تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - زشور آن لب شیرین که در جهان انداخت
زشور آن لب شیرین که در جهان انداخت
گمان مکن که شکر در میان توان انداخت
چه نقشها که عیان شد زسیم ساده او
زطرح کینه که آن ماه مهربان انداخت
سخن زنقطه موهوم رفت و باز حکیم
حدیث لعل سخنگویت در میان انداخت
بصحن باغ نه گلهای آتشین است این
که عکس روی تو آتش ببوستان انداخت
چه جلوه بود که حسن تو کرد بی پرده
چه فتنه بود که موی تو در میان انداخت
زطن غیر رهائی نیافت با همه جهد
اگر چه عیسی خود را بآسمان انداخت
سری بحلقه عشاق برکند عاشق
بپای دوست اگر سر نهاد و جان انداخت
چه شمع آتشی آشفته داشت پنهانی
که شور عشق تواش شعله در زبان انداخت
چه عشق پرتو شمع ازل علی ولی
که روح بر در او چوآسمان انداخت
بحیله با سگ کویت گرفته ام الفت
که خویش را بتوانم در آستان انداخت
گمان مکن که شکر در میان توان انداخت
چه نقشها که عیان شد زسیم ساده او
زطرح کینه که آن ماه مهربان انداخت
سخن زنقطه موهوم رفت و باز حکیم
حدیث لعل سخنگویت در میان انداخت
بصحن باغ نه گلهای آتشین است این
که عکس روی تو آتش ببوستان انداخت
چه جلوه بود که حسن تو کرد بی پرده
چه فتنه بود که موی تو در میان انداخت
زطن غیر رهائی نیافت با همه جهد
اگر چه عیسی خود را بآسمان انداخت
سری بحلقه عشاق برکند عاشق
بپای دوست اگر سر نهاد و جان انداخت
چه شمع آتشی آشفته داشت پنهانی
که شور عشق تواش شعله در زبان انداخت
چه عشق پرتو شمع ازل علی ولی
که روح بر در او چوآسمان انداخت
بحیله با سگ کویت گرفته ام الفت
که خویش را بتوانم در آستان انداخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - دریغ نعمت وصل بتان که در گذر است
دریغ نعمت وصل بتان که در گذر است
خوشست لؤلؤ رنگین و بحر پرخطر است
بهار و باغ و گل و عندلیب سرخوش مست
زتندباد خزانی هنوز بی خبر است
مجو زنخل محبت ثمر بجز حرمان
که باغبان بودش عشق وآبش از بصر است
اگر که جلوه یار است طالبان سوزد
اگرچه نخله طور است بار او شرر است
حدیث روز قیامت که گفت طولانیست
زشام هجر تو یک شمه لیک مختصر است
رقید عقل برستم سمر شدم بجنون
مگوکه تخم وفا ای عزیز بی ثمر است
بزخم تیر و سنان شاید ار نهی مرهم
هلاک آن دل خونین که زخمش از نظر است
دو چشم وقف براه غبار قافله است
دو گوش در ره پیغام یار نوسفر است
بهشت و حوری وغلمان چه میکند یعقوب
که خاطرش متعلق بصحبت پسر است
بطوف کوه و کمر چند میروی با سر
خوشا کسی که بیاد تو دست در کمر است
بگیر دامن آه سحر تو آشفته
که در جهان اثر ار هست از دم سحر است
بصبر کوش که تا میوه مراد بری
که ریشه تا که درآ بست قابل ثمر است
در وصال گشاید بپنجه غیبی
علی که فاتح ابواب دوست دادگر است
خوشست لؤلؤ رنگین و بحر پرخطر است
بهار و باغ و گل و عندلیب سرخوش مست
زتندباد خزانی هنوز بی خبر است
مجو زنخل محبت ثمر بجز حرمان
که باغبان بودش عشق وآبش از بصر است
اگر که جلوه یار است طالبان سوزد
اگرچه نخله طور است بار او شرر است
حدیث روز قیامت که گفت طولانیست
زشام هجر تو یک شمه لیک مختصر است
رقید عقل برستم سمر شدم بجنون
مگوکه تخم وفا ای عزیز بی ثمر است
بزخم تیر و سنان شاید ار نهی مرهم
هلاک آن دل خونین که زخمش از نظر است
