تو سوختیم
نزدیکی و ز آتش دور تو سوختیم
برخاست از میان تو و من حجاب تن
این خرقه را به نذر حضور تو سوختیم
وقت است اگر به جلوه شبم را سحر کنی
عمری، چراغ دیده، به طور تو سوختیم
ای روزگار، عیش و غمت را اثر یکیست
چون شمع، تن به ماتم و سور تو سوختیم
آبی بر آتش دل سوزان نمی زنی
ای ساقی بلا، ز غرور تو سوختیم
با خاکسار خود همه نازی و سرکشی
ای شعله خو، ز طبع غیور تو سوختیم
از من بگو به آن صنم سرگران حزین
خورشید من، ز آتش دور تو سوختیم
نزدیکی و ز آتش دور تو سوختیم
برخاست از میان تو و من حجاب تن
این خرقه را به نذر حضور تو سوختیم
وقت است اگر به جلوه شبم را سحر کنی
عمری، چراغ دیده، به طور تو سوختیم
ای روزگار، عیش و غمت را اثر یکیست
چون شمع، تن به ماتم و سور تو سوختیم
آبی بر آتش دل سوزان نمی زنی
ای ساقی بلا، ز غرور تو سوختیم
با خاکسار خود همه نازی و سرکشی
ای شعله خو، ز طبع غیور تو سوختیم
از من بگو به آن صنم سرگران حزین
خورشید من، ز آتش دور تو سوختیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۳۶ - پیش از ظهور جلوهٔ جانانه سوختیم
پیش از ظهور جلوهٔ جانانه سوختیم
آتش به سنگ بود که ما خانه سوختیم
لب ناچشیده از نفس آتشین خویش
چون داغ لاله، باده به پیمانه سوختیم
دل بوده است محفل شمع طراز ما
خود را عبث به کعبه وبتخانه سوختیم
یک شعله برق خرمن دلها بود ولی
ما گرمتر ز سوزش پروانه سوختیم
خوابم حزین ز مصرع وحدت به دیده سوخت
ما خود نفس ز گفتن افسانه سوختیم
آتش به سنگ بود که ما خانه سوختیم
لب ناچشیده از نفس آتشین خویش
چون داغ لاله، باده به پیمانه سوختیم
دل بوده است محفل شمع طراز ما
خود را عبث به کعبه وبتخانه سوختیم
یک شعله برق خرمن دلها بود ولی
ما گرمتر ز سوزش پروانه سوختیم
خوابم حزین ز مصرع وحدت به دیده سوخت
ما خود نفس ز گفتن افسانه سوختیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۳۷ - شیر و شکر ز تلخی ایّام می کشم
شیر و شکر ز تلخی ایّام می کشم
از زهر چشم، روغن بادام می کشم
در بزم عیش دور به ما دیر می رسد
یکسال در میانه چو گل جام می کشم
در موج خیز عشق گران است لنگرم
باری که بر دل است به آرام می کشم
از طایر مراد کنارم نشد تهی
تا در غبار خاطر خود دام می کشم
ساقی، کجاست بادهٔ آتش مزاج تو؟
صد رنگ خواری از خرد خام می کشم
در چشم روزنم نخلیده ست پرتوی
منّت ز بخت تیره سرانجام می کشم
در عاشقی ندیده بهارم خزان، حزین
ساغر به یاد آن رخ گل فام می کشم
از زهر چشم، روغن بادام می کشم
در بزم عیش دور به ما دیر می رسد
یکسال در میانه چو گل جام می کشم
در موج خیز عشق گران است لنگرم
باری که بر دل است به آرام می کشم
از طایر مراد کنارم نشد تهی
تا در غبار خاطر خود دام می کشم
ساقی، کجاست بادهٔ آتش مزاج تو؟
صد رنگ خواری از خرد خام می کشم
در چشم روزنم نخلیده ست پرتوی
منّت ز بخت تیره سرانجام می کشم
در عاشقی ندیده بهارم خزان، حزین
