تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰ - تو بشکن چنگ ما را ای معلا
تو بشکن چنگ ما را ای معلا
هزاران چنگ دیگر هست این جا
چو ما در چنگ عشق اندرفتادیم
چه کم آید بر ما چنگ و سرنا
رباب و چنگ عالم گر بسوزد
بسی چنگی پنهانی‌ست یارا
ترنگ و تنتنش رفته به گردون
اگر چه ناید آن در گوش صما
چراغ و شمع عالم گر بمیرد
چه غم، چون سنگ و آهن هست برجا
به روی بحر خاشاک است اغانی
نیاید گوهری بر روی دریا
ولیکن لطف خاشاک از گهر دان
که عکس عکس برق اوست بر ما
اغانی جمله فرع شوق وصلی ست
برابر نیست فرع و اصل اصلا
دهان بربند و بگشا روزن دل
از آن ره باش با ارواح گویا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۱ - برای تو فدا کردیم جان‌ها
برای تو فدا کردیم جان‌ها
کشیده بهر تو زخم زبان‌ها
شنیده طعنه‌های همچو آتش
رسیده تیر کاری زان کمان‌ها
اگر دل را برون آریم پیشت
ببخشایی بر آن پرخون نشان‌ها
اگر دشمن تو را از من بدی گفت
مها دشمن چه گوید جز چنان‌ها؟
بیا ای آفتاب جمله خوبان
که در لطف تو خندد لعل کان‌ها
که بی‌تو سود ما جمله زیانست
که گردد سود با بودت زیان‌ها
گمان او بسستش زهر قاتل
که در قند تو دارد بدگمان‌ها
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۲ - ز روی توست عید آثار ما را
ز روی توست عید آثار ما را
بیا ای عید و عیدی آر ما را
تو جان عید و از روی تو جانا
هزاران عید در اسرار ما را
چو ما در نیستی سر درکشیدیم
نگیرد غصهٔ دستار ما را
چو ما بر خویشتن اغیار گشتیم
نباشد غصهٔ اغیار ما را
شما را اطلس و شعر خیالی
خیال خوب آن دلدار ما را
کتاب مکر و عیاری شما را
عتاب دلبر عیار ما را
شما را عید در سالی دو بارست
دو صد عیدست هر دم کار ما را
شما را سیم و زر بادا فراوان
جمال خالق جبار ما را
شما را اسب تازی باد بی‌حد
براق احمد مختار ما را
اگر عالم همه عید است و عشرت
برو عالم شما را یار ما را
بیا ای عید اکبر شمس تبریز
به دست این و آن مگذار ما را
چو خاموشانهٔ عشقت قوی شد
سخن کوتاه شد این بار ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱ - تعالوا کلنا ذا الیوم سکریٰ
تعالوا کلنا ذا الیوم سکریٰ
باقداح تخامرنا و تتریٰ
سقانا ربنا کأسا دهاقا
فشکرا ثم شکرا ثم شکرا
تعالوا ان هٰذا یوم عید
تجلیٰ فیه ما ترجون جهرا
طوارق زرننا و اللیل ساج
فما ابقین فی التضییق صدرا
ز کف هر یکی دریای بخشش
نثرن جواهرا جما و وفرا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۴ - بریده شد از این جوی جهان آب
بریده شد از این جوی جهان آب
بهارا بازگرد و وارسان آب
از آن آبی که چشمه‌ی خضر و الیاس
ندیدست و نبیند آن‌چنان آب
زهی سرچشمه‌یی کز فر جوشش
بجوشد هر دمی از عین جان آب
چو باشد آب‌ها، نان‌ها برویند
ولی هرگز نرست ای جان ز نان آب
برای لقمه‌یی نان چون گدایان
مریز از روی فقر ای میهمان آب
سراسر جمله عالم نیم لقمه‌ست
ز حرص نیم لقمه شد نهان آب
زمین و آسمان دلو و سبویند
برون است از زمین و آسمان آب
تو هم بیرون رو از چرخ و زمین زود
که تا بینی روان از لامکان آب
رهد ماهی جان تو از این حوض
بیاشامد ز بحر بی‌کران آب
در آن بحری که خضرانند ماهی
درو جاوید ماهی، جاودان آب
ازان دیدار آمد نور دیده
ازان بام‌ست اندر ناودان آب
ازان باغ‌ست این گل‌های رخسار
از آن دولاب یابد گلستان آب
ازان نخل است خرماهای مریم
نه زاسباب‌ست و زین ابواب آن آب
روان و جانت آن‌گه شاد گردد
کزین جا سوی تو آید روان آب
مزن چوبک دگر چون پاسبانان
که هست این ماهیان را پاسبان آب
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۵ - الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
مگو شب گشت و بی‌گه گشت، بشتاب
مرا در سایه‌ات ای کعبه جان
به هر مسجد ز خورشید است محراب
غلط گفتم، که اندر مسجد ما
برون در بود خورشید بواب
از این هفت آسیا ما نان نجوییم
ننوشیم آب ما زین سبزدولاب
مسبب اوست اسباب جهان را
چه باشد تار و پود لاف اسباب؟
ز مستی در هزاران چه فتادیم
برون‌مان می‌کشد عشقش به قلاب
چه رونق دارد از مجلس جان
زهی چشم و چراغ و جان اصحاب
بخندد باغ دل زان سرو مقبل
بجوشد خون ما زین شاخ عناب
فتوح اندر فتوح اندر فتوحی
توی مفتاح و حق فتاح ابواب
ز نفط انداز عشق آتشینت
زمین و آسمان لرزان چو سیماب
بر مستانش آید می به دعوی
خلق گردد برانندش به مضراب
خمش کن، ختم کن، ای دل چو دیدی
که آن خوبی نمی‌گنجد در القاب
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۶ - مخسب ای یار مهمان دار امشب
مخسب ای یار مهمان دار امشب
که تو روحی و ما بیمار امشب
برون کن خواب را از چشم اسرار
که تا پیدا شود اسرار امشب
اگر تو مشتری‌یی گرد مه گرد
به گرد گنبد دوار امشب
شکار نشر طایر را به گردون
چو جان جعفری طیار امشب
تو را حق داد صیقل تا زدایی
ز هجر (این) ازرق زنگار امشب
بحمدالله که خلقان جمله خفتند
و من با خالقم بر کار امشب
زهی کر و فر و اقبال بیدار
که حق بیدار و ما بیدار امشب
اگر چشمم بخسبد تا سحرگه
ز چشم خود شوم بیزار امشب
اگر بازار خالی شد تو بنگر
به راه کهکشان بازار امشب
شب ما روز آن استارگان است
که درتابید در دیدار امشب
اسد بر ثور برتازد به جمله
عطارد برنهد دستار امشب
زحل پنهان بکارد تخم فتنه
بریزد مشتری دینار امشب
خمش کردم، زبان بستم، ولیکن
منم گویای بی‌گفتار امشب
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۵ - همه خوف آدمی را از درون است
همه خوف آدمی را از درون است
ولیکن هوش او دایم برون است
برون را می‌نوازد همچو یوسف
درون گرگی‌ست کو در قصد خون است
بدرد زهره او گر ببیند
درون را کو به زشتی شکل چون است
بدان زشتی به یک حمله بمیرد
ولیکن آدمی او را زبون است
الف گشت‌ست، نون می‌بایدش ساخت
که تا گردد الف چیزی که نون است
اگر نه خود عنایات خداوند
بدیدستی، چه امکان سکون است
نه عالم بد، نه آدم بد، نه روحی
که صافی و لطیف و آبگون است
که او را بود حکم و پادشاهی
نپنداری که این کار از کنون است
نمی‌گویم که در تقدیر شه بود
حقیقت بود و صد چندین فزون است
خداوندی شمس الدین تبریز
ورای هفت‌چرخ نیلگون است
به زیر ران او تقدیر رام است
اگرچه نیک تند است و حرون است
چو عقل کل بویی برد از وی
شب و روز از هوس اندر جنون است
که پیش همت او عقل دیده‌ست
که همت‌های عالی جمله دون است
کدامین سوی جویم خدمتش را
که منزلگاه او بالای سون است
هر آن مشکل که شیران حل نکردند
بر او جمله بازی و فسون است
نگفتم هیچ رمزی تا بدانی
ز عین حال او این‌ها شجون است
ایا تبریز خاک توست کحلم
که در خاکت عجایب‌ها فنون است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۶ - بده یک جام ای پیر خرابات
بده یک جام ای پیر خرابات
مگو فردا، که فی التاخیر آفات
به جای باده درده خون فرعون
که آمد موسی جانم به میقات
شراب ما ز خون خصم باشد
که شیران را ز صیادی است لذات
چه پرخون است پوز و پنجه شیر
ز خون ما گرفته‌ست این علامات
نگیرم گور و نی هم خون انگور
که من از نفی مستم نی ز اثبات
چو بازم، گرد صید زنده گردم
نگردم همچو زاغان گرد اموات
بیا ای زاغ و بازی شو به همت
مصفا شو ز زاغی پیش مصفات
بیفشان وصف‌های باز را هم
مجردتر شو اندر خویش چون ذات
نه خاک است این زمین، طشتی است پرخون
ز خون عاشقان و زخم شهمات
خروسا چند گویی صبح آمد؟
نماید صبح را خود نور مشکات
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۷ - ببستی چشم یعنی وقت خواب است
ببستی چشم یعنی وقت خواب است
نه خواب است آن، حریفان را جواب است
تو می‌دانی که ما چندان نپاییم
ولیکن چشم مستت را شتاب است
جفا می‌کن، جفایت جمله لطف است
خطا می‌کن، خطای تو صواب است
تو چشم آتشین در خواب می‌کن
که ما را چشم و دل باری کباب است
بسی سرها ربوده چشم ساقی
به شمشیری که آن یک قطره آبست
یکی گوید که این از عشق ساقی است
یکی گوید که این فعل شراب است
می و ساقی چه باشد؟ نیست جز حق
خدا داند که این عشق از چه باب است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۸ - سماع از بهر جان بی‌قرار است
سماع از بهر جان بی‌قرار است
سبک برجه، چه جای انتظار است؟
مشین این‌جا تو با اندیشه خویش
اگر مردی برو آن جا که یار است
مگو باشد که او ما را نخواهد
که مرد تشنه را با این چه کار است؟
که پروانه نیندیشد ز آتش
که جان عشق را اندیشه عار است
چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید
در آن ساعت، هزار اندر هزار است
شنیدی طبل، برکش زود شمشیر
که جان تو غلاف ذوالفقار است
بزن شمشیر و ملک عشق بستان
که ملک عشق ملک پایدار است
حسین کربلایی، آب بگذار
که آب امروز تیغ آبدار است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۹ - سماع آرام جان زندگان است
سماع آرام جان زندگان است
کسی داند که او را جان جان است
کسی خواهد که او بیدار گردد
که او خفته میان بوستان است
ولیک آن کو به زندان خفته باشد
اگر بیدار گردد در زیان است
سماع آن جا بکن کان جا عروسی‌ست
نه در ماتم، که آن جای فغان است
کسی کو جوهر خود را ندیدهست
کسی کان ماه از چشمش نهان است
چنین کس را سماع و دف چه باید؟
سماع از بهر وصل دلستان است
کسانی را که روشان سوی قبله ست
سماع این جهان و آن جهان است
خصوصا حلقه ای کاندر سماعند
همی‌گردند و کعبه در میان است
اگر کان شکر خواهی همان جاست
ور انگشت شکر، خود رایگان است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۰ - دگربار این دلم آتش گرفت‌ست
دگربار این دلم آتش گرفت‌ست
رها کن تا بگیرد، خوش گرفت‌ست
بسوز ای دل در این برق و مزن دم
که عقلم ابر سوداوش گرفت‌ست
دگربار این دلم خوابی بدیدست
که خون دل همه مفرش گرفت‌ست
چو سایه، کل فنا گردم ازیرا
جهان خورشید لشکرکش گرفت‌ست
دلم هر شب به دزدی و خیانت
ز لعل یار سلطان وش گرفت‌ست
کجا پنهان شود دزدی دزدی
که مال خصم زیر کش گرفت‌ست
بسی جان که همی‌پرد ز قالب
ولی پایش حریف کش گرفت‌ست
ز ذوق زخم تیرش این دل من
به دندان گوشه ترکش گرفت‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۱ - بیا کامروز ما را روز عیدست
بیا کامروز ما را روز عیدست
از این پس عیش و عشرت بر مزیدست
بزن دستی، بگو، کامروز شادی‌ست
که روز خوش هم از اول پدیدست
چو یار ما در این عالم که باشد؟
چنین عیدی به صد دوران که دیدست؟
زمین و آسمان‌ها پرشکر شد
به هر سویی شکرها بردمیدست
رسید آن بانگ موج گوهرافشان
جهان پرموج و دریا ناپدیدست
محمد باز از معراج آمد
ز چارم چرخ عیسی دررسیدست
هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست
میی کز جام جان نبود پلیدست
زهی مجلس که ساقی بخت باشد
حریفانش جنید و بایزیدست
خماری داشتم من در ارادت
ندانستم که حق ما را مریدست
کنون من خفتم و پاها کشیدم
چو دانستم که بختم می‌کشیدست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۲ - مرا چون تا قیامت یار این است
مرا چون تا قیامت یار این است
خراب و مست باشم، کار این است
ز کار و کسب ماندم، کسبم این است
رخا زر زن تو را دینار این است
نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل
چه چاره؟ فعل آن دیدار این است
گل صدبرگ دید آن روی خوبش
به بلبل گفت گل گلزار این است
چو خوبان سایه‌های طیر غیب‌اند
به سوی غیب‌آ، طیار این ست
مکرر بنگر آن سو، چشم می‌مال
که جان را مدرسه و تکرار این است
چو لب بگشاد جان‌ها جمله گفتند
شفای جان هر بیمار این است
چو یک ساغر ز دست عشق خوردند
یقین‌شان شد که خود خمار این است
گرو کردی به می دستار و جبه
سزای جبه و دستار این است
خبر آمد که یوسف شد به بازار
هلا کو یوسف ار بازار این است؟
فسونی خواند و پنهان کرد خود را
کمینه لعب آن طرار این است
ز ملک و مال عالم چاره دارم
مرا دین و دل و ناچار این است
میان گر پیش غیر عشق بندم
مسیحی باشم و زنار این است
به گرد حوض گشتم درفتادم
جزای آن چنان کردار این است
دلا چون درفتادی در چنین حوض
تو را غسل قیامت‌وار این است
رخ شه جسته‌یی شهمات این است
چو دزدی کردی ای دل، دار این است
مشین با خود، نشین با هرکه خواهی
ز نفس خود ببر، اغیار این است
خمش کن خواجه، لاغ پار کم گو
دلم پاره‌ست و لاغ پار این است
خمش باش و درین حیرت فرورو
بهل اسرار را کاسرار این است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۳ - ز همراهان جدایی مصلحت نیست
ز همراهان جدایی مصلحت نیست
سفر بی‌روشنایی مصلحت نیست
چو ملک و پادشاهی دیده باشی
پس شاهی گدایی مصلحت نیست
شما را بی‌شما می‌خواند آن یار
شما را این شمایی مصلحت نیست
چو خوان آسمان آمد به دنیا
ازین پس بی‌نوایی مصلحت نیست
درین مطبخ که قربان است جان‌ها
چو دونان نان‌ربایی مصلحت نیست
بگو آن حرص و آز راهزن را
که مکر و بدنمایی مصلحت نیست
چو پا داری برو دستی بجنبان
تو را بی‌دست و پایی مصلحت نیست
چو پای تو نماند پر دهندت
که بی‌پر در هوایی مصلحت نیست
چو پر یابی به سوی دام حق پر
که از دامش رهایی مصلحت نیست
همای قاف قربی ای برادر
هما را جز همایی مصلحت نیست
جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی
درین جو آشنایی مصلحت نیست
خمش باش و فنای بحر حق شو
به هنبازی خدایی مصلحت نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۴ - به جان تو که سوگند عظیم است
به جان تو که سوگند عظیم است
که جانم بی‌تو در بند عظیم است
اگرچه خضر سیرآب حیات است
به لعلت آرزومند عظیم است
سخن‌ها دارم از تو با تو بسیار
ولی خاموشی‌ام پند عظیم است
هرآن کز بیم تو خاموش باشد
اگرچه خر، خردمند عظیم است
هر آن کس کو هنر را ترک گوید
ز بهر تو، هنرمند عظیم است
فکندم خویش را چون سایه پیشت
فکندن پیشت افکند عظیم است
که بغداد تو را داد بزرگ است
سمرقند تو را قند عظیم است
حریصم کرد طمع داد قندت
اگرچه بنده خرسند عظیم است
بریدستی مرا از خویش و پیوند
که دل را با تو پیوند عظیم است
خمش کن همچو عشق ای زاده عشق
اگرچه گفت فرزند عظیم است
رکاب شمس تبریزی گرفتم
که زین شمس زرکند عظیم است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۵ - بگو ای یار همراز، این چه شیوه‌ست؟
بگو ای یار همراز، این چه شیوه‌ست؟
دگرگون گشته‌یی باز، این چه شیوه‌ست؟
عجب ترک خوش‌رنگ این چه رنگ است؟
عجب ای چشم غماز، این چه شیوه‌ست؟
دگربار این چه دام است و چه دانه‌ست؟
که ما را کشتی از ناز، این چه شیوه‌ست؟
دریدی پردهٔ ما، این چه پرده‌ست؟
یکی پرده برانداز، این چه شیوه‌ست؟
منم آن کهنه عشقی که دگربار
گرفتم عشق از آغاز، این چه شیوه‌ست؟
بدان آواز جان دادن حلال است
زهی آواز دمساز، این چه شیوه‌ست؟
مسلمانان شما این شور بینید
که مثلش نیست هنباز، این چه شیوه‌ست؟
شراب و عشق و رنگم هر سه غماز
یکی پنهان سه غماز، این چه شیوه‌ست؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۶ - شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
برای بندهٔ خود لطف‌ها گفت
چه گویم من، مکافات تو ای جان
که نیکی تو را جانا خدا گفت
ولیکن جان این کمتر دعاگو
همه شب روی ماهت را دعا گفت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۷ - قرار زندگانی آن نگارست
قرار زندگانی آن نگارست
کز او آن بی‌قراری برقرارست
مرا سودای تو دامن گرفته‌ست
که این سودا نه آن سودای پارست
منم سوزان در آتش‌های نو نو
مرا با یارکان اکنون چه کارست؟
همی‌نالد درون از بی‌قراری
بدان ماند که آن جان نگارست
چو از یاری تو را جان خسته گردد
نمی‌داند که اندر جانش خارست
تو در جویی و خارت می‌خراشد
نمی‌دانی که خاری در سرا رست
گریزان شو از آن خار و به گل رو
که شمس الدین تبریزی بهارست