تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - ز می برآمده، آن رنگ آل تا چکند
ز می برآمده، آن رنگ آل تا چکند
حضور عیش و غرور جمال تا چکند
گره فگنده بر ابرو و کج نهاده کلاه
هزار عربده دارد خیال تا چکند
لبش بخنده ی جان بخش صد قیامت کرد
ملاحت خط و انگیز خال تا چکند
کند نگاه و من از پی روم رمیده ز خود
بدام میکشدم آن غزال تا چکند
خیال میوه ی وصل تو می پزد عاشق
دلی گماشته بر آن نهال تا چکند
ز چشم زخم زمان ایمنست صحبت ما
ولی نتیجه ی روز وصال تا چکند
ملالتیست عجب در دلم ز بیرحمی
بجان بیخبرم این ملال تا چکند
رقم کشد که بدستم هلاک خواهی شد
بروزگار من این نیک فال تا چکند
بهر بهانه بر اشفت مست و بیرون شد
غم فغانی آشفته حال تا چکند
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - دلم که همره آن مه چو ابر چست شود
دلم که همره آن مه چو ابر چست شود
گذار تا برود آن قدر که سست شود
ندیده دامن پاک تو مهر و ماه هنوز
درست باد کتانی که خانه شست شود
قلم دریغ مدار از سفینه ی عاشق
که این سفینه باصلاح تو درست شود
نبات تازه ی تو می برد ز دیده گلاب
تبارک الله ازان موسمی که رست شود
من اولت چو بدیدم بغم نهادم دل
که حکم خیر و شر هر کس از نخست شود
دلم بخدمت نخل قدت برآمد زار
که نازکست نهالی که تازه رست شود
دلیر نیست فغانی هنوز در ره عشق
مگر به خدمت اصحاب درد چست شود
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۲۰ - دلا به گوشه ی آن چشم شرمناک نگر
دلا به گوشه ی آن چشم شرمناک نگر
تو پاک آمده یی پاک باش و پاک نگر
مزاج حسن لطیفست و طبع عشق غیور
جفای یار نخواهی بترس و باک نگر
چرا فریفته ی چرخ و انجمی شب و روز
گهی به حال فرورفتگان خاک نگر
بخون پاک شهیدان اگر شراب خوری
ز کاو کاو نظر عرصه ی مغاک نگر
چو آب و آینه با خلق صاف و یکروییم
صفای خاطر رندان سینه چاک نگر
به آن مرو که می از ساغر مسیح خوری
مآل حال نگه کن دم هلاک نگر
چه بیخودیست فغانی سر از شراب برآر
هزار خانه خراب از زمین تاک نگر
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - هلاک جانم از آن خط دلکشست هنوز
هلاک جانم از آن خط دلکشست هنوز
اگر چه سبزه ی سیراب شد خوشست هنوز
فدای آن گل رویم که دستزد نشدست
خراب آن می لعلم که بیغشست هنوز
بگرد آینه اش خط سبز دایره ییست
ولی ز آه دل ما مشوشست هنوز
ز شوق آن لب میگون و خط زنگاری
بخون سفینه ی دلها منقشست هنوز
نمیرود ز دلم لعل یار و خنده ی جام
کجاست باده که نعلم در آتشست هنوز
گسسته رشته ی جانم هزار بار ز ناز
بنیم بوسه دلم در کشاکشست هنوز
دلا پی نی تیرش ز گوش پنبه برآر
که آنچه می شنوی بانگ ترکشست هنوز
فغان گوشه نشینان ز گوش ابر گذشت
سوار من چو مه نو بر ابر شست هنوز
سپید ساخت فغانی ز غصه موی سیاه
دلش اسیر جوانان مهوشست هنوز
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۳۵ - ببستر افتم و مردن کنم بهانه ی خویش
ببستر افتم و مردن کنم بهانه ی خویش
بدین بهانه مگر آرمش بخانه ی خویش
بسی شبست که در انتظار مقدم تو
چراغ دیده نهادم بر آستانه ی خویش
بیا که هر که بدانست قیمت دم نقد
بعالمی ندهد عیش یکزمانه ی خویش
بعشوه ی می و نقلت بدام آوردم
دلت چگونه ربودم به آب و دانه ی خویش
حسود تنگ نظر گو بداغ غصه بسوز
که هست خاتم مقصود بر نشانه ی خویش
