تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - تا کی کنیم آتش دل را نهان از او
تا کی کنیم آتش دل را نهان از او
وین دود آه دمبدم آرد نشان از او
درد تو کرده است راحت جان و دوای دل
خالی مباد در دل و جانم مکان از او
رمزی به خنده لعل لبت زان دهان نمود
ما را به هیچ وجه نبود این گمان از او
تا خط سبزگی و گل عارضت دمید
بس فتنه ها رسید به دور زمان از او
تا بر رخ است شمع رخت در دلم چراغ
ما راست نور دیده و آرام جان از او
آه از کرشمه های دو چشمت که صد بلا
هر لحظه می رسد به دل ناتوان از او
چون شمع پیش یار بسوز و خموش باش
ای شاهدی مجوی دل مهربان از او
وین دود آه دمبدم آرد نشان از او
درد تو کرده است راحت جان و دوای دل
خالی مباد در دل و جانم مکان از او
رمزی به خنده لعل لبت زان دهان نمود
ما را به هیچ وجه نبود این گمان از او
تا خط سبزگی و گل عارضت دمید
بس فتنه ها رسید به دور زمان از او
تا بر رخ است شمع رخت در دلم چراغ
ما راست نور دیده و آرام جان از او
آه از کرشمه های دو چشمت که صد بلا
هر لحظه می رسد به دل ناتوان از او
چون شمع پیش یار بسوز و خموش باش
ای شاهدی مجوی دل مهربان از او
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو
جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو
با اهل راز یک خبری زان دهن بگو
زاهد ز عشق و محنت او نیست با خبر
این نکته را به عاشق زار چو من بگو
با زاغ و با زغن صفت گل نه لایق است
اوصاف گل به بلبل شیرین سخن بگو
با پیرهن چه حاجت وصف حیات و موت
اوصاف عمر و دولت جان را به تن بگو
تندی مکن به شاهدی ای مرشد نصوح
با او به حسن و لطف ز وجه حسن بگو
با اهل راز یک خبری زان دهن بگو
زاهد ز عشق و محنت او نیست با خبر
این نکته را به عاشق زار چو من بگو
با زاغ و با زغن صفت گل نه لایق است
اوصاف گل به بلبل شیرین سخن بگو
با پیرهن چه حاجت وصف حیات و موت
اوصاف عمر و دولت جان را به تن بگو
تندی مکن به شاهدی ای مرشد نصوح
با او به حسن و لطف ز وجه حسن بگو
جلال عضد : قصاید
شماره ۱ - بفراشت صبحدم علم از خاور آفتاب
بفراشت صبحدم علم از خاور آفتاب
لشکر براند گرم به هر کشور آفتاب
رم خورد ادهم شب از آفاق چون ببست
بر نقره خنگ گردون زین زر آفتاب
از شام لشکری که سیاهی همی نمود
با تیغ حمله کرد بر آن لشکر آفتاب
میدان آسمان ز شفق موج خون گرفت
از بس که ریخت خون ز سر خنجر آفتاب
جام جهان نمای بدادش سپهر از آن
مستانه می فتاد به بام و در آفتاب
برساز زهره راست همی کرد این غزل
از رشک سوخت برخود چون مجمر آفتاب
ای برکشیده رایت خوبی بر آفتاب
از ذرّه هست با رخ تو کمتر آفتاب
روشن در آتش است چو پروانه بر سپهر
از رشک شمع آن رخ جان پرور آفتاب
ای بس که زرد و سرخ بر آید ز خجلتت
گر رنگ روی خوب تو افتد بر آفتاب
گر در کلاه گوشه حسنت نظر کند
از طیره بر زمین فکند افسر آفتاب
از عشق خاک کوی تو اندر هواست باد
وز رشک آب روی تو در آذر آفتاب
زان رو که روی می نکنی جز در آینه
آینه می نماید از خاور آفتاب
در جستن حیات ز سرچشمه لبت
ظلمت گشای گشت چو اسکندر آفتاب
تا خوشه چین خرمن حسن تو شد جلال
بر سایر کواکب شد سرور آفتاب
از روی تو پذیرد مه نور و روشنی
وز رای شاه گیرد زیب و فر آفتاب
اعظم جمال دولت و دین آنکه گویدش
گردون که ای ضمیر ترا چاکر آفتاب
در آسمان رفعت و در برج خاطرش
هم مدغم است گردون هم مضمر آفتاب
ای خسرو زمانه که در چشم همّتت
افلاک بیضه ای ست در آن اصفر آفتاب
تو اعظمی ز شهنشاه هفت فلک
ز آن رو که اعظم است ز هفت اختر آفتاب
گر تیغ حکم رای تو بر آسمان کشد
خنجر بیفکند پس ازین در بر آفتاب
با رای تو چو گرم برآمد از آن فزع
لرزان فتاده است به خاک در آفتاب
گر نوعروس رای تو برقع برافکند
بر رو فروهلد ز ضیا معجر آفتاب
گردون ز خوان جود تو بر بود این دو نان
یک قرص هست ماه و یکی دیگر آفتاب
نوری ست در ضمیر منیرت نهان که هست
از شعله شعاعش یک اخگر آفتاب
رای تو آفتاب نخوانم از آن جهت
کز سادگی خویش کند باور آفتاب
سرگشته ای ست گرم روی چشم خیره ای
با رای تو چگونه بود همسر آفتاب
اندر پناه سایه تو نیست دهر را
با آفتاب عدل تو اندر خور آفتاب
تا خطبه زمانه بخواند به نام تو