دو چشم وقف براه غبار قافله است
دو گوش در ره پیغام یار نوسفر است
بهشت و حوری وغلمان چه میکند یعقوب
که خاطرش متعلق بصحبت پسر است
بطوف کوه و کمر چند میروی با سر
خوشا کسی که بیاد تو دست در کمر است
بگیر دامن آه سحر تو آشفته
که در جهان اثر ار هست از دم سحر است
بصبر کوش که تا میوه مراد بری
که ریشه تا که درآ بست قابل ثمر است
در وصال گشاید بپنجه غیبی
علی که فاتح ابواب دوست دادگر است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲۳ - دریغ و درد که جان را سر مهاجرت است
دریغ و درد که جان را سر مهاجرت است
قمر ببر مه ما را سر مسافرت است
مرا نه جاه و نه مالی بود نه فضل و کمال
بود زعشق گرم بر جهان مفاخرت است
تو را رقیب بود دررکیب و وه که مرا
بجان و دل زفراق و حسد مصادرت است
تمام حیرت از آمیزش رقیبم و تو
که دیو را به پری از کجا معاشرت است
شراب نقد گرفت این و کوثر آن نسیه
میان زاهد و دردی کش این مشاجرت است
زاشتیاق تو من زنده ام چو خضر بآب
چرا تورا زمن خسته دل مسافرت است
نه هر کسی است بکس در زمانه مستظهر
بحسن روی تو عشق مرا مظاهرت است
رقیب وصل تو میجست و من رضای تو را
میان بوالهوس و عاشق این مغایرت است
بذکر اهل دل و در مذاکره طلاب
بیاد عشق تو آشفته را مذاکرت است
نوای راست بخوان مطرب از مدیح علی
که از نوای دگر طبع را مزاجرت است
کبوتر حرمم لیک عازم سفرم
بآستان تو جان را سر مجاورت است
قمر ببر مه ما را سر مسافرت است
مرا نه جاه و نه مالی بود نه فضل و کمال
بود زعشق گرم بر جهان مفاخرت است
تو را رقیب بود دررکیب و وه که مرا
بجان و دل زفراق و حسد مصادرت است
تمام حیرت از آمیزش رقیبم و تو
که دیو را به پری از کجا معاشرت است
شراب نقد گرفت این و کوثر آن نسیه
میان زاهد و دردی کش این مشاجرت است
زاشتیاق تو من زنده ام چو خضر بآب
چرا تورا زمن خسته دل مسافرت است
نه هر کسی است بکس در زمانه مستظهر
بحسن روی تو عشق مرا مظاهرت است
رقیب وصل تو میجست و من رضای تو را
میان بوالهوس و عاشق این مغایرت است
بذکر اهل دل و در مذاکره طلاب
بیاد عشق تو آشفته را مذاکرت است
نوای راست بخوان مطرب از مدیح علی
که از نوای دگر طبع را مزاجرت است
کبوتر حرمم لیک عازم سفرم
بآستان تو جان را سر مجاورت است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - تو را که یوسف اندر چه زنخدانست
تو را که یوسف اندر چه زنخدانست
چه غم که صد چو منت مبتلای زندانست
بدشت عشق زبس تشنه کام گردیدم
سراب دیم و گفتم که آب حیوانست
تو رفتی و نبود بینشم بچشم بصبر
اگر بدیده بود بینشی زانسانست
زعرش میگذرد آهم و بتو نرسید
گرفتم آنکه تو را آستان بکیوانست
دلیل بر ستم و بیوفائی خوبان
حدیث یوسف مصری و پیر کنعانست
نه آب و خاک و نه از آتش و نه از باد است
که عشق اقدس بیرون زچار ارکانست
بعیش خلوت صوفی چو رند شاهد باز
نمود خرقه بمی رنگ و پاکدامانست
فقیه شهر نداند رموز وحدت را
زواجبش چه خبر پای بند امکانست
اگر چه هست فلاطون بمکتب عشقت
ادیبش ار تو نه ای کودک دبستانست
هوس موز زو مگو عشق مطلق است مرا
میان کعبه و بتخانه صد بیابانست
بداغ عشق بسوز و بر طبیب منال
که هر که عاشق او درد عین درمانست
چه غم خوری تو زدیوان حشر آشفته