سگ عنان خودم خوان که دولتم اینست
سرم بلند کن از خط تازیانه ی خویش
کلید گنج سعادت بدست شاه وشیست
که بر فقیر نبندد در خزانه ی خویش
نه مرغ زیرکم ای دهر سنگسارم کن
چرا که برده ام از یاد آشیانه ی خویش
مرو که سوز فغانی بگیردت دامن
سحر که یاد کند مجلس شبانه ی خویش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - برغم من بحریفان می شبانه مکش
برغم من بحریفان می شبانه مکش
مسوز جان من و آه عاشقانه مکش
گذار تا بروم گرد بازی اسبت
هوای ره مکن ایشوخ و تازیانه مکش
ز کاکل تو دل تیره بخت میجویم
مرو بتاب و سر از من بهر بهانه مکش
سیاهی مژه ات موجب هلاک منست
بناز سرمه در آن چشم آهوانه مکش
فروغ بزم فغانی بود ز شعله ی دل
بگو چراغ درین تنگنا زبانه مکش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۶۴ - مرا که تیره شد از کثرت گناه چراغ
مرا که تیره شد از کثرت گناه چراغ
چه سود آنکه درآرم بپیشگاه چراغ
خراب کوی مغانم که نیمشب چو روم
مهی ز هر طرف آرد به پیش راه چراغ
درآ بمیکده و اعتقاد روشن کن
که می برند از آنجا بخانقاه چراغ
چرا چو گلخنیان دل بخاک تیره نهی
ترا که خانه سپهرت و مهر و ماه چراغ
شنیده ام که ز همت به آفتاب رسید
بسوز این دل و برکن ز برق آه چراغ
بصدق دل چو درآیی بوادی ایمن
یقین که سرزند از هر بن گیاه چراغ
فروغ کوکب طالع کنون شود پیدا
که برفروخت فغانی ببزم شاه چراغ
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - دلم پیاله ی خون جام لاله گون چکنم
دلم پیاله ی خون جام لاله گون چکنم
شراب در کف و سوز تو در درون چکنم
به آتش دگری چون نمی روی از دل
بهرزه داغ دل خویشتن فزون چکنم
توانم آنکه ترا مهربان خود سازم
ولی بکجروی بخت واژگون چکنم
دلم بگوشه ی دیوانگی قرار گرفت
دگر بدفع پریشانیش فسون چکنم
خیال بود که آیم برون ز ظلمت هجر
نگشت شمع جمال تو رهنمون چکنم
مرا که گوش بر آواز مرغ نامه برست
نوای بربط و آهنگ ارغنون چکنم
مگو که ناله مکن ای فغانی از غم یار
زیاده می شودم آتش درون چکنم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۹۰ - مرا که دل نگذارد که بی‌تو آب خورم
مرا که دل نگذارد که بی‌تو آب خورم
مراد چیست که در وقت گل شراب خورم
به طالعی که ندارم چه آرزوست مرا
که روز وصل می از جام آفتاب خورم
به این هوس که تو داری هوای صحبت من
بسی نشینم و خون از دل کباب خورم
من از نظاره خراب و دهد رقیب شراب
چو بی محل دهد این باده خون ناب خورم
ز دست غیر فغانی چرا خورم آبی
که چون رود به گلویم هزار تاب خورم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۰۰ - سحر ز میکده گریان و دردناک شدم
سحر ز میکده گریان و دردناک شدم
براه دوست فتادم چو اشک و خاک شدم
چراغ دیده ی من شمع روی ساقی بود
که زد بخرمنم آتش چنانکه پاک شدم
ز راه دختر رز برنخاستم چندان
که پایمال حوادث چو برگ تاک شدم
ز دلق زهد فروشان نیافتم خبری
غبار دامن رندان جامه چاک شدم
ز بسکه همچو فغانی کشیده ام دم سرد
اثر نماند ز من، سوختم، هلاک شدم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - اسیر لطف و گرفتار خشم و ناز توام
اسیر لطف و گرفتار خشم و ناز توام
خراب یکنظر از چشم عشوه ساز توام
سرم بسدره و طوبی فرو نمی آید
که در مشاهده ی سرو سرفراز توام
ز مجلس می و ساقی بمسجد آمده ام
خراب زهد تو و کشته ی نماز توام
