تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۱۶ - منم که تنگدلی باغ دلگشای منست
منم که تنگدلی باغ دلگشای منست
بدستم آبله جام جهان نمای منست
رسید همرهی بخت واژگون جائی
که هر که خاک رهم بود خار پای منست
بدستگیری افلاک احتیاجی نیست
کلیم وقتم و افتادگی عصای منست
بخاک و خون کشدم هر کجا که سرو قدیست
هر آن نهال که بالا کشد بلای منست
چنینکه دیدن وضع زمانه جانکاهست
بدیده هرچه غبارست توتیای منست
طبیب از عرق شرم نسخه ها را شست
ز بسکه منفعل از درد بیدوای منست
ز بسکه موج غمم در میان گرفته کلیم
ز من کناره کند هر که آشنای منست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۷ - ز بسکه سر زده مژگان او بدلها رفت
ز بسکه سر زده مژگان او بدلها رفت
حدیث شوخی و بیباکیش بهر جا رفت
چگونه خاطر جمع از فلک طمع دارم
درین زمانه که جمعیت از ثریا رفت
بدامن آمد و آسود بیقراری اشک
دگر چه شور کند سیل چون بدریا رفت
متاع اشک اگرچه بخاک یکسان شد
بیاد قامت او کار ناله بالا رفت
ز تیرگی که دگر پیش پا تواند دید
چو آفتاب ازین خانه دست بالا رفت
دو بال طایر رعشه است هر دو پنجه من
ز کف چو لنگر رطل گران صهبا رفت
ز یمن اشکم معمور شد بیابان ها
ز سیل گریه من شهرها بصحرا رفت
کسی ثبات قدم در محبت دارد
که همچو سایه ات از جلوه تو بالا رفت
بچرخ قاصد آهی روانه ساز کلیم
اگر علاج تو از خاطر مسیحا رفت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۰ - شمیم خلد، گدای دیار کشمیرست
شمیم خلد، گدای دیار کشمیرست
شکفتگی گل خار بهار کشمیرست
لب پیاله ز تبخال رشک می سوزد
که نشئه وقف لب جویبار کشمیرست
اگرچه مایه دلبستگیست قامت سرو
عنان هوش بدست چنار کشمیرست
بزیر پنبه ابر آسمان از آن گم شد
که پای تا بسرش داغدار کشمیرست
صفای سبزه اش از عمر خضر می گذرد
خضر زچشمه خویش آبیار کشمیرست
بدیده خاصیت کیمیا دهد لیکن
بچشم آنچه نیاید غبار کشمیرست
براه جاده نتوان شناخت از جدول
چه آبهاست که بر روی کار کشمیرست
گذشتی از لب ساقی گلعذار کلیم
خنک چو توبه می در بهار کشمیرست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۱ - اگر ز هستی ما نام بینشانی هست
اگر ز هستی ما نام بینشانی هست
در آشیان هما مشت استخوانی هست
جمال اختر بختم نمی شود زایل
چو شمع دایم در طالعم زیانی هست
تو بیزبانی ما را حریف حرف نئی
بداد ما برس ایشوخ تا زبانی هست
تهی ز لخت جگر نیست اشک ماهرگز
همیشه قافله را میر کاروانی هست
کسیکه مایل خونریزی است می فهمم
میانه دل و مژگان او نشانی هست
رود به سیر چمن برق بیشتر زسحاب
مگر بشاخ گلی از من آشیانی هست
سجود خاک درت با سر بریده خوشست
که هیچ باک نباشد چو پاسبانی هست
کلیم دل بهمین قرب بیوصال منه
چه شد که در پس دیوار گلستانی هست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۲ - هنوز طره او تا کمر نیامده است
هنوز طره او تا کمر نیامده است
ز پیچ و تاب رگ جان خبر نیامده است
باعتماد، سرین را بآن کمر مسپار
که مور خازن تنگ شکر نیامده است
همه حکایت مردم گیا فسانه شمار
