تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - یارب کدام دل که ز سوز تو دم نزد
یارب کدام دل که ز سوز تو دم نزد
قدّت کجا رسید که فتنه عَلَم نزد
با این همه محبّت و صدقی که صبح داشت
فریاد من شنید شب هجر و دم نزد
تا نوبت ظهور خط عارضت نشد
تقدیر بر صحیفهٔ خوبی رقم نزد
از هیچ رو به سرّ دهان تو پی نبرد
هر جان که خیمه بر سر کوی عدم نزد
جان را که سوخت گر غمت آتش نه برفروخت؟
دل را که برد گر سر زلف تو خم نزد؟
از منزل مراد خیالی نشان نیافت
تا از سر نیاز در این ره قدم نزد
قدّت کجا رسید که فتنه عَلَم نزد
با این همه محبّت و صدقی که صبح داشت
فریاد من شنید شب هجر و دم نزد
تا نوبت ظهور خط عارضت نشد
تقدیر بر صحیفهٔ خوبی رقم نزد
از هیچ رو به سرّ دهان تو پی نبرد
هر جان که خیمه بر سر کوی عدم نزد
جان را که سوخت گر غمت آتش نه برفروخت؟
دل را که برد گر سر زلف تو خم نزد؟
از منزل مراد خیالی نشان نیافت
تا از سر نیاز در این ره قدم نزد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - از چشم ما چو می طلبد لعل او گهر
از چشم ما چو می طلبد لعل او گهر
نامردمی بوَد که نیاریم در نظر
چون دُر خبر ز رستهٔ دندان یار گفت
معلوم می شود که یتیمی ست باخبر
روی چو روز عمر تو را تابدید شمع
هر شب ز رشک می رودش آتشی به سر
گفتم فدای چشم تو رخسار زرد من
خندید و گفت چند خری فتنه را به زر
گو بر فروز شمع مرادی که از خطت
روزی به پیش آمده از شب سیاهتر
گر در رهت ز دیده خیالی بریخت آب
سهل است، گو بیا و از این ماجرا گذر
نامردمی بوَد که نیاریم در نظر
چون دُر خبر ز رستهٔ دندان یار گفت
معلوم می شود که یتیمی ست باخبر
روی چو روز عمر تو را تابدید شمع
هر شب ز رشک می رودش آتشی به سر
گفتم فدای چشم تو رخسار زرد من
خندید و گفت چند خری فتنه را به زر
گو بر فروز شمع مرادی که از خطت
روزی به پیش آمده از شب سیاهتر
گر در رهت ز دیده خیالی بریخت آب
سهل است، گو بیا و از این ماجرا گذر
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۶۴ - عمری دویده ایم به دنبالِ اهل راز
عمری دویده ایم به دنبالِ اهل راز
یارب مگر به یار رسم خود تو چاره ساز
زاهد به راه مسجد و ما کوی می فروش
تا کارِ کی برآورد آن یار بی نیاز
انکار بر حقیقت عاشق چه می کنی
ای ره نبرده هیچ مگر جانب مجاز
پرهیز کن ز نالهٔ جانسوز بی دلان
گر آگهی ز آتش این آهِ جانگداز
با جور یار به که بسازی در این دو روز
تا کی کنی به شِکوِه خیالی زبان دراز
یارب مگر به یار رسم خود تو چاره ساز
زاهد به راه مسجد و ما کوی می فروش
تا کارِ کی برآورد آن یار بی نیاز
انکار بر حقیقت عاشق چه می کنی
ای ره نبرده هیچ مگر جانب مجاز
پرهیز کن ز نالهٔ جانسوز بی دلان
گر آگهی ز آتش این آهِ جانگداز
با جور یار به که بسازی در این دو روز
تا کی کنی به شِکوِه خیالی زبان دراز
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - ما را ز روزگار غمِ روزگار بس
ما را ز روزگار غمِ روزگار بس
جور و جفایِ دلبر زیبا عذار بس
چشم از جهان و خلق جهان، سخت بسته ایم
زیرا برای ما کَرَمِ کردگار بس
از هرچه خوب روی و گلندام و سروقد
ما را، اشارتی ز دو ابروی یار بس
از ناله های سوخته جانان روزگار
در باغ دهر نغمهٔ مرغِ هزار بس
بر جویبار عمر خیالی چو بنگری
اشک روانِ دیدهٔ شب زنده دار بس
جور و جفایِ دلبر زیبا عذار بس
چشم از جهان و خلق جهان، سخت بسته ایم
