تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۵ - ای آفتاب ذات تو تابنده از صفات
ای آفتاب ذات تو تابنده از صفات
وی پرتو صفات تو روشن زکاینات
اسماست نور و جمله اکوان ظلال او
خورشید نوربخش بود ذات باصفات
شد جلوه گر جمال تو در صورت بتان
زان روی بت پرست پرستد منات و لات
هر ذره آیتی بود از مصحف رخت
مائیم در کتاب تو آیات محکمات
مهر رخت ز پرده هر ذره چون بتافت
شد روشن از جمال تو جمله مکونات
نام و نشان عاشق و معشوق شد پدید
زان دم که جلوه کرد جمالت ز ممکنات
چون در مقام محو اسیری ز خود برست
در صحو بعد محو شد او حل مشکلات
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۶ - در حسن چون رخت بجهان آفتاب نیست
در حسن چون رخت بجهان آفتاب نیست
از انفعال روی تو در ماه تاب نیست
بر عارض تو پرده اگر هست حسن تست
جز جلوه های حسن برویت نقاب نیست
مفتی علوم حال ز قلب سلیم جو
اسرار عشق در ورق و در کتاب نیست
واعظ حدیث جنت و دوزخ مگو بما
عشاق را خبر ز نعیم و عذاب نیست
داغی است بر دل همه عالم ز سوز عشق
کو دل کز آتش غم عشقت کباب نیست
ای محتسب بدان که مرا مستی از کجاست
از چشم اوست مستی من از شراب نیست
رندان بسی شراب وصالش اسیریا
نوشیده اند کس چو تو مست خراب نیست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۸ - امید من به لطف عمیم تو واثق است
امید من به لطف عمیم تو واثق است
برجرم ما چو رحمت عام تو سابق است
در راه عشق رو که صراطی است مستقیم
راهی که ره بدوست برد راه عاشق است
در راه عشق جان و جهان باختم از آن
کاول قدم براه تو ترک علایق است
روی زمین ز ظلمت ظلم ار چه شد چو شب
نور ولایت است که چون صبح صادق است
در ره رفیق یکدل و یکرو چو یافتی
آنست الرفیق که یار موافق است
ظلمت سرای کون ز روی تو نور یافت
یارب جمال دوست چه خورشید شارقست
از تابش رخت چو اسیری شود فنا
وه وه ببزم وصل تو آن دم چه لایق است
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۹ - در بزم وصل یار مرا گرچه بارنیست
در بزم وصل یار مرا گرچه بارنیست
جز جست و جوی او دگرم هیچ کارنیست
دیار در دو کون ندیدیم غیر دوست
زیرا درین دیار کسی غیر یار نیست
گوید خرد که از غم عشقش کنار جو
دریای عشق را چه کنم چون کنار نیست
مست شراب عشق نه بیند غم خمار
هر مستی دگر که بود بی خمار نیست
جز شربت لب تو اگر شهد و شکرست
در کام جان خسته دلان خوشگوار نیست
روز قیامت است مرا ای مراد جان
روزی که سرو قامت تو درکنار نیست
بر جان ماست ز آتش عشق تو داغها
دردا که سوز و درد دلم در شمار نیست
تا شد قرار گاه غمت جان بیقرار
بی درد عشق حال دلم بر قرار نیست
جز سوز جان و داغ دل و عجز و نیستی
جان مرا بعشق اسیری شعار نیست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - مستیم تا ابد شده از بیخودی ز دست
مستیم تا ابد شده از بیخودی ز دست
زان باده که داد بما ساقی الست
من مست عشقم از بر ما خیز زاهدا
بد نام می شوی که بما میکنی نشست
هرگز خمار فرقت جانان ندید جان
از باده وصال چو بودم همیشه مست
من فاش گویمت دو جهان غیر یار نیست
سر چنین بلند نخواهیم گفت پست
از مظهر جهان چو توئی ظاهر از چه شد
این اختلاف مؤمن و ترسا و بت پرست
بی بهره از جمال رخت نیست ذره
مرآت حسن روی تو بودست هرچه هست
تا مهر نوربخش بتابید بر دلم
