تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - هر کرا عشق نهانی بزبان میاید
هر کرا عشق نهانی بزبان میاید
شمع سان آتش پیدایش بجان میآید
باغبانرا خبری میدهد و گلچین را
عندلیبی بگلی گر بفغان میآید
هر که او حالت طوفانی عشق تو بدید
حاش لله که زدریا بکران میآید
هر که در دوست شود فانی و هستی بنهد
نه از او نام بیابی نه نشان میآید
تا که در قصد که و خون که خواهد خوردن
ترک چشم تو که با تیر و سنان میآید
لذتی دیده از آن ابر و مژگان که دلم
پیش آن تیر و کمان رقص کنان میآید
صیدی ارچاشنی از تیر و کمان تو برد
جان بکف از پی آن تیر و کمان میآید
همه دانند که من کشته چشمان توام
ناوک تیر نظر گرچه نهان میآید
بیکی حمله بهم بشکنم از صولت عشق
گر برزمم سپه هر دو جهان میآید
من که باشم که زذات تو بگویم سخنی
وصف رویت بحکایت بزبان میآید
آتشی داشت حدیثی که بدفتر بنوشت
کلک آشفته که دود از سر آن میآید
هر کرا بنده بخوانی تو که دست ازلی
عارش از خواجگی کون و مکان میآید
چه شود گر سگ خویشش شمری ای مولا
زآنکه بر درگه تو روز و شبان میآید
شمع سان آتش پیدایش بجان میآید
باغبانرا خبری میدهد و گلچین را
عندلیبی بگلی گر بفغان میآید
هر که او حالت طوفانی عشق تو بدید
حاش لله که زدریا بکران میآید
هر که در دوست شود فانی و هستی بنهد
نه از او نام بیابی نه نشان میآید
تا که در قصد که و خون که خواهد خوردن
ترک چشم تو که با تیر و سنان میآید
لذتی دیده از آن ابر و مژگان که دلم
پیش آن تیر و کمان رقص کنان میآید
صیدی ارچاشنی از تیر و کمان تو برد
جان بکف از پی آن تیر و کمان میآید
همه دانند که من کشته چشمان توام
ناوک تیر نظر گرچه نهان میآید
بیکی حمله بهم بشکنم از صولت عشق
گر برزمم سپه هر دو جهان میآید
من که باشم که زذات تو بگویم سخنی
وصف رویت بحکایت بزبان میآید
آتشی داشت حدیثی که بدفتر بنوشت
کلک آشفته که دود از سر آن میآید
هر کرا بنده بخوانی تو که دست ازلی
عارش از خواجگی کون و مکان میآید
چه شود گر سگ خویشش شمری ای مولا
زآنکه بر درگه تو روز و شبان میآید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۵ - شکر از لعل تو گفتم که نشانی دارد
شکر از لعل تو گفتم که نشانی دارد
کی چو آن لعل شکربار بیانی دارد
وعده وصل بفردا دهدم پنداری
باز بر هستیم آنشوخ گمانی دارد
هوس جنت فردوس ندارد فردا
هر که در میکده امروز مکانی دارد
نه عجب سوختن خرمنش از آتش شوق
هر که همخانه بخود برق یمانی دارد
هدف تیر نظر کاش کند مرغ دلم
ترک مست تو که در دست کمانی دارد
جز زسرو قد تو از همه قید آزاد است
هر که قمری صفت از عشق نشانی دارد
سرو پیش قد تو جلوه تواند حاشا
یا که پیش لب تو غنچه دهانی دارد
کرده طی در قدم اول جولانگه عمر
توسن عشق چه بگسسته عنانی دارد
همه شب در غم هجران جمالت چون شمع
سوزد آشفته و پرشعله زبانی دارد
کی چو آن لعل شکربار بیانی دارد
وعده وصل بفردا دهدم پنداری
باز بر هستیم آنشوخ گمانی دارد
هوس جنت فردوس ندارد فردا
هر که در میکده امروز مکانی دارد
نه عجب سوختن خرمنش از آتش شوق
هر که همخانه بخود برق یمانی دارد
هدف تیر نظر کاش کند مرغ دلم
ترک مست تو که در دست کمانی دارد
جز زسرو قد تو از همه قید آزاد است
هر که قمری صفت از عشق نشانی دارد
سرو پیش قد تو جلوه تواند حاشا
یا که پیش لب تو غنچه دهانی دارد
کرده طی در قدم اول جولانگه عمر
توسن عشق چه بگسسته عنانی دارد
همه شب در غم هجران جمالت چون شمع
سوزد آشفته و پرشعله زبانی دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - اگر آن ترک سیه چشم بشیراز آید
اگر آن ترک سیه چشم بشیراز آید
بخت برگشته عشاق زدر باز آید
هر که منصور صفت جا بسردار گزید
در میان صف عشاق سرافراز آید
هر کجا ماه رخی چهره فروزد چون شمع