زیرا برای ما کَرَمِ کردگار بس
از هرچه خوب روی و گلندام و سروقد
ما را، اشارتی ز دو ابروی یار بس
از ناله های سوخته جانان روزگار
در باغ دهر نغمهٔ مرغِ هزار بس
بر جویبار عمر خیالی چو بنگری
اشک روانِ دیدهٔ شب زنده دار بس
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویش
تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویش
پوشیده دار از همه ما فی الضمیر خویش
دل را نگاه دارکه در فنّ دلبری
شوخی ست چشم او که ندارد نظیر خویش
باشد که زلف او به کف آریم تا به حشر
سرمایه یی بریم پیِ دستگیر خویش
روزی رسی به دولت پیری تو ای جوان
کز راه سرکشی نستیزی به پیر خویش
دست طلب بدار خیالی ز بیش و کم
اکنون که ساختی به قلیل و کثیر خویش
پوشیده دار از همه ما فی الضمیر خویش
دل را نگاه دارکه در فنّ دلبری
شوخی ست چشم او که ندارد نظیر خویش
باشد که زلف او به کف آریم تا به حشر
سرمایه یی بریم پیِ دستگیر خویش
روزی رسی به دولت پیری تو ای جوان
کز راه سرکشی نستیزی به پیر خویش
دست طلب بدار خیالی ز بیش و کم
اکنون که ساختی به قلیل و کثیر خویش
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - تا خاک راه همت اهل صفا شدم
تا خاک راه همت اهل صفا شدم
در دیده ها عزیزتر از توتیا شدم
من عندلیب گلشن قدسم ولی چه سود
کز زلف تو مقیّد دام بلا شدم
گرچه شدم ز کعبه به بتخانه باک نیست
روی تو بود قبلهٔ من هرکجا شدم
از دار و گیر رستهٔ بازار عاشقان
سودم هیمن بس است که شهر آشنا شدم
تا پرده بر گرفت ز مهرِ رخت صبا
مانند ذره رقص کنان در هوا شدم
تا در هوای قدّ توام جان و سر چو سرو
بر باد رفت از همه آزاد تا شدم
از سر نهاده ام هوس تاج سلطنت
ز آن دم که بر درت چو خیالی گدا شدم
در دیده ها عزیزتر از توتیا شدم
من عندلیب گلشن قدسم ولی چه سود
کز زلف تو مقیّد دام بلا شدم
گرچه شدم ز کعبه به بتخانه باک نیست
روی تو بود قبلهٔ من هرکجا شدم
از دار و گیر رستهٔ بازار عاشقان
سودم هیمن بس است که شهر آشنا شدم
تا پرده بر گرفت ز مهرِ رخت صبا
مانند ذره رقص کنان در هوا شدم
تا در هوای قدّ توام جان و سر چو سرو
بر باد رفت از همه آزاد تا شدم
از سر نهاده ام هوس تاج سلطنت
ز آن دم که بر درت چو خیالی گدا شدم
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - خیزید تا ز خاک درش درد سر بریم
خیزید تا ز خاک درش درد سر بریم
یعنی گرانیِ خود از این خاکِ در بریم
سودای ما به زلف بتان راست چون نشد
آن به که رخت خویش از اینجا به در بریم
آیا کجاست دیده وری تا به حضرتش
پیش آوریم نقد نیاز و نظر بریم
آن روز بخت سوی درش رهبری کند
کز سر هوای روضه به کلّی به در بریم
هر جا نشان خاک کف پای او بوَد
ای دیده سعی کن که به دامن گهر بریم
پای سگش بگیر خیالی و سر بنه
تا یک دو روز در قدم او به سر بریم
یعنی گرانیِ خود از این خاکِ در بریم
سودای ما به زلف بتان راست چون نشد
آن به که رخت خویش از اینجا به در بریم
آیا کجاست دیده وری تا به حضرتش
پیش آوریم نقد نیاز و نظر بریم
آن روز بخت سوی درش رهبری کند
کز سر هوای روضه به کلّی به در بریم
هر جا نشان خاک کف پای او بوَد
ای دیده سعی کن که به دامن گهر بریم
پای سگش بگیر خیالی و سر بنه
تا یک دو روز در قدم او به سر بریم
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۰۲ - ما در خیال زلف تو شبگیر می کنیم
ما در خیال زلف تو شبگیر می کنیم
