تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - زلفت از سنبل تر گرد سمن پرچین کرد
زلفت از سنبل تر گرد سمن پرچین کرد
گل رخ از پرتو خورشید رخت پرچین کرد
آمد از کوی تو باد سحری مشک افشان
مگر از شام دو زلفت گذری بر چین کرد
با سر کوی تو صاحبنظرش نتوان گفت
هر که رغبت بتماشا گه حور عین کرد
شمه ئی از صفت حسن تو میگفت صبا
گل چو بشنید رخ از شرم رخت رنگین کرد
در هوای لب تو جان بدهم تا گویند
بود فرهاد که جان پیشکش شیرین کرد
بشکر خنده چو بنمود گهر لعل لبت
روی خورشید پر از کوکبه پروین کرد
چون سخن از قد چون سرو تو گفت ابن یمین
راستی را همه کس از دل و جان تحسین کرد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - سنبل زلف تو چون از گل تر بردارند
سنبل زلف تو چون از گل تر بردارند
برقع شام ز رخسار سحر بردارند
آفتاب رخ تو چون کند از جیب طلوع
عاشقان دیده ز دیدار قمر بردارند
با کله گوشه ی حسن تو روا باشد اگر
افسر خسروی سیاره ز سر بردارند
طاق ابروی تو چون در نظر آید پس از این
شاید ار اهل دل از قبله نظر بردارند
عاشقان را هوس عارض و چشم و لب تست
تا مراد از گل و بادام و شکر بردارند
چشم دریا صفتم چون ز غمت موج زند
بس که از ساحل او عقد گهر بردارند
هر کجا پای نهی اهل نظر از سر شوق
به مژه خاک همه راهگذر بردارند
نکنند ابن یمین را زتو ای دوست جدا
دشمنان گر همه شمشیر و سپر بردارند
هرگز آن روز مبادا که غم عشق تو را
از دل زار من خسته جگر بردارند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - سنبل غالیه گون بر گل تر می شکند
سنبل غالیه گون بر گل تر می شکند
ظلمت شام بر انوار سحر می شکند
هر زمان پسته ی شیرینش که شور شهر است
خنده ای می زند و نرخ شکر می شکند
هر دمی حسن جهانگیر وی از ابرو و چشم
ساخته ی تیر و کمان قلب دگر می شکند
تا من از رشته ی دندانش سخن می گویم
از لطافت سخنم قدر گهر می شکند
می کند بر دل من پیرهن صبر قبا
از سر ناز کله گوشه چو بر می شکند
ناصوابست که آن ترک خطا بی سببی
دل بیمار من خسته جگر می شکند
از می عشق چنان مست شدست ابن یمین
که در خانه ی معشوق به سر می شکند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - طالع سعد دلم زان رخ گلگون گیرد
طالع سعد دلم زان رخ گلگون گیرد
خرم آن دل که چنین طالع میمون گیرد
عاشق از دور فلک کام دل آنگه یابد
که به دندان لب میگون تو در خون گیرد
بی گل عارضت از خون جگر هر سحری
شبه آید رخ من رنگ طبر خون گیرد
ای بسا فتنه که آن غمزه فتانت کند
و آنگهی بر من آشفته مفتون گیرد
به جز آن رسته ی دندان و رخ خوب که دید
عقد پروین که وطن در مه گردون گیرد
زلف مشکین تو لیلی است کزو مجنونم
ای خوش آن روز که دست من مجنون گیرد
گفتم ای دل کم آن زلف سیه کارش گیر
کان نه ماریست که در وی دم افسون گیرد
دل مرا گفت چو زلفش مگر آشفته شدی
عاقل آخر کم آن حبل متین چون گیرد
سخن ابن یمین گوش کن ای عشوه فروش
تا همه گوش تو در گوهر موزون گیرد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - عاشق اول ز سر جان و جهان برخیزد
عاشق اول ز سر جان و جهان برخیزد
آنگه اندر پی آن راحت جان برخیزد
جان و جانان نشود هر دو میسر با هم
هر که این می طلبد از سر آن برخیزد
در ره عشق کسی گرم روی داند کرد
که به اول قدم از هر دو جهان برخیزد
مرد سودا نبود بر سر بازار غمش
جز کسی کو ز سر سود و زیان برخیزد
زرفشانی چه بود در نظر سیم بران
مرد باید ز سر نقد روان برخیزد
دایم از بیم دلم بید صفت می لرزد
که مباد از برم آن سرو روان برخیزد
دارد آن رشک پری خاصیت حور بهشت
گر نشیند بر او، پیر، جوان برخیزد
غمزه و ابروی تو تیر و کمان ستم است
آه از آن لحظه که تیرش ز کمان برخیزد
