تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۹ - بیتو ایجان و جهان کار من از دست برفت
بیتو ایجان و جهان کار من از دست برفت
دل شیدا ز برم تا بتو پیوست برفت
عقلم آمد که بصبرم کند ارشاد و لیک
چون مرا دید چنین شیفته ننشست برفت
سنبل زلف تو چون سلسله جنباند ز دور
بیخود از جا دل سودا زده برجست برفت
دل اسیر خم ابروی کمان پیکر تست
چاره ئی نیست کنون تیر چو از دست برفت
تا تو رفتی رمقی در تن من داشت مقام
او هم اندر عقبت بار سفر بست برفت
گفتم از عشق تو بی خویشتنم گفت بلی
هر که هشیار در آمد بر ما مست برفت
دسترس داشت بدان طرفه نگار ابن یمین
چشم بد تا که رسانید کش از دست برفت
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۷ - پرتوی روی تو بر کسوت خوبی علم است
پرتوی روی تو بر کسوت خوبی علم است
زلفت از غالیه بر ماه دو هفته رقم است
چون خم ابروی مشکین تو مانند هلال
شود انگشت نما سوره ی نون والقلم است
دهن تنگ تو چون لب به سخن بگشاید
سخنت حجت اثبات وجود و عدم است
یوسف مصر وجودی و ز بس محتشمی
چون سلیمانت روان بر عقب از جان حشم است
کشتگان غم خود را چو درآری بشمار
گر از ایشان بشمارد غمت این هم کرم است
گر بکشتن برسد در قدمت ابن یمین
این چنین راه بسر گر نرود بی قدم است
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۴۵ - خوشست آن پسته ی خندان و خوش آن گفتارت
خوشست آن پسته ی خندان و خوش آن گفتارت
خوشست آن سرو خرامان و خوش آن رفتارت
یاد صحت ببرد از دل صاحب نظران
چشم شیرافکن آهو شکن بیمارت
به توهم ز رخت گر بربایم بوسی
بنماید اثرش نازکی رخسارت
دهنت نیست به تحقیق و کس ار گفت که هست
هیچ دانی ز چه گفت از شکرین گفتارت
چون دل لاله سیه شد دلم از غم که مباد
ناگهان سبزه نشیند ز بر گلنارت
کم بود بنده ی دلسوز ترت ز ابن یمین
گر چه به ز ابن یمین بنده بود بسیارت
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۴۸ - دهن غنچه وشت پسته خندان منست
دهن غنچه وشت پسته خندان منست
لب شکر شکنت نیک به دندان منست
پای بند سر زلفین چو زنجیر تو شد
دل دیوانه وشم چون نه به فرمان منست
هست دلبستگی جان به سر زلف تو زان
که نمودار سرو کار پریشان منست
مردم از فرقت جانان و عجب نیست از آنک
زنده بی جان نتوان بودن و او جان منست
کشته ی عشق وی از زنده ی جاوید به است
درد کز وی رسدم مایه ی درمان منست
گفتمش یوسف مصری تو ز بس غنج و دلال
گفت کاین منقصت حسن فراوان منست
از سر زلف من اینک دل صد یوسف عهد
بند بر پا زده در چاه ز نخدان منست
گفتمش آیتی از مصحف خوبی رخ تست
گفت خود مصحف خوبی همه در شان منست
شیر گردون نگرد ابن یمین گر شنود
زو که خاک کف پای سگ دربان منست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۵۱ - روی زیبای تو آرایش هر انجمن است
روی زیبای تو آرایش هر انجمن است
لعل شیرین تو شور دل هر مرد و زن است
خال مشکین تو بر عارض خورشیدوشت
نقطه عنبر نو بر ورق نسترن است
بر بیاض رخ تو خط سیه باقی باد
کان سوادیست کزو روشنی چشم منست
یا رب آن در خوشابست و بنا گوش چو سیم
یا سهیل یمن اندر بر ماه ختن است