دیوانه ییم و پای به زنجیر می کنیم
تو از کمال لطف بیارا قصور ما
هرچند ما به کار تو تقصیر می کنیم
با می حقوق صحبت ما این زمانه نیست
عمری ست تا که خدمت این پیر می کنیم
ره برده ایم جانب ملک قلندری
تا پیرویّ شحنهٔ تقدیر می کنیم
گر یار چاره یی نکند درد عشق را
با محنت فراق چه تدبیر می کنیم
اقرار می کنیم خیالی به جرم خویش
نه دعوی صلاح و نه تزویر می کنیم
دیوانه ییم و پای به زنجیر می کنیم
تو از کمال لطف بیارا قصور ما
هرچند ما به کار تو تقصیر می کنیم
با می حقوق صحبت ما این زمانه نیست
عمری ست تا که خدمت این پیر می کنیم
ره برده ایم جانب ملک قلندری
تا پیرویّ شحنهٔ تقدیر می کنیم
گر یار چاره یی نکند درد عشق را
با محنت فراق چه تدبیر می کنیم
اقرار می کنیم خیالی به جرم خویش
نه دعوی صلاح و نه تزویر می کنیم
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - ای مهر تو انیس دل ناتوان من
ای مهر تو انیس دل ناتوان من
ذکر لب و دهان تو ورد زبان من
تا نام تو شنید و نشان تویافت دل
دیگر اثر نیافت ز نام و نشان من
از لوح خاطرم نرود نقش مهر تو
بعد از اجل که خاک شود استخوان من
دل سوخت زاین حسد که چرا صرف می شود
جز نقد جان من به فدای تو جان من
کس را وقوف نیست بجز نی ز همدمان
کز دست هجر کیست نفیر و فغان من
گفتم تن خیالی مسکین چو موی چیست
در تاب رفت و گفت ز فکر میان من
ذکر لب و دهان تو ورد زبان من
تا نام تو شنید و نشان تویافت دل
دیگر اثر نیافت ز نام و نشان من
از لوح خاطرم نرود نقش مهر تو
بعد از اجل که خاک شود استخوان من
دل سوخت زاین حسد که چرا صرف می شود
جز نقد جان من به فدای تو جان من
کس را وقوف نیست بجز نی ز همدمان
کز دست هجر کیست نفیر و فغان من
گفتم تن خیالی مسکین چو موی چیست
در تاب رفت و گفت ز فکر میان من
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - تا رندی و نیاز نشد رسم و راه من
تا رندی و نیاز نشد رسم و راه من
ضامن نگشت یار به عفو گناه من
طاعات را چه قیمت و عصیان چه معتبر
جایی که لطف دوست بود عذر خواه من
باشد که خواندم به عنایت گدای خویش
کآن هست بر درش سبب عزّ و جاه من
مانند مجمرم که درونم پر آتش است
اینک دلیل سوز نهان دود آه من
از فتنه سر متاب خیالی که زلف یار
دالّ است بر تطاول بخت سیاه من
ضامن نگشت یار به عفو گناه من
طاعات را چه قیمت و عصیان چه معتبر
جایی که لطف دوست بود عذر خواه من
باشد که خواندم به عنایت گدای خویش
کآن هست بر درش سبب عزّ و جاه من
مانند مجمرم که درونم پر آتش است
اینک دلیل سوز نهان دود آه من
از فتنه سر متاب خیالی که زلف یار
دالّ است بر تطاول بخت سیاه من
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۲۶ - خیز ای ندیم خاصّ درِ پادشاه شو
خیز ای ندیم خاصّ درِ پادشاه شو
یعنی که محرم حرم بارگاه شو
چندین چو گرد در پی خیل و حشم مگرد
مرکب ز جای بر کن و میر سپاه شو
گر آبروی دولت جاوید بایدت
ز آن پیشتر که خاک شوی خاک راه شو
ور در سرت هوای گلستان وحدت است
دستان سرای ترجمهٔ لا الاه شو
سر بر رهی بنه که به پایان توان رسید
یعنی ز رسم و راه طلب سر به راه شو
چون دستگیر اهل گناه است رحمتش
انکار را گذار و مقرّ گناه شو
از گمرهی نیافت خیالی کسی مراد
خواهی که ره به دوست بری عذر خواه شو
یعنی که محرم حرم بارگاه شو
چندین چو گرد در پی خیل و حشم مگرد
مرکب ز جای بر کن و میر سپاه شو
گر آبروی دولت جاوید بایدت
