تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۸۳ - از کعبه عزم دیر برون از طریق بود
از کعبه عزم دیر برون از طریق بود
آیا چه چاره چون دل گمره رفیق بود
همچون فرشته از در میخانه بازگشت
عقلم که دیرساله رفیق شفیق بود
اندیشه ی مفرح یاقوت داشت دل
غافل که نشأه در می همچون عقیق بود
رمزی که از زبان صراحی شنید جام
کنهش کسی نیافت که مقصد عمیق بود
آخر باب و دانه ی میخانه صید شد
مرغ دلم که طایر بیت العتیق بود
حرفی شنیدم از لب جانبخش ساقیی
از جا شدم که نکته بغایت دقیق بود
هم در میان گریه فغانی فرود رفت
بیرون نشد ز بزم تو مسکین غریق بود
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - ساقی بیا که روز برفتن شتاب کرد
ساقی بیا که روز برفتن شتاب کرد
می ده که عید پای طرب در رکاب کرد
آنکس که ذوق باده برو تلخ می نمود
بگذاشت جام شربت و میل شراب کرد
آن نازنین که دسته ی گل داشت پیش رو
از چشم خونفشان محبان حجاب کرد
از آفت خرابی سیل فنا گذشت
دریا دلی که خانه تهی چون حباب کرد
رنگی ز بیوفایی ایام گل نمود
باد خزان که خانه ی بلبل خراب کرد
عمری رقیب در طلب وصل او دوید
آنش نشد مسیر و ما را عذاب کرد
از آه گرم خویش فغانی تمام سوخت
آندم که یاد صحبت آن آفتاب کرد
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - در هر که نیست نشأه درد تو مرده باد
در هر که نیست نشأه درد تو مرده باد
هجر تو مرگ مرده دلان فسرده باد
بی جلوه ی تو مردمک دیده ی مرا
خون جگر ز پرده ی مژگان فشرده باد
گلهای آتشین که برآورده آب چشم
گر خاک مقدمت نشود، باد برده باد
نقشی که غیر صورت مردم فریب تست
از صفحه ی سواد دو چشمم سترده باد
هر گوهر دلی که به زلف تو بسته اند
یکیک بدست هندوی خالت شمرده باد
هر اشک لاله گون که نشد صرف گلرخی
گر دانه های لعل بود خاک خورده باد
ای خاک، استخوان فغانی امانتست
از بهر طعمه ی سگ آن کو سپرده باد
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - وقتست ای حریف که می در سبو کنند
وقتست ای حریف که می در سبو کنند
دردیکشان بمنزل مقصود رو کنند
ما جوی شیر و قصر زبرجد گذاشتیم
ساقی بگو که میکده را رفت و رو کنند
می ده که وضع میکده بی مصلحت نشد
کاری که می کنند حکیمان نکو کنند
امروز داد مرشد ما رخصت شراب
اما به این قرار که کم گفتگو کنند
بگذار کار توبه ی صوفی بساقیان
تا اندک اندکی بگلویش فرو کنند
مشکل حکایتیست که هر ذره عین اوست
اما نمی توان که اشارت به او کنند
خوبان ز آب دیده ی ما غافلند حیف
زین یوسفان که جامه بخون شستشو کنند
قسمت نگر که کشته ی شمشیر عشق یافت
مرگی که زندگان بدعا آرزو کنند
آلوده ی شراب فغانی به خاک رفت
آه ار ملایکش کفن تازه بو کنند
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۹۶ - خنجر کشید و عربده با اهل حال کرد
خنجر کشید و عربده با اهل حال کرد
آن ترک مست بین که چه با خود خیال کرد
حسنش یکی هزار شد و آمد از سفر
خوش آن هوا که پرورش این نهال کرد
هر شیوه یی ز صورت او معنییست خاص
غافل همین ملاحظه ی خط و خال کرد
ناصح برو که انس نگیرد به هیچ کس
دیوانه یی که همدمی آن غزال کرد
یا رب چه شد که از سر ما سایه برگرفت
سروی که کارها همه بر اعتدال کرد
ایزد ترا ز بهر دل خلق آفرید
وانگه چنین سرآمد و صاحب جمال کرد
بگذار خون غیر جوانان بروزگار
کاین شحنه چند خون چنین پایمال کرد
خونم چو آب خورد لبت وه چه خط نوشت
آنکس که بر تو خون فغانی حلال کرد