دل سراسیمه چو پروانه به پرواز آید
در جنون نیک سرانجام بود چون مجنون
هر که در مکتب عشق تو زآغاز آید
نشنوی وصف گل الا بچمن از بلبل
گرچه هر مرغ در این فصل نواساز آید
بهوای گل رویت همه شب مرغ دلم
همره مرغ سحرگاه بآواز آید
خون بسی خورد دل و کرد نهان قصه عشق
می ندانست که چشم ترغماز آید
بخت برگشته عشاق زدر باز آید
هر که منصور صفت جا بسردار گزید
در میان صف عشاق سرافراز آید
هر کجا ماه رخی چهره فروزد چون شمع
دل سراسیمه چو پروانه به پرواز آید
در جنون نیک سرانجام بود چون مجنون
هر که در مکتب عشق تو زآغاز آید
نشنوی وصف گل الا بچمن از بلبل
گرچه هر مرغ در این فصل نواساز آید
بهوای گل رویت همه شب مرغ دلم
همره مرغ سحرگاه بآواز آید
خون بسی خورد دل و کرد نهان قصه عشق
می ندانست که چشم ترغماز آید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۹ - پیر میخانه چرا دوش مرا بار نداد
پیر میخانه چرا دوش مرا بار نداد
خامیم دید وز آن آب شرربار نداد
شاخ امید که از رشحه خم خرم بود
اندرین فصل بهارم زچه رو بار نداد
اثر نیک و بدی ها بنهاد من و توست
ساقی دور کرا باده بمعیار نداد
من بی پا و سرو طوف حریمش هیهات
بس کلیم آمدش و راه بدربار نداد
بار زلفین تو گفتم که زدل بردارم
دست و پاها زدم وباز دلم بار نداد
نافه مشک بود خشک که از چین و ختاست
این چنین مشک طری آهوی تاتار نداد
شکوه از شیخ و برهمن بکه گویم چکنم
آن براند از حرمم این ره خمار نداد
کیست در میکده یا رب که شکوهش امشب
مست را راند زدر راه به هشیار نداد
لعل ضحاک چه خونها که زهر دیده بریخت
زلف چون مار دلی نیست که آزار نداد
طوق کافر نشد و زینت دست مسلم
رشته تا زلف تو بر سبحه و زنار نداد
کی سلیمان شدیش زیر رنگین ملک جهان
تا باو لعل لبت خاتم زنهار نداد
بجز از احمد و حیدر که دو نور احدند
راه کس را به پس پرده اسرار نداد
کرده انکار خدائی و نبوت بیقین
هر کسی او بولای علی اقرار نداد
باری آشفته تو را دست بگیرد حیدر
راند گر شیخت و خمار گرت بار نداد
تا دم روح فزایش مدد روح نشد
دم عیسی اثری بر تن بیمار نداد
خامیم دید وز آن آب شرربار نداد
شاخ امید که از رشحه خم خرم بود
اندرین فصل بهارم زچه رو بار نداد
اثر نیک و بدی ها بنهاد من و توست
ساقی دور کرا باده بمعیار نداد
من بی پا و سرو طوف حریمش هیهات
بس کلیم آمدش و راه بدربار نداد
بار زلفین تو گفتم که زدل بردارم
دست و پاها زدم وباز دلم بار نداد
نافه مشک بود خشک که از چین و ختاست
این چنین مشک طری آهوی تاتار نداد
شکوه از شیخ و برهمن بکه گویم چکنم
آن براند از حرمم این ره خمار نداد
کیست در میکده یا رب که شکوهش امشب
مست را راند زدر راه به هشیار نداد
لعل ضحاک چه خونها که زهر دیده بریخت
زلف چون مار دلی نیست که آزار نداد
طوق کافر نشد و زینت دست مسلم
رشته تا زلف تو بر سبحه و زنار نداد
کی سلیمان شدیش زیر رنگین ملک جهان
تا باو لعل لبت خاتم زنهار نداد
بجز از احمد و حیدر که دو نور احدند
راه کس را به پس پرده اسرار نداد
کرده انکار خدائی و نبوت بیقین
هر کسی او بولای علی اقرار نداد
باری آشفته تو را دست بگیرد حیدر
راند گر شیخت و خمار گرت بار نداد
تا دم روح فزایش مدد روح نشد
دم عیسی اثری بر تن بیمار نداد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۳ - هر که در گلشن دل سرو سمن بردارد
هر که در گلشن دل سرو سمن بردارد
بایدش دل زگل و سرو سمن بردارد
حالت بسمل عشق و مژه فتانش
داند آن خسته که دل برسر خنجر دارد
کرده چون پهلوی دارا دل مجروهم چاک
آنکه ابروی چو شمشیر سکندر دارد
نبود آرزوی کوثر و حورش در دل
آنکه دلبر ببرو باده بساغر دارد
تاج جمشید بسرکی نهد و افسر کی
هر که از خاک در میکده افسر دارد
کار ناصح بسر زلف تو افتادی کاش
تا بدیدی دل آشفته چه بر سر دارد