حکایت شب هجران ز حد گذشت ایدل
بگو که می کشد افسانه دراز توام
رخ نیاز نهادم بخاک مقدم او
بناز گفت که مستغنی از نیاز توام
چه جانگداز فغانی فسانه یی داری
بگو که سوخته ی حرف جانگداز توام
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۳۶ - کجاست دل که به شبهای تار گشت کنم
کجاست دل که به شبهای تار گشت کنم
شراب نوشم و در کوی یار گشت کنم
دلم ربوده ی کوی تو گشته است چنان
که شادمان نشوم گر هزار گشت کنم
هزار بار بخون گشتم و نشد که دمی
گرفته دست تو در لاله زار گشت کنم
چه می دهی به چمنم ره نه آن دلست مرا
که گل بچینم و در جویبار گشت کنم
ز وعده ی تو هلاکم ببینم آنکه شبی
بگرد کوی تو بی انتظار گشت کنم
بر آر حاجت من تا بکی چو ماتمیان
بخود بگریم و در هر مزار گشت کنم
جنون گرفت فغانی همین سزاست مرا
که بی گلی بهوای بهار گشت کنم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۳۹ - شبی که در نظر آن طره ی خمیده کشم
شبی که در نظر آن طره ی خمیده کشم
هزار بار بجان بوسم و بدیده کشم
مرا که غنچه ی وصل از دعای صبح شکفت
چگونه منت گلهای نو دمیده کشم
نیافت خاطرم آرام تا ز بوی گلی
درین چمن نفسی چند آرمیده کشم
مرا که میچکد از دیده خون دل بچه رو
ز دست ساقی گلرخ می چکیده کشم
نچیده از چمن وصل غیر خار و هنوز
هزار درد دل از هر گل نچیده کشم
جریده می روم این راهرا و نزدیکست
که خط نسخ بمضمون این جریده کشم
بجز دهان تو کز هیچ، آفریده خدا
عجب که سرزنش از هیچ آفریده کشم
دلم رمیده فغانی کجاست همنفسی
که ناله یی بمراد دل رمیده کشم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۴۲ - ترا گزیده برای گزند خویشتنم
ترا گزیده برای گزند خویشتنم
هلاک میطلبم نه بیند خویشتنم
گل مراد ز نخل تو آنقدر چیدم
که شرمسار ز بخت بلند خویشتنم
تو گرم گشته و من دل نهاده بر آتش
چه حالتست که هم خودسپند خویشتنم
ز عیش تلخ خودم خنده آید ای دشمن
کند هلاک همین زهر خند خویشتنم
گرم مراد نبخشی مراد خاطر تست
نه بر مراد دل دردمند خویشتنم
بعشق اگرچه همه عمر پند خود دام
کفایتی نشد آخر ز پند خویشتنم
نه صید لاغر یارم فغانی از چه سبب
بدست زور کشد در کمند خویشتنم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۷۲ - بته رسید قدح ساقیا شراب رسان
بته رسید قدح ساقیا شراب رسان
اگر حریف منی آب را به آب رسان
بحق جام جم و آب خضر ای ساقی
که جرعه یی بمن تشنه ی خراب رسان
چه حاجتست بشمع و چراغ چون می هست
برون خرام و صراحی بماهتاب رسان
چو ذره از سر این خاکدان دون برخیز
کلاه گوشه ی عزت به آفتاب رسان
ثواب کعبه نبخشند بی مشقت راه
بیا و دست بر این حلقه ی رکاب رسان
بتاب دامن و از لطف قطره های عرق
شکست و ریخت بکار گل و گلاب رسان
جناب پیر مغان قبله ی قبول دعاست
رخ نیاز فغانی به آن جناب رسان
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۷۳ - شکفت لاله، توهم عطر در شراب افشان
شکفت لاله، توهم عطر در شراب افشان
بجام ریز می لعل و گل دراب افشان
نسیم گو ورق گل بر اهل مجلس ریز
تو گرد دامن خود بر من خراب افشان
ببزم وصل چو روشن کنی چراغ صبوح
بخند چون گل و دامن بر آفتاب افشان
ترا که دولت بیدار داد جام مراد
بنوش و جرعه بر آلودگان خواب افشان
دهن بشوی و تبر زد بر استخوانم ریز
سخن بگوی و نمک بر دل کباب افشان