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - تا کی کسی بزهد و لب خشک خو کند
تا کی کسی بزهد و لب خشک خو کند
خضر رهی کجاست که می در سبو کند
ای طالب بهشت، در میفروش گیر
کانجا دهند آنچه دلت آرزو کند
آنکس که بر پیاله ی ما پشت دست زد
گو اینقدر بساز که ناخن فرو کند
خرسند شو که هر که زبان سؤال بست
حاجت نماندش که دگر گفتگو کند
بی نیت درست نمازش درست نیست
منکر اگر ز چشمه ی حیوان وضو کند
منعم بصد امید نشاند درخت گل
غافل که فرصتش نگذارد که بو کند
کار فغانی از مدد خلق به نشد
کار نکو خوشست که بخت نکو کند
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - خوبان خراب نرگس مستانه ی تو اند
خوبان خراب نرگس مستانه ی تو اند
خود را زیاد برده در افسانه ی تو اند
آنانکه می برند بحسن از پری گرو
رخساره برفروز که دیوانه ی تو اند
مستان که شسته اند لب از آب زندگی
در آرزوی ساغر و پیمانه ی تو اند
من خود چه ذره ام که هزار آفتاب رو
هر روز تا به شب بدر خانه ی تو اند
با خویش کردی اهل نظر آشنا ولی
چون نیک بنگری همه بیگانه ی تو اند
ای گنج حسن با تو چه دانه ست کاینچنین
مرغان قدس طالب ویرانه ی تو اند
دل بر وفای همنفسان دورو مبند
آنانکه خویشتر بتو بیگانه ی تو اند
حالا بمکر و حیله رقیب از تو کام یافت
بی بهره آن گروه که دیوانه ی تو اند
وصلش چو یافت نیست فغانی طمع ببر
بسیار کس در آرزوی دانه ی تو اند
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۰۶ - هر دل که گرم از آتش پنهان من شود
هر دل که گرم از آتش پنهان من شود
گر کافر فرنگ بود بت شکن شود
از دل که بگسلم گره ی غم ز تیر آه
تبخاله یی زند سر و مهر دهن شود
مجنون کجا و همدمی بلبلان باغ
دیوانه به که طعمه ی زاغ و زغن شود
با عشق هر که زاده شد از مادر و پدر
در شهر و کو ملامتی مرد و زن شود
در هر گل زمین که نشینی شود بهشت
هر جا که در خرام درآیی چمن شود
هر بخیه از قبای کبود تو روز صید
دام هزار یوسف گل پیرهن شود
گردون بساط لعل کشید از سر سران
تا خاک مقدم فرس پیلتن شود
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - ای هر قدم بخاک رهت بسملی دگر
ای هر قدم بخاک رهت بسملی دگر
در خون ز ترکتاز تو هر سو دلی دگر
شب نیست کز فروغ تو ای شمع انجمن
پروانه یی نسوخته در محفلی دگر
صد داغ حیرتم بدل از شمع بزم اوست
آن نخل کی دهد به ازین حاصلی دگر
دیوانه ییست چرخ که هر دم بصورتی
سنگی زند بکاسه ی خونین دلی دگر
مهر و وفا دلبر و خوشنودی از رقیب
افغان که هست هر یک از آن مشکلی دگر
چون من پی نشانه ی سنگ پریوشان
دیوانه یی نخاست ز آب و گلی دگر
بگذر ز خود که نیست فغانی برای تو
لایقتر از مقام فنا منزلی دگر
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۱۰ - ای عارضت به بوسه ز لب دلنوازتر
ای عارضت به بوسه ز لب دلنوازتر
آبت ز آتش همه کس جانگدازتر
شمعیست قامت تو که در جلوه ی جمال
هست از تمام کج کلهان سرفرازتر
آه از تکبر تو که بیگانه تر شوی
هرچند دارمت من مسکین بنازتر
بیداد کن که حسن اگر اینست هر زمان
دستت بود بعاشق مسکین درازتر
از دوری تو دیده ی شب زنده دار من
دارد شبی ز روز قیامت درازتر
کردی نگاه و اهل نظر را نواختی
معشوق کس ندیده ز تو چشم بازتر
نشکفته است در چمن حسن و دلبری
شاخ گلی ز دلبر ما چشم بازتر
دل چون نهم بعشوه ی خوبان که این گروه
هستند هر یک از دگری عشوه سازتر
ناز ترا کشید فغانی بصد نیاز
