تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۴۸ - گر بنگری در آینه روی چو ماه خویش
گر بنگری در آینه روی چو ماه خویش
آتش بخرمنم زنی از برق آه خویش
هر دم که بیتو ام نفسی کاهدم ز عمر
دردا که مردم از نفس عمر کاه خویش
دارم تب فراق و ندارم مجال آه
گریم هزار بال بحال تباه خویش
راه منست عاشقی و رسم بیخودی
ناصح تو و صلاح، من و رسم و راه خویش
قصد سیاه رویی ما تا کی ای سپهر
ما خود رسیده ایم بروز سیاه خویش
چشمش بغمزه تیغ بخونریز من کشد
یا رب تو آگهی که ندانم گناه خویش
ای در پناه لطف تو چون سایه عالمی
آورده ام بسایه ی لطفت پناه خویش
هست این دل شکسته گیاهی ز باغ تو
دامن بناز بر مشکن از گیاه خویش
ای پادشاه حسن فغانی گدای تست
دارد امید مرحمت از پادشاه خویش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۴۹ - تا چند دردسر کشم از گفتگوی خویش
تا چند دردسر کشم از گفتگوی خویش
جایی روم که خود نبرم راه سوی خویش
چون من بخوی کس نیم و کس بخوی من
آن خوبتر که خوی کنم هم بخوی خویش
خوش حالتی که در طلبت گم شوم ز خود
چندانکه تا ابد نکنم جستجوی خویش
بیرنگم آنچنان که درین بوستان چو گل
آگه نمی شود دلم از رنگ و بوی خویش
روشندلان چو آینه از غایت صفا
بینند روی خلق و نبینند روی خویش
تا شد کمند زلف تو پیوند جان من
صید دلم رمید ز هر تار موی خویش
رندیست دل شکسته فغانی خاکسار
بر سنگ امتحان زده صد ره سبوی خویش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۵۰ - فردا که هر غنیم نماید غنیم خویش
فردا که هر غنیم نماید غنیم خویش
دست منست و دامن یار قدیم خویش
یا رب بمذهب که بود سوختن روا
آنرا که پرورند بناز و نعیم خویش
گر پی برد غنی که چه سودست در کرم
ریزد چو آب در قدم خلق سیم خویش
یاری کجاست تا بخرابات رو نهیم
کز دست داده ایم ره مستقیم خویش
نازکترست از آنکه توان داد ازو نشان
آن گل که تازه ساخت جهان از نسیم خویش
ما در عرق زرنگ خوش و بوی دلکشش
او بی نیاز چون گل و می از شمیم خویش
عاشق نه آنکسست که معشوق دلنواز
سازد برود و باده مدامش ندیم خویش
نام از کرم ثبات پذیرد نه از درم
این نکته گفت حاتم طی با ندیم خویش
دانستنیست سر محبت نه گفتنی
بگذار فهم نکته بطبع سلیم خویش
محرم نشد فغانی درویش کان غیور
میر اندیش بتیر ز گرد حریم خویش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۵۶ - ایدل بتلخی شب هجران صبور باش
ایدل بتلخی شب هجران صبور باش
این هم نواله ییست بنوش و شکور باش
از دیده چون جدا شدی از دل جدا مشو
خواهی که خاص شاه شوی در حضور باش
شاید کزین کریوه سبکبار بگذری
از هر چه خار راه تو گردیده دور باش
تا کی زهر چراغ توان کرد کسب نور
خود را بسوز در نظر شمع و نور باش
خواهی که در مزار تو سروی بایستد
شمعی شو و ملازم اهل قبور باش
حالا تو در میان نیستان غم بسوز
گو وعده ی وصال بهنگام صور باش
ناپخته پختنیست فغانی کباب دل
چندین شتاب چیست بگو در تنور باش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - گر من ز شوق یار فرستم بیار خط
گر من ز شوق یار فرستم بیار خط
یکحرف ازان ادا نشود در هزار خط
خوش صفحه ییست روی تو یا رب که تا ابد
هرگز بر آن ورق نفشاند غبار خط
ما را بدور حسن تو با نوخطان چکار
تا روی ساده هست نیاید بکار خط
خط گو مباش گرد رخت وه چه حاجتست