هست در وصف دهانت سخنم تنگ مجال
آن دهن خود که تو داری چه مجال سخن است
نیش زنبور عسل بر گل سیراب رسید
نوش بنهاد در او و عسل اکنون دهن است
همچو سایه پی خورشید رخت چون نرود
دل که در گردنش از زلف تو مشکین رسن است
بشکست دل بیچاره کجا در نگرد
زلف مشکینت که سر تا بقدم پرشکن است
یوسف حسنی و یعقوب صفت ابن یمین
در فراق رخ تو ساکن بیت الحزن است
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۵۵ - زلف عنبر شکنت مایه ده مشک خطاست
زلف عنبر شکنت مایه ده مشک خطاست
پیش چین سر زلفت سخن مشک خطاست
لعل نوشین تو دارد صفت آبحیات
خط مشکین ترا خاصیت مهر گیاست
چشم بد دور از آنروی چو ماه و خط سبز
که بر آئینه تو گوئی مگر آه دل ماست
آفتاب فلک ار روی بروی تو کند
از حسد همچو مه نوفتد اندر کم و کاست
در غم عارض خورشیدوشت جان و دلم
گر چه از زلف تو آویخته دام بلاست
گر نجات دل اینخسته ز غم میطلبی
نظری کن که اشارات تو قانون شفاست
طمع از دانه خالت نبرد مرغ دلم
گر چه از زلف تو آویخته دام بلاست
هست بر حال دلم ناله شبگیر گواه
خود ترا بر دل من بنده چه حاجت بگو است
تا بقصد دلم آنماه کلهدار کمر
بست بر هیچ مرا پیرهن صبر قباست
من نه تنها نگران رخ چونماه ویم
جمله صاحبنظران مینگرند از چپ و راست
نظر ابن یمین نیست بر آنعارض و خال
نظر او همه بر نازکی صنع خداست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۶۴ - شکرست آن لب میگون تو یاقوت روانست
شکرست آن لب میگون تو یاقوت روانست
که ازو چشم رهی چشمه یاقوت روانست
بشکر خنده اگر پسته شیرین نگشائی
عقل باور نکند آنکه ترا هیچ دهانست
آب عناب روان گشت ز بادام دو چشمم
بسکه آن پسته شکر شکنت چرب زبانست
حیرت آرند ز رخسار تو صاحبنظران
تا چه چیزست بجز حسن که آنحیرت از آنست
چشم بد دور از آنقامت چون سرو روانت
که ز سر تا بقدم راست تو گوئی همه جانست
هر زمان بر سر آتش نهدم آب دو دیده
بس که پیدا کند اسرار که در سینه نهانست
کامم امروز بده از لب شرینت که فردا
کس چه داند چه شود حال که گیتی گذرانست
گر دل خسته زارم هدف تیر تو گردد
دولت من بود آخر نه که ز آن تیرو کمانست
دارد آشفته و سرگشته چو خود ابن یمین را
زلف مشکینت که سر تا قدم آشوب جهانست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۶۵ - شهره شهر شد از غایت خوبی رویت
شهره شهر شد از غایت خوبی رویت
ای شده ترک فلک از دل و جان هندویت
هست رخسار تو یک ماه که در غره او
جلوه دادست دو عنبر ز هلال ابرویت
چشم بد دور که بستان ارم را گه حسن
خار اندوه نهادست گل خود رویت
فتنه دور قمر نیست در آفاق کنون
بجز آن غمزه غمازوش جادویت
خوان عشقت چو نهادند وصلادر دادند
میخورد دل جگر خویشتن از پهلویت
چه کند این دل دیوانه که در پی نرود
چون بزنجیر کشان میبردش گیسویت
من چنین شیفته ز آنم که رگی از سودا
هست پیوسته مرا با دل زار از مویت
عابدان روی سوی قبله اسلام کنند
عارفانرا نبود قبله جان جز کویت
بستم احرام طواف سر کوی تو ز شوق
که ببوسم حجرالاسود خال رویت
خواب خرگوش بچشم خرد ابن یمین
میدهد غمزه شیرافکن چون آهویت
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۶۷ - عالم از حسن تو یکسر حسن آباد شدست
عالم از حسن تو یکسر حسن آباد شدست
بنده عارض تو سوسن آزاد شدست
پیش صاحبنظران معجزه روح الله
با وجود لب جان پرور تو باد شدست
هندوی چشم ترا ترک فلک شاگردی
کرد گوئی که چنین رهزن و استاد شدست
تا شدی یوسف مصر دلم ایجان عزیز
دیده یعقوب وشم دجله بغداد شدست
هیچ شادی مرسادم بدل غمکش اگر
هرگزم جز بغم عشق تو دل شاد شدست
تا شدی خسرو خوبان جهان ابن یمین
در هوای لب شیرین تو فرهاد شدست
بستان جان بده ام بوسه مکن هیچ مکاس
تاجرانرا نه که آئین ستد و داد شدست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۷۰ - کشور حسن تو امروز بکام دل ماست
کشور حسن تو امروز بکام دل ماست
خطبه در مملکت عشق بنام دل ماست
صد چو لیلی بگه حسن کنیز رخ تست
صد چو مجنون بگه عشق غلام دل ماست
بر سر آتش سودای توأم سوخت جگر
وینهم از کار بشولیده خام دل ماست
چین زلف از چه سبب باز بهم برزده ئی
گشت معلوم تو گوئی که مقام دل ماست
طمع از دانه خالت نبرد مرغ دلم
که ز زنجیر سر زلف تو دام دل ماست
جان بشکرانه فدا میکنم اندر قدمت
گر رسد از لبت آنچیز که کام دل ماست
نیست در عشق تو ما را خبر از صبح و ز شام
صبح جان روی تو و موی تو شام دل ماست
نشود ابن یمین از تو بغیری نگران
روی تو قبله و عشق تو امام دل ماست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۷۲ - گر چه هر دم ز غمت بر دلم آزاری هست
گر چه هر دم ز غمت بر دلم آزاری هست
باشم اغیار اگر جز تو مرا یاری هست
نشود دور ز تیغ تو که هرگز نکند
بلبل اندیشه که اندر پی گل خاری هست
گر خطت هست مزور سزد ایدوست از آنک
خفته در سایه ابروی تو بیماری هست
گنج حسنت بطلب آورم ایدوست بدست
گر چه از هر طرفش غاشیه گون ماری هست
شادی وصل تو گر بهره دل نیست مرا
چه توان کرد غم هجر توأم باری هست
بر خود میندهی بارم و این خوش که مرا
بر دل از سیم سرین تو گرانباری هست
زین پس از ابن یمین گشت دلم فارغ از آنک
شب و روزش ز غم عشق تو دلداری هست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۷۵ - گر مرا جان رود اندر پی جانان از دست
گر مرا جان رود اندر پی جانان از دست
وصل جانان نتوان داد بصد جان از دست
مهر روی چو مهت رونق ایمان منست
بدهم جان ندهم رونق ایمان از دست
یک دل اهل نظر در همه آفاق نماند
که نبردی تو پریچهره بدستان از دست
چون توانی که دهی داد دل شیفتگان
بده ایدوست مده فرصت امکان از دست
جان بگیر از من و بوسی بده و باک مدار
گر دهد لعل تو یکبوسه ارزان از دست
تا بدیدم من سودا زده لطفی که تراست
شد بیکباره دلم در هوس آن از دست
یکدمه وصل ترا من بجهانی ندهم
بهر دیوی که دهد ملک سلیمان از دست
چون خضر گر برهم از ظلمات شب هجر
ندهم تا بزیم چشمه حیوان از دست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۷۶ - لعل شیرین تو پیرایه در عدن است
لعل شیرین تو پیرایه در عدن است
زلف پر چین تو سرمایه مشک ختن است
سرو تا بنده بالای تو شد از دل پاک
بر زبان همه آزادی سرو چمن است
بر زنخدان تو چاهیست که دل یوسف اوست
جانم اندر غم او ساکن بیت الحزن است
گر نبندد کمر آن ماه سرافراز بناز
ور نگوید سخن آن پسته که شور زمن است
بچه دانند که دلدار مرا هست میان
بچه معلوم توان کرد که او را دهن است
لطف آنخال سیاه و رخ چون ماهش بین
نقطه عنبر تر بر ورق نسترن است
نیست ممکن که ازو صبر کنم ز آنک مرا
نور در چشم و فرح در دل و جان در بدن است
حاصل از زلف وی این دارد و بس ابن یمین
که دل آشفته و سرگشته و با صد شکن است
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۲ - هرگز از یاد نخواهد شدنم صحبت دوست
هرگز از یاد نخواهد شدنم صحبت دوست
کی فراموش شود چون همه هستی من اوست
بی سهی سرو و سمن سای تو ایجان جهان
همچو اوراق دلم خون جگر تو بر توست
تا برفتی ز برم در نظرم قامت تو
راست مانند سهی سرو روان بر لب جوست
نفسی وصل ترا من بجهانی ندهم
که قناعت نکنند اهل دل از مغز بپوست
گر کشد مهر رخت بر دل من تیغ رواست
هر بدی کز طرف دوست رسد جمله نکوست
جان بکام دل دشمن ندهد پس چکند
آنجگر سوخته ئی کش نرسد دست بدوست
نه بکام از تو چنین دور فتاد ابن یمین
چه کند دور فلک را چو ستم عادت و خوست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۷ - یا رب این پسته شیرین چه شکر گفتارست
یا رب این پسته شیرین چه شکر گفتارست
و آن چه شکل است و شمایل چه قد و رفتارست
زهره شد ماه شب چارده را حلقه بگوش
یا بنا گوش چو سیم و گهر شهوارست
بسکه در پای گل از حسرت او خار شکست
تا بدید آنکه گل عارض او بی خارست
اوست کز زلف و رخش گلشن جانرا همه سال
سنبل غالیه بوی و ورق گلنارست
پسته را از حسد غنچه خندانش دلیست
نیمه ئی خون و دگر نیمه ازو زنگارست
نرگسش خون دلم خورد و ازو نیست دریغ
شربتش چون ندهم خاصه چنین بیمارست
دل نیارم که نگهدارم از آن جان جهان
ز آنکه پیوسته دلم در پی آن دلدار است
هر که در صورت او بنگرد و جان ندهد
آدمی نیست یقین صورت بر دیوارست
در جهان ز ابن یمین وصف لبش هر که شنید
آفرین کرد بر او گفت شکر گفتار است
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۸ - یا رب این بوی خوش از روضه رضوان برخاست
یا رب این بوی خوش از روضه رضوان برخاست
یا نسیم سحر از ساحت بستان برخاست
یا ز چین سر زلفین چو شام بت من
صبحدم باد صبا غالیه افشان برخاست
بوی پیراهن یوسف مگر از جانب مصر
از پی راحت یعقوب بکنعان برخاست
سرمه روشنی چشم جهان بین من است
هر غباری که ز خاک در جانان برخاست
جان فدای خط مشکینت که چون مهر گیاه
سبز و خرم ز لب چشمه حیوان برخاست
یافت طوطی خطت خضر صفت آبحیات
گر چه اول بهوای شکرستان برخاست
خال مشکین تو بر آتش رخ همچو سپند
سوخت در آتشت این دود سیه زان برخاست
غمزه مست تو در خون دلم دارد دست
زودم از پای در آرد چو بدستان برخاست
سر بپای تو در افکندم و عقلم میگفت
مور با پای ملخ پیش سلیمان برخاست
سخن زلف تو ناگه بزبان آوردم
از دهانم صفتش سخت پریشان برخاست
گر نشیند سخن ابن یمین در دل خلق
چه عجب آن نه چو سوزیست که از جان برخاست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۹ - یا رب این بوی خوش از زلف دلارام منست
یا رب این بوی خوش از زلف دلارام منست
یا صبا همنفس نافه مشک ختن است
آفتاب رخ او در شکن زلف سیاه
همچو در سایه سنبل ورق نسترن است
گر شکر خنده آن پسته شیرین نبود
بچه معلوم توان کرد که او را دهن است
ماه رویا دهن غنچه وش خوش سخنت
چون شود خنده زنان پسته شکر شکن است
در ته چاه زنخدان تو افتاد دلم
دستگیرم خم آنزلف چو مشکین رسن است
تا بدید ابن یمین رسته دندان ترا
چون صدف جزع وی آکنده به در عدن است
آب رویش مده از آتش محنت بر باد
ز آنکه او خاک کف پای سر انجمن است
سرور ملک علاء دول و دین که درش
همچو درگاه حرم قبله هر مرد و زن است
آنکه تا بخت به درگاه ویم راه نمود
وردم الحمد لمن اذهب عنا الحزن است
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۹۸ - بنده ئی کز چو تو شاهی بوی اعزاز رسد
بنده ئی کز چو تو شاهی بوی اعزاز رسد
بر مه و مهرش ازینمرتبه صد ناز رسد
آسمان کرد بسی جهد و بجاهت نرسید
کی بدان مسند والا بتک و تاز رسد
دشمنی کز ره کین با تو در آید بمصاف
از تنش طایر جانرا گه پرواز رسد
عهدها کرد فلک با تو بهر وعده که داد
واندر آنست که آن وعده بانجاز رسد
بود در کوره تب پیکرم از شوشه زر
که بدو ضربت پتک و برش گاز رسد
کرمت پرسش من کرد و گر نه چه محل
چون منی را که بگوشم ز تو آواز رسد
نرسد تا به ابد صدمت انده بدلی
که ز الطاف توأش مونس و دمساز رسد
تو بمانی که بر اورنگ شهی تا گه حشر
نه همانا که نظیر تو سرافراز رسد
مرغ جانم چه شود گر بپرد چون کرمت
هست ضامن که دگر باره بمن باز رسد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - بازم از دیده در بار گهر میآید
بازم از دیده در بار گهر میآید
لعل فام است مگر خون جگر میآید
تیر مژگان که زند ترک کمان ابروی من
پیش پیکان ویم سینه سپر میآید
هر زمانی که تصور کنم آن روی چو مه
جانم از بهر تماشاش بدر میآید
منتظر بر سر راهم شب و روز و مه و سال
تا از آنسو که توئی هیچ خبر میآید
پایبوسی ز تو میخواهم اگر دست دهد
سهل باشد اگرم عمر بسر میآید
طوطی جان من خسته هوای تو کند
سوی آن پسته خندان بشکر میآید
کر قمر آنرخ زیباست نگوئی که چرا
در کم و کاست تنم همچو قمر میآید
کیمیا عشق ترا دانم و بس کز اثرش
سیمم از دیده بر این روی چو زر میآید
کوش در آینه روی چو ماهت از زنگ
کز دل ابن یمین آه سحر میآید
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - روزگاریکه بهجران توأم میگذرد
روزگاریکه بهجران توأم میگذرد
فلک آنروز مبادا که ز عمرم شمرد
هر چه بر خاطر من بگذرد از شرح نیاز
مردم چشم من از اشک بنم میسترد
من همانروز که دیدم رخ زیبای ترا
گفتم اینست که دل از غم او جان نبرد
بکرشمه نظری می بکند چشم خوشت
همچو آهوی رمیده که ز پس مینگرد
گل بدوران تو از حسن خود ار لاف زند
به نسیمی ز توأش باد صبا پرده درد
بسته زلف تو شد دل مزنش ناوک چشم
مرغ در دام چو افتاد برون می نپرد
چون بمیرم ز غمت زنده شوم بار دگر
گر بخاکم ز سر کوی تو بادی گذرد
نتوان تافت رخ از دوست که دشمن ز پی است
دل بدو گر نبرد راه طمع هم نبرد
گر نخورد ابن یمین بر ز وصالت چه عجب
تو سهی سروی و از سرو کسی بر نخورد