ز آن پیشتر که خاک شوی خاک راه شو
ور در سرت هوای گلستان وحدت است
دستان سرای ترجمهٔ لا الاه شو
سر بر رهی بنه که به پایان توان رسید
یعنی ز رسم و راه طلب سر به راه شو
چون دستگیر اهل گناه است رحمتش
انکار را گذار و مقرّ گناه شو
از گمرهی نیافت خیالی کسی مراد
خواهی که ره به دوست بری عذر خواه شو
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۳۲ - لطفی که می کند به محبّان عذار او
لطفی که می کند به محبّان عذار او
معلوم می شود همه از روی کار او
از عین مردمی ست که مشغول کار ماست
چشمش که ناز و فتنه و شوخی ست کار او
با آن که خاک رهگذرش رُفته ام به چشم
شرمنده ام هنوز من از رهگذار او
سرگشته از چه ایم چو بیرون نمی نهیم
پرگاروار پا ز خط اعتبار او
از بس که اشک ریخت خیالی ز دیده، نیست
فرقی میان دامن بحر و کنار او
معلوم می شود همه از روی کار او
از عین مردمی ست که مشغول کار ماست
چشمش که ناز و فتنه و شوخی ست کار او
با آن که خاک رهگذرش رُفته ام به چشم
شرمنده ام هنوز من از رهگذار او
سرگشته از چه ایم چو بیرون نمی نهیم
پرگاروار پا ز خط اعتبار او
از بس که اشک ریخت خیالی ز دیده، نیست
فرقی میان دامن بحر و کنار او
خیالی بخارایی : دیوان اشعار
مسمط
چون صبح برگرفت ز رخ عنبرین نقاب
شد آشیان باز سحر منزل غراب
شاه حبش گسست سراپرده را طناب
بر ملک شام گشت شه روز کامیاب
در دست صبح تیغ زر اندود آفتاب
گویی که ذوالفقار شه اولیا علی ست
آمد بهار و تازه شد از سر روان باغ
صف برکشید لاله کران تا کران باغ
بلبل صلای عشق بزد در میان باغ
گل گوش گشت تا شنود داستان باغ
کز راه شوق شیوهٔ پیر و جوان باغ
مداحی شهنشه ملک فتا علی ست
آن را که دل ز جام می شوق بی خود است
رندیش لانهایت و مستیش بی حد است
یار و ندیم دولت و اقبال سرمد است
مُهر نگین خاتم دل مهر ایزد است
آرام جان مدایح آل محمّد است
ورد زبان مناقب شیر خدا علی ست
باب حریم علم علی رهنمای دین
سردار اهل معرفت و پیشوای دین
شاهی که اوست بانی خلوت سرای دین
زان شد قوی به تقویت او بنای دین
کز بعد سیّد عربی مقتدای دین
اسلام را ز راه یقین مقتدا علی ست
آن صفدری که پیشهٔ دین را غضنفر است
سقّای بزم جنّت و ساقی کوثر است
افضال را مدینه و اسلام را در است
شاهنشهی که صاحب شمشیر دو سر است
مقصود از آفرینش کونین حیدر است
مضمون شرح ترجمهٔ هل اتی علی ست
شاهی که عرش بارگه احتشام اوست
خورشید نعل دلدل گردون خرام اوست
آزاده یی که بخت چو قنبر غلام اوست
صدری که مهر لحمک لحمی بنام اوست
فرمان دهی که تخت خلافت مقام اوست
مسند نشین صدر صف کبریا علی ست
آن سروری که بابِ شهیدان کربلاست
داماد احمد است و پسر عمّ مصطفاست
با خاکِ پاش نسبت مشگ ختا خطاست
دست بریده را زدم لطف او شفاست
گر قاضی ممالک دین خوانمش رواست
چون پیشوای شرع پس از مصطفا علی ست
آن سالکی که از پی مردان راه خویش
در راه دین بباخت همه مال و جاه خویش
اهل گنه ز شرم رسوم تباه خویش
ز آن برده اند سوی جنابش پناه خویش
کاین زمره را به وقت حساب گناه خویش
فریاد رس شفیع امم مرتضا علی ست
سلطان ملک فقر و شهنشاه محتشم
حاضر جواب درس سلونی شه امم
روشن ز عکس خاطرش آیینهٔ قدم
لطفش دوای درد اسیران مستهم
لب تشنگان بادیهٔ خوف را چه غم
مجموع را چو شافی روز جزا علی ست
ای شاه دین چو چارهٔ ما لطف عام توست
بخشای بر خیالی خود کاو غلام توست
این عندلیب باغ سخن صید دام توست