بایدش دل زگل و سرو سمن بردارد
حالت بسمل عشق و مژه فتانش
داند آن خسته که دل برسر خنجر دارد
کرده چون پهلوی دارا دل مجروهم چاک
آنکه ابروی چو شمشیر سکندر دارد
نبود آرزوی کوثر و حورش در دل
آنکه دلبر ببرو باده بساغر دارد
تاج جمشید بسرکی نهد و افسر کی
هر که از خاک در میکده افسر دارد
کار ناصح بسر زلف تو افتادی کاش
تا بدیدی دل آشفته چه بر سر دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - ترک من چون سر آن زلف معنبر شکند
ترک من چون سر آن زلف معنبر شکند
قیمت مشک ختا رونق عنبر شکند
در بهشت رخت از لعل تو ساقی گردد
در بهشت ابدی رونق کوثر شکند
عاشق خاص بود محرم خلوتگه یار
این مقامی است که جبریل در او پر شکند
همچو خورشید که خیل مه و سیاره شکست
مه من دستگه خسرو خاور شکند
ترک چشم تو ندانم که چه مذهب دارد
که خورد خون مسلمان دل کافر شکند
گر برد نقش رخت تحفه کس از فارس بچین
مانی ازخجلت خود خامه بدفتر شکند
این غزل خواند اگر مطرب خوش نغمه بهند
هیچ طوطی نکند میل که شکر شکند
بسته از شش جهتم خصم چو مژگان بتان
مگرش تیغ کج فاتح خیبر شکند
وصی و بن عم و داما نبی شیر خدا
که بشمشیر دو سر فرغظنفر شکند
زشرف پای گذارد بسردوش نبی
تا بت آذری از بام حرم برشکند
کرده بر گردن خود طوق سگش آشفته
تا که از فخر بسر افسر قیصر شکند
قیمت مشک ختا رونق عنبر شکند
در بهشت رخت از لعل تو ساقی گردد
در بهشت ابدی رونق کوثر شکند
عاشق خاص بود محرم خلوتگه یار
این مقامی است که جبریل در او پر شکند
همچو خورشید که خیل مه و سیاره شکست
مه من دستگه خسرو خاور شکند
ترک چشم تو ندانم که چه مذهب دارد
که خورد خون مسلمان دل کافر شکند
گر برد نقش رخت تحفه کس از فارس بچین
مانی ازخجلت خود خامه بدفتر شکند
این غزل خواند اگر مطرب خوش نغمه بهند
هیچ طوطی نکند میل که شکر شکند
بسته از شش جهتم خصم چو مژگان بتان
مگرش تیغ کج فاتح خیبر شکند
وصی و بن عم و داما نبی شیر خدا
که بشمشیر دو سر فرغظنفر شکند
زشرف پای گذارد بسردوش نبی
تا بت آذری از بام حرم برشکند
کرده بر گردن خود طوق سگش آشفته
تا که از فخر بسر افسر قیصر شکند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۹ - عاشقان را بسر ار تیر بلا میبارند
عاشقان را بسر ار تیر بلا میبارند
جانب دوست همان به که فرونگذارند
ایدل آنانکه میسر شدشان ملک یقین
چون خلیل آتش افروخته گل انگارند
از چه رحمی بدل خسته عاشق نکند
هر دو چشم تو که همچو دل بیمارند
به که چون گوی فتد در خم چوگان اجل
آن سری کز شعف اندر قدمت بسپارند
تا قیامت مه و خور پرده زرخ برنکشند
پرده از روی نگارین تو گر بردارند
پرده بردار زرخ ایگل رعنا در باغ
که عروسان چمن میل تماشا دارند
گذری کن سوی گلزار که سرو و شمشاد
پیش قد تو کمر بسته و خدمتکارند
خار و گلچین شده همدست در این باغ بهم
خاطر بلبل دلسوخته میآزارند
سر نهاده بسر دست بکوی خوبان
مگر آشفته سگ خویش مرا بشمارند
جانب دوست همان به که فرونگذارند
ایدل آنانکه میسر شدشان ملک یقین
چون خلیل آتش افروخته گل انگارند
از چه رحمی بدل خسته عاشق نکند
هر دو چشم تو که همچو دل بیمارند
به که چون گوی فتد در خم چوگان اجل
آن سری کز شعف اندر قدمت بسپارند
تا قیامت مه و خور پرده زرخ برنکشند
پرده از روی نگارین تو گر بردارند
پرده بردار زرخ ایگل رعنا در باغ
که عروسان چمن میل تماشا دارند
گذری کن سوی گلزار که سرو و شمشاد
پیش قد تو کمر بسته و خدمتکارند
خار و گلچین شده همدست در این باغ بهم
خاطر بلبل دلسوخته میآزارند
سر نهاده بسر دست بکوی خوبان
مگر آشفته سگ خویش مرا بشمارند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۰ - دل سودازده را کار بسامان نرسد
دل سودازده را کار بسامان نرسد
تا مرا دست بآن زلف پریشان نرسد
دل من تنگ و غم هجر فراوان چکنم