بسای غالیه و مشک تر بر آتش ریز
بخواه ساغر و بر برگ گل گلاب افشان
مکدرست فغانی سفینه ی دل تو
بمی غبار کدورت ازین کتاب افشان
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۸۲ - بیا بشیر و بکنعانیان سلام رسان
بیا بشیر و بکنعانیان سلام رسان
ز بزم وصل بیت الحزن پیام رسان
به آب دیده ی اختر شمار من یا رب
که آفتاب مرا بر کنار بام رسان
غریب و بی پر و بال آمدم بوادی عشق
بحق کعبه که خضری بدین مقام رسان
درین جهان دو سه روزم بحال خویش گذار
ز صد هزار یکی ای فلک بکام رسان
کریم مجلس ما سلسبیل می بخشد
قدم درون نه و خود را بیکدو جام رسان
روان روان بقدح ریز می که مخموریم
بکشت تشنه ی ما آب بی لجام رسان
چه ننگ و نام فغانی درآ به کوچه ی عشق
ز گریه سیل ببنیاد ننگ و نام رسان
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۸۸ - عرق چکیده ز رویش ز آفتاب فرو
عرق چکیده ز رویش ز آفتاب فرو
چنانکه از ورق گل چکد گلاب فرو
خطت چو سنبل مشگین بود سحرخیزی
گرفته هر طرفش نور آفتاب فرو
برآمدی چو مه چارده بگوشه ی بام
ز انفعال رخت رفت آفتاب فرو
گه نیاز اسیران نیاورد از ناز
بغمزه گوشه ی ابروی پر عتاب فرو
دمی که لذت تیغش بحلق می نرسد
نمیرود بگلویم ز غصه آب فرو
چه سود زینهمه عرض نیاز و مسکینی
چو از کرشمه نیاید بهیچ باب فرو
کمال مرتبه ی شوق داشت پروانه
که تا نسوخت نیامد ز اضطراب فرو
فغانی از غم دوران دگر نیارد یاد
که سر ز شوق لب برده در شراب فرو
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۸ - در منقبت امام همام علی بن موسی الرضا علیه التحیة والثناء
خطی که یک رقمش آبروی نه چمنست
نشان خاتم سلطان دین ابوالحسنست
علی موسی جعفر که مهر دولت او
ستاره ی شرف و آفتاب انجمنست
به نقش خاتم او گر هزار جوهر جان
شود نثار یکایک بجای خویشتنست
ز شرح میمنت خاتم همایونش
همای ناطقه را مهر عجز بر دهنست
بمهر اوست که پروانه ی حیات ابد
ز شهر روح مقرر بکشور بدنست
حدیث گوهر سیراب لعل خاتم او
چو شهد در دهن طوطی شکر شکنست
در آن صحیفه که طغرای او کنند رقم
چه جای لاله ی نعمان و برگ نسترنست
سواد خاتم فیروزه ی سعادت او
سپهر عربده جو را مزیل مکر و فنست
طلسم خاتم حفظش چو حرز گنج العرش
بگرد دایره ی کون مانع فتنست
عقیق خاتم توقیع حکم آل علی
بچشم اهل نظر چون سهیل در یمنست
تبارک الله ازان هیأت خجسته مثال
که هیکل دل و آرام جان و حرز تنست
چو نقش جام جم از جلوه ی سواد و بیاض
نشان معرفت سر و صورت علنست
گلیست جلوه گر از بوستان دولت و دین
که نو شکفته بروی بنفشه و سمنست
نشانه ی ید و بیضاست کز بیاض شرف
چو ماه بدر در آفاق روشنی فگنست
فروغ شمسه ی مهر و ظلال او دارد
لوای حمد که بر کاینات پرده تنست
ز مهر ماه جمال تو ماه کنعان را
تراوش مژه بهر طراز پیرهنست
زهی امام که تعظیم حکم خدامت
موالیان ترا از فرایض و سننست
زمردیست نگینت که در سواد امان
نهان ز دیده ی افعی و چشم اهرمنست
عقیق خاتم طغرا نویس امر ترا
سهیل صورت مهر ولایت یمنست
بروی برگ ریاحین رقوم خاتم تو
نشان نازکی ارغوان و نسترنست
مسیر خامه ی مشکین مثال حکم ترا
بنفشه مهر جواز قوافل ختنست
چو داغ لاله، شهیدان راه عشق ترا
نشان مهر و وفا بر حواشی کفنست
برای مهر عقیق سخنورت ما را
سفینه از رقم خون دیده موج زنست
نگین مهر سلیمان چه قید راه شود