بینی مرا که گوش خرد بر کلام توست
خطی که بر بیاض ضمیراست نام توست
نقشی که بر صحیفهٔ جان است یا علی ست
شد آشیان باز سحر منزل غراب
شاه حبش گسست سراپرده را طناب
بر ملک شام گشت شه روز کامیاب
در دست صبح تیغ زر اندود آفتاب
گویی که ذوالفقار شه اولیا علی ست
آمد بهار و تازه شد از سر روان باغ
صف برکشید لاله کران تا کران باغ
بلبل صلای عشق بزد در میان باغ
گل گوش گشت تا شنود داستان باغ
کز راه شوق شیوهٔ پیر و جوان باغ
مداحی شهنشه ملک فتا علی ست
آن را که دل ز جام می شوق بی خود است
رندیش لانهایت و مستیش بی حد است
یار و ندیم دولت و اقبال سرمد است
مُهر نگین خاتم دل مهر ایزد است
آرام جان مدایح آل محمّد است
ورد زبان مناقب شیر خدا علی ست
باب حریم علم علی رهنمای دین
سردار اهل معرفت و پیشوای دین
شاهی که اوست بانی خلوت سرای دین
زان شد قوی به تقویت او بنای دین
کز بعد سیّد عربی مقتدای دین
اسلام را ز راه یقین مقتدا علی ست
آن صفدری که پیشهٔ دین را غضنفر است
سقّای بزم جنّت و ساقی کوثر است
افضال را مدینه و اسلام را در است
شاهنشهی که صاحب شمشیر دو سر است
مقصود از آفرینش کونین حیدر است
مضمون شرح ترجمهٔ هل اتی علی ست
شاهی که عرش بارگه احتشام اوست
خورشید نعل دلدل گردون خرام اوست
آزاده یی که بخت چو قنبر غلام اوست
صدری که مهر لحمک لحمی بنام اوست
فرمان دهی که تخت خلافت مقام اوست
مسند نشین صدر صف کبریا علی ست
آن سروری که بابِ شهیدان کربلاست
داماد احمد است و پسر عمّ مصطفاست
با خاکِ پاش نسبت مشگ ختا خطاست
دست بریده را زدم لطف او شفاست
گر قاضی ممالک دین خوانمش رواست
چون پیشوای شرع پس از مصطفا علی ست
آن سالکی که از پی مردان راه خویش
در راه دین بباخت همه مال و جاه خویش
اهل گنه ز شرم رسوم تباه خویش
ز آن برده اند سوی جنابش پناه خویش
کاین زمره را به وقت حساب گناه خویش
فریاد رس شفیع امم مرتضا علی ست
سلطان ملک فقر و شهنشاه محتشم
حاضر جواب درس سلونی شه امم
روشن ز عکس خاطرش آیینهٔ قدم
لطفش دوای درد اسیران مستهم
لب تشنگان بادیهٔ خوف را چه غم
مجموع را چو شافی روز جزا علی ست
ای شاه دین چو چارهٔ ما لطف عام توست
بخشای بر خیالی خود کاو غلام توست
این عندلیب باغ سخن صید دام توست
بینی مرا که گوش خرد بر کلام توست
خطی که بر بیاض ضمیراست نام توست
نقشی که بر صحیفهٔ جان است یا علی ست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳ - بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب را
بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب را
پرده نشین نموده زشرم آفتاب را
پروانه ی جمال تو شد شمع آفتاب
شاید کزین شعاع بسوزی حجاب را
ملک دلم خراب از آن کردست عشق
تا آفتاب بیش بتابد خراب را
آن را که با شب سر زلفت بود حساب
اندیشه نیست پرسش روز حساب را
جز مرغ دل که با خم زلف تو عهد بست
هم آشیان بصعوه که دیده عقاب را
خضر از هوای لعل تو آب حیات خورد
چون تشنه ی که آب شمارد سراب را
آندم که تو سوار شوی بر سمند ناز
از حلقه ی های چشم بسازم رکاب را
ای لعل نوشخند مکن کم خدای را
از مدعی عنایت و از ما عتاب را
خوبم دلا زمردم دیده طمع مدار
طوفان زده به دیده دهد راه خواب را
عیسی که مرده زنده نمودی به یک خطاب
استاده کز لبت شنود آن خطاب را
آشفته دل به نرگس مستت نیاز کرد
عاقل زمست منع نکرده کباب را
پرده نشین نموده زشرم آفتاب را
پروانه ی جمال تو شد شمع آفتاب