ساغر به یاد آن رخ گل فام می کشم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۱ - معنی کناره گیرد اگر از میان روم
معنی کناره گیرد اگر از میان روم
خالی شود جهان چو برون از جهان روم
درکاروان شوق کسی بی دلیل نیست
دنبال بوی گل سحر از گلستان روم
پیش ره مرا نتواندکسی گرفت
خون دلم که از مژه ی خون فشان روم
بسیار دیده گردش ایام، نخل ما
همراه گل نیامده ام تا خزان روم
مردم ز هجر و دولت وصل تو رو نداد
هستم ز بخت پیر و به حسرت جوان روم
از یاد غیر، آتش غیرت به ما زدی
قربان شیوه های تو نامهربان روم
آمد شد بهار بسی دیدهام حزین
من برگ گل نیم که به باد خزان روم
خالی شود جهان چو برون از جهان روم
درکاروان شوق کسی بی دلیل نیست
دنبال بوی گل سحر از گلستان روم
پیش ره مرا نتواندکسی گرفت
خون دلم که از مژه ی خون فشان روم
بسیار دیده گردش ایام، نخل ما
همراه گل نیامده ام تا خزان روم
مردم ز هجر و دولت وصل تو رو نداد
هستم ز بخت پیر و به حسرت جوان روم
از یاد غیر، آتش غیرت به ما زدی
قربان شیوه های تو نامهربان روم
آمد شد بهار بسی دیدهام حزین
من برگ گل نیم که به باد خزان روم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۸ - برخیز راه میکده ی عشق سرکنیم
برخیز راه میکده ی عشق سرکنیم
سجّادهٔ ورع، به می ناب تر کنیم
آن سرو سرفراز کجا جلوه می کند؟
تا شکوه ای ز کوتهی بال و پر کنیم
خونابه از تحمّل ما می خورد فلک
زهر زمانه را به مدارا شکر کنیم
چون حلقه، چند در پس در میتوان نشست؟
درهای بسته باز، به آه سحر کنیم
از حد گذشت سختی ایّام و جور یار
آتش شویم و در دل خاری اثر کنیم
از دل غبار توبه، به افیون نمی رود
دلق ورع مگر به شط باده تر کنیم
دریا اگر چه هست در آغوش ما حزین
لب تر ز جوی خویش، چو آب گهر کنیم
سجّادهٔ ورع، به می ناب تر کنیم
آن سرو سرفراز کجا جلوه می کند؟
تا شکوه ای ز کوتهی بال و پر کنیم
خونابه از تحمّل ما می خورد فلک
زهر زمانه را به مدارا شکر کنیم
چون حلقه، چند در پس در میتوان نشست؟
درهای بسته باز، به آه سحر کنیم
از حد گذشت سختی ایّام و جور یار
آتش شویم و در دل خاری اثر کنیم
از دل غبار توبه، به افیون نمی رود
دلق ورع مگر به شط باده تر کنیم
دریا اگر چه هست در آغوش ما حزین
لب تر ز جوی خویش، چو آب گهر کنیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۲ - طرفی که من ز پهلوی دلدار بسته ام
طرفی که من ز پهلوی دلدار بسته ام
خونابه خورده ام، لب اظهار بسته ام
از بس مرا به مشرب پروانه الفت است
آتش به جای لاله به دستار بسته ام
شاید شبی شمیم گلی ره غلط کند
چشم طمع به رخنهٔ دیوار بسته ام
بی ناله از دلم نفسی سر نمی زند
پیوند درد، با دل افگار بسته ام
خود را به رایگان، همه جا عرضه می کنم
بر خویش راه گرمی بازار بسته ام
آن یار دلنواز در آغوش خاطر است
راه نظر به دیدهٔ بیدار بسته ام
بی می، لبم به خنده چو گل وا نمی شود
عقد طرب به ساغر سرشار بسته ام