زان رفته است بر سر این منبر آفتاب
وجهش همیشه روشن از آن شد که ثبت کرد
منشی کلک جود تو در دفتر آفتاب
بر آستان قدر تو از سیم حلقه ای ست
بر اوج سقف گنبد نیلوفر آفتاب
بر چهره بساط تو گردی که شب نشاند
گردون به جعد مهر بروبد هر آفتاب
خصمت ز باد قهر چو شمع فلک بگشت
در ماتمش نشست به خاکستر آفتاب
پروانگی شمع ضمیرت گزید از آنک
عالم گرفته است به زیر پر آفتاب
در خاک پست گشت چو ظلمت غبار ظلم
از عدل تو چو یافت جهان انور آفتاب
تا از عدوی بدرگ تو قصد جان کند
زین قصد تیز کرد سرنشتر آفتاب
عالم به زخم تیغ چو آتش گرفته ای
گیرد همه جهان به یکی اختر آفتاب
شاها! اگر چنان که مرا تربیت کنی
کز تربیت ز خاک کند جوهر آفتاب
فرمای کاین نکوتر یا آنکه گفته اند
خیز ای سپهر حسن تو را اختر آفتاب
هر سال ده قصیده ز ایران روان کنم
با حضرتت که دارد ازو مظهر آفتاب
وین نام در زمانه بماند به نام شاه
تا آن زمان که تابد ازین منظر آفتاب
گفتم خدایگانا زین سان قصیده ای
کآورده ام ردیفش سرتاسر آفتاب
زیبد اگر ز خجلت خوبان خاطرم
بر سر کشد ز صبح کنون چادر آفتاب
در سایه عنایت خود جای کن مرا
کز دور چرخ هستم سوزان در آفتاب
آن را ز زمهریر حوادث چه غم که هست
از التفات رای تواش بر سر آفتاب
در عرصه گاه تخته ایجاد تا که هست
مانند مهره ای ز پس ششدر آفتاب
از بهر انتظام جهان تا کی می نهد
در بحر و کان دفینه زر و گوهر آفتاب
در دور هفت جام فلک تا کی افکند
از نور باده در افق ساغر آفتاب
باد افکنده نزد عروس جلال تو
بر روی خاک جمله زر و زیور آفتاب
گردون ز دستبرد تو از پا درآمده
بر درگهت به خاک نهاده سر آفتاب
لشکر براند گرم به هر کشور آفتاب
رم خورد ادهم شب از آفاق چون ببست
بر نقره خنگ گردون زین زر آفتاب
از شام لشکری که سیاهی همی نمود
با تیغ حمله کرد بر آن لشکر آفتاب
میدان آسمان ز شفق موج خون گرفت
از بس که ریخت خون ز سر خنجر آفتاب
جام جهان نمای بدادش سپهر از آن
مستانه می فتاد به بام و در آفتاب
برساز زهره راست همی کرد این غزل
از رشک سوخت برخود چون مجمر آفتاب
ای برکشیده رایت خوبی بر آفتاب
از ذرّه هست با رخ تو کمتر آفتاب
روشن در آتش است چو پروانه بر سپهر
از رشک شمع آن رخ جان پرور آفتاب
ای بس که زرد و سرخ بر آید ز خجلتت
گر رنگ روی خوب تو افتد بر آفتاب
گر در کلاه گوشه حسنت نظر کند
از طیره بر زمین فکند افسر آفتاب
از عشق خاک کوی تو اندر هواست باد
وز رشک آب روی تو در آذر آفتاب
زان رو که روی می نکنی جز در آینه
آینه می نماید از خاور آفتاب
در جستن حیات ز سرچشمه لبت
ظلمت گشای گشت چو اسکندر آفتاب
تا خوشه چین خرمن حسن تو شد جلال
بر سایر کواکب شد سرور آفتاب
از روی تو پذیرد مه نور و روشنی
وز رای شاه گیرد زیب و فر آفتاب
اعظم جمال دولت و دین آنکه گویدش
گردون که ای ضمیر ترا چاکر آفتاب
در آسمان رفعت و در برج خاطرش
هم مدغم است گردون هم مضمر آفتاب
ای خسرو زمانه که در چشم همّتت
افلاک بیضه ای ست در آن اصفر آفتاب
تو اعظمی ز شهنشاه هفت فلک
ز آن رو که اعظم است ز هفت اختر آفتاب
گر تیغ حکم رای تو بر آسمان کشد
خنجر بیفکند پس ازین در بر آفتاب
با رای تو چو گرم برآمد از آن فزع
لرزان فتاده است به خاک در آفتاب
گر نوعروس رای تو برقع برافکند
بر رو فروهلد ز ضیا معجر آفتاب
گردون ز خوان جود تو بر بود این دو نان
یک قرص هست ماه و یکی دیگر آفتاب
نوری ست در ضمیر منیرت نهان که هست
از شعله شعاعش یک اخگر آفتاب
رای تو آفتاب نخوانم از آن جهت
کز سادگی خویش کند باور آفتاب
سرگشته ای ست گرم روی چشم خیره ای
با رای تو چگونه بود همسر آفتاب
اندر پناه سایه تو نیست دهر را
با آفتاب عدل تو اندر خور آفتاب
تا خطبه زمانه بخواند به نام تو
زان رفته است بر سر این منبر آفتاب
وجهش همیشه روشن از آن شد که ثبت کرد
منشی کلک جود تو در دفتر آفتاب
بر آستان قدر تو از سیم حلقه ای ست
بر اوج سقف گنبد نیلوفر آفتاب
بر چهره بساط تو گردی که شب نشاند
گردون به جعد مهر بروبد هر آفتاب
خصمت ز باد قهر چو شمع فلک بگشت
در ماتمش نشست به خاکستر آفتاب
پروانگی شمع ضمیرت گزید از آنک
عالم گرفته است به زیر پر آفتاب
در خاک پست گشت چو ظلمت غبار ظلم
از عدل تو چو یافت جهان انور آفتاب