گیاه مردمی از خاک بر نیامده است
بجلوه گاه تو هر دل که رفت، از خود رفت
دگر کسی بوطن زین سفر نیامده است
دعا ز عالم بالا همین خبر دارد
که تیر ناله یکی کارگر نیامده است
چرا بگرد بناگوش تو همی گردد
اگر بپای گهر رشته بر نیامده است
ز جور مادر ایام ترشرو منشین
خیال کن که زپشت پدر نیامده است
برشوه داد پر و بال خود خدنگ ترا
بچشم دام تو مرغ دگر نیامده است
چگونه عیش برد ره بخانه تو کلیم
باین خرابه چو یار دگر نیامده است
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۶ - چو ساخت چشم تو کارم، نهفته دیدن چیست
چو ساخت چشم تو کارم، نهفته دیدن چیست
بر آتشی که به نی درگرفت دامن چیست
اگر نه صبح سیه بخت کار شام کند
سیاه روزی ما زان بیاض گردن چیست
دلا تو چشم مرا کرده ای ز گریه سفید
زآه سرمه کشیدن بچشم روزن چیست
نباشد ار دل صیاد داغدار از من
بریده چون پر و بالم قفس ز آهن چیست
نبرد بهره بر هر که جمع شد نعمت
که باغبان نشناسد که سیر گلشن چیست
زمرگ اینهمه اطفال آرزو، هرگز
دلم نسوخت که دانم طریق شیون چیست
چه غم اگر نشناسی حق وفای مرا
که هیچ بت نشناسد حق برهمن چیست
بخرمن ار بودت کار دل ز کشت امید
چو عمر باد بود، باد را از خرمن چیست
شناسد آنکه بپوشد برهنه پائی را
که نفع آبله های فراخ دامن چیست
دلت کلیم چه دارد، غبار شکوه ز دوست
دگر بر آینه ات زنگ کین دشمن چیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۰ - منم که داغ بلا گلشنی بنام منست
منم که داغ بلا گلشنی بنام منست
گل شکفته من حلقه های دام منست
چنان نمک که توان بست خون ناحق از آن
ملاحتی است که با سرو خوشخرام منست
قلم نمی شکند، نامه ات نمی سوزد
زبان کلک تو بیزار چون زنام منست
مرا بدام حوادث، زحرص دانه کشید
کدام دانه بغیر از گره بدام منست
چنان بحوصله ممتازم از قدح نوشان
که درد ته خم افلاک وقف جام منست
غرض زاشک فشانی گهر فروشی نیست
که گریه در غم او ورد صبح و شام منست
چو نیست بهره ام از کام دل، همان گیرم
که هر چه صید مرادست جمله رام منست
همیشه سلسله زلف تست در خاطر
که با کمال جنون ربط با کلام منست
کدورت من از ابنای دهر نیست، کلیم
تمام کلفتم از بخت ناتمام منست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۲ - دگر بهار چمن را چه دلگشا کردست
دگر بهار چمن را چه دلگشا کردست
شکوفه بر سر سبزه نثارها کردست
چمن زلاله و گل آنچنان که آب روان
اگر گذشته، از آن روی بر قفا کردست
چنینکه چوب قفس پر گلست بلبل را
غریب ساخته صیادش ار رها کردست
نه از ترانه بلبل شکفته گل در باغ
که بره کسب هوا غنچه سینه وا کردست
چه عقده ها که ز خاطر گشود غنچه گل
بهار بین که گره را گره گشا کردست
چوبی می است از آن ساغر سفالین به
چه شد که نرگس جام خود از طلا کردست
هر آن نهال که از برگ دست بردارد
بهار گلشن کشمیر را دعا کردست
بحیرتم ز هوایش ببین که در یک طبع
هزار رنگ تلون چگونه جا کردست
بیادگار هوا را زهر گلی رنگیست
برنگ هر یک از آن جلوه ای جدا کردست
درین بهار کلیم آنکه هست قدرشناس