شاید کزین شعاع بسوزی حجاب را
ملک دلم خراب از آن کردست عشق
تا آفتاب بیش بتابد خراب را
آن را که با شب سر زلفت بود حساب
اندیشه نیست پرسش روز حساب را
جز مرغ دل که با خم زلف تو عهد بست
هم آشیان بصعوه که دیده عقاب را
خضر از هوای لعل تو آب حیات خورد
چون تشنه ی که آب شمارد سراب را
آندم که تو سوار شوی بر سمند ناز
از حلقه ی های چشم بسازم رکاب را
ای لعل نوشخند مکن کم خدای را
از مدعی عنایت و از ما عتاب را
خوبم دلا زمردم دیده طمع مدار
طوفان زده به دیده دهد راه خواب را
عیسی که مرده زنده نمودی به یک خطاب
استاده کز لبت شنود آن خطاب را
آشفته دل به نرگس مستت نیاز کرد
عاقل زمست منع نکرده کباب را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳ - بیدوست پایدار نباشد نشست ما
بیدوست پایدار نباشد نشست ما
اما چه چاره چاره نیاید زدست ما
بنشست نقش دوست و برخاست ماسوا
در بزم غیر هم بتو باشد نشست ما
دل خون شده است و ریخته در ساغرم چو می
بگذر تو محتسب زچه خواهی شکست ما
قتلی اگر که مست کند لاجرم خطاست
خاصه که از ختا بود این ترک ما
از رشته دو زلف بتی اهرمن فریب
زنار بسته است دل بت پرست ما
آشفته پی بمرتبه مرتضی که برد
بر اوج عشق ره نبرد عقل پست ما
حق رتبه اش شناسد و احمد ولیک من
دانم طفیل اوست همه بود و هست ما
اما چه چاره چاره نیاید زدست ما
بنشست نقش دوست و برخاست ماسوا
در بزم غیر هم بتو باشد نشست ما
دل خون شده است و ریخته در ساغرم چو می
بگذر تو محتسب زچه خواهی شکست ما
قتلی اگر که مست کند لاجرم خطاست
خاصه که از ختا بود این ترک ما
از رشته دو زلف بتی اهرمن فریب
زنار بسته است دل بت پرست ما
آشفته پی بمرتبه مرتضی که برد
بر اوج عشق ره نبرد عقل پست ما
حق رتبه اش شناسد و احمد ولیک من
دانم طفیل اوست همه بود و هست ما
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰ - از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرا
از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرا
این چشم شوخ تا چه بیارد بسر مرا
زین سان که جلوه میکند آن مغبچه بدیر
در مسجد و حرم تو نبینی دگر مرا
زآن می که میبرد زو جودم سوی عدم
ساقی از آن شراب بیار و ببر مرا
من شبنم آفتاب جهان تاب چهره ات
با جلوه ات بجای نماند اثر مرا
تا چشم مردمت شده جولانگه ظهور
مژگان بمردمک بزند نیشتر مرا
چون پرتو تو شمع شبستان دل بود
گو از فلک نتابد هرگز قمر مرا
مرهم که مینهد بدلم جز لبان لعل
مجروح کرده است چه تیر نظر مرا
از برق منتی نبرم بهر سوختن
در آشیان بس است زآهی شرر مرا
افتاده پر شکسته دلم پیش ناوکش
شاید زتیر او بدمد بال و پر مرا
گفتم بروز وصل خبر گویمت زهجر
غافل که نیست پیش تو از خود خبر مرا
زلفش اگر چه مایه آشفتگی بود
آشفته کرده از همه کس بیشتر مرا
سقای آستان تو تا گشته مدعی
جز آستین نمانده بر چشم تر مرا
هر چند شاخ بیدم و اید زمن ثمر
مدح علی زفیض ازل شد ثمر مرا
من آن سگم که پیر شدم در وفای او
انصاف نیست خواجه براند ز در مرا
این چشم شوخ تا چه بیارد بسر مرا
زین سان که جلوه میکند آن مغبچه بدیر
در مسجد و حرم تو نبینی دگر مرا
زآن می که میبرد زو جودم سوی عدم
ساقی از آن شراب بیار و ببر مرا
من شبنم آفتاب جهان تاب چهره ات
با جلوه ات بجای نماند اثر مرا
تا چشم مردمت شده جولانگه ظهور
مژگان بمردمک بزند نیشتر مرا
چون پرتو تو شمع شبستان دل بود