مجموعه ی جمال ترا بر کنار خط
زین پیش خط حسن بتان معتبر نبود
در دور عارض تو گرفت اعتبار خط
از خط روزگار مکش سر که عاقبت
بر دفتر حیات کشد روزگار خط
قاصد بغیر، چند بری خط دوست را
یکبار هم بنام فغانی بیار خط
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۶۸ - یارم اگر بمهر کشد یا بکین چه باک
یارم اگر بمهر کشد یا بکین چه باک
من کشته ی ملامت و دردم ازین چه باک
در خنده اش هزار گشادست زیر لب
از ناز اگر زند گرهی بر جبین چه باک
من بر دو کون دست فشاندم برای او
او گر بمن ز قهر فشاند آستین چه باک
مرغی که دارد از چمن آسمان نصیب
گر دانه یی نیافت ز کشت زمین چه باک
گیرم که اهرمن برد انگشتری ملک
چون نام دیگریست نشان نگین چه باک
جایی که صد همای نیابند استخوان
مور حقیر اگر نبرد انگبین چه باک
دشمن ز آه گرم فغانی حذر نکرد
آتش پرست را ز دم آتشین چه باک
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - تا کی روم ز کوی تو غمگین و دردناک
تا کی روم ز کوی تو غمگین و دردناک
در دیده آب گشته و بر رخ نشسته خاک
از خون غنچه‌ی دل احباب کن حذر
ای دامنت چو برگ گل نوشکفته پاک
پیش نسیم بسکه گریبان گشاده یی
دارم دلی ز دست تو چون غنچه چاک چاک
پیوند ما چو با سر زلف تو محکمست
سر رشته‌ی حیاتم اگر بگسلد چه باک
صید حرم که ساخت خدا قتل او حرام
می خواهد از خدا که به تیغت شود هلاک
در تنگنای هجر فغانی گشاد دل
از ناله‌ی حزین طلب و آه دردناک
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۷۰ - دارم ز پسته ی تو بدل آتشین نمک
دارم ز پسته ی تو بدل آتشین نمک
بستان که کس ندیده کبابی بدین نمک
دامن کشان و دست فشان می کنی خرام
می گیرد از غبار تو روی زمین نمک
گویا کسی که مرهم داغ دلم نهد
در دست تیغ دارد و در آستین نمک
شوری که من ز عشق تو دارم نداشت کس
زیرا که کس نداشت جوانی بدین نمک
گاهم بزهر چشم جگر می کنی کباب
گاهم به دیده می زنی از خشم و کین نمک
در گریه ی فراق، فغانی ز بخت شور
زد بر سواد دیده ی مردم نشین نمک
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - محروم باد چشم من از گلشن وصال
محروم باد چشم من از گلشن وصال
گر بگذرد بهار و گلم بیتو در خیال
گل پنج روزه ییست ولی نخل حسن تو
پیوسته در برست زهی حسن بیزوال
دلتنگم از هوای تو ای گل بغایتی
کز نکهت نسیم سحر گیردم ملال
در بوستان ز حیرت نخل بلند تو
آگه نمی شوم که گلی هست بر نهال
آشفته ی جمال تو هرگز چو بلبلی
ننشسته در حضور گلی با فراغ بال
آتش در آب چشمه ی خورشید میزند
گلهای سایه پرورت از باده ی زلال
جانها سپند خامه ی نقاش حسن تو
کز مشک سوده بر ورق گل نهاده خال
ای عندلیب، ناله ز بیداد گل مکن
چون دم زدی ز مهر و وفا از جفا منال
جانسوز و دلفروز فغانی درین چمن
شاخ گلیست جلوه کنان در قبای آل
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۷۲ - سروت که لاله رنگ شد از باده ی زلال
سروت که لاله رنگ شد از باده ی زلال
طوفان آتشست عیان در قبای آل
سر می کشد نهال قدت از دم مسیح
در بوستان کیست بدین نازکی نهال
خوش آهویست چشم شکار افگنت ولی
هرگز شکار کس نشد آن نازنین غزال
دُر در صدف اگر ز لطافت کند سخن
یابد ز لعل و گوهر لطف تو گوشمال
می سوزم از نظاره ی آن روی آتشین
از بس که سحر کرده بر آتش ز خط و خال