هرچند ساخت عشق تواش بی نیازتر
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - خط گرد خال آن لب میگون زیاده تر
خط گرد خال آن لب میگون زیاده تر
دردم زیاد بود شد اکنون زیاده تر
حسنت زیاده باد که هر روز می کنی
خوبی زیاده شیوه ی موزون زیاده تر
کردی چنان عتاب که در سینه کار کرد
حسن عبارت از لب میگون زیاده تر
عاشق چه غم خورد که عنان را ز دست داد
سوزد دل قبیله ز مجنون زیاده تر
از مجلس تو کشته برندم که ساخت دل
شور درون خانه ز بیرون زیاده تر
ظرفم مبین حقیر که گر ساقیم تویی
خواهد شد این سفال ز جیحون زیاده تر
خیزد هزار ذره ز هر گام توسنت
هر ذره یی ز ملک فریدون زیاده تر
یک روز صرف مجلس میخواره ی منست
هستی هر حریف ز قارون زیاده تر
عمرم وبال گشت فغانی که دیده است
آب حیات را الم از خون زیاده تر
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - ما شسته ایم ز آینه ی دیده گرد غیر
ما شسته ایم ز آینه ی دیده گرد غیر
زین نقشخانه جلوه ی او دیده ایم خیر
فارغ بود دل از مدد شیخ خانقاه
آن را که جذب پیر مغان می کشد بدیر
ماییم و طوف کعبه ی کوی پریوشان
قطع نظر ز ملک سلیمان و وحش و طیر
میل ریاض دهر نبود از عدم مرا
اینجا به عشق لاله رخان آمدم بسیر
دامن کشان بخون فغانی چو بگذری
پوشیده دار جلوه ی حسنت ز چشم غیر
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - شکر خدا که با من بیدل نشست یار
شکر خدا که با من بیدل نشست یار
می خورد و بی حجاب بمحفل نشست یار
منعم نه آگهست که با بینوای شهر
آمد بدرد نوشی و بر گل نشست یار
در بزم عیش و گوشه ی غم با وجود ناز
با دردمند خویش مقابل نشست یار
آندم بسرغیب رسیدم که چون پری
از راه دیده آمد و بر دل نشست یار
اکنون روم ز جای، که از غایت وفا
دستم بدوش کرده حمایل نشست یار
یک یک بزیر چشم، حریفان خود شناخت
یاور مکن که از همه غافل نشست یار
خرسند شد فغانی مهجور عاقبت
با این غریب سوخته منزل نشست یار
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۲۱ - خیز ای ندیم و مجمره ی عود برفروز
خیز ای ندیم و مجمره ی عود برفروز
ساقی بیا و چهره ی مقصود برفروز
امشب که آفتاب حریفست و مه انیس
شمع طرب بطالع مسعود برفروز
می ده ز جام لعل که مهمان بود عزیز
محفل بشمعهای زر اندود برفروز
اکنون که وحش و طیر بزیر نگین تست
دریاب و دل بنغمه ی داود برفروز
دریاب ساقی این همه تا کی شراب تلخ
داغم بپسته ی نمک آلود برفروز
دود چراغ دل دهدت نور معرفت
آیینه ی جمال ازین دود برفروز
ای دوست در مقام رضا نه چراغ دل
گو خصم تیره، آتش نمرود برفروز
صحبت غنیمتست فغانی سپند شو
دست و دلت بهرچه رسد زود برفروز
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۲۴ - مست آمدی کرشمه کنان در قبای ناز
مست آمدی کرشمه کنان در قبای ناز
زینگونه نازنین که تویی هست جای ناز
بخرام و ناز کن که خدا در ریاض حسن
آراست سرو قد ترا از برای ناز
هر جا که هست، غمزه و نازست کار تو
دل مبتلای غمزه و جانم فدای ناز
یکدم که دست داد ملاقات وصل تو
شد فوت فرصتم همه در ماجرای ناز
جور و جفای غمزه و ناز تو می کشم
افغان ز جور غمزه و آه از جفای ناز
هر ذره ام فریفته ی ناز پیشه ییست
کافر مباد پیش بتان مبتلای ناز
از بهر اضطراب فغانی بیقرار
پیوسته باد بر سر سروت هوای ناز
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۲۵ - رخ برفروز و خون دلم را روانه ساز