گو از فلک نتابد هرگز قمر مرا
مرهم که مینهد بدلم جز لبان لعل
مجروح کرده است چه تیر نظر مرا
از برق منتی نبرم بهر سوختن
در آشیان بس است زآهی شرر مرا
افتاده پر شکسته دلم پیش ناوکش
شاید زتیر او بدمد بال و پر مرا
گفتم بروز وصل خبر گویمت زهجر
غافل که نیست پیش تو از خود خبر مرا
زلفش اگر چه مایه آشفتگی بود
آشفته کرده از همه کس بیشتر مرا
سقای آستان تو تا گشته مدعی
جز آستین نمانده بر چشم تر مرا
هر چند شاخ بیدم و اید زمن ثمر
مدح علی زفیض ازل شد ثمر مرا
من آن سگم که پیر شدم در وفای او
انصاف نیست خواجه براند ز در مرا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳ - تا عشق و رندیست بعالم شعار ما
تا عشق و رندیست بعالم شعار ما
نام است ننگ و کسوت عقلست عار ما
ما ساکنان خطه عشقیم از ازل
شاه و وزیر و شحنه ندارد دیار ما
ما را به شیخ و واعظ این شهر کار نیست
جز رند می گسار نیاید بکار ما
سجاده رفت و خرقه و سبحه برهن می
بی اعتباریست کنون اعتبار ما
پوشیده ایم کسوت مهر تو چون خلیل
هر جا که آتشیست بود لاله زار ما
ضحاک ماست لعل لب نوشخند تو
بر دوشت آن دو عقرب جرارمار ما
در زیر بار غم همه چون بختیان مست
در دست عشق تست زمام مهار ما
تا عشق شد بملک درون صاحب اختیار
ناچار شد زدست برون اختیار ما
روز و شبان بیاد رخ و زلف تو گذشت
بی ماه و مهر آمده لیل و نهار ما
پرورده است ریشه ما ز آبشار خم
چون نخل طور میوه دهد شاخسار ما
از جم مگیر خاتم زنهار زینهار
آشفته دست حق چو دهد زینهار ما
نام است ننگ و کسوت عقلست عار ما
ما ساکنان خطه عشقیم از ازل
شاه و وزیر و شحنه ندارد دیار ما
ما را به شیخ و واعظ این شهر کار نیست
جز رند می گسار نیاید بکار ما
سجاده رفت و خرقه و سبحه برهن می
بی اعتباریست کنون اعتبار ما
پوشیده ایم کسوت مهر تو چون خلیل
هر جا که آتشیست بود لاله زار ما
ضحاک ماست لعل لب نوشخند تو
بر دوشت آن دو عقرب جرارمار ما
در زیر بار غم همه چون بختیان مست
در دست عشق تست زمام مهار ما
تا عشق شد بملک درون صاحب اختیار
ناچار شد زدست برون اختیار ما
روز و شبان بیاد رخ و زلف تو گذشت
بی ماه و مهر آمده لیل و نهار ما
پرورده است ریشه ما ز آبشار خم
چون نخل طور میوه دهد شاخسار ما
از جم مگیر خاتم زنهار زینهار
آشفته دست حق چو دهد زینهار ما
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶ - ای برق خانه سوز که ابرت بود رکیب
ای برق خانه سوز که ابرت بود رکیب
صبرم بود ز آب درین شعله بی شکیب
باری وفا اگر نکنی کم مکن بتا
از مدعی عنایت و از دوستان عتیب
هر ساله حاجیان به حجاز آورند روی
عشاق راست روز و شبان روی در حبیب
گر خود کتاب قتل من آمد به خط یار
از شوق جان ببازم و بر سر نهم کتیب
مهرت عیان زآینه جان دل مرا
چون می کز آبگینه بپوشی بر او حجیب
پنجه هزار ساله که روز قیامت است
شام فراق بشکندش صولت از نهیب
گلزار معنویست سراپا بتم که هست
خندان چو غنچه تازه چو گل سرخ رو چو سیب
زیب و طر از جامه توئی ای بت طراز
گر نیکوان ز جامه ی زرین کنند زیب
میزان عقل قدر تو سنجید با سپهر
این در فراز کفه و آن ماند در نشیب
از فیض لعل ساقی کوثر به روزگار
آشفته راست نکته ی شیرین دلفریب
شاه قمر رکاب علی شهسوار قدس
کاو را بود قضا و قدر پیرو رکیب
صبرم بود ز آب درین شعله بی شکیب
باری وفا اگر نکنی کم مکن بتا
از مدعی عنایت و از دوستان عتیب
هر ساله حاجیان به حجاز آورند روی