تا از عدوی بدرگ تو قصد جان کند
زین قصد تیز کرد سرنشتر آفتاب
عالم به زخم تیغ چو آتش گرفته ای
گیرد همه جهان به یکی اختر آفتاب
شاها! اگر چنان که مرا تربیت کنی
کز تربیت ز خاک کند جوهر آفتاب
فرمای کاین نکوتر یا آنکه گفته اند
خیز ای سپهر حسن تو را اختر آفتاب
هر سال ده قصیده ز ایران روان کنم
با حضرتت که دارد ازو مظهر آفتاب
وین نام در زمانه بماند به نام شاه
تا آن زمان که تابد ازین منظر آفتاب
گفتم خدایگانا زین سان قصیده ای
کآورده ام ردیفش سرتاسر آفتاب
زیبد اگر ز خجلت خوبان خاطرم
بر سر کشد ز صبح کنون چادر آفتاب
در سایه عنایت خود جای کن مرا
کز دور چرخ هستم سوزان در آفتاب
آن را ز زمهریر حوادث چه غم که هست
از التفات رای تواش بر سر آفتاب
در عرصه گاه تخته ایجاد تا که هست
مانند مهره ای ز پس ششدر آفتاب
از بهر انتظام جهان تا کی می نهد
در بحر و کان دفینه زر و گوهر آفتاب
در دور هفت جام فلک تا کی افکند
از نور باده در افق ساغر آفتاب
باد افکنده نزد عروس جلال تو
بر روی خاک جمله زر و زیور آفتاب
گردون ز دستبرد تو از پا درآمده
بر درگهت به خاک نهاده سر آفتاب
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۸ - پایم مبند از آنکه سرم زیر دست تست
پایم مبند از آنکه سرم زیر دست تست
بگشای دست من چو سرم پای بست تست
هر پنج پایدار که از تُست سربلند
مشکن به دست خویش که آن هم شکست تست
آن کس که کرد سرزنشم چون ترا بدید
بوسید پای من که بلی حق به دست تست
یک بار پای بوس تو دستم نمی دهد
کاین دولت از برای سر زلف بست تست
سر پایمال گشته و دل دستگیر و جان
موقوف نوک ناوکی از چشم مست تست
سر گو برو ز دست و تن از پای گو درآی
دل را نگاه دار که جای نشست تست
پیچید دست صبر و فرو بست پای عقل
آن سرکشی که در سر زلف چو شست تست
همچون نشانه پای به گل دست بر سرم
از سهم ناوکی که گشادش ز شست تست
از وصل یار دست بشو کاین هوس جلال
برتر ز پایه سَر سوداپرست تست
بگشای دست من چو سرم پای بست تست
هر پنج پایدار که از تُست سربلند
مشکن به دست خویش که آن هم شکست تست
آن کس که کرد سرزنشم چون ترا بدید
بوسید پای من که بلی حق به دست تست
یک بار پای بوس تو دستم نمی دهد
کاین دولت از برای سر زلف بست تست
سر پایمال گشته و دل دستگیر و جان
موقوف نوک ناوکی از چشم مست تست
سر گو برو ز دست و تن از پای گو درآی
دل را نگاه دار که جای نشست تست
پیچید دست صبر و فرو بست پای عقل
آن سرکشی که در سر زلف چو شست تست
همچون نشانه پای به گل دست بر سرم
از سهم ناوکی که گشادش ز شست تست
از وصل یار دست بشو کاین هوس جلال
برتر ز پایه سَر سوداپرست تست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۳۴ - بگذار تا بمیرم بر آستان دوست
بگذار تا بمیرم بر آستان دوست
باشد که یاد من برود بر زبان دوست
بر حال عاشقان نکند هیچ رحمتی
آه از دل ستمگر نامهربان دوست
خاک کفش به ملک دو عالم اگر دهند
هر چند سود ماست نخواهم زیان دوست
جانِ منِ رمیده خاکی نشانه کرد
هر تیر ناوکی که بجست از کمان دوست
اجزای هستی ام همگی زان دوست شد
یک یک ببین که هست به مهر و نشان دوست
گر دل ببرد طرّه مشکین او چه باک
صدجان فدای طرّه عنبرفشان دوست
بی دوست سیر گشته ام از جان خویشتن
ور باورت نمی کند آری به جان دوست
آن طالع از کجا که ببوسم رکاب یار
وان دولت از کجا که بگیرم عنان دوست
هر کس به کام معتکف خلوتی شدند
مسکین جلال معتکف آستان دوست
باشد که یاد من برود بر زبان دوست
بر حال عاشقان نکند هیچ رحمتی
آه از دل ستمگر نامهربان دوست
خاک کفش به ملک دو عالم اگر دهند
هر چند سود ماست نخواهم زیان دوست
جانِ منِ رمیده خاکی نشانه کرد
هر تیر ناوکی که بجست از کمان دوست
اجزای هستی ام همگی زان دوست شد
یک یک ببین که هست به مهر و نشان دوست
گر دل ببرد طرّه مشکین او چه باک
صدجان فدای طرّه عنبرفشان دوست
بی دوست سیر گشته ام از جان خویشتن
ور باورت نمی کند آری به جان دوست
آن طالع از کجا که ببوسم رکاب یار
وان دولت از کجا که بگیرم عنان دوست
هر کس به کام معتکف خلوتی شدند
مسکین جلال معتکف آستان دوست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۸۰ - باد صبا به نافه چینت نمی رسد