در میان من و او ابن یمین است حجاب
خرم آن روز که این هم ز میان برخیزد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - عاشقان تا ز کمند غم عشقت نرهند
عاشقان تا ز کمند غم عشقت نرهند
دل محنت زده بر جان بلاکش ننهند
بیدلانی که گرفتار خم زلف تو اند
تا قیامت ز پریشانی و سودا نرهند
بندگانی که کنند ار کرمت آزادی
هر یک از راه شرف غیرت صد پادشهند
نظرم بر مه و مهرست شب و روز و لیک
مه و مهر تو که در سایه زیر کلهند
من چو یعقوبم و جان و دل من یوسف وار
در چه سیب زنخدان تو دائم به چهند
لعل دربار تو را خاصیت کاهرباست
ورنه عشاق چرا در طلبش همچو کهند
نرم و آهسته به ما بر گذرای سرو روان
که به زیر قدمت شیفتگان خاک رهند
من از آن چشمه ی حیوان و خط سبز وشت
صنع حق بینم و قومی ز پی آب و کهند
گفتمش از تو مرا بوس و کناری هوس است
گفت نشنیده ای آخر دو به یک کس ندهند
هوش دار ابن یمین فتنه ی دور قمر اند
آن دو جادو که به عینه دو بلای سیهند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - گر بوصل خودم آنماه زمانی بدهد
گر بوصل خودم آنماه زمانی بدهد
دل من روح بشکرانه روانی بدهد
آشکارا ندهد بوسه ام از بیم رقیب
کاش باری نکند بوسه روانی بدهد
بتماشای قدش دل بچمن رفت مگر
سروش از قامت او راست نشانی بدهد
ندهم صحبت جانان بهمه ملک جهان
نا سپاس است که جانی بجهانی بدهد
سپر ماه کنم چون زره ارزانکه مرا
غمزه و ابروی او تیر و کمانی بدهد
یکزمان غیبت دل از بر آنماه چکل
نیست ممکن مگر از جانش ضمانی بدهد
حاجب ابروست میان دل و روی چو مهش
یک زمانی ز غمش بو که امانی بدهد
روی او وجه زری میطلبد از عشاق
خواست تا مالش هر یک بقلانی بدهد
کرد اشارت بسوی ابن یمین غمزه او
گفت خوش باش که این وجه فلانی بدهد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - لب و دندان تو با لعل و گهر میماند
لب و دندان تو با لعل و گهر میماند
زلف و رخسار تو با شام و سحر میماند
حسن رخسار قمر گر نبدی عاریتی
گفتمی پرتو رویت بقمر میماند
جزع در بار من از آرزوی لعل لبت
روز و شب با صدفی پر زگهر میماند
چهره منمای بدشمن که ز زخم نظرش
بر رخ نازکت ایدوست اثر میماند
چشم من در غم تو چون سپر افکند بر آب
نرگسی بین که به نیلوفر تر میماند
گفته بودی که ز دست غم من جان نبری
نبرم جان ببرم هیچ دگر میماند
هر که پا در ره عشقت چو من از صدق نهاد
نه همانا که دلش در غم سر میماند
شور فرهاد کجا کم شود از پاسخ تلخ
رو ترش کردن شیرین بشکر میماند
سخن ابن یمین گر چه سراسر گهرست
لیکن از گوش تو چون حلقه بدر میماند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - ماهروی من اگر پرده ز رخ بگشاید
ماهروی من اگر پرده ز رخ بگشاید
فلک از عکس ویم ماه دگر بنماید
گر ببیند رخ چون آتش رخشنده در آب
دل خود را چو دل خلق جهان برباید
چون رقم بر بقم از نیل صبوحیش زنند
دیده بر نیل رخم آب بقم بگشاید
عشق را طعنه دشمن نکند دور ز دل
هیچکس پیکر خورشید بگل ننداید
از غم رسته دندانش چو لولو است مرا
جزع مانند صدف گوهر تر میزاید
میکند میل رسن بازی زلفش دل من
این چه سودای محالست که می پیماید
چون بر آرد بزبان ابن یمین وصف لبش
هست ماننده طوطی که شکر میخاید
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - نرگس مست تو گر دست بدستان نبرد
نرگس مست تو گر دست بدستان نبرد
دل چنین از من سودا زده آسان نبرد
راه عشقت نه بپای دل ما بود و لیک
چکنم با دل سر گشته چو فرمان نبرد
نزند بیغم جانان نفسی شاد دلم
گر چه داند که ز دست غم او جان نبرد
عاشق ار پای باول قدم اندر ره عشق
بر سر جان ننهد راه بجانان نبرد
هر که سر در ره سودا ننهد بر کف دست