گر بامداد من آن دیده گریان نرسد
گر بدامان نرسد دست منت نیست عجب
دست درویش همانا که بسلطان نرسد
هر چه را مینگرم هست بعالم پایان
شب هجر از چه ندانم که بپایان نرسد
چشم یعقوب سفید است ببیت الاحزان
آه اگر قافله مصر بکنعان نرسد
کی صدف حامله لؤلؤی لالا گردد
شب گر از چشم ترم اشک بعمان نرسد
سیل اشکم شده پیوسته بهم در شب هجر
عجب ار قامت این موج بطوفان نرسد
هر چه چون گوی بمیدان طلب گردیدم
دست من در خم آنزلف پریشان نرسد
بهر آشفته مبر زحمت بیهوده طبیب
درد عشق است همان به که بدرمان نرسد
تا مرا دست بآن زلف پریشان نرسد
دل من تنگ و غم هجر فراوان چکنم
گر بامداد من آن دیده گریان نرسد
گر بدامان نرسد دست منت نیست عجب
دست درویش همانا که بسلطان نرسد
هر چه را مینگرم هست بعالم پایان
شب هجر از چه ندانم که بپایان نرسد
چشم یعقوب سفید است ببیت الاحزان
آه اگر قافله مصر بکنعان نرسد
کی صدف حامله لؤلؤی لالا گردد
شب گر از چشم ترم اشک بعمان نرسد
سیل اشکم شده پیوسته بهم در شب هجر
عجب ار قامت این موج بطوفان نرسد
هر چه چون گوی بمیدان طلب گردیدم
دست من در خم آنزلف پریشان نرسد
بهر آشفته مبر زحمت بیهوده طبیب
درد عشق است همان به که بدرمان نرسد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۴ - دلبر از کین بنگر با من دلداده چه کرد
دلبر از کین بنگر با من دلداده چه کرد
غم آن سرو سهی با دل آزاده چه کرد
گر مرا خرقه برهن می نابست چه باک
زاهد شهر ندانی که بسجاده چه کرد
زده از مشگ ختن خال معنبر بر گل
بنگر این نقش که با آینه ساده چه کرد
دل که دیوانه و زنجیری او نیست کجاست
چابکی بین که بیک جلوه پریزاده چه کرد
ساقی از بوی میش کرد مرا آشفته
با حریفان بنگر نشئه آن باده چه کرد
غم آن سرو سهی با دل آزاده چه کرد
گر مرا خرقه برهن می نابست چه باک
زاهد شهر ندانی که بسجاده چه کرد
زده از مشگ ختن خال معنبر بر گل
بنگر این نقش که با آینه ساده چه کرد
دل که دیوانه و زنجیری او نیست کجاست
چابکی بین که بیک جلوه پریزاده چه کرد
ساقی از بوی میش کرد مرا آشفته
با حریفان بنگر نشئه آن باده چه کرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۶ - آن دو چشم تو که در زیر دو ابروی خمند
آن دو چشم تو که در زیر دو ابروی خمند
چون دو مستند که پیوسته پی قصد همند
چشمهایت زنگه و آن دو لبان از خنده
آفت خیل عرب فتنه ملک عجمند
شبنم آسا بر خورشید جمالت عدمند
مه و خورشید که در منطقه ثابت قدمند
خضر عهدند و جوان بخت و ندیده ظلمات
سبزهائی که بگرد لب نوشت بدمند
صوفیانی که بذوق تو بوجند و سماع
فارغ از زمزمه مطرب و از زیر و بمند
آه از آن ترک کمانکش که قدر انداز است
حذر از آن دو خم زلف که پرپیچ و خمند
بی وجود تو مرا زندگی آنسان تنگست
که برم حسرت از آنان که بخواب عدمند
چه عجب الفت چشمان تو با مرغ دلم
وحشیان هیچ زدیوانه شنیدی برمند
نه زیاد است بسوداش اگر سر دادم
خوب رویان وفا پیشه ندانی که کمند
پی نبرده بگلستان تو چون آشفته
بعبث بیهده جمعی پی باغ ارمند
چون دو مستند که پیوسته پی قصد همند
چشمهایت زنگه و آن دو لبان از خنده
آفت خیل عرب فتنه ملک عجمند
شبنم آسا بر خورشید جمالت عدمند
مه و خورشید که در منطقه ثابت قدمند
خضر عهدند و جوان بخت و ندیده ظلمات
سبزهائی که بگرد لب نوشت بدمند
صوفیانی که بذوق تو بوجند و سماع
فارغ از زمزمه مطرب و از زیر و بمند
آه از آن ترک کمانکش که قدر انداز است
حذر از آن دو خم زلف که پرپیچ و خمند
بی وجود تو مرا زندگی آنسان تنگست
که برم حسرت از آنان که بخواب عدمند
چه عجب الفت چشمان تو با مرغ دلم
وحشیان هیچ زدیوانه شنیدی برمند
نه زیاد است بسوداش اگر سر دادم
خوب رویان وفا پیشه ندانی که کمند
پی نبرده بگلستان تو چون آشفته