باد صبا به نافه چینت نمی رسد
بویی به عاشقان غمینت نمی رسد
خاک توایم و چشم تو بر ما نمی فتد
ماهی و پرتوی به زمینت نمی رسد
شمعی که آسمان و زمین زو منوّر است
در روشنی به عکس جبینت نمی رسد
گفتم که کام دل بستانم ز لعل تو
دستم به پسته شکرینت نمی رسد
ای دُرج لعل دوست مگر خاتم جمی
زین سان که دست کس به نگینت نمی رسد
هرگز ترا چنان که تویی کس نشان نداد
پای گمان به حدّ یقینت نمی رسد
ای زلف دوست! بر رخ او مسکنت چراست
تو کافری بهشت برینت نمی رسد
مفتی مپوی در پی رندان که امر و نهی
بر عاشقان بی دل و دینت نمی رسد
ای دل ! خوش است ناله بلبل ز شوق گل
لیکن به ناله های حزینت نمی رسد
با خار غم بساز اگرت گل به دست نیست
کز گلشن زمانه جُزینت نمی رسد
بردی جلال گوی فصاحت ز روزگار
شعر کسی به نظم متینت نمی رسد
بویی به عاشقان غمینت نمی رسد
خاک توایم و چشم تو بر ما نمی فتد
ماهی و پرتوی به زمینت نمی رسد
شمعی که آسمان و زمین زو منوّر است
در روشنی به عکس جبینت نمی رسد
گفتم که کام دل بستانم ز لعل تو
دستم به پسته شکرینت نمی رسد
ای دُرج لعل دوست مگر خاتم جمی
زین سان که دست کس به نگینت نمی رسد
هرگز ترا چنان که تویی کس نشان نداد
پای گمان به حدّ یقینت نمی رسد
ای زلف دوست! بر رخ او مسکنت چراست
تو کافری بهشت برینت نمی رسد
مفتی مپوی در پی رندان که امر و نهی
بر عاشقان بی دل و دینت نمی رسد
ای دل ! خوش است ناله بلبل ز شوق گل
لیکن به ناله های حزینت نمی رسد
با خار غم بساز اگرت گل به دست نیست
کز گلشن زمانه جُزینت نمی رسد
بردی جلال گوی فصاحت ز روزگار
شعر کسی به نظم متینت نمی رسد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۰۹ - شوخی نگر که آن بت عیّار می کند
شوخی نگر که آن بت عیّار می کند
دل را به بند زلف گرفتار می کند
هر دم به شیوه ای ز کسی می برد دلی
وز حلقه های زلف نگونسار می کند
دشمن دریغ بود که ره یافت پیش دوست
حیف است گل که همدمی خار می کند
انکار عشق بازی ما می کنند خلق
ما خاک آن کسیم که این کار می کند
دل شد مقیم کویش و جان عازم سفر
دل رخت می گشاید و جان بار می کند
تا دید شیخ رونق بازار عاشقان
هر بامداد خرقه به بازار می کند
جز عقل عاقلان نکند صید چشم مست تو
مست است و قصد مردم هشیار می کند
آن دل که بود منکر پا بستگان عشق
امروز در کمند تو اقرار می کند
در خورد دوست نیست نثاری جلال را
بیش از سری ندارد و ایثار می کند
دل را به بند زلف گرفتار می کند
هر دم به شیوه ای ز کسی می برد دلی
وز حلقه های زلف نگونسار می کند
دشمن دریغ بود که ره یافت پیش دوست
حیف است گل که همدمی خار می کند
انکار عشق بازی ما می کنند خلق
ما خاک آن کسیم که این کار می کند
دل شد مقیم کویش و جان عازم سفر
دل رخت می گشاید و جان بار می کند
تا دید شیخ رونق بازار عاشقان
هر بامداد خرقه به بازار می کند
جز عقل عاقلان نکند صید چشم مست تو
مست است و قصد مردم هشیار می کند
آن دل که بود منکر پا بستگان عشق
امروز در کمند تو اقرار می کند
در خورد دوست نیست نثاری جلال را
بیش از سری ندارد و ایثار می کند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۱۱ - آنان که طالب تو نگشتند جاهلند
آنان که طالب تو نگشتند جاهلند
و آنها که دل به دست تو دادند عاقلند
در جست و جوی حسن رخت آفتاب و ماه
پیوسته در تردّد و قطع منازلند
یک ره شکنج زلف برافشان خلاص ده
دیوانگان دل شده کاندر سلاسلند
عشّاق ظن مبر که مهر از تو بَر کنند
یا دست و دل ز دامن عشق تو بگسلند
تنها نه من اسیر خم گیسوی توام
خلقی به جست وجوی تو مدهوش و بی دلند
ما غرقه در تموّج دریای بی خودی
وانان چه غم خورند که برطرف ساحلند
در چارسوی محنت و عشق و غم و بلا
امروز سالهاست که با ما معاملند
بردند شاهدان به شمایل دل جلال
فریاد ازین بتان که چه شیرین شمایلند
و آنها که دل به دست تو دادند عاقلند
در جست و جوی حسن رخت آفتاب و ماه
پیوسته در تردّد و قطع منازلند
یک ره شکنج زلف برافشان خلاص ده
دیوانگان دل شده کاندر سلاسلند
عشّاق ظن مبر که مهر از تو بَر کنند
یا دست و دل ز دامن عشق تو بگسلند
تنها نه من اسیر خم گیسوی توام
خلقی به جست وجوی تو مدهوش و بی دلند