شاید ز کفر عقدهٔ دل وا شود حزین
از دست سبحه داده و زنّار بسته ام
خونابه خورده ام، لب اظهار بسته ام
از بس مرا به مشرب پروانه الفت است
آتش به جای لاله به دستار بسته ام
شاید شبی شمیم گلی ره غلط کند
چشم طمع به رخنهٔ دیوار بسته ام
بی ناله از دلم نفسی سر نمی زند
پیوند درد، با دل افگار بسته ام
خود را به رایگان، همه جا عرضه می کنم
بر خویش راه گرمی بازار بسته ام
آن یار دلنواز در آغوش خاطر است
راه نظر به دیدهٔ بیدار بسته ام
بی می، لبم به خنده چو گل وا نمی شود
عقد طرب به ساغر سرشار بسته ام
شاید ز کفر عقدهٔ دل وا شود حزین
از دست سبحه داده و زنّار بسته ام
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۸۲ - از بس غبار حسرت دیدار داشتم
از بس غبار حسرت دیدار داشتم
چشمی به رنگ رخنهٔ دیوار داشتم
آتش زدند مغبچگانش به میکده
یک خرقه وار، رشتهٔ زنّار داشتم
شاید غرور سبحه ام از دل برون رود
ساغر به دست، بر سر بازار داشتم
از حیرت جمال تو ای برق خانه سوز
آیینه وار، پشت به دیوار داشتم
هرگز برون ز چاه نمی آمدم حزین
گر من خبر ز ناز خریدار داشتم
چشمی به رنگ رخنهٔ دیوار داشتم
آتش زدند مغبچگانش به میکده
یک خرقه وار، رشتهٔ زنّار داشتم
شاید غرور سبحه ام از دل برون رود
ساغر به دست، بر سر بازار داشتم
از حیرت جمال تو ای برق خانه سوز
آیینه وار، پشت به دیوار داشتم
هرگز برون ز چاه نمی آمدم حزین
گر من خبر ز ناز خریدار داشتم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۹۶ - اشک کبابم، از دل سوزان فروچکم
اشک کبابم، از دل سوزان فروچکم
خون دلم، ز دیدهٔ گریان فروچکم
تا گوهرم طراز کلاه و کمر شود
از ابر تیغ بر سر میدان فروچکم
آن اشک حسرتم که ز صبرم گذشته کار
از دل برآیم و به گریبان فروچکم
سیر نزولیم، به هوس می زند صلا
از ابر دل به دامن مژگان فروچکم
نتوان گذاشت تشنه لبان را در انتظار
از بحر خیزم و به بیابان فروچکم
رنگین کرشمه ام ز نگاه ستمگران
مرهم بهای زخم شهیدان فروچکم
تا آبیاری گل و ریحان کنم حزین
چون نغمهٔ تر، از لب مرغان فروچکم
خون دلم، ز دیدهٔ گریان فروچکم
تا گوهرم طراز کلاه و کمر شود
از ابر تیغ بر سر میدان فروچکم
آن اشک حسرتم که ز صبرم گذشته کار
از دل برآیم و به گریبان فروچکم
سیر نزولیم، به هوس می زند صلا
از ابر دل به دامن مژگان فروچکم
نتوان گذاشت تشنه لبان را در انتظار
از بحر خیزم و به بیابان فروچکم
رنگین کرشمه ام ز نگاه ستمگران
مرهم بهای زخم شهیدان فروچکم
تا آبیاری گل و ریحان کنم حزین
چون نغمهٔ تر، از لب مرغان فروچکم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۰۲ - چشم خودم چو اشک ز مژگان فروچکم
چشم خودم چو اشک ز مژگان فروچکم
خون خودم ز خنجر عریان فروچکم
آن اخگر گداخته ام کز شکوه دل
خارا به هم فشارم و آسان فروچکم
آن رشح رحمتم که ز فیض عمیم خویش
آیم برون ز چاه و به زندان فروچکم
آن سوز دیده ام که به جلباب پیرهن
از مصر رخت بسته به کنعان فروچکم