برای خار سرانجام رونما کردست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۵۱ - براه عشق تو جز اشک و آه با من نیست
براه عشق تو جز اشک و آه با من نیست
از آن متاع چه بهتر که باب رهزن نیست
زبس گداختم از غم چنان سبک شده ام
که خون ناحق من نیز بار گردن نیست
بغیر دیده و دل کز غمت فروغ برند
دو خانه هرگز از یک چراغ روشن نیست
درین چمن دل ما همچو غنچه پیکان
ز صد بهارش امید یکی شکفتن نیست
برای قافله کعبه سبکباری
هزار بدرقه و راهبر چو رهزن نیست
دلم که در کف عشقت ز موم نرم تر است
چو وقت پند شود کم ز سنگ و آهن نیست
ببحر هستی غیر از حباب نتوان یافت
سری که منت تیغ تواش بگردن نیست
کم از هنر نبود عیب چون بجا باشد
که تنگ چشمی عیب است و نقص سوزن نیست
کلیم را سر همخانگی بشعله بود
وگرنه جائی بهتر ز کنج گلخن نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۵۵ - همیشه کارم در کار خیر تأخیرست
همیشه کارم در کار خیر تأخیرست
که توبه مانده درست و بهار کشمیرست
درین چمن نرود عهد خوشدلی بشتاب
ز موج سبزه بپای نشاط زنجیرست
نقیض گیری افلاک را چه می دانی
علاج عقده دشوار ترک تدبیرست
بپوش جوهر خود را که از بلا برهی
کزین گناه گرفتار بند شمشیرست
جنون بخانه زنجیر اگر پناه برد
بجاست خانه تاریک، عقل دلگیرست
بصیدگاه محبت که صیدها رامند
رمی که باشد صیاد را زنخجیرست
زدلخراشی کز جور آسمان دیدم
هلال عیدم در دیده ناخن شیرست
دلم که رد فروشنده و خریدارست
ز تیره بختی همدرد بنده تیرست
دلم که بهره زخوبان نمی برد گوئی
که باغبانی در بوستان تصویرست
سپهر تفرقه افکن کلیم ز آتش رشک
کباب الفت پیوند شکر و شیرست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶۵ - فراق همنفسان جان بیقرارم سوخت
فراق همنفسان جان بیقرارم سوخت
گیاه خشکم و هجران نوبهارم سوخت
چو من مباد کس آواره هزار وطن
فلک ز داغ فراقت هزار بارم سوخت
زمانه از شب تارم چراغ باز گرفت
پس از وفات من آورده بر مزارم سوخت
سرشک راه بدامن نبرد در شب هجر
چو شمع لخت جگر گرچه بر کنارم سوخت
طبیب مرده دلان بعد مرگ مشفق شد
بوعده کرد وفا چون در انتظارم سوخت
مرا جدائی جانان دگر نکشت کلیم
چه منت است تف آه شعله بارم سوخت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۵ - مرا همیشه مربی چه طالع دون بود
مرا همیشه مربی چه طالع دون بود
ترقیم چه عجب گر چو شمع وارون بود
همیشه اهل هنر را زمانه عریان داشت
فسانه ایست که خم جامه فلاطون بود
پسند ماتمیان با هزار غم نشدیم
بجرم اینکه لباسم زگریه گلگون بود
فلک ز عیب تهی کاسه ای مثل چون شد
زکاسه های کواکب همیشه پرخون بود
مدام از آن نم باران که خاک آدم داشت
متاع خانه ما نزد سیل مرهون بود
همیشه عقده خاطر رواج کارم داد
چه بستگی که پر و بال صید مضمون بود
نشان شیفتگان دیار عشق یکیست
بچشم لیلی هر گردباد مجنون بود
خوش آن گذشته که تاری گر از علائق داشت
بسان طنبور آنهم زخانه بیرون بود
کلیم دل بقناعت نهاد و چاره نداشت
ز دخل خون جگر خون گریه افزون بود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۶ - بوقت گرسنگی نفس دون گدائی کرد