بعبث بیهده جمعی پی باغ ارمند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۰ - هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد
هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد
داند آنحال که گو در خم چوگان دارد
چشم من دیده منجم بشب هجر و بگفت
نظری هست در این خانه که باران دارد
میزند خون دلم موج همی بر سر موج
قلزم دیده ام امشب سر طوفان دارد
آورد موج سرشکم در خونین بکنار
کی چنین لؤلؤ مرجان کون عمان دارد
ایمن از آفت اهریمن خط کی ماند
خاتم لعل تو گر نقش سلیمان دارد
اگر آن پنجه سیمین و کمند گیسوست
دست بربسته دو صد رستم دستان دارد
مرغ روح است پرافشان بهوای قد تو
گرد سرو چمن از فاخته افغان دارد
دردمند غم عشقیم طبیبا بگذر
این نه دردیست که پنداری درمان دارد
هست بیشک خبر از سینه صد چاک منش
هر که اندر نظر آن چاک گریبان دارد
چشم تو منظر زیبای تو در آینه دید
خبر ازحالت آشفته حیران دارد
داند آنحال که گو در خم چوگان دارد
چشم من دیده منجم بشب هجر و بگفت
نظری هست در این خانه که باران دارد
میزند خون دلم موج همی بر سر موج
قلزم دیده ام امشب سر طوفان دارد
آورد موج سرشکم در خونین بکنار
کی چنین لؤلؤ مرجان کون عمان دارد
ایمن از آفت اهریمن خط کی ماند
خاتم لعل تو گر نقش سلیمان دارد
اگر آن پنجه سیمین و کمند گیسوست
دست بربسته دو صد رستم دستان دارد
مرغ روح است پرافشان بهوای قد تو
گرد سرو چمن از فاخته افغان دارد
دردمند غم عشقیم طبیبا بگذر
این نه دردیست که پنداری درمان دارد
هست بیشک خبر از سینه صد چاک منش
هر که اندر نظر آن چاک گریبان دارد
چشم تو منظر زیبای تو در آینه دید
خبر ازحالت آشفته حیران دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود
تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود
تا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود
تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمار
فتنه هر چند که به باشد گر خفته بود
چهره بنمای در آئینه ام ای شاهد غیب
زآنکه مرآت دل از زنگ هوس رفته بود
گفتم این شوخی و آئین ظرافت بگزار
گفت خوش باش که معشوق تو آلفته بود
مطرب از بهر خدا راست بزن پرده وصل
سخنی گوی از این قصه که نشنفته بود
گفته بودم که بگویم ببرت شوخ فراق
پیش چشمان تو هر راز نهان گفته بود
در سویدای دلم نیست بجز سر جنون
تا که سودای تو اندر سر آشفته بود
تا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود
تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمار
فتنه هر چند که به باشد گر خفته بود
چهره بنمای در آئینه ام ای شاهد غیب
زآنکه مرآت دل از زنگ هوس رفته بود
گفتم این شوخی و آئین ظرافت بگزار
گفت خوش باش که معشوق تو آلفته بود
مطرب از بهر خدا راست بزن پرده وصل
سخنی گوی از این قصه که نشنفته بود
گفته بودم که بگویم ببرت شوخ فراق
پیش چشمان تو هر راز نهان گفته بود
در سویدای دلم نیست بجز سر جنون
تا که سودای تو اندر سر آشفته بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۵ - روزگاریست که افلاک بکین میگذرد
روزگاریست که افلاک بکین میگذرد
کار عشاق بدور تو چنین میگذرد
چند گوئی که مه از بام فلک میتابد
بنگر آن ماه که بر سطح زمین میگذرد
خویش را مشتری از بام سپهر اندازد
با چنین جلوه گر آن زهره جبین میگذرد
آهوی چشم تو چون دید بچین خم زلف
از سر نافه مشگ آهوی چین میگذرد
کیست آن شعله جواله که بر برق نشست
که تف شعله اش از خانه زین میگذرد
خط بگرد لب تو فتوی خونم بنوشت
کار شاهان همه از خط و نگین میگذرد
مه و خورشید کشیده بدم از اژدر زلف
معجزه میکند و سحر مبین میگذرد
هر که بر کفر سر زلف تو ایمان آورد
آری آشفته صفت از دل و دین میگذرد
هر که دادند رهش بر در میخانه عشق
همچو آدم زسر خلد برین میگذرد