تو را که نام علی زیب بخش دیوانست
مپیچ در خم زلف بتان کز این سودا
مدام خاطرت آشفته وپریشانست
چه غم که صد چو منت مبتلای زندانست
بدشت عشق زبس تشنه کام گردیدم
سراب دیم و گفتم که آب حیوانست
تو رفتی و نبود بینشم بچشم بصبر
اگر بدیده بود بینشی زانسانست
زعرش میگذرد آهم و بتو نرسید
گرفتم آنکه تو را آستان بکیوانست
دلیل بر ستم و بیوفائی خوبان
حدیث یوسف مصری و پیر کنعانست
نه آب و خاک و نه از آتش و نه از باد است
که عشق اقدس بیرون زچار ارکانست
بعیش خلوت صوفی چو رند شاهد باز
نمود خرقه بمی رنگ و پاکدامانست
فقیه شهر نداند رموز وحدت را
زواجبش چه خبر پای بند امکانست
اگر چه هست فلاطون بمکتب عشقت
ادیبش ار تو نه ای کودک دبستانست
هوس موز زو مگو عشق مطلق است مرا
میان کعبه و بتخانه صد بیابانست
بداغ عشق بسوز و بر طبیب منال
که هر که عاشق او درد عین درمانست
چه غم خوری تو زدیوان حشر آشفته
تو را که نام علی زیب بخش دیوانست
مپیچ در خم زلف بتان کز این سودا
مدام خاطرت آشفته وپریشانست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۳ - اگر نه ذره ای از مهر روی معشوقست
اگر نه ذره ای از مهر روی معشوقست
مقام عشق چرا بر فراز عیوقست
بدشت عشق بهر گام پا نهی ایدل
نیاز عاشق مسکین و ناز مشعوقست
چه نقش کرده به پرچم دلا سپهبد عشق
که سر بسرد و جهانش بزیر منجوقست
بکوی باده فروشان بگو چه استغناست
که کیمیا برایشان زماد محروقست
بخاکساری و افتادگیست درویشی
نشان فقر نه کشکول و خرقه و بوقست
طراز نطق من آشفته از مدیح علیست
عیان نشان ولایش مرا زمنطوقست
مگر که دست بگیرد مرا در این غوغا
علی که بنده خالق خدای مخلوقست
مقام عشق چرا بر فراز عیوقست
بدشت عشق بهر گام پا نهی ایدل
نیاز عاشق مسکین و ناز مشعوقست
چه نقش کرده به پرچم دلا سپهبد عشق
که سر بسرد و جهانش بزیر منجوقست
بکوی باده فروشان بگو چه استغناست
که کیمیا برایشان زماد محروقست
بخاکساری و افتادگیست درویشی
نشان فقر نه کشکول و خرقه و بوقست
طراز نطق من آشفته از مدیح علیست
عیان نشان ولایش مرا زمنطوقست
مگر که دست بگیرد مرا در این غوغا
علی که بنده خالق خدای مخلوقست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - مرا بساخت میخانه تا که راهی هست
مرا بساخت میخانه تا که راهی هست
گمان مکن که مرا ره بپادشاهی هست
از آن زمان که گشودم دو چشم برویت
دو دیده کور اگر بر کسم نگاهی هست
هم از تو شکوه کنم پیش تو بعرصه حشر
مگر بغیر تو آن روز دادخواهی هست
برو که تا نکند ناز سرو در بستان
بیا که چرخ بنالد بخود که ماهی هست
کجاست برق جهانسوز من بگو او را
بیا بسوز دراین دشت اگر گیاهی هست
بپوش ساعد سیمین بگاه دعوی خلق
جز آن دو دست نگارین مگر گواهی هست
حدیث نقطه موهوم یافت دل زلبش
مگر حکیم در این نکته اشتباهی هست
دلا تو یوسف و سیمین ذقن بتان هر سو
زهر طرف چه شتاب آوری که چاهی هست
در دگر چه زنی غیر عشق آشفته
بغیر کوی مغانت مگر پناهی هست
گناه کهنه درویش شست مدحت تو
بشو زآب گر او را زنو گناهی هست
چو روسیاهی آشفته بنگری زکرم
بگو بخیل غلامان من سیاهی هست
میان واجب و امکان که ملکهاست وسیع
بجز علی تو مپندار پادشاهی هست
گمان مکن که مرا ره بپادشاهی هست
از آن زمان که گشودم دو چشم برویت