ما غرقه در تموّج دریای بی خودی
وانان چه غم خورند که برطرف ساحلند
در چارسوی محنت و عشق و غم و بلا
امروز سالهاست که با ما معاملند
بردند شاهدان به شمایل دل جلال
فریاد ازین بتان که چه شیرین شمایلند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۰ - یک لحظه درد عشق تو از دل نمی شود
یک لحظه درد عشق تو از دل نمی شود
وز دیده نقش روی تو زایل نمی شود
گویند پند ده دل شیدای خویش را
بسیار پند دادم و عاقل نمی شود
در ورطه ای ست کشتی صبرم به بحر عشق
کز غرقه گاه موج به ساحل نمی شود
هر دم به حالتی دگر افتم ز دست غم
لیکن به هیچ حال غم از دل نمی شود
ای دل مبر امّید که بی رنج هیچ دست
در گردن مراد حمایل نمی شود
گویند سعی کن که شود کام حاصلت
من سعی می نمایم و حاصل نمی شود
صدبار اوفتاد به دام بلا جلال
خود پند می نگیرد و کامل نمی شود
وز دیده نقش روی تو زایل نمی شود
گویند پند ده دل شیدای خویش را
بسیار پند دادم و عاقل نمی شود
در ورطه ای ست کشتی صبرم به بحر عشق
کز غرقه گاه موج به ساحل نمی شود
هر دم به حالتی دگر افتم ز دست غم
لیکن به هیچ حال غم از دل نمی شود
ای دل مبر امّید که بی رنج هیچ دست
در گردن مراد حمایل نمی شود
گویند سعی کن که شود کام حاصلت
من سعی می نمایم و حاصل نمی شود
صدبار اوفتاد به دام بلا جلال
خود پند می نگیرد و کامل نمی شود
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۱ - شب نیست کز غمت دل من خون نمی شود
شب نیست کز غمت دل من خون نمی شود
وز اشک روی زردم گلگون نمی شود
از پا درآمدیم ز دست غمت ولیک
از سر هوای عشق تو بیرون نمی شود
گفتم که بی جمال تو روزم به سر شود
ای جان نازنین چه کنم چون نمی شود
با درد عشق و دوری رویت اگر دلم
وقتی صبور می شد و اکنون نمی شود
شد دامن وصال تو از دست من رها
آری چه چاره، بخت چو وارون نمی شود
در جنب آتش دل و سیلاب دیده ام
خور ذرّه می نماید و جیحون نمی شود
هرگز میان دیده و خیل خیال تو
یک روز نگذرد که شبیخون نمی شود
بر ما اگرچه تو ستم افزون همی کنی
ما را به جز محبّتت افزون نمی شود
از دست شد جلال ز هجران و دست او
بر دامن وصال تو مقرون نمی شود
وز اشک روی زردم گلگون نمی شود
از پا درآمدیم ز دست غمت ولیک
از سر هوای عشق تو بیرون نمی شود
گفتم که بی جمال تو روزم به سر شود
ای جان نازنین چه کنم چون نمی شود
با درد عشق و دوری رویت اگر دلم
وقتی صبور می شد و اکنون نمی شود
شد دامن وصال تو از دست من رها
آری چه چاره، بخت چو وارون نمی شود
در جنب آتش دل و سیلاب دیده ام
خور ذرّه می نماید و جیحون نمی شود
هرگز میان دیده و خیل خیال تو
یک روز نگذرد که شبیخون نمی شود
بر ما اگرچه تو ستم افزون همی کنی
ما را به جز محبّتت افزون نمی شود
از دست شد جلال ز هجران و دست او
بر دامن وصال تو مقرون نمی شود
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۳ - تیری کز آن دو غمزه پرفن برون جهد
تیری کز آن دو غمزه پرفن برون جهد
تنها نه از دلم که ز آهن برون جهد
هر ساعتی به موج دگرگون در اوفتم
از سیل دیده ام که ز دامن برون جهد
زین سان که در شکنجه هجران در افتاده ام
بیم است جان خسته که از تن برون جهد
هر صبح و شام کلّه ببندد بر آسمان
این دود آه من که ز روزن برون جهد
گفتم حدیثی از دهن خویشتن بگوی
گفت این سخن کی از دهن من برون جهد
صبح است و مهر دم زده زین صحن دودناک
مانند شعله که ز [روزن] گلخن برون جهد
جان پرورد نسیم که از زلف او وزد
چون باد صبحدم که ز گلشن برون جهد
ساقی بگو به بلبل تا برکشد نوا
باشد که زاغ غم ز نشیمن برون جهد
زان سان گداخته ست ز هجران او جلال
کز لاغری ز چشمه سوزان برون جهد
تنها نه از دلم که ز آهن برون جهد
هر ساعتی به موج دگرگون در اوفتم
از سیل دیده ام که ز دامن برون جهد
زین سان که در شکنجه هجران در افتاده ام
بیم است جان خسته که از تن برون جهد
هر صبح و شام کلّه ببندد بر آسمان
این دود آه من که ز روزن برون جهد
گفتم حدیثی از دهن خویشتن بگوی
گفت این سخن کی از دهن من برون جهد
صبح است و مهر دم زده زین صحن دودناک
مانند شعله که ز [روزن] گلخن برون جهد
جان پرورد نسیم که از زلف او وزد
چون باد صبحدم که ز گلشن برون جهد
ساقی بگو به بلبل تا برکشد نوا