عشاق راست روز و شبان روی در حبیب
گر خود کتاب قتل من آمد به خط یار
از شوق جان ببازم و بر سر نهم کتیب
مهرت عیان زآینه جان دل مرا
چون می کز آبگینه بپوشی بر او حجیب
پنجه هزار ساله که روز قیامت است
شام فراق بشکندش صولت از نهیب
گلزار معنویست سراپا بتم که هست
خندان چو غنچه تازه چو گل سرخ رو چو سیب
زیب و طر از جامه توئی ای بت طراز
گر نیکوان ز جامه ی زرین کنند زیب
میزان عقل قدر تو سنجید با سپهر
این در فراز کفه و آن ماند در نشیب
از فیض لعل ساقی کوثر به روزگار
آشفته راست نکته ی شیرین دلفریب
شاه قمر رکاب علی شهسوار قدس
کاو را بود قضا و قدر پیرو رکیب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰ - من بلبل غریبم و این آشیانان غریب
من بلبل غریبم و این آشیانان غریب
گلبن بود غریب تر و گلستان غریب
گر راندت زگلشن و گلبن عجب مدار
ای بلبل غریب بود باغبان غریب
پیش از نسیم صبح شکفته است گل به باغ
کز بلبلان رسید به گوشش فغان غریب
دشمن هر آنچه کرد نه جای شکایتست
بر دوستان بود ستم از دوستان غریب
دل از کمان ابرو و تیر نظر شکار
صیدی غریب و تیر غریب و کمان غریب
گل گوش خود گرفت زدستان عندلیب
از من شنو زقصه که بد داستان غریب
چون طفل اشک در بدرو کو به کودوان
گوای دو دیده چند بود آنچنان غریب
تنها نه دل به شام غریبان زلف تست
کامد اسیر هر خم او یک جهان غریب
عمریست درد نوش خراباتم و ولیک
حیران ستاده ام به در میکشان غریب
ای عشق خود چه شد که به شهر و دیار تو
هرگز به یاد ناورد از خانمان غریب
گلبن بود غریب تر و گلستان غریب
گر راندت زگلشن و گلبن عجب مدار
ای بلبل غریب بود باغبان غریب
پیش از نسیم صبح شکفته است گل به باغ
کز بلبلان رسید به گوشش فغان غریب
دشمن هر آنچه کرد نه جای شکایتست
بر دوستان بود ستم از دوستان غریب
دل از کمان ابرو و تیر نظر شکار
صیدی غریب و تیر غریب و کمان غریب
گل گوش خود گرفت زدستان عندلیب
از من شنو زقصه که بد داستان غریب
چون طفل اشک در بدرو کو به کودوان
گوای دو دیده چند بود آنچنان غریب
تنها نه دل به شام غریبان زلف تست
کامد اسیر هر خم او یک جهان غریب
عمریست درد نوش خراباتم و ولیک
حیران ستاده ام به در میکشان غریب
ای عشق خود چه شد که به شهر و دیار تو
هرگز به یاد ناورد از خانمان غریب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - هر جای که بدخاک بسربیختم امشب
هر جای که بدخاک به سر بیختم امشب
تا طرح سر کوی تو را ریختم امشب
چون حلقه کعبه که درآویخت بخانه
خود را بدر قصر تو آویختم امشب
در خلوت انس تو پریزاد کشم رخت
از دیو و دد و خلق چه بگریختم امشب
چون مرغ شب آویز بزلف تو زنم چنگ
تا رشته زاغیار تو بگسیختم امشب
تیغ دو زبان علی آشفته عیان کرد
تیغ قلم تیز که آهیختم امشب
از غمزه فتان و سر زلف تو دیدم
این فتنه که در بزم برانگیختم امشب
گویند نهان شد گهر پاک تو در خاک
زان هر چه بود خاک به سر بیختم امشب
تا طرح سر کوی تو را ریختم امشب
چون حلقه کعبه که درآویخت بخانه
خود را بدر قصر تو آویختم امشب
در خلوت انس تو پریزاد کشم رخت
از دیو و دد و خلق چه بگریختم امشب
چون مرغ شب آویز بزلف تو زنم چنگ
تا رشته زاغیار تو بگسیختم امشب
تیغ دو زبان علی آشفته عیان کرد
تیغ قلم تیز که آهیختم امشب
از غمزه فتان و سر زلف تو دیدم
این فتنه که در بزم برانگیختم امشب
گویند نهان شد گهر پاک تو در خاک
زان هر چه بود خاک به سر بیختم امشب