دو دیده کور اگر بر کسم نگاهی هست
هم از تو شکوه کنم پیش تو بعرصه حشر
مگر بغیر تو آن روز دادخواهی هست
برو که تا نکند ناز سرو در بستان
بیا که چرخ بنالد بخود که ماهی هست
کجاست برق جهانسوز من بگو او را
بیا بسوز دراین دشت اگر گیاهی هست
بپوش ساعد سیمین بگاه دعوی خلق
جز آن دو دست نگارین مگر گواهی هست
حدیث نقطه موهوم یافت دل زلبش
مگر حکیم در این نکته اشتباهی هست
دلا تو یوسف و سیمین ذقن بتان هر سو
زهر طرف چه شتاب آوری که چاهی هست
در دگر چه زنی غیر عشق آشفته
بغیر کوی مغانت مگر پناهی هست
گناه کهنه درویش شست مدحت تو
بشو زآب گر او را زنو گناهی هست
چو روسیاهی آشفته بنگری زکرم
بگو بخیل غلامان من سیاهی هست
میان واجب و امکان که ملکهاست وسیع
بجز علی تو مپندار پادشاهی هست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - بلای جان من خسته سرو بالائیست
بلای جان من خسته سرو بالائیست
زخوان عشق مرا نعمتی والائیست
مراد دل طلبیدن زدوست خودکامیست
نه عاشقست که جز دوستش تمنائیست
مرو تو از پی دل گر چه طالب وصلست
که رفتن از پی دل منتهای خود رائیست
چو شمع انجمن افروز خاص و عام مباش
که قدر خود شکند شاهدی که هر جائیست
مرا زصحبت تنها چو جان و تن فرسود
کنون بگوشه عزلت هوای تنهائیست
بگوش تو نرسید ار فغان من شب هجر
زضعف بود مپندار کز شکیبائیست
چو دید دیده زلف و رخت بدل میگفت
محیط مرکز خورشید شام یلدائیست
ببخش بار خدایا بجرم آشفته
که گرچه زشت ولی مدح خوان زیبائیست
زشور عشق علی شهره ام بشیدائی
چو عندلیب که مشهور گل بشیدائیست
بر آستان تو با سر مگر طواف کنم
چرا که وادی ایمن نه جای هر پائیست
زخوان عشق مرا نعمتی والائیست
مراد دل طلبیدن زدوست خودکامیست
نه عاشقست که جز دوستش تمنائیست
مرو تو از پی دل گر چه طالب وصلست
که رفتن از پی دل منتهای خود رائیست
چو شمع انجمن افروز خاص و عام مباش
که قدر خود شکند شاهدی که هر جائیست
مرا زصحبت تنها چو جان و تن فرسود
کنون بگوشه عزلت هوای تنهائیست
بگوش تو نرسید ار فغان من شب هجر
زضعف بود مپندار کز شکیبائیست
چو دید دیده زلف و رخت بدل میگفت
محیط مرکز خورشید شام یلدائیست
ببخش بار خدایا بجرم آشفته
که گرچه زشت ولی مدح خوان زیبائیست
زشور عشق علی شهره ام بشیدائی
چو عندلیب که مشهور گل بشیدائیست
بر آستان تو با سر مگر طواف کنم
چرا که وادی ایمن نه جای هر پائیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۸ - تو آن شهی که زافلاکیان ستانی باج
تو آن شهی که زافلاکیان ستانی باج
زخاک درگه تو روح قدس سازد تاج
قمر رکابی و کیوان جناب و می زیبد
که هندوان تو گیرند زآفتاب خراج
گر آفتاب جمالت نمیشدی طالع
هنوز صبح ازل بد نهان بظلمت داج
کمینه پایه تخت جلال تو کرسیست
اگر سریر سلیمان بدی زتخته عاج
اگر کلیم که در طور نور روی تو دید
و گر مسیح زلعل لب تو یافت علاج
اگر نه پنجه خیبر گشای توبودی
که داد دین پیمبر بدست و تیغ رواج
عیان حقیقت حقت بود زسر تا پا
چو نور شمع که پیداست از سراج زجاج
لسان حقی و دست خدا که گفت و شنید
به پشت پرده نبیت بلیلة المعراج
اگرنه واسطه بودی تو آفرینش را
چهار طبع مخالف نمیگرفت مزاج
کمین سگی زسگان در تو آشفته است
بآستان جلال تو بار یابد کاج