بوقت گرسنگی نفس دون گدائی کرد
چو یافت یک لب نای دعوی خدائی کرد
گره گشاد ز کارم که سخت تر بندد
جز این نبود فلک گر گره گشائی کرد
شهید تیغ تو خون را حلال چون نکند
بمحشر از کفن سرخ خودنمائی کرد
نکرد همرهی تن بسیر باغ و بهار
بخار راه تو پائیکه آشنائی کرد
قدم براه تجرد چو آشنا گردد
زکفش آبله می بایدش جدائی کرد
کسیکه دل بغم روزگار کرد گرو
گرفت جام جم و کاسه گدائی کرد
طمع نتیجه حرمان دهد اگرچه کسی
ز آفتاب تمنای روشنائی کرد
چو قدردان هنر نیست خوار نتوان بود
ضرور شد که هنرمند خودستائی کرد
برهنه پائی دیوانگیست، می باید
سلوک راه طلب در شکسته پائی کرد
زیاده رغبت آن ماه شد بخونریزی
کلیم خون سبیل مرا بهائی کرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۸۰ - خوش آنکه لاف هنر پیش بی هنر نزند
خوش آنکه لاف هنر پیش بی هنر نزند
اگرچه برق بود طعنه بر شرر نزند
بچاره دست مزن در بلا که شصت قضا
نشان غلط نکند، تیر بر سپر نزند
مکن سئوال که ابواب فیض اهل سخا
گشاده است بروی کسیکه در نزند
چراغ عقل دهد روشنی ز پرتو عشق
نظر نه بیند تا آفتاب سر نزند
فراخ حوصله گر خانه ای بسیل دهد
چو موج دست تأسف بیکدگر نزند
بجز تو کز دل بیچاره صبر می طلبی
کسی نگفته به بسمل که بال و پر نزند
دلم ز جانب آن چشم فتنه جو جمعست
که مست سنگ بد کان شیشه گر نزند
درین بهار چنان روزگار افسردست
که غیر شمع گلی هیچکس بسر نزند
کلیم خوارتر از خود کسی نمی بینم
چرا ز حلقه اهل وفا بدر نزند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۸۸ - به بی تکلفی آن عارفی که خو دارد
به بی تکلفی آن عارفی که خو دارد
نظر به بندد از آن گل که رنگ و بو دارد
ببین بجذبه نسبت که خامه دو زبان
همیشه الفت با صفحه دورو دارد
کسیکه بنده عشقست بی نشان نبود
ز موج گریه خود طوق در گلو دارد
دلم ز تیغ تو چون شانه شد تمام انگشت
حساب حلقه آن زلف مو بمو دارد
براه یک جهتی سالکی که روی نهد
نه بیند آینه را زانکه پشت و رو دارد
قسم بذوق محبت که دشمنی فرضست
علاج سینه کن ار کینه ای عدو دارد
ز روسفیدی میخوارگان دهد خبری
گلی که در چمن خرمی کدو دارد
بمحفل غم و شادی بود عزیز چو شمع
جگر گدازی کز گریه آبرو دارد
زبان هر مژه چشم نکته پردازش
کلیم با من صد قسم گفتگو دارد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۱ - اسیر عشقم و هر کس مرا غلام کند
اسیر عشقم و هر کس مرا غلام کند
بگوش حلقه ام از حلقه های دام کند
چه بخت بی اثرست این که جزو ناری من
دمیکه شعله کشد کار پخته خام کند
چرا نگرید بلبل که بیوفائی دهر
امان نداد که گل خنده را تمام کند
باسم و رسم چه مردانه پشت پا زده ام
نگین بدستم پهلو تهی ز نام کند
هر آنکه سر ز گریبان چو نال برون کرد
بطاق ابروی شمشیر او سلام کند
اگر جدا ز تو می را حلال می دانم
خدا بتیغ تو خون مرا حرام کند
ندیده ایم بجز جان مانده بر لب خویش
مسافریکه در اول قدم مقام کند
خوش آنکه نام تو موزون نهد بنسبت شعر