از جمله قید جان اسیری ما برست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - خیل غمت بجور و جفا ملک جان گرفت
خیل غمت بجور و جفا ملک جان گرفت
دل تن نهاد و دامن شادی روان گرفت
ای دل ره عدم چو گرفتی از آن میان
جانم ز هستی تو کناری نهان گرفت
آید همیشه اشک بدریوزه پیش تو
اوسایل است و راه نشاید برآن گرفت
دل مرکب قرار بمیدان عشق تاخت
چون شهسوار درد تو آمد عنان گرفت
تا لذت شراب غمت یافت کام جان
سرخوش شد و بمصطبه پای دنان گرفت
چون حسن تو بحور و بغلمان ظهور کرد
زاهد چنان هوای جنان از چنان گرفت
زلف تو داشت جان اسیری ببند خویش
رویت بصد لطافتش آخر ضمان گرفت
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - از پرتو جمال تو عالم منورست
از پرتو جمال تو عالم منورست
وز سنبلت مشام دل و جان معطرست
این جرم خور که جمله جهان روشن ازویست
یک ذره ز پرتو آن روی انورست
سلطان حسن روی تو را ملک هر دو کون
بی لشگر و سپاه عجایب مسخرست
غایت نداشت جلوه رویت از آن سبب
هر دم به جلوه دگر و حسن دیگرست
در تاب رفت زلف تو سرها به باد داد
بازش ز پیچ و تاب چه آشوب در سرست
چشمت به قصد کشتن من غمزه تیز کرد
یارب که این چه ترکک بیرحم کافرست
عقل بلند پایه به درگاه شاه عشق
هرگز نگشت محرم و چون حلقه بر درست
کس با خودی نیافت به بزم وصال راه
زیرا جناب وصل ازین پایه برترست
در دام فتنه جان اسیری ز چیست گفت
گفتم کزان سلاسل زلف معنبرست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - ای مصحف جمال تو اوراق کاینات
ای مصحف جمال تو اوراق کاینات
عالم ز نور روی تو آیات محکمات
از پرتو تجلی روی تو روشن است
گر کعبه و کنشت و گر دیر سومنات
روشن ز ذره های صفاتست مهر ذات
بود صفات تست مدام از نمود ذات
اسماء تو ظلال شئونات داتیست
اسما، عیان شده بظلال تعینات
عالم ظهور روی ترا گشته اینه
ظاهر صفات و ذات تو ز اعیان ممکنات
بحر محیط مشرب تو شد اسیریا
از فیض نوربخش توئی منبع حیات
نهصد هزار بحر شراب تجلیش
نوشیده و تشنه تری بهر باقیات
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - روی تو ظاهرست بعالم نهان کجاست
روی تو ظاهرست بعالم نهان کجاست
گر او نهان بود بجهان خود عیان کجاست
عالم شدست مظهر حسن و جمال تو
ای جان بگو چه مظهر و ظاهر جهان کجاست
در هر لباس حسن تو هر لحظه رو نمود
عالم همه توئی و زمین و زمان کجاست
هرجا باسم خاص ظهوریست مرترا
غیر ترا نمای که نام و نشان کجاست
در عرصه وجود چوغیر از تو هیچ نیست
بهر خدا بگوی که کون و مکان کجاست
وصف جمال تو خواهم که با همه
گویم و لیک نطق و زبان و بیان کجاست
در پرتو جمال رخ نوربخش تو
شیدا و والهی چو اسیری بجان کجاست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - تا نقد دارضرب معارف کلام ماست
تا نقد دارضرب معارف کلام ماست
در ملک فقر سکه شاهی بنام ماست
چون والی ولایت کشف و ولایتیم
سلطان ملک کون کمینه غلام ماست
بیرون ز ملک اسم وصفت رتبه منست
اکنون که شهر غیب هویت مقام ماست
شهباز همتم ز دو عالم چو در گذشت
عنقای وصل یار ازآن دم بدام ماست
از جور عقل رخت باقلیم عاشقی
بردم که ملک عشق تو دارالسلام ماست
مخمورم از شراب لب لعل جانفزات
وز جام چشم مست تو شرب مدام ماست
تا مهر نوربخش ز چرخ کمال تافت
زان دم اسیریا همه کاری بکام ماست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - مقبل کسی که شادی وصل تو دیده است