باشد که زاغ غم ز نشیمن برون جهد
زان سان گداخته ست ز هجران او جلال
کز لاغری ز چشمه سوزان برون جهد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۳۱ - ای از فروغ روی تو خورشید رو سپید
ای از فروغ روی تو خورشید رو سپید
شب را به جنب طرّه تو گشته موسپید
خط بر میار تا نشود رو سپید خصم
آن روی در خور است چنین باش کو سپید
با من به وقت صبح چنین گفت شب که ما
کردیم موی در هوس موی او سپید
عمری هوای زلف تو پختیم و عاقبت
کردیم موی خویش درین آرزو سپید
در آرزوی آن که جوانی بود مقیم
بسیار کرده اند درین فکر مو سپید
ای دل اگر کسیت بپرسد که چون بود
بی روی دوست دیده بختت ، بگو سپید
تا روز من ز ظلمت شب دم ظلمت همی زند
چون روز روشن است که شب هست روسپید
تا شست از آب دیده رخ بخت خود جلال
بنگر که چون شدست در این شست و شو سپید
جز در ختا و هند بیاض و سواد من
اندر جهان نظم سیاهی مجو سپید
شب را به جنب طرّه تو گشته موسپید
خط بر میار تا نشود رو سپید خصم
آن روی در خور است چنین باش کو سپید
با من به وقت صبح چنین گفت شب که ما
کردیم موی در هوس موی او سپید
عمری هوای زلف تو پختیم و عاقبت
کردیم موی خویش درین آرزو سپید
در آرزوی آن که جوانی بود مقیم
بسیار کرده اند درین فکر مو سپید
ای دل اگر کسیت بپرسد که چون بود
بی روی دوست دیده بختت ، بگو سپید
تا روز من ز ظلمت شب دم ظلمت همی زند
چون روز روشن است که شب هست روسپید
تا شست از آب دیده رخ بخت خود جلال
بنگر که چون شدست در این شست و شو سپید
جز در ختا و هند بیاض و سواد من
اندر جهان نظم سیاهی مجو سپید
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۳۹ - افکند گل ز چهره خود روی پوش باز
افکند گل ز چهره خود روی پوش باز
وز بلبلان خسته برآمد خروش باز
آن را که در ازل خرد و هوش برده اند
تا بامداد حشر نیاید به هوش باز
شد در سکون صومعه سر رشته ام ز دست
پای من و طواف درِ مَی فروش باز
هر صبح کز شراب کنم توبه نصوح
بینی که شام مست کشندم به دوش باز
در خواب دوش طرّه او داشتم به دست
دستم نسیم غالیه دارد ز دوش باز
آن را شراب صرف محبّت بود حلال
کز دست دوست زهر نداند ز نوش باز
در هجر ناله سود ندارد که گل چو رفت
بلبل زبان ببندد و گردد خموش باز
آزاد گشتم از گره زلف او، ولی
بگشاد حلقه ای و شدم حلقه گوش باز
بعد از هزار سال چو نام لبت برند
خون در تن جلال درآید به جوش باز
وز بلبلان خسته برآمد خروش باز
آن را که در ازل خرد و هوش برده اند
تا بامداد حشر نیاید به هوش باز
شد در سکون صومعه سر رشته ام ز دست
پای من و طواف درِ مَی فروش باز
هر صبح کز شراب کنم توبه نصوح
بینی که شام مست کشندم به دوش باز
در خواب دوش طرّه او داشتم به دست
دستم نسیم غالیه دارد ز دوش باز
آن را شراب صرف محبّت بود حلال
کز دست دوست زهر نداند ز نوش باز
در هجر ناله سود ندارد که گل چو رفت
بلبل زبان ببندد و گردد خموش باز
آزاد گشتم از گره زلف او، ولی
بگشاد حلقه ای و شدم حلقه گوش باز
بعد از هزار سال چو نام لبت برند
خون در تن جلال درآید به جوش باز
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۴۴ - دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوز
دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوز
در سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز
بس فتنه ها که خاست ز چشمان شوخ او
وان شوخ چشم می ننشیند ز پا هنوز
گر درد من ازو و دوایم ز دیگری ست
یک درد ازین مرا بِهْ از آن صد دوا هنوز
زان روشن است دیده بختم که می کند
از خاک آستانه او توتیا هنوز
یک دم نسیم با دم او همدمی گزید
زان دم معطّر است نسیم صبا هنوز
یک قطره خوی ز عارض او بر زمین چکید
جان می دمد ز خاک به جای گیا هنوز
بر در همی زنم سر و می آیدم به گوش
کز آستان ما بنرفت این گدا هنوز
روزی تن جلال چو گردد اسیر خاک
جانش به درد عشق بود مبتلا هنوز
در سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز
بس فتنه ها که خاست ز چشمان شوخ او
وان شوخ چشم می ننشیند ز پا هنوز
گر درد من ازو و دوایم ز دیگری ست
یک درد ازین مرا بِهْ از آن صد دوا هنوز
زان روشن است دیده بختم که می کند