جا بکریاس نجف گر بدهندش زشرف
از سر رتبه خود روح امین میگذرد
پیر کنعان من و تو هر دو پسر گم کردیم
به تو یارب چه گذشته بمن این میگذرد
کار عشاق بدور تو چنین میگذرد
چند گوئی که مه از بام فلک میتابد
بنگر آن ماه که بر سطح زمین میگذرد
خویش را مشتری از بام سپهر اندازد
با چنین جلوه گر آن زهره جبین میگذرد
آهوی چشم تو چون دید بچین خم زلف
از سر نافه مشگ آهوی چین میگذرد
کیست آن شعله جواله که بر برق نشست
که تف شعله اش از خانه زین میگذرد
خط بگرد لب تو فتوی خونم بنوشت
کار شاهان همه از خط و نگین میگذرد
مه و خورشید کشیده بدم از اژدر زلف
معجزه میکند و سحر مبین میگذرد
هر که بر کفر سر زلف تو ایمان آورد
آری آشفته صفت از دل و دین میگذرد
هر که دادند رهش بر در میخانه عشق
همچو آدم زسر خلد برین میگذرد
جا بکریاس نجف گر بدهندش زشرف
از سر رتبه خود روح امین میگذرد
پیر کنعان من و تو هر دو پسر گم کردیم
به تو یارب چه گذشته بمن این میگذرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۶ - فتنه در نرگس فتان تو مفتون گردید
فتنه در نرگس فتان تو مفتون گردید
نافه چین بخم زلف تو مرهون گردید
بعد از این سینه خلقت بود آماج خدنگ
هر کجا بود دلی از ستمت خون گردید
لعل و یاقوت و نمک شکر و شیر و مرجان
بهم آویخته شد لعل تو معجون گردید
عاقلی جانب لیلی بملامت میرفت
نارسیده بدر خیمه که مجنون گردید
حسن مه کاهد چون بگذرد از چار دهش
چارده از تو شد و حسن تو افزون گردید
یک دو قطره زسرشگم بزمین جاری شد
آن یکی شط فرات آن یک جیحون گردید
زاهدار کرد بدل وصل تو با حور بهشت
در قیامت شودش فاش که مغبون گردید
نافه چین بخم زلف تو مرهون گردید
بعد از این سینه خلقت بود آماج خدنگ
هر کجا بود دلی از ستمت خون گردید
لعل و یاقوت و نمک شکر و شیر و مرجان
بهم آویخته شد لعل تو معجون گردید
عاقلی جانب لیلی بملامت میرفت
نارسیده بدر خیمه که مجنون گردید
حسن مه کاهد چون بگذرد از چار دهش
چارده از تو شد و حسن تو افزون گردید
یک دو قطره زسرشگم بزمین جاری شد
آن یکی شط فرات آن یک جیحون گردید
زاهدار کرد بدل وصل تو با حور بهشت
در قیامت شودش فاش که مغبون گردید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - از پی عقل دویدم بدبستانی چند
از پی عقل دویدم بدبستانی چند
نیست جز زمزمه عشق تو دستانی چند
دل زسودای گل روی تو چون بلبل باغ
ریخت از خون جگر طرح گلستانی چند
خیزدم ناله زهر بند جدا همچون نی
زاستخوان در بدنم رسته نیستانی چند
نیست یک سرو چو بالایت و یک گل چو رخت
بلبل و فاخته گشتیم ببستانی چند
طوطیانند خط سبز تو بر گرد هان
تنک بر تنگ بگرد شکرستانی چند
لوحش الله از آن طره جادو که زهجر
ساخت در چشمه خورشید شبستانی چند
راه گم کرده سوی کعبه شدم کز در دیر
خورد بر گوش دلم نعره مستانی چند
گفت آشفته بیا کعبه عشاق اینجاست
از چه بیهوده روان در عربستانی چند
نجف است این و در و خیل ملایک زشرف
پی تعلیم شده طفل دبستانی چند
نیست جز زمزمه عشق تو دستانی چند
دل زسودای گل روی تو چون بلبل باغ
ریخت از خون جگر طرح گلستانی چند
خیزدم ناله زهر بند جدا همچون نی
زاستخوان در بدنم رسته نیستانی چند
نیست یک سرو چو بالایت و یک گل چو رخت
بلبل و فاخته گشتیم ببستانی چند
طوطیانند خط سبز تو بر گرد هان
تنک بر تنگ بگرد شکرستانی چند
لوحش الله از آن طره جادو که زهجر
ساخت در چشمه خورشید شبستانی چند
راه گم کرده سوی کعبه شدم کز در دیر
خورد بر گوش دلم نعره مستانی چند
گفت آشفته بیا کعبه عشاق اینجاست
از چه بیهوده روان در عربستانی چند
نجف است این و در و خیل ملایک زشرف
پی تعلیم شده طفل دبستانی چند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۴ - ماه در زلف سیاهش نگرید
ماه در زلف سیاهش نگرید
در شب تیره بماهش نگرید