یاقوت لعل سای تو از عشوه در سخن
برگ گلبست جلوه کنان در قبای آل
بیند ز نور شمع تجلی شهید عشق
عکس مه جمال تو در دیده ی خیال
روی جهان فروز تو در جلوه ساخته ست
ذرات را بنور خود آیینه ی جمال
آشفته بلبلیست فغانی درین چمن
محروم مانده از حرم گلشن وصال
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۸۹ - دل گشت خون و داد بگریه سرای چشم
دل گشت خون و داد بگریه سرای چشم
چشمم بلای دل شد و دل شد بلای چشم
از چشم خویش بیتو بجان آمدم بیا
چشم از سرم برون کن و بنشین بجای چشم
دیوانه گشت و باز نیامد بدست من
تا شد دل رمیده ی من آشنای چشم
همچون سواد دیده مرا در فراق تو
خاک سیه نشسته بماتمسرای چشم
تا چشم باز کرد فغانی بروی تو
بیچاره کرد جان و دل خود فدای چشم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۹۱ - هرگز به وصلت ای گل رعنا نمی رسم
هرگز به وصلت ای گل رعنا نمی رسم
جایی رسیده یی که من آنجا نمی رسم
خارم که دورم از شرف دستبوس گل
گردم که سالها به ته پا نمی رسم
بی آبیم بکشت و کسی خضر ره نشد
جان دادم و بجای مسیحا نمی رسم
با هر که دم زدم جگرم پاره می کند
هرگز بهمدمی من شیدا نمی رسم
صد نخل آرزو ز دلم سر زند و لیک
هرگز بمنتهای تمنا نمی رسم
بهر تو داغ داغم و مرهم نمی نهی
درد تو دارم و به مداوا نمی رسم
همچون فغانیم نفسی مانده است و بس
دریاب امشبم که به فردا نمی رسم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۹۴ - ای غنچه تو چشمه ی نوش و نبات هم
ای غنچه تو چشمه ی نوش و نبات هم
لعل لب تو آتش و آب حیات هم
پروانه ی چراغ تو دارد شب وصال
نور سعادت شب قدر و برات هم
تا خاطرت ملال گرفت از حیات من
دلگیرم از حیات خود از کاینات هم
از عرصه ی فراق چسان جان برون برم
حیران کار خویشتنم بلکه مات هم
از لعل جانفزای تو امید و بیم قتل
پروانه ی حیات منست و ممات هم
بگذار تا نظاره ی باغ رخت کنم
این حسن را چو آمده خیروز کوة هم
کان ملالتست فغانی و کوه غم
دارد بیاد لعل تو صبر و ثبات هم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۹۷ - بس بینوا ز ساقی خود دور مانده ام
بس بینوا ز ساقی خود دور مانده ام
از سر شراب رفته و مخمور مانده ام
هم آب رفته از دل و هم تاب از نظر
دور از چراغ میکده بی نور مانده ام
نخل مسیح و باغ خلیل و زلال خضر
یکیک ز دست داده و مهجور مانده ام
در هیچ خرقه نیست ز من ناسزاتری
این هم عنایتیست که مستور مانده ام
خلقی به تنگ از من و من از حیات خویش
شرمنده در میانه ی جمهور مانده ام
چشمم بروی شاهد و دل مایل فنا
موقوف یک اشاره ی منظور مانده ام
هر سو تفرجیست درین بزم چون بهشت
تنها نه در مشاهده ی حور مانده ام
صد مرده زنده کرد فغانی طبیب شهر
من از دعای کیست که رنجور مانده ام
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - ما بهر ساقیان دل فرزانه سوختیم
ما بهر ساقیان دل فرزانه سوختیم
مجموعه ی خیال بمیخانه سوختیم
آبی بر آتش دل ما هیچ کس نزد
چندانکه پیش محرم و بیگانه سوختیم
ما را کسی در انجمن خویش ره نداد
چون بیکسان بگوشه ی ویرانه سوختیم
غمخوار گو مسوز سپند از برای ما
ما چون در آتش دل دیوانه سوختیم
هرگز نداد صحبت بیگانه پرتوی
پیش چراغ خویش چو پروانه سوختیم
جان در سر زبان شد و کوته نشد سخن
افسوس کاین چراغ بافسانه سوختیم