از خاک آستانه او توتیا هنوز
یک دم نسیم با دم او همدمی گزید
زان دم معطّر است نسیم صبا هنوز
یک قطره خوی ز عارض او بر زمین چکید
جان می دمد ز خاک به جای گیا هنوز
بر در همی زنم سر و می آیدم به گوش
کز آستان ما بنرفت این گدا هنوز
روزی تن جلال چو گردد اسیر خاک
جانش به درد عشق بود مبتلا هنوز
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۴۵ - در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوز
در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوز
باقی ست در میانه ما گفت و گو هنوز
چندان که پای سرو گیا بوسه می دهد
او می نیاورد به گیا سر فرو هنوز
ذکر بهشت و دوزخ آن کس کند که نیست
آگه ز آتش من و از حسن او هنوز
بر هر زمین که باد بَرَد بوی زلف او
بعد از هزار سال بود مشکبو هنوز
آمد به سر در آرزوی وصل عمر من
وز سر به در نمی رود این آرزو هنوز
گر فی المثل سپهر شود او در علوّ و قدر
پشتم بود ز محنت عشقش دو تو هنوز
گرچه بسوخت بال و پر از تف شمع عشق
پروانه کم نمی کند از جُست و جو هنوز
شاخ گل امید بخوشید از انتظار
وان آب رفته را بنیامد به جو هنوز
روزی که روزگار گِلم را سبو کند
لب تشنه لب تو بود آن سبو هنوز
ناید جلال از صف میدان عشق باز
سر را بریده در سر میدان چو گو هنوز
باقی ست در میانه ما گفت و گو هنوز
چندان که پای سرو گیا بوسه می دهد
او می نیاورد به گیا سر فرو هنوز
ذکر بهشت و دوزخ آن کس کند که نیست
آگه ز آتش من و از حسن او هنوز
بر هر زمین که باد بَرَد بوی زلف او
بعد از هزار سال بود مشکبو هنوز
آمد به سر در آرزوی وصل عمر من
وز سر به در نمی رود این آرزو هنوز
گر فی المثل سپهر شود او در علوّ و قدر
پشتم بود ز محنت عشقش دو تو هنوز
گرچه بسوخت بال و پر از تف شمع عشق
پروانه کم نمی کند از جُست و جو هنوز
شاخ گل امید بخوشید از انتظار
وان آب رفته را بنیامد به جو هنوز
روزی که روزگار گِلم را سبو کند
لب تشنه لب تو بود آن سبو هنوز
ناید جلال از صف میدان عشق باز
سر را بریده در سر میدان چو گو هنوز
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۵۴ - ای گلستان روی تو چون نوبهار خوش
ای گلستان روی تو چون نوبهار خوش
ما را به یاد عارض تو روزگار خوش
گفتی که مرهمی بنهم بر جراحتت
دانی که خسته را نبود انتظار خوش
ماننده قبا شده ام بسته تا شدم
در بند آنکه گیرمت اندر کنار خوش
ای رفته تیغ عشق تو از جان برون روان
وی کرده تیر مهر تو در دل گذار خوش
جان بر خطّ لطیف تو کردم روان فدا
از بهر آب سبزه شود در بهار خوش
دل را بزن به ناوک هجران که خود مراست
از گلستان روی تو با نوک خار خوش
جان پرور است گِرد مهت خطّ لاجورد
زان رو که سبزه باشد در نوبهار خوش
چون من که دید عاشق شیدا که باشد او
با درد دوست همدم و با جور یار خوش
با درد اندرون که نمی یابمش دوا
از سوز عشق گریه کنم زارزار خوش
آمد دل جلال به پیشت امیدوار
در سایه جمال خود او را بدار خوش
ما را به یاد عارض تو روزگار خوش
گفتی که مرهمی بنهم بر جراحتت
دانی که خسته را نبود انتظار خوش
ماننده قبا شده ام بسته تا شدم
در بند آنکه گیرمت اندر کنار خوش
ای رفته تیغ عشق تو از جان برون روان
وی کرده تیر مهر تو در دل گذار خوش
جان بر خطّ لطیف تو کردم روان فدا
از بهر آب سبزه شود در بهار خوش
دل را بزن به ناوک هجران که خود مراست
از گلستان روی تو با نوک خار خوش
جان پرور است گِرد مهت خطّ لاجورد
زان رو که سبزه باشد در نوبهار خوش
چون من که دید عاشق شیدا که باشد او
با درد دوست همدم و با جور یار خوش
با درد اندرون که نمی یابمش دوا
از سوز عشق گریه کنم زارزار خوش
آمد دل جلال به پیشت امیدوار
در سایه جمال خود او را بدار خوش
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۵۷ - آن دم که می گذشتی ای سرو سبزپوش
آن دم که می گذشتی ای سرو سبزپوش
از غمزه ناوک افکن و از چهره گل فروش
چشمم چو بر شمایل و قدّ تو اوفتاد
دودم به سر برآمد و از من برفت هوش
آنم که دلبران ز غمم جوش می زنند
مغزم درآمدست ز سودای تو به جوش
بی تو مرا مباد مَی و زندگی حلال
بی من ترا مباد یکی شربت آب نوش
در پرده ای و پرده عشّاق می دری
بردار پرده از رخ و بر عاشقان مپوش
دوشت به خواب دیدم که دوشم به دوش تست
امروز جان همی دهم از آرزوی دوش
روزی بیا به گردن مقصود حلقه کن
دست جلال را که ترا هست حلقه گوش
از غمزه ناوک افکن و از چهره گل فروش
چشمم چو بر شمایل و قدّ تو اوفتاد
دودم به سر برآمد و از من برفت هوش
آنم که دلبران ز غمم جوش می زنند
مغزم درآمدست ز سودای تو به جوش
بی تو مرا مباد مَی و زندگی حلال
بی من ترا مباد یکی شربت آب نوش
در پرده ای و پرده عشّاق می دری
بردار پرده از رخ و بر عاشقان مپوش
دوشت به خواب دیدم که دوشم به دوش تست
امروز جان همی دهم از آرزوی دوش
روزی بیا به گردن مقصود حلقه کن
دست جلال را که ترا هست حلقه گوش
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۷۰ - دامن کشان رسید سوی جویبار گل
دامن کشان رسید سوی جویبار گل
ای ترک گلعذار به دامن بیار گل
راز نهفته دل بلبل شد آشکار
برطرف جویبار چو شد آشکار گل
دادند بارعام که از بزمگاه خاص
آمد به فال سعد در ایوان یار گل
در بار داشت اطلس سبز و حریر سرخ
شد مشتری هزار چو بگشاد بار گل
هر دم به مجلسی رود از بس تلوّنش
یک هفته هیچ جای نگیرد قرار گل
بر دست ساقیانِ سمن رخ شراب لعل
گویی شکفته است ز سرو و چنار گل
چندان کشید و باز کشیدش که چاک زد
از دست باد پیرهن زرنگار گل
زین سان که زرد و سرخ برآمد به جویبار
از شرم باده گشت مگر شرمسار گل
دانی که گل جلال! چرا شد چنین عزیز؟
از بهر آنکه عار ندارد ز خار گل
ای ترک گلعذار به دامن بیار گل
راز نهفته دل بلبل شد آشکار
برطرف جویبار چو شد آشکار گل
دادند بارعام که از بزمگاه خاص
آمد به فال سعد در ایوان یار گل
در بار داشت اطلس سبز و حریر سرخ
شد مشتری هزار چو بگشاد بار گل
هر دم به مجلسی رود از بس تلوّنش
یک هفته هیچ جای نگیرد قرار گل
بر دست ساقیانِ سمن رخ شراب لعل
گویی شکفته است ز سرو و چنار گل
چندان کشید و باز کشیدش که چاک زد
از دست باد پیرهن زرنگار گل
زین سان که زرد و سرخ برآمد به جویبار
از شرم باده گشت مگر شرمسار گل
دانی که گل جلال! چرا شد چنین عزیز؟
از بهر آنکه عار ندارد ز خار گل
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۸۹ - گرچه غریق بحر مضایق چو لنگرم
گرچه غریق بحر مضایق چو لنگرم
آخر دلی وسیع چو بحری ست در برم
چون بحر اگر چه نیست به جز باد در کفم
از گوهر نسفته چو دریا توانگرم
من صافی اندرون و حریفان دور ما
خونم همی خورند به دستان که ساغرم
از سوز سینه دامن عودی آسمان
دود دلم گرفته تو گویی که مجمرم
چون تیغ اگر برهنه ام از جور روزگار
زانم زبان دراز که پاکیزه گوهرم
آخر دلی وسیع چو بحری ست در برم
چون بحر اگر چه نیست به جز باد در کفم
از گوهر نسفته چو دریا توانگرم
من صافی اندرون و حریفان دور ما
خونم همی خورند به دستان که ساغرم
از سوز سینه دامن عودی آسمان
دود دلم گرفته تو گویی که مجمرم
چون تیغ اگر برهنه ام از جور روزگار
زانم زبان دراز که پاکیزه گوهرم
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۹۷ - ساقی بده به باده خلاصم ز چنگ غم
ساقی بده به باده خلاصم ز چنگ غم
بنمای رنگ شادی و بزدای زنگ غم
سرخاب شیر گیر بیاور که پرکند
میدان ز خون لعل چو آید به جنگ غم
سرهنگ روزگار به صد لعب هر زمان
در گردن دلم فکند پالهنگ غم
پیش آر آبگینه شادی که روزگار
بشکست آبگینه دل را به سنگ غم
ای غافل زمانه! مبر بیش ازین خیال
دل را اسیر و خسته مگردان به چنگ غم
از جام آفتاب برافروز مشعلی
در دل که هست خانه تاریک و تنگ غم
رویم هر آنکه بدید بدانست حال من
کز چهره ام معاینه پیداست رنگ غم
بردار جام باده که در دست تو ای جلال
دریای شادی است چه باک از نهنگ غم
بنمای رنگ شادی و بزدای زنگ غم
سرخاب شیر گیر بیاور که پرکند
میدان ز خون لعل چو آید به جنگ غم
سرهنگ روزگار به صد لعب هر زمان
در گردن دلم فکند پالهنگ غم
پیش آر آبگینه شادی که روزگار
بشکست آبگینه دل را به سنگ غم
ای غافل زمانه! مبر بیش ازین خیال
دل را اسیر و خسته مگردان به چنگ غم
از جام آفتاب برافروز مشعلی
در دل که هست خانه تاریک و تنگ غم
رویم هر آنکه بدید بدانست حال من
کز چهره ام معاینه پیداست رنگ غم
بردار جام باده که در دست تو ای جلال
دریای شادی است چه باک از نهنگ غم