کعبه حاجی بشناسد زحجر
زیر مو خال سیاهش نگرید
زد علم خطت و حسنت بگریخت
عاشقان گرد سپاهش نگرید
زلف چوگان و سر مشتاقان
همچو گو بر سر راهش نگرید
از کمان ابروی او پرسیدی
در دلم تیر نگاهش نگرید
مه و خور سوخت زدرد دل ریش
بر دل خسته و آهش نگرید
گشتی آشفته بپاداش وفا
دوستان جرم و گناهش نگرید
شاهدم پنجه خون آلود است
کرده حاشا بگواهش نگرید
من زمحشر بگریزم به نجف
اهل معنی به پناهش نگرید
در شب تیره بماهش نگرید
کعبه حاجی بشناسد زحجر
زیر مو خال سیاهش نگرید
زد علم خطت و حسنت بگریخت
عاشقان گرد سپاهش نگرید
زلف چوگان و سر مشتاقان
همچو گو بر سر راهش نگرید
از کمان ابروی او پرسیدی
در دلم تیر نگاهش نگرید
مه و خور سوخت زدرد دل ریش
بر دل خسته و آهش نگرید
گشتی آشفته بپاداش وفا
دوستان جرم و گناهش نگرید
شاهدم پنجه خون آلود است
کرده حاشا بگواهش نگرید
من زمحشر بگریزم به نجف
اهل معنی به پناهش نگرید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - جهد کن جهد که تیرش زکمان میگذرد
جهد کن جهد که تیرش زکمان میگذرد
هر که آن تیر و کمان دید زجان میگذرد
عمر سان میگذرد جان جهانش برکیب
جهدی ای جان که زره جان جهان میگذرد
یکجهان فتنه بیاورد چو آمد در شهر
تا چه از رفتن آن مه بجهان میگذرد
گفته بودی که زمانی به لبت لب بنهم
هان دم بازپسین است و زمان میگذرد
یک فلک اخترش افتند بلرزه چو سهیل
به یمن گر شبی آن برق یمان میگذرد
پیش رخسار بدیع تو بسی مختصر است
وصف عشاق که از شرح و بیان میگذرد
افتدش آتش غیرت بدهان آشفته
شمع سان نام تواش چون بزبان میگذرد
من و سودای تو از سود وزیانم چه غمست
عاشق روی تو از سود و زیان میگذرد
هر کرا داغ غلامی علی بر جبهه است
از سر سلطنت کون و مکان میگذرد
هر که آن تیر و کمان دید زجان میگذرد
عمر سان میگذرد جان جهانش برکیب
جهدی ای جان که زره جان جهان میگذرد
یکجهان فتنه بیاورد چو آمد در شهر
تا چه از رفتن آن مه بجهان میگذرد
گفته بودی که زمانی به لبت لب بنهم
هان دم بازپسین است و زمان میگذرد
یک فلک اخترش افتند بلرزه چو سهیل
به یمن گر شبی آن برق یمان میگذرد
پیش رخسار بدیع تو بسی مختصر است
وصف عشاق که از شرح و بیان میگذرد
افتدش آتش غیرت بدهان آشفته
شمع سان نام تواش چون بزبان میگذرد
من و سودای تو از سود وزیانم چه غمست
عاشق روی تو از سود و زیان میگذرد
هر کرا داغ غلامی علی بر جبهه است
از سر سلطنت کون و مکان میگذرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - هر کرا نقش بجانست کی از دل برود
هر کرا نقش بجانست کی از دل برود
و گرش جان برود نقش تو مشگل برود
روح مجنون چو جرس پیش رود لیلی را
گراز این دشت بصد مرحله محمل برود
تو چمان گر بچمی با گل رخساره بباغ
پای سرو و گل از این خجلت در گل برود
میروی عکس تو در دیده ما میماند
همچو آئینه که مهرش زمقابل برود
بحر عشق است نباشد بجز از طوفانش
عجب از نوح از این بحر بساحل برود
دادخواهان همه نالند زقاتل در حشر
دادخواهی من آنست که قاتل برود
هر که بیند نظری بر تو برد بهره زعمر
آه از آن دیده که از کوی تو غافل برود
تا که آئینه بود نقش تو در او باقیست
پیش آئینه چو آن طرفه شمایل برود
دیده گر بر تو فتد وقف تو ماند نظرش
رستم ار آید در کوی تو بیدل برود
زاهدا باده کش و نکته توحید بگوی
ترسمت عمر گرانمایه بباطل برود
چه غم آشفته گر از شور تو مجنون گردید
هر که دیوانه شد از عشق تو عاقل برود
و گرش جان برود نقش تو مشگل برود
روح مجنون چو جرس پیش رود لیلی را
گراز این دشت بصد مرحله محمل برود
تو چمان گر بچمی با گل رخساره بباغ
پای سرو و گل از این خجلت در گل برود
میروی عکس تو در دیده ما میماند
همچو آئینه که مهرش زمقابل برود
بحر عشق است نباشد بجز از طوفانش
عجب از نوح از این بحر بساحل برود
دادخواهان همه نالند زقاتل در حشر
دادخواهی من آنست که قاتل برود
هر که بیند نظری بر تو برد بهره زعمر
آه از آن دیده که از کوی تو غافل برود
تا که آئینه بود نقش تو در او باقیست
پیش آئینه چو آن طرفه شمایل برود
دیده گر بر تو فتد وقف تو ماند نظرش
رستم ار آید در کوی تو بیدل برود
زاهدا باده کش و نکته توحید بگوی
ترسمت عمر گرانمایه بباطل برود
چه غم آشفته گر از شور تو مجنون گردید
هر که دیوانه شد از عشق تو عاقل برود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۰ - خیره شد عشق که از عقلم نیرو برود
خیره شد عشق که از عقلم نیرو برود
چون بچوگان بزنی لاجرمت گو برود
سرو آزاده چه حدداشت که آید با تو
پیش رویت بچه جلوه گل خوشبو برود
با نسیم سحری بود مگر بوی کسی
که چو شمع سحری جانم با او برود
قوت پنجه عشق است ببازوی بتان
تو مپندار که این زور زبازو برود
نیکمرد آنکه چو آشفته گریزد بدرت
گو بیا زشت که از کوی تو نیکو برود
گرچه بر دشت ختن آهوی مشکین گذرد
نشنیدم که بمه یک ختن آهو برود
طوطی باغ ولای توام ای شیر خدا
مهل از گلشنت این مرغ سخن گو برود
از چه از چشم تر من بکناری ای سرو
سرو گلزار کجا از طرف جو برود
چون بچوگان بزنی لاجرمت گو برود
سرو آزاده چه حدداشت که آید با تو
پیش رویت بچه جلوه گل خوشبو برود
با نسیم سحری بود مگر بوی کسی
که چو شمع سحری جانم با او برود
قوت پنجه عشق است ببازوی بتان
تو مپندار که این زور زبازو برود
نیکمرد آنکه چو آشفته گریزد بدرت
گو بیا زشت که از کوی تو نیکو برود
گرچه بر دشت ختن آهوی مشکین گذرد
نشنیدم که بمه یک ختن آهو برود
طوطی باغ ولای توام ای شیر خدا
مهل از گلشنت این مرغ سخن گو برود
از چه از چشم تر من بکناری ای سرو
سرو گلزار کجا از طرف جو برود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - دوست بیدوست بگلشن بتماشا نرود
دوست بیدوست بگلشن بتماشا نرود
گو سکندر سوی ظلمات بتنها نرود
چون بگیسوی تو منسوب بود شام فراق
به که ناید سحر و این شب یلدا نرود
هر که در کعبه کوی تو طوافی کرده است
آید از کعبه بطوفش که از آنجا نرود
ساکن گلشن کوی صنم گلرخسار
بتفرج بگلستان و بصحرا نرود
هر کرا خار محبت بخلد اندر دل
بستر از خار کند بر دیبا نرود
سرو زیبا رود و آید از باد شمال
چون تو رعنا نبود همچو تو زیبا نرود
لاله باغ وفائیم به تغییر زمان
داغ سودای تو هرگز زسویدا نرود
عاشقی گر نرود از در جانان بفغان
عندلیبی است که از باغ بغوغا نرود
گفتم از نقطه موهوم و نگویم زآن لب
کاندرین نکته همانا سخن ما نرود
عشق در فطرت عشاق سرشته زازل
که بشمشیر و بزور و بمدارا نرود
شهر یغما همه ترکان ستمگر دارد
هر کس این ترک ببیند سوی یغما نرود
گر کسی گوهر مقصود بیاید در خاک
بعبث در هوس در سوی دریا نرود
جان آشفته مقیم سر کوی علی است
روح مجنون زسر تربت لیلا نرود
گو سکندر سوی ظلمات بتنها نرود
چون بگیسوی تو منسوب بود شام فراق
به که ناید سحر و این شب یلدا نرود
هر که در کعبه کوی تو طوافی کرده است
آید از کعبه بطوفش که از آنجا نرود
ساکن گلشن کوی صنم گلرخسار
بتفرج بگلستان و بصحرا نرود
هر کرا خار محبت بخلد اندر دل
بستر از خار کند بر دیبا نرود
سرو زیبا رود و آید از باد شمال
چون تو رعنا نبود همچو تو زیبا نرود
لاله باغ وفائیم به تغییر زمان
داغ سودای تو هرگز زسویدا نرود
عاشقی گر نرود از در جانان بفغان
عندلیبی است که از باغ بغوغا نرود
گفتم از نقطه موهوم و نگویم زآن لب
کاندرین نکته همانا سخن ما نرود
عشق در فطرت عشاق سرشته زازل
که بشمشیر و بزور و بمدارا نرود
شهر یغما همه ترکان ستمگر دارد
هر کس این ترک ببیند سوی یغما نرود
گر کسی گوهر مقصود بیاید در خاک
بعبث در هوس در سوی دریا نرود
جان آشفته مقیم سر کوی علی است
روح مجنون زسر تربت لیلا نرود