گو مشو رنجه که این راه بپایان نبرد
هر کرا خار غم عشق تو دامن بگرفت
نکند یاد گل و نام گلستان نبرد
جان بنزد تو فرستاد می از عشق ولیک
هیچکس زیره سوی خطه کرمان نبرد
ای طبیب از سر من در گذر و رنج مبر
کاین چنین درد بداروی تو درمان نبرد
ندهد دامن مهر تو ز دست ابن یمین
تا اجل دست تغلب بگریبان نبرد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - نرگس مست تو این فتنه که بنیاد نهاد
نرگس مست تو این فتنه که بنیاد نهاد
دل و دین را همه بر آتش و بر باد نهاد
حبذا باد بهاری که ز روی و مویت
بر گل تازه و تر طره شمشاد نهاد
بنده قد تو شد سرو سهی از دل پاک
گر چه ز آغاز جهان نام خود آزاد نهاد
عاشقم کردی و گفتی که نکردم هیهات
شور شیرین که چنین در دل فرهاد نهاد
من بخود سوخته او نشدم سوخت مرا
آنکه در سینه سیمین دل فولاد نهاد
خوردن خون جگر سوختگان فرض شناخت
آنکه چشم سیهش سنت بیداد نهاد
گفت هست ابن یمین در طلبم بی غم عشق
تهمتی بر من ازینسان ز دل شاد نهاد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - هر نسیمی که ز خاک در جانان باشد
هر نسیمی که ز خاک در جانان باشد
چون دم روح قدس مایه ده جان باشد
تا بمیدان لطافت ذقنش گوی زند
قامت اهل دل از عشق چو چوگان باشد
جان بدو دادم و دل از سر تحسین میگفت
جان همان به که چو باشد بر جانان باشد
از بزرگی نپذیرفت دمی جان عزیز
گفت در بارم ازین خرده فراوان باشد
راستی جان من خسته متاعیست حقیر
تحفه ئی سازم ازو لابد ازینسان باشد
هر گدائی که شود شبفته بر عارض شاه
دائم از حرمت او بر در حرمان باشد
جان بتحفه بر جانان مفرست ابن یمین
کاین تکلف مثل زیره و کرمان باشد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - ای رخ خوب تو چون گل چمن آرای دگر
ای رخ خوب تو چون گل چمن آرای دگر
وی لب لعل تو چون مل طرب افزای دگر
خوشتر از روی چو گلنار تو بر سرو سهی
نشکفد هیچ گلی بر سر و بالای دگر
هر کجا دل رود آید بسر کوی تو باز
ز آنکه از کوی تو بهتر نبود جای دگر
بنشین یکنفس و بند دو تائی بگشای
که نیابی چو من شیفته یک تای دگر
گر تو بر چشم رهی از سر کین پای نهی
چشم دیگر بنهم تا تو نهی پای دگر
در سر زلف چو زنجیر تو آویخت دلم
عقل گفتا که زدی دست بسودای دگر
دشمنم گفت که از دوست غمی یابی و بس
گفتم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
چون سخن از لب شیرین تو گفت ابن یمین
عقل گفتش نبود چون تو شکر خای دگر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۵۹ - حبذا نزهت ایام بهار
حبذا نزهت ایام بهار
که برد ز اهل خرد صبر و قرار
سجع گویان شده از ذوق و طرب
قمری و فاخته بر سرو و چنار
وقت آنست که از خانه کنند
بتماشا سوی گلزار گذار
دشت از سبزه چو دریا در موج
ریخته گوهر عشرت بکنار
گوهر عشرت اگر میطلبی
گذری کن سوی آن دریا بار
ساقیا سبحه و سجاده بگیر
بر خمار برو باده بیار
نقد را دان که نبینم اثری
با تو امسال ز آینده و پار
اینجهان مزرعه آخرتست
هر چه خواهد دلت ایدوست بکار
دهقنت پیشه گرفت ابن یمین
تا هم از کشت خودش آرد بار
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - دل بدست غم جانان دهم و جان بر سر
دل بدست غم جانان دهم و جان بر سر
گر چه زین کار فتد رنج فراوان بر سر
روی او شاهد حالست که در بردن دل
آمد آن طره طرار پریشان بر سر
دستگیر ار نشود زلف چو مشکین رسنش
کی دلم آید از آنچاه زنخدان بر سر
گفتم ای دل مرو اندر پی او نشنیدی
تا قضا چیستت از گنبد گردان بر سر
گر بکفر شکن زلف ویم دست رسد
جان بشکرانه بر افشانم و ایمان بر سر
در جهان جز قد و بالای خوشش دید کسی
هیچ سروی که شکفتش گل و ریحان بر سر
گر بریزد بهوس خون دل ابن یمین