ترا که مهر نبوت چراغ انجمنست
عدو که با شکرت زهر داشت زیر نگین
چو دور حلقه ی خاتم بگردنش رسنست
بدور نقش نگین خجسته فرجامت
که حرف روشن او شمع آسمان لگنست
مثال نظم فغانی که یافت مهر قبول
سواد خامه ی او مهر خاتم سخنست
برین صحیفه ی فیروزه تا ز خامه ی صنع
نشان دایره ی مهر نقطه پرنست
نشان مهر تو بر کاینات باد روان
چو آفتاب که طغرای حکم ذوالمننست
فروغ مهر رخت باد همدم شاهی
که نقش خاتم او نور دیده ی زمنست
امین خاتم اقبال شاه اسماعیل
که فرق تا قدمش لطف و سیرت حسنست
نگین خاتم آن شاه واجب التعظیم
نشان دولت و پروانه ی حیات منست
بنام حیدر و آلست مهر خاتم او
چو خاتمی که مرصع بگوهر عدنست
چو حرف خاتم زر باد بر لب مه و مهر
دعای شاه که ورد زبان مرد و زنست
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - در منقبت امام همام علی بن موسی الرضا علیه السلام
چمن شکفت و جهان پر ز سوسن و سمنست
بصد هزار زبان روزگار در سخنست
ز خاک سوخته ی داغ آتشین رویان
دمید لاله و سوزش هنوز در کفنست
نه روز آنست که در خانه مست بتوان بود
برون خرام ز مجلس که نوبت چمنست
رسید نافه گشا باد صبحدم، گویا
روان به دامن صحرا روایح ختنست
خراش غنچه ی رعنا و خار خار نسیم
نشان دست زلیخا و چاک پیرهنست
ز وصف گوهر لعل تو در حریم چمن
دهان غنچه ی سیراب پر در عدنست
چو لاله بی گل روی تو جامه چاک زدن
بتر ز واقعه ی بیستون و کوهکنست
در آن چمن که شود قامت تو دست افشان
چه جای جلوه ی شمشاد و رقص نارونست
هوای کوی تو دارد صبا ز گشت چمن
چو آن غریب که میلش به جانب وطنست
ز جان گذشتم و دیدم جمال کعبه ی جان
درین ره آنکه ز هستی گذشت جان منست
تبارک الله ازین روضه ی بهشت آیین
که یک غبار درش آبروی نه چمنست
چه جای گلشن عالم که هفت باغ جنان
طفیل روضه ی سلطان دین ابوالحسنست
علی موسی کاظم امین گلشن وحی
که طوف بارگهش از فرایض سننست
ز یمن سایه ی عنقای قاف قدرت او
همای ناطقه ناظر به کشور بدنست
بگرد روضه ی او گر نعیم هشت بهشت
شود نثار یکایک بجای خویشتنست
فرو گرفت جهان را چراغ همت او
چو آفتاب که خنجر گزار و تیغ زنست
گلی که از چمن کبریای او سر زد
شکفته باد که چشم و چراغ انجمنست
چو پرچم علمش باد صبح جلوه دهد
چه جای دم زدن یاسمین و نسترنست
چراغ دولت او لاله ی ابد پیوند
نهال همت او شمع آسمان لگنست
فغان ز مکر تو ای ناصبی بگو آخر
که این چه دشمنی و لاف دوستی زدنست
ز جام ساقی کوثر کجا شود سیراب
ترا که کاسه ی سر بر هوای درد دنست
درین چمن که ز آسیب برگ ریز خزان
هوا مبدل و بلبل فگار و ممتحنست
فسانه ی زن جادو و سر پرده ی شیر
حکایتیست که ورد زبان مرد و زنست
کسی که دانه ی انگور دام حیلت ساخت
چو خوشه از گنه آن بگردنش رسنست
زهی چراغ دلت شمع هفت پرده ی دل
خیال نحل قدت زیب چهار باغ تنست
قبای سبز تو فارغ ز چاک دامن و جیب
نگین لعل تو ایمن ز دست اهرمنست
کند ولای تو رنگ موالیان چو عقیق
طلوع مهر تو همچون سهیل در یمنست
سپهر را سر رمح تو اختر شرفست
زمانه را دم تیغ تو مانع فتنست
به سجده ی تو رود سر که در بدن زنده ست
بمدح ذات تو گویا زبان که در دهنست
به آب دیده فغانی چو مدحت تو نوشت
سواد کاغذ شعرش بنفشه و سمنست
همیشه تا به مصاف سپاه غنچه و گل
نسیم پرده درو باد صبح صف شکنست
حسود جاه تو در پرده ی خجالت باد
چو عنکبوت که بر عیب خویش پرده تنست