رخ برفروز و خون دلم را روانه ساز
آتش بخرمنم زن و مستی بهانه ساز
این قطره ها که در جگرم تازه شد گره
از عشق، خوشه خوشه کن و دانه دانه ساز
هر تیر غمزه یی که ز مژگان روان کنی
اول دل شکسته ی ما را نشانه ساز
بس نازکست توسنت ای نازنین سوار
از رشته های جان منش تازیانه ساز
جانها گره ز غیرت شمشاد کرد دل
مشاطه را که گفت کزین چوب شانه ساز
شاید که پرتوی دهد ای مطرب صبوح
سوز دلم ترانه ی بزم شبانه ساز
بیخوابیم بکشت خدا را فسانه یی
زان چشم جاودانه و لعل فسانه ساز
تا سیل غم بخانه ی ما رو نیاورد
ایدل در آب و خاک خرابات خانه ساز
از آه آتشین فغانی درین چمن
گل خانه سوز آمد و بلبل ترانه ساز
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۲۸ - این نخل تازه بین که ندیدست خار کس
این نخل تازه بین که ندیدست خار کس
نگرفته رنگ دامنش از لاله زار کس
با آب خود بر آمده همچون گل بهشت
لب تر نکرده هیچگه از جویبار کس
آیینه اش ز آه کسان مانده در امان
ننشسته گرد بر دلش از رهگذار کس
شهری شد از کرشمه ی مستانه اش خراب
وز باده اش نرفته عذاب خمار کس
مجروح ساخت تیغ زبانش دل همه
یکره نگشت مرهم جان فگار کس
ای آنکه می روی ز پیش باز کش عنان
کان آهوی رمیده نگردد شکار کس
فریاد از آن حریف که هر چند می خورد
از کبر و ناز سر ننهد در کنار کس
ای کاش بر مراد کسی چون نمیرود
باری بوعده هم ندهد انتظار کس
شمعی که روشنست فغانی بنور خود
پروا نمی کند بشبستان تار کس
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - از جان من حکایت جانان من بپرس
از جان من حکایت جانان من بپرس
غافل چه داند این سخن از جان من بپرس
هر قطره ی زبون نشود در شب چراغ
این ماجرا ز دیده ی گریان من بپرس
آن کس که دل به وعده ی وصلت نهاده است
گو این حکایت از دل بریان من بپرس
من خود ز یک دو کاسه ی اول شدم خراب
حال من ای رفیق ز مهمان من بپرس
برگیر جام و یاد هوادار خویش کن
بردار شمع و کلبه ی احزان من بپرس
خون منست آنکه توان ریخت بیگناه
خنجر چو برکشی در زندان من بپرس
گلگشت ماهتاب و می روشنت حلال
روزی عقوبت شب هجران من بپرس
منشین فغانی از طلب کعبه ی مراد
برخیز و راه کشور سلطان من بپرس
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۳۱ - زین بحر نیلگون دم آبی ندید کس
زین بحر نیلگون دم آبی ندید کس
سرها فرود رفت و حبابی ندید کس
پیوسته زهر می چکد از شیشه ی سپهر
هرگز در این قرابه شرابی ندید کس
مردم تمام در پی آبادی خودند
باری بلطف سوی خرابی ندید کس
در اتش از برای تو گشتیم سالها
وین طرفه تر که بوی کبابی ندید کس
چندین هزار فال زدم از برای وصل
اما هنوز رای صوابی ندید کس
راحت مجو فغانی و با درد سر بساز
در شیشه ی سپهر گلابی ندید کس
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - کو مطربی که مست شوم از ترانه اش
کو مطربی که مست شوم از ترانه اش
دامن کشم ز صحبت عقل و بهانه اش
امشب حکیم مجلس ما شرح باده گفت
چندانکه چشم عقل غنود از فسانه اش
خاک در سرای مغانم که تا ابد
خیزد صدای بیغمی از آستانه اش
ساقی سحر بگوشه ی میخانه برفروخت
شمعی که آفتاب بود یک زبانه اش
دریاب نقد وقت که جم با وجود جام
تا رفت، در حساب نیارد زمانه اش
بی برگ شو که آنکه جهان را دهد فروغ
شاید که شب چراغ نباشد بخانه اش
صیدیست بس بلند نظر دل که در ازل
بر آفتاب تعبیه شد دام و دانه اش
یا رب چه باده خورده فغانی ز جام عشق
کز یاد رفته است غم جاودانه اش