کلیم شاه جهان ترا غلام کند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۱۵ - وداع ناشده دل حال صبر در هم دید
وداع ناشده دل حال صبر در هم دید
عنان گسستگی گریه دمادم دید
چنین که رو بقفا می روم ز خاک درت
گرفتم اینکه بجنت روم چه خواهم دید
هر آن نگاه که از گریه پاکدامن شد
اگر بگل نظر افکند روی شبنم دید
دل ورق ورق خویش پاره پاره کنم
کزین کتاب کسی فال عافیت کم دید
کسیکه دید باحوال من غم و دل را
چو داغ و مرهم پیوسته روی درهم دید
بحال دیده گریان نمی کنم رحمی
دلم سیاه شد از بسکه این ورق نم دید
ندوخت غنچه گل کیسه بر وفای بهار
بچشم بسته همه کار و بار عالم دید
نداشتیم به از خون گرم دلسوزی
گذشت از طرف زخم و روی مرهم دید
اگرچه سینه زپیکان جور زآهن شد
کلیم خود را در کار خویش محکم دید
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۱۹ - بجز سکوت ز روشندلان نمی آید
بجز سکوت ز روشندلان نمی آید
زبان شعله بکار بیان نمی آید
زسیل حادثه چشمم چنین که ترسیدست
ز دیده دیدن ریک روان نمی آید
خدنگ آه شکار افکنست لیک چه سود
که از هزار یکی بر نشان نمی آید
بزلف او نیم آگه زحال دل چکنم
خبر همیشه زهندوستان نمی آید
سری که افسر شاهی قسم باو نخورد
بکار سجده آن آستان نمی آید
جرس براه طلب غیر ازین نمی گوید
که هیچکار ز آه و فغان نمی آید
از آن دیار که سود سفر خطر باشد
چو راه امن شود کاروان نمی آید
ز مور لاف سلیمانی از چه برتابم
ز من فروتنی از آسمان نمی آید
هلاک چشم ادا فهمیم که دریابد
هر آن سخن که ز دل بر زبان نمی آید
ز غمزه اش مطلب رخصت نظاره کلیم
صلای سیر گل از باغبان نمی آید
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۲۱ - بملک عشق دل شادمان نمی ماند
بملک عشق دل شادمان نمی ماند
گل شکفته درین گلستان نمی ماند
نمی خورد غم روزی کسیکه قانع شد
همای هرگز بی استخوان نمی ماند
چرا چو موج همیشه است بیقراری ما
بیک قرار چو وضع جهان نمی ماند
سیاه روزی ما همچنین نخواهد ماند
شب ار دراز بود جاودان نمی ماند
دلا مکش همه شب آه جانگداز چو شمع
که وقت صبح بکامت زبان نمی ماند
ازین رمی که تر از من است پیکان هم
زتیر جور تو در استخوان نمی ماند
شمار زخم ستمهای دوست نتوان کرد
که از خدنگ جفاها نشان نمی ماند
براه پرخطری می روم که نقش قدم
زبیم در عقب کاروان نمی ماند
کلیم ناوک آهت گشاد خواهد یافت
همیشه تیر کسی در کمان نمی ماند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۲۴ - چو تاب زلف دهی از بنفشه تاب رود
چو تاب زلف دهی از بنفشه تاب رود
زنی چو خنده گل از بس عرق در آب رود
چنین که روی جهانی بسوی خود کردی
عجب که سایه ز دنبال آفتاب رود
چه جای شادی، غم عار دارد از دل من
بناز جغد درین منزل خراب رود
ز سوز آهم نم در نهاد دریا نیست
مگر سحاب بسرچشمه سراب رود
دعای صحت تو هر زمان بجای نفس
بسوی لب ز دل گرم شیخ و شاب رود
فرشته راه نیابد که بر زمین آید
بچرخ بسکه دعاهای مستجاب رود
گلاب از گل خورشید می کشد عیسی
پی علاجت اگر حرفی از گلاب رود
تو همچو لاله زتب گرم گشته ای و کلیم
چو شمع از تن زارش توان و تاب رود