افتاده پنبه از سر مینای مستیم
باید به جام باده گساران فروچکم
دارد به خون من طمعی خاک تیره دل
از جویبار تیغ درخشان ، فروچکم
گر قطره ام به کام جگر تشنگان حزین
امّا به مایه داری طوفان فروچکم
خون خودم ز خنجر عریان فروچکم
آن اخگر گداخته ام کز شکوه دل
خارا به هم فشارم و آسان فروچکم
آن رشح رحمتم که ز فیض عمیم خویش
آیم برون ز چاه و به زندان فروچکم
آن سوز دیده ام که به جلباب پیرهن
از مصر رخت بسته به کنعان فروچکم
افتاده پنبه از سر مینای مستیم
باید به جام باده گساران فروچکم
دارد به خون من طمعی خاک تیره دل
از جویبار تیغ درخشان ، فروچکم
گر قطره ام به کام جگر تشنگان حزین
امّا به مایه داری طوفان فروچکم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۰۴ - چشم تو را ز جور، پشیمان نیافتم
چشم تو را ز جور، پشیمان نیافتم
این کافر فرنگ مسلمان نیافتم
با آنکه خون هر دو جهان را به خاک ریخت
تیغ کرشمهٔ تو پشیمان نیافتم
از هر طرف که دیده گشودم گشاده بود
جایی به فیض کلبهٔ ویران نیافتم
رفتم که از شکنجه گردون برون روم
راهی بغیر چاک گریبان نیافتم
مورم سری به غمکدهٔ خاک می کشد
آسایشی به ملک سلیمان نیافتم
چون لاله غیر داغ مرا درکنار نیست
هرگز گل امید به دامان نیافتم
شاید دری ز غیب گشاید جنون عشق
فیضی ز فضل حکمت یونان نیافتم
نبود عجب اگر نفکندم به راه تو
این سر سزای آن خم چوگان نیافتم
امشب که تیر آه حزین در جگر شکست
ناقوس دیر و بتکده نالان نیافتم
این کافر فرنگ مسلمان نیافتم
با آنکه خون هر دو جهان را به خاک ریخت
تیغ کرشمهٔ تو پشیمان نیافتم
از هر طرف که دیده گشودم گشاده بود
جایی به فیض کلبهٔ ویران نیافتم
رفتم که از شکنجه گردون برون روم
راهی بغیر چاک گریبان نیافتم
مورم سری به غمکدهٔ خاک می کشد
آسایشی به ملک سلیمان نیافتم
چون لاله غیر داغ مرا درکنار نیست
هرگز گل امید به دامان نیافتم
شاید دری ز غیب گشاید جنون عشق
فیضی ز فضل حکمت یونان نیافتم
نبود عجب اگر نفکندم به راه تو
این سر سزای آن خم چوگان نیافتم
امشب که تیر آه حزین در جگر شکست
ناقوس دیر و بتکده نالان نیافتم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۲۲ - خشت خرد به روزنه قال می زنیم
خشت خرد به روزنه قال می زنیم
در سومنات عشق، دم از حال می زنیم
کوتاهتر، ز تار نگاه تغافل است
از بس گره به رشتهٔ آمال می زنیم
از لب گذشته است چو گل موج خون دل
بازپچه خنده بر رخ اطفال می زنیم
جز داغ عشق، آیت دیگر نشان نداد
سی پارهٔ دلی که، ازو فال می زنیم
گلگون به چشم بوالهوسان جلوه می کند
از بس تپانچه بر رخ اقبال می زنیم
این سایهٔ بلند ز سرو ریاض کیست؟
عمری درین هواست پر و بال می زنیم
ریحان ماست خنجر و تیغ و سنان حزین
خود را به قلب غمزهٔ قتّال می زنیم
در سومنات عشق، دم از حال می زنیم
کوتاهتر، ز تار نگاه تغافل است
از بس گره به رشتهٔ آمال می زنیم
از لب گذشته است چو گل موج خون دل