زخاک درگه تو روح قدس سازد تاج
قمر رکابی و کیوان جناب و می زیبد
که هندوان تو گیرند زآفتاب خراج
گر آفتاب جمالت نمیشدی طالع
هنوز صبح ازل بد نهان بظلمت داج
کمینه پایه تخت جلال تو کرسیست
اگر سریر سلیمان بدی زتخته عاج
اگر کلیم که در طور نور روی تو دید
و گر مسیح زلعل لب تو یافت علاج
اگر نه پنجه خیبر گشای توبودی
که داد دین پیمبر بدست و تیغ رواج
عیان حقیقت حقت بود زسر تا پا
چو نور شمع که پیداست از سراج زجاج
لسان حقی و دست خدا که گفت و شنید
به پشت پرده نبیت بلیلة المعراج
اگرنه واسطه بودی تو آفرینش را
چهار طبع مخالف نمیگرفت مزاج
کمین سگی زسگان در تو آشفته است
بآستان جلال تو بار یابد کاج
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - اگر بسینه دل دغدار من باشد
اگر بسینه دل دغدار من باشد
هزار لاله و گل در کنار من باشد
اسیر گل شدن و پیش شمع جان دادن
نه کار بلبل و پروانه کار من باشد
چه غم که سنبل و گل رفت از چمن بیرون
که خط و خد بتان نو بهار من باشد
کهن سمندر عشقم نیم چو پروانه
از آن قرار در آتش قرار من باشد
حدیث چهره عذرا مگو بر وامق
در انجمن چو بت گلعذار من باشد
برزم پیل تنانش بخاک رخ مالند
پیاده گر چه بت شهسوار من باشد
مگو که جنس وجودت زچیست آشفته
زتار زلف بتان پود و تار من باشد
اگر چه بختی مستم زجوش باده شوق
کمند عشق نکویان مهار من باشد
مرا که کسوت فقر است زیب قامت صدق
زتاج کسوت جمشید عار من باشد
بشرب چشمه تسنیم و کوثرم چه هوس
زحوض میکده آبشار من باشد
زخیل فتنه آخر زمان مرا چه غمست
اگر ولایت حیدر حصار من باشد
هزار لاله و گل در کنار من باشد
اسیر گل شدن و پیش شمع جان دادن
نه کار بلبل و پروانه کار من باشد
چه غم که سنبل و گل رفت از چمن بیرون
که خط و خد بتان نو بهار من باشد
کهن سمندر عشقم نیم چو پروانه
از آن قرار در آتش قرار من باشد
حدیث چهره عذرا مگو بر وامق
در انجمن چو بت گلعذار من باشد
برزم پیل تنانش بخاک رخ مالند
پیاده گر چه بت شهسوار من باشد
مگو که جنس وجودت زچیست آشفته
زتار زلف بتان پود و تار من باشد
اگر چه بختی مستم زجوش باده شوق
کمند عشق نکویان مهار من باشد
مرا که کسوت فقر است زیب قامت صدق
زتاج کسوت جمشید عار من باشد
بشرب چشمه تسنیم و کوثرم چه هوس
زحوض میکده آبشار من باشد
زخیل فتنه آخر زمان مرا چه غمست
اگر ولایت حیدر حصار من باشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۳ - اگر چو شمع زتو آتشم بسینه نبود
اگر چو شمع زتو آتشم بسینه نبود
زچیست هر شبم از دل بسر برآید دود
کسی که شوق طواف حرم بسر دارد
عجب مدار بسر گر که بادیه پیمود
زعشق منت بیحد بود بگردن من
که کرد بندم و از بند عالمم بربود
مرا از آن چه که اندام تست نقره خام
درون سینه دلت آهنی است سیم اندود
مکن ملامت پرده دری زلیخا را
بمصر حسن چو یوسف زپرد روی نمود
هزار جان بخرم پیش تیغت اندازم
بقتل همچو منی گر تو میشوی خوشنود
بشام هجر تو دل مرده است آشفته
چسان بگو تن بیروح زنده خواهد بود
شهید عشق شوم زآنکه عشق دست خداست
که هست شاهد غیبش در آینه مشهود
علی ولی خدا مظهر جلال و جمال
که هفت قلعه خیبر زناخنی بگشود
زچیست هر شبم از دل بسر برآید دود
کسی که شوق طواف حرم بسر دارد