مقبل کسی که شادی وصل تو دیده است
خرم دلی که از غم هجران رهیده است
شادست آنکه دولت غم های عشق تو
برجان و دل بملک دو عالم خریده است
آرد بدست دامن معشوق بیگمان
هر عاشقی که محنت عشقش کشیده است
هرکو ز خود برست نه بیند غم فراق
در مسند وصال تو خوش آرمیده است
هر دم به دیده حسن دل افروز جلوه ده
مرآت حسن تو دایم چو دیده است
در ظلمت شب است نهان آفتاب روز
تا خط مشکبار تو بررخ دمیده است
تا ناظرست دیده اسیری بروی او
زان حسن نوربخش چه گویم چه دیده است
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۳۶ - جانا بیا که صحبت جانانم آرزوست
جانا بیا که صحبت جانانم آرزوست
جامی ز باده لب خندانم آرزوست
از زاهدی و زهد ریائی دلم گرفت
می خوارگی و مجلس رندانم آرزوست
در پای گل میان چمن جام می بکف
واندر کنار سرو خرامانم آرزوست
درخانه فراق تو دلتنگ گشته ایم
گلگشت باغ وصل تو از جانم آرزوست
در ظلمت غمیم اسیری ز شوق یار
دیدار نوربخش ز جانانم آرزوست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - دو عالم غرق انوار تجلی است
دو عالم غرق انوار تجلی است
همه ذرات بیخود همچو موسیست
چرا مجنون شدی در جست و جویش
نظر بگشا که عالم پر ز لیلیست
من از مستی خبر از خود ندارم
چه جای زهد و سالوسی و تقویست
بیا واعظ ز دیدارش سخن گو
چه جای قصه رضوان و حوریست
نظر برمهر رویش کن ز ذرات
که تابان هم ز صورت هم ز معنیست
مرا تا دیده بر روی تو بارست
فراغت از همه دنیا و عقبیست
اسیری دولت دیدار وصلش
کجا بیند چو در قید اسیریست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - هر دل که از کدورت طبع و هوا برست
هر دل که از کدورت طبع و هوا برست
بیند عیان جمال رخت هر کجا که هست
مطلوب جان جمله به هر حال جز تو نیست
گر شیخ زاهدست و گر رند می پرست
مست تو را به طعنه خلقان چه التفات
رندانه چون به سنگ ملامت سبو شکست
یابد، لباس هستی مطلق ز وصل یار
در نیستی ز غیر خودی هرکه باز رست
از ذوق عاشقان به حقیقت خبر نیافت
هشیار تا ز باده عشقش نگشت مست
هر کو به عاشقی ز سر صدق پا نهاد
هرگز نداد دامن معشوق را ز دست
زاهد به عشق عیب اسیری چه می‌کند
این بود چون نصیب وی از قسمت الست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - بختم مدد نداد که بینم وصال دوست
بختم مدد نداد که بینم وصال دوست
ای کاشکی ز دور به بینم جمال دوست
از جان و از جهان بهوایش برآمدم
بیرون نرفت از دل و جانم خیال دوست
جان و دلم همیشه لگدکوب عشق اوست
دولت نگر چگونه شدم پایمال دوست
جانهای عاشقان بغم عشق واگذاشت
بس دور می نمود چنین از کمال دوست
گاهی که یار پرسش حالم کند به لطف
صد جان فدای آن لب و حسن و سؤال دوست
هر دم اگر جمال نماید بعاشقان
کی کم شود بمرتبه جاه و جلال دوست
از ناز پادشاه و گدا گشت بی نیاز
گر زانکه یافت جان اسیری وصال دوست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - دل را که داغ عشق ندارد نشان کجاست
دل را که داغ عشق ندارد نشان کجاست
بی سوز و درد جان کسی در جهان کجاست
سری که پیر میکده میگفت با عقل
در خانقاه و مدرسه رمزی ازآن کجاست
اسرار عشق حل چو نگردد ز درس علم
کو راه دیر و صحبت پیر مغان کجاست
در وصل او چو کس نرسد از ره نشان
کو سالک طریق ره بی نشان کجاست
از شید و زرق و زهد ریائی شدم ملول
ای پیر می فروش می ارغوان کجاست