تا صحبت تو هست چه پرتو دهد دگر
حالا به یک کرشمه ی مستانه سوختیم
بس خرمن مراد فغانی بباد رفت
ما غافلان در آرزوی دانه سوختیم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۰۵ - رفتم ز کوی تو، چو مقامی نداشتم
رفتم ز کوی تو، چو مقامی نداشتم
دل برگرفتم از تو، چو کامی نداشتم
یکباره از وفای تو برداشتم امید
چون از تو التفات تمامی نداشتم
بر دل کدام روز که از همدمان تو
دردی ز ناخوشی پیامی نداشتم
روزی بکوی تو نگذشتم که در کمین
آه کسی ز گوشه ی بامی نداشتم
فریاد ازان زمان که رسیدی تو سرگران
وز بیخودی مجال سلامی نداشتم
عمرم گذشت در غم و آخر بکام دل
در گوشه یی بپیش تو جامی نداشتم
روزی نشد که همچو فغانی ز جور بخت
فریاد صبح و گریه ی شامی نداشتم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۱۱ - امشب چراغ دل بحضور تو سوختم
امشب چراغ دل بحضور تو سوختم
جاوید زنده ام که ز نور تو سوختم
مشهور شهر گشتی و آتش بمن فتاد
طالع نگر که وقت ظهور تو سوختم
گاهی بدرد دشمن و گاهی بداغ دوست
عمری چنین بحکم ضرور تو سوختم
در غم تمام دردی و در عیش جمله سور
ای دل بداغ ماتم و سور تو سوختم
هستم در آتش تو همان می دهی زبان
ای بی وفا ز وعده ی دور تو سوختم
داری هزار داغ فغانی و زنده یی
خوش در وفای جان صبور تو سوختم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۱۴ - چندانکه رفته ام بچمن گل ندیده ام
چندانکه رفته ام بچمن گل ندیده ام
فیض بهار و منفعت مل ندیده ام
زان عاشقان نیم که بدانم وفای گل
من غیر نامرادی بلبل ندیده ام
چندانکه سوختیم نگاهی نکرد و رفت
ترکی بدین غرور و تجمل ندیده ام
بسیار کرده ام بسوی نازکان نگاه
زینسان میان و حلقه ی کاکل ندیده ام
بردی دلم ز دست و نگفتی ترا چه شد
هرگز چنین فریب و تغافل ندیده ام
تا چند بگسلی و نپیوندی، این چه خوست
یک عادت ترا بتسلسل ندیده ام
از حد مبر بهانه که این یکزمان وصل
بی وعده ی دروغ و تعلل ندیده ام
گستاخ چون کنم دل خود کام را بتو
در دل چو از تو صبر و تحمل ندیده ام
فکر دگر نماند فغانی بباز جان
عاشق بدین خیال و تأمل ندیده ام
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۲۰ - ما نقد جان بگوشه ی میخانه برده ایم
ما نقد جان بگوشه ی میخانه برده ایم
دل را بچشم و غمزه ی ساقی سپرده ایم
چون در حریم میکده مستان نوا کنند
ما هم برآوریم صدایی نمرده ایم
در اشک ما مبین بحقارت که این شراب
از پرده های دیده ی روشن فشرده ایم
پیکان آبدار ز تیر و کمان چرخ
دلخواه تر ز قطره ی باران شمرده ایم
از بسکه خورده ایم فرو آتش نهان
مردم گمان برند که آبی فسرده ایم
ما آن درخت بادیه خیزیم ای صبا
کز تندباد حادثه صد زخم خورده ایم
صدره باشک گرم فغانی و برق آه
نقش خودی ز صفحه ی خاطر سترده ایم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - رفتیم و هر چه بود بعالم گذاشتیم
رفتیم و هر چه بود بعالم گذاشتیم
دنیا و محنتش همه با هم گذاشتیم
قطع نظر ز حاصل ده روزه ی جهان
این منزل خراب مسلم گذاشتیم
دور زمانه چون نکند هفته یی وفا
دست از شمار این درم کم گذاشتیم
گل رنگ ما نداشت گذشتیم از سرش
می بیتو خوش نبود هماندم گذاشتیم
در غم سفید کرده کشیدیم زیر خاک
موی سیاه را که بماتم گذاشتیم
رفتیم چون فغانی ازین انجمن برون
عیش جهان بمردم بیغم گذاشتیم