بازپچه خنده بر رخ اطفال می زنیم
جز داغ عشق، آیت دیگر نشان نداد
سی پارهٔ دلی که، ازو فال می زنیم
گلگون به چشم بوالهوسان جلوه می کند
از بس تپانچه بر رخ اقبال می زنیم
این سایهٔ بلند ز سرو ریاض کیست؟
عمری درین هواست پر و بال می زنیم
ریحان ماست خنجر و تیغ و سنان حزین
خود را به قلب غمزهٔ قتّال می زنیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۲۳ - ما خضر دل به چشمه پیکان فروختیم
ما خضر دل به چشمه پیکان فروختیم
ارزان به تیغ غمزه رگ جان فروختیم
رنج تو بود راحت ما دل فتادگان
ای زهد، مژده باد که ایمان فروختیم
دادیم گرد هستی خود را به سیل اشک
ویرانه ای که بود به طوفان فروختیم
کالای زشت نیست پسند مبصّران
آگاهی ای که بود به نسیان فروختیم
چیزی که داشت سعی تهیدست در بساط
پای شکسته بود به دامان فروختیم
آبادی خرابه دنیا که می کند؟
این عشوه خانه را به بخیلان فروختیم
مرهم بهای مهر طبیبان که می دهد؟
ناسور داغ را به نمکدان فروختیم
بردیم نقد حسرت و دادیم دل به تو
خاطر گران مدار که ارزان فروختیم
غفلت علاج تفرقهٔ روزگار بود
مژگان اگر به خواب پریشان فروختیم
گرید به حال سینهٔ ناپخته، کار دل
ما این تنور سرد به طوفان فروختیم
کاسد شدهست در همه بازار جنس ناز
از بس که دین به گبر و مسلمان فروختیم
اندوه روزگار، سویدای دل گرفت
آخر به دیو خاتم فرمان فروختیم
عزت که بود موهبت کبریا حزین
مشکل به دست آمد و آسان فروختیم
ارزان به تیغ غمزه رگ جان فروختیم
رنج تو بود راحت ما دل فتادگان
ای زهد، مژده باد که ایمان فروختیم
دادیم گرد هستی خود را به سیل اشک
ویرانه ای که بود به طوفان فروختیم
کالای زشت نیست پسند مبصّران
آگاهی ای که بود به نسیان فروختیم
چیزی که داشت سعی تهیدست در بساط
پای شکسته بود به دامان فروختیم
آبادی خرابه دنیا که می کند؟
این عشوه خانه را به بخیلان فروختیم
مرهم بهای مهر طبیبان که می دهد؟
ناسور داغ را به نمکدان فروختیم
بردیم نقد حسرت و دادیم دل به تو
خاطر گران مدار که ارزان فروختیم
غفلت علاج تفرقهٔ روزگار بود
مژگان اگر به خواب پریشان فروختیم
گرید به حال سینهٔ ناپخته، کار دل
ما این تنور سرد به طوفان فروختیم
کاسد شدهست در همه بازار جنس ناز
از بس که دین به گبر و مسلمان فروختیم
اندوه روزگار، سویدای دل گرفت
آخر به دیو خاتم فرمان فروختیم
عزت که بود موهبت کبریا حزین
مشکل به دست آمد و آسان فروختیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۲۵ - از شام هجر منّت دیدار می کشم
از شام هجر منّت دیدار می کشم
از خواب ناز دولت بیدار می کشم
تا کی خورم ز عقل سیه کاسه خون دل؟
مستانه یک دو ساغر سرشار می کشم
یک چند می کنم گرو باده رخت خویش
تا چند بار جبّه و دستار می کشم؟
برده ست حسن ساده آزادگی دلم
بهر چه ناز سبحه و زنار می کشم
بر دوش از خمار سرم بار می شود
تا پا ز آستانهٔ خمّار می کشم
جایی به از چمن نبود میگسار را
دامان تر چو ابر به گلزار می کشم
صد زخم می خورد رگ جان چون قلم حزین
تا گوهری به رشته گفتار می کشم
از خواب ناز دولت بیدار می کشم
تا کی خورم ز عقل سیه کاسه خون دل؟
مستانه یک دو ساغر سرشار می کشم
یک چند می کنم گرو باده رخت خویش
تا چند بار جبّه و دستار می کشم؟
برده ست حسن ساده آزادگی دلم
بهر چه ناز سبحه و زنار می کشم
بر دوش از خمار سرم بار می شود
تا پا ز آستانهٔ خمّار می کشم
جایی به از چمن نبود میگسار را
دامان تر چو ابر به گلزار می کشم
صد زخم می خورد رگ جان چون قلم حزین
تا گوهری به رشته گفتار می کشم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۴۶ - کوتاه ماند دست تمنّا در آستین
کوتاه ماند دست تمنّا در آستین
داریم گریه بی تو چو مینا در آستین
تا صبح حشر پرده نشین است همچنان
از شرم ساعدت، ید بیضا در آستین
ثابت نمی شود به تو خون شهید عشق
خنجر به دست داری و حاشا در آستین
منّت خدای را که درین خشک سال دهر
دارد کفم ز آبله، دریا در آستین
روشن چراغ مسجد و میخانه از من است
در دست سبحه دارم و مینا در آستین
تا داده اند خرقهٔ تقوا ز مشربم
بوده ست شیشه در بغلم یا در آستین
دارند عالمی چو حزین نیازمند
در راه تیغ ناز تو جانها در آستین
داریم گریه بی تو چو مینا در آستین
تا صبح حشر پرده نشین است همچنان
از شرم ساعدت، ید بیضا در آستین
ثابت نمی شود به تو خون شهید عشق
خنجر به دست داری و حاشا در آستین
منّت خدای را که درین خشک سال دهر
دارد کفم ز آبله، دریا در آستین
روشن چراغ مسجد و میخانه از من است
در دست سبحه دارم و مینا در آستین
تا داده اند خرقهٔ تقوا ز مشربم
بوده ست شیشه در بغلم یا در آستین
دارند عالمی چو حزین نیازمند
در راه تیغ ناز تو جانها در آستین
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۴۷ - آیین عشق چیست؟ دلیرانه سوختن
آیین عشق چیست؟ دلیرانه سوختن
چون شمع، گرم گریهٔ مستانه سوختن
پنهان کرشمهایست ز آه شررفشان
کونین را به همّت مردانه سوختن
گرمی نمانده در دل پروانه مشربان
باید چو شمع لاله، غریبانه سوختن
باید به شمع تقوی و کفرم زد آستین
تا کی میان کعبه و بتخانه سوختن؟
بی مهری است شیوه آن شمع آشنا
می بایدم به آتش بیگانه سوختن
زنّار بندگی به میان پیش زلف تو
باید ز رشک محرمی شانه سوختن
زد ساغر وصال تو آتش به هستیم
خوش دولتیست پیش تو مستانه سوختن
می خواهم از خدا گل آتش طبیعتی
تا کی ز رشک بلبل و پروانه سوختن؟
آتش زلال چشمهٔ حیوان عاشق است
پایندگی ست در غم جانانه سوختن
تأثیر طبع و خوی شراب محبّت است
از خون گرم شیشه و پیمانه سوختن
باشد حزین ادای دم آتشین تو
خواب مرا به گرمی افسانه سوختن
چون شمع، گرم گریهٔ مستانه سوختن
پنهان کرشمهایست ز آه شررفشان
کونین را به همّت مردانه سوختن
گرمی نمانده در دل پروانه مشربان
باید چو شمع لاله، غریبانه سوختن
باید به شمع تقوی و کفرم زد آستین
تا کی میان کعبه و بتخانه سوختن؟
بی مهری است شیوه آن شمع آشنا
می بایدم به آتش بیگانه سوختن
زنّار بندگی به میان پیش زلف تو
باید ز رشک محرمی شانه سوختن
زد ساغر وصال تو آتش به هستیم
خوش دولتیست پیش تو مستانه سوختن
می خواهم از خدا گل آتش طبیعتی
تا کی ز رشک بلبل و پروانه سوختن؟
آتش زلال چشمهٔ حیوان عاشق است
پایندگی ست در غم جانانه سوختن
تأثیر طبع و خوی شراب محبّت است
از خون گرم شیشه و پیمانه سوختن
باشد حزین ادای دم آتشین تو
خواب مرا به گرمی افسانه سوختن
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۶ - این لاله نیست بر سر مشت غبار من
این لاله نیست بر سر مشت غبار من
گل کرده است داغ کسی از مزار من
پیرانه سر ز کلک من آید نوای عشق
منقار بلبل است نی رعشه دار من
ای خفتگان خاک، بشارت که می دمد
صبح قیامت از نفس بی غبار من
مژگان ز گریه ریخت وگرنه درین بهار
می ریخت پارهٔ جگری در کنار من
روز حساب می رسد ای زلف کج حساب
آشفته تر ازین نکنی روزگار من
شکرت چه گویم ای مژه های دراز دست
نگذاشتی به دست کسی اختیار من
عمرم گذشت و یار نیامد به سر حزین
آه از تپیدن دل امّیدوار من
گل کرده است داغ کسی از مزار من
پیرانه سر ز کلک من آید نوای عشق
منقار بلبل است نی رعشه دار من
ای خفتگان خاک، بشارت که می دمد
صبح قیامت از نفس بی غبار من
مژگان ز گریه ریخت وگرنه درین بهار
می ریخت پارهٔ جگری در کنار من
روز حساب می رسد ای زلف کج حساب
آشفته تر ازین نکنی روزگار من
شکرت چه گویم ای مژه های دراز دست
نگذاشتی به دست کسی اختیار من
عمرم گذشت و یار نیامد به سر حزین
آه از تپیدن دل امّیدوار من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۸ - بگشای زلف و طرهٔ سنبل به تابکن
بگشای زلف و طرهٔ سنبل به تابکن
در دامن نسیم صبا مشک ناب کن
تنها ز باده، رنج خمارت نمی رود
یک جرعه خون گرم مرا در شراب کن
مطرب کفت ز دامن مطلب جدا مباد
دستی به تار طرّهٔ چنگ و رباب کن
زان پیشتر که گردش دوران کند خراب
ساقی مرا به یک دو سه ساغر خراب کن
گر بگذرد تو را نفسی در هوای دوست
ای دل ز عمر خویش همان را حساب کن
نقشت اگر درست نشیند درین بساط
آن را خیال جلوه نقش برآب کن
خواهی اگر گشاد دل کار بستگان
اول گره گشایی بند نقاب کن
زاهد غرور تقویت از سر نمی رود
مغزت ز می تهیست، کدوی شراب کن
پا را بکش به دامن آزادگی حزین
این گوشه را ز هر دو جهان انتخاب کن
در دامن نسیم صبا مشک ناب کن
تنها ز باده، رنج خمارت نمی رود
یک جرعه خون گرم مرا در شراب کن
مطرب کفت ز دامن مطلب جدا مباد
دستی به تار طرّهٔ چنگ و رباب کن
زان پیشتر که گردش دوران کند خراب
ساقی مرا به یک دو سه ساغر خراب کن
گر بگذرد تو را نفسی در هوای دوست
ای دل ز عمر خویش همان را حساب کن
نقشت اگر درست نشیند درین بساط
آن را خیال جلوه نقش برآب کن
خواهی اگر گشاد دل کار بستگان
اول گره گشایی بند نقاب کن
زاهد غرور تقویت از سر نمی رود
مغزت ز می تهیست، کدوی شراب کن
پا را بکش به دامن آزادگی حزین
این گوشه را ز هر دو جهان انتخاب کن