گر ساز وصل و دولت دیدار دوست نیست
آن سوز هجر و ناله و آه و فغان کجاست
ز اهل بیان نگفت اسیری خبر زیار
داری خبر بگوی که صاحب عیان کجاست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - تا یار پرده از رخ چون ماه برگرفت
تا یار پرده از رخ چون ماه برگرفت
آتش بجان جمله ذرات درگرفت
بگشا نظر که نور تجلی حسن یار
تابنده گشت و کون ومکان سربسر گرفت
رخسار او بناز و کرشمه هزار بار
صد نکته روبرو برخ ماه و خور گرفت
تا یک نظر جمال تو بیند اسیر عشق
دنیا و دین فدای همان یک نظر گرفت
زاهد که توبه کرد ز اطوار عاشقی
رویت چو دید، عشق دگر ره ز سر گرفت
حسنت ز بهرجلوه همی جست آینه
هر سو نظاره کرد، سخن در بشر گرفت
شهباز وصل او که نیامد بدام کس
بنگر اسیریش چو ز روی هنر گرفت
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - مانیستیم و هستی ما هستی خداست
مانیستیم و هستی ما هستی خداست
هستی به نیستی نه قرین است نه جداست
دلبر چو رو در آینه مختلف نمود
این صورت مخالف از آن اختلاف خاست
عالم چو عکس آینه و نقش سایه دان
کورا نمود و بود ز وهم و خیال ماست
بنگر چو شد عیان بلباس چرا و چون
آنکو نهان بکسوت بیچون بی چراست
مقصود آفرینش عالم کسی بود
کو از خودی فنا شد و باقی بدان بقاست
میدان یقین که در دو جهان غیر یار نیست
بشنو سخن ز عارف حق بین درست وراست
رندی که مست باده و هشیار و زاهدست
انصاف ده که همچو اسیری دگر کجاست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - عالم چو نقش موج ببحر وجود اوست
عالم چو نقش موج ببحر وجود اوست
بود همه جهان بحقیقت نمود اوست
مقصود آفرینش عالم جز او نبود
هستی هر دو کون طفیل وجود اوست
وصف جمال ماه رخان در قرون و دهر
مطرب بهر زمانه که سراید سرود اوست
تسبیح کاینات جهانرا بگوش هوش
بشنو یقین که جمله ثنا و درود اوست
این سلطنت نگر که سلاطین ملک دین
هر یک بهر زمانه ز خیل جنود اوست
فیض علوم و رحمت عام جهانیان
یک قطره ز قلزم زخار جود اوست
غافل مشو اسیری و بنگر که بیگمان
بود و نمود جمله بتحقیق بود اوست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - این حیله سازی فلک کینه دار هیچ
این حیله سازی فلک کینه دار هیچ
وین مکر دور دایره بی مدار هیچ
این دشمنی نه فلک و هفت کوکبش
وین دوستی دنیی ناپایدارهیچ
این عمر بی بقا که نکرد او بکس وفا
وین دولت دو روزه بی اعتبار هیچ
این تاج و تخت و سلطنت و جاه و کوکبه
وین لشکر و خزانه و این گیرو دار هیچ
این میری و وزیری و خرگاه و طمطراق
وین اسب و اشتران و قطار و مهار هیچ
این مال و ملک و آب و زمین و سرای و باغ
وین نقد و جنس و دردسر بیشمار هیچ
این جست و جوی منصب و اسباب و حرص و جاه
این کار و بار دنیی واین دینه دار هیچ
این طاعت ریائی و این علم بی عمل
این حیله های فتوی و این حیله کار هیچ
این واعظان عشوه فروشان بی صلاح
وین زاهدان بیخبر از عشق یار هیچ
این مفتی مزور و شیخان باریا
وین قاضیان حیله گر رشوه خوار هیچ
این چار عنصر و سه موالید و شش جهت
وین قسمت طبایع و این هر چهار هیچ
این حس های ظاهر و باطن که گفته اند
وین عقل و نفس پر شر ناسازگار هیچ
جز طاعت و عبادت و اخلاص ویاد دوست
جز صدق و راستی بخدا می شمار هیچ
جز ذوق و شوق باطن و اسرار معرفت
جز دید یار و وصل خداوندگار هیچ
غیر از فنا و عجز و اسیری و نیستی
جز سوز عشق حضرت پروردگار هیچ