عجب مدار بسر گر که بادیه پیمود
زعشق منت بیحد بود بگردن من
که کرد بندم و از بند عالمم بربود
مرا از آن چه که اندام تست نقره خام
درون سینه دلت آهنی است سیم اندود
مکن ملامت پرده دری زلیخا را
بمصر حسن چو یوسف زپرد روی نمود
هزار جان بخرم پیش تیغت اندازم
بقتل همچو منی گر تو میشوی خوشنود
بشام هجر تو دل مرده است آشفته
چسان بگو تن بیروح زنده خواهد بود
شهید عشق شوم زآنکه عشق دست خداست
که هست شاهد غیبش در آینه مشهود
علی ولی خدا مظهر جلال و جمال
که هفت قلعه خیبر زناخنی بگشود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۴ - گدای میکده در دست جام جم دارد
گدای میکده در دست جام جم دارد
چه هست جام جهان بین زجم چه کم دارد
هر آنکه جای گرفته بگلخن کویت
کی اشتیاق گل و گلشن ارم دارد
بپای ره نبرد رهروی بکعبه عشق
کسی بسر برد این ره که سر قدم دارد
بدیر برهمن و شیخ در حرم در رقص
که ساز عشق بسی نغمه زیر و بم دارد
بده بمستی هستی که حاصلی نبری
ازین وجود که مرجع سوی عدم دارد
مجو زشیخ حرم راز پرده غیبی
به پیر میکده نازم که این شیم دارد
زممکنات همه حادثند غیر ازعشق
که حادث است ولی جلوه قدم دارد
بعرصه گاه قیامت رود چو آشفته
زاحتساب خدائی شها چه غم دارد
چه هست جام جهان بین زجم چه کم دارد
هر آنکه جای گرفته بگلخن کویت
کی اشتیاق گل و گلشن ارم دارد
بپای ره نبرد رهروی بکعبه عشق
کسی بسر برد این ره که سر قدم دارد
بدیر برهمن و شیخ در حرم در رقص
که ساز عشق بسی نغمه زیر و بم دارد
بده بمستی هستی که حاصلی نبری
ازین وجود که مرجع سوی عدم دارد
مجو زشیخ حرم راز پرده غیبی
به پیر میکده نازم که این شیم دارد
زممکنات همه حادثند غیر ازعشق
که حادث است ولی جلوه قدم دارد
بعرصه گاه قیامت رود چو آشفته
زاحتساب خدائی شها چه غم دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۵ - لبت ببوسه اهل هوس نشان گردید
لبت ببوسه اهل هوس نشان گردید
چرا بخاتم جم دیو کامران گردید
خریطه سگ لیلی بگردن مجنون
فتاد و فخر کنان روبحی روان گردید
شبی ززلف و رخت ریخت خوی بدامن باغ
که پر زسنبل بو یاو ارغوان گردید
فتاد سایه تو چون بباغ بر سر سرو
ببندگی تو آزاد از خزان گردید
سپهر بر سر کویت بسالهای دراز
هزار دوره بزد تا که آستان گردید
گدای میکده صد خم برایگان بخشید
نصیب خسرو اگر گنج شایگان گردید
طپیده بود دل ما بخون زتیر نظر
دوباره غمزه بر او تیر امتحان گردید
شنید بوی پسر را زقافله یعقوب
سزد چو گرداگر گرد کاروان گردید
چه لذتست بطوف حریمت ایکعبه
که خار بادیه ات رشک پرنیان گردید
براه قافله چندان گریست شب مجنون
که راه بادیه اش گم بساربان گردید
مباد تا که بدربان تو بسازد غیر
نهفته دیده بکوی تو پاسبان گردید
گرفته با سر زلف تو الفت آشفته
قفس بمرغ گرفتار آشیان گردید
مرا ضمان چو بود صاحب الزمان دردهر
چه غم که دشمن خونخوار من زمان گردید
چرا بخاتم جم دیو کامران گردید
خریطه سگ لیلی بگردن مجنون
فتاد و فخر کنان روبحی روان گردید
شبی ززلف و رخت ریخت خوی بدامن باغ
که پر زسنبل بو یاو ارغوان گردید
فتاد سایه تو چون بباغ بر سر سرو
ببندگی تو آزاد از خزان گردید
سپهر بر سر کویت بسالهای دراز
هزار دوره بزد تا که آستان گردید
گدای میکده صد خم برایگان بخشید