حکم او هست روان بر سرو فرمان بر سر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - دلبرا سلسله غالیه گونست مگر
دلبرا سلسله غالیه گونست مگر
بر رخ نازک تو یا شکن آب شمر
گر شب تیره به نیلوفر تر بر گذری
آفتابت شمرد سر کند از آب بدر
نیست رنگی ز توام لیک بمن بوی خوشت
دوش باد سحر آورد خنک وقت سحر
به نصیحت پدرم منع همیکرد ز عشق
گفتم ای پیر نبودی تو جوان هیچ مگر
بملامت نشوم به برو ایخواجه مرا
هم درین درد که دارم بگذار و بگذر
قبله راست تر از ابروی کج کردارش
بنما تا شود آن قبله اصحاب نظر
هر که دودی نرسیدست بدوز آتش عشق
از تب و تاب جگر سوختگانش چه خبر
من چو از رسته دندان تو گویم خبری
افتدم سلک درر بر زبر عقد گهر
گر چو طوطی شکرت را نستود ابن یمین
در جهان از چه بشیرین سخنی گشت سمر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - روی زیبای ترا نیست در آفاق نظیر
روی زیبای ترا نیست در آفاق نظیر
چشم بد دور ز رخسار تو ای بدر منیر
از غم عارض چون شیر و لب چون شکرت
در گدازست تنم همچو شکر اندر شیر
ناوک غمزه خونریز مزن بر دل من
نیست محتاج کمان گوشه ابروت بتیر
هست رخسار من از عشق تو در خون جگر
همچو در آب بقم غرق شده برگ زریر
گفتم ایدوست دلم بسته زلفین تو شد
گفت دیوانه همان به که بود در زنجیر
دلم از حلقه زلفت نرود جای دگر
کی تواند که رود پای فرو رفته بقیر
جان فدا میکنم اما بفدا باز نرست
هر که در بند سر زلف بتان گشت اسیر
خواهم ایدوست که جان بر تو فشانم روزی
لیک ترسم نپذیری که متاعیست حقیر
گر گنه کرد که شد ابن یمین بنده تو
تو بزرگی کن و بر بنده خود خرده مگیر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - گل بصد ناز در آمد بچمن بار دگر
گل بصد ناز در آمد بچمن بار دگر
مست شد بلبل شوریده چو من بار دگر
پیش ازین گر چمن از برگ و نوا هیچ نداشت
درم افشاند برو شاخ سمن بار دگر
از سر سرو سهی نافه بیفتاد مگر
کز چمن خاست دم مشک ختن بار دگر
زعفران کرد مگر تعبیه در غنچه صبا
زآنکه در خنده فتادست دمن بار دگر
از هوا داری طفل چمن است آنکه سحاب
دایه وش کرد لبش تر به دهن بار دگر
در سرم هست که در موسم نوروز کنم
با دل افروز بتی عزم چمن بار دگر
ره بچین سر زلف وی اگر چند خطاست
دل بدو می کشدم حب وطن بار دگر
عزم دارم که درین موسم خرم بصبوح
باده خواهم ز بت سیم ذقن بار دگر
گر چه دانم که بزرگان همه بر ابن یمین
خرده گیرند که شد توبه شکن بار دگر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - گر کسی چشم و لبی خواست چو بادام و شکر
گر کسی چشم و لبی خواست چو بادام و شکر
گو ببین چشم و لبش راست چو بادام و شکر
نه لب و چشم همه شکر و بادام بود
چشم و لب دلبر ما راست چو بادام و شکر
بهر چشم و لبش ار جان بدهم شاید از آنک
آرزوی دل شیداست چو بادام و شکر
گر چه از چشم و لبش دید زیانها دل من
لیک آنرا بهوس خواست چو بادام و شکر
بوسه ئی خواستم از وی ز پی منع سئوال
چرب و شیرین سخن آراست چو بادام و شکر
سخن ابن یمین در صفت چشم و لبش
چرب و شیرین ز همه خاست چو بادام و شکر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - صبحدم باد صبا آمد و آورد خبر
صبحدم باد صبا آمد و آورد خبر
که بصد ناز رسد آن مه تابان ز سفر
چون صبا مژده رسانید که دلدار رسید
مرده بودم ز غمش زنده شدم بار دگر
در جهان عشق من و حسن بتم پیدا شد
هیچ پیدا نبود بر دل اصحاب نظر
بر میانش کمر از ساعد من میباید
ای دریغا چو کمر دسترسم نیست بزر
گر بتیرم بزند ترک کمان ابروی من
چاره ئی نیست جز اینم که کنم سینه سپر
گر تب عشق مرا دوست فسون می نکند
خط چون شهپر طوطی چه کند گردشگر
مردم از آتش سودای خط مشکینش
می رود ابن یمین را چو قلم دود بسر