نصیب خسرو اگر گنج شایگان گردید
طپیده بود دل ما بخون زتیر نظر
دوباره غمزه بر او تیر امتحان گردید
شنید بوی پسر را زقافله یعقوب
سزد چو گرداگر گرد کاروان گردید
چه لذتست بطوف حریمت ایکعبه
که خار بادیه ات رشک پرنیان گردید
براه قافله چندان گریست شب مجنون
که راه بادیه اش گم بساربان گردید
مباد تا که بدربان تو بسازد غیر
نهفته دیده بکوی تو پاسبان گردید
گرفته با سر زلف تو الفت آشفته
قفس بمرغ گرفتار آشیان گردید
مرا ضمان چو بود صاحب الزمان دردهر
چه غم که دشمن خونخوار من زمان گردید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۸ - عجب که بی تو شبی عاشقان بیاسایند
عجب که بی تو شبی عاشقان بیاسایند
که طالبان حرم ره شبانه پیمایند
مبارزان جهان گرچه سخت بازویند
به پیش پنجه آهن زعهده برنایند
نشان عاشق شیدا چه پرسی آن باشد
که در میانه شهرش بخلق بنمایند
کبوتران حرم سایرند و ما ثابت
که عاشقان تو مرغان رشته برپایند
بچشم و غمزه خوبان چه خاصیت دادند
که دل زآهن و فولاد و سنگ بربایند
بس است ناخن مخضوب مهوشان بگواه
چه حاجتست که دستم بخون بیالایند
زما بغیر جهالت بعمر سر نزده
مگر بهمت پیران بما ببخشایند
گر از حرم سوی دیرم همی بری آیم
مرید صادق آن میکند که فرمایند
باین امید برآیند ماه و خور زسپهر
که رخ بخاک در آستان تو سایند
بعهد لیلی و مجنون کمال نیست اگر
زحسن و عشق من و تو بر او بیفزایند
به بسته اند در خیر زاهدان در شهر
در سرای مغانرا مگر که بگشایند
بخاک درگه حیدر گریز آشفته
که نوح و آدم در سایه اش بیاسایند
که طالبان حرم ره شبانه پیمایند
مبارزان جهان گرچه سخت بازویند
به پیش پنجه آهن زعهده برنایند
نشان عاشق شیدا چه پرسی آن باشد
که در میانه شهرش بخلق بنمایند
کبوتران حرم سایرند و ما ثابت
که عاشقان تو مرغان رشته برپایند
بچشم و غمزه خوبان چه خاصیت دادند
که دل زآهن و فولاد و سنگ بربایند
بس است ناخن مخضوب مهوشان بگواه
چه حاجتست که دستم بخون بیالایند
زما بغیر جهالت بعمر سر نزده
مگر بهمت پیران بما ببخشایند
گر از حرم سوی دیرم همی بری آیم
مرید صادق آن میکند که فرمایند
باین امید برآیند ماه و خور زسپهر
که رخ بخاک در آستان تو سایند
بعهد لیلی و مجنون کمال نیست اگر
زحسن و عشق من و تو بر او بیفزایند
به بسته اند در خیر زاهدان در شهر
در سرای مغانرا مگر که بگشایند
بخاک درگه حیدر گریز آشفته
که نوح و آدم در سایه اش بیاسایند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنود
زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنود
زیان کند سرو خرسندی از تو گیرد سود
ذبیحه گر چه با ضحی بهر دیار کشند
قبول کعبه بمقدار حاجیان افزود
زداغ عشق توام دل چو لاله خود رنگست
زآب و تیغ نشاید که رنگ لاله زدود
تو را زنکهت گل جامه دوختیم بپا
بدر که پیرهن گل تو را بدن فرسود
بسنگ خاره نهان کرده ای تو آتش عشق
که از دم تو بگیرد چو شمع نفط اندود
پسند یار چو شد جان رقیب خشم گرفت
زخشم غیر چه غم دوست چون بود خوشنود
تو نیم خود زعنبر بفرق مه داری
چه حاجتست بمیدان بسر گذاری خود
اگر زصبر خورد آب باغ امیدت
زحنظلت رطب آرد زمقل شفتالود
زآه نیم شبم نرم گشت سنگ دلش
دگر مگوی بسوهان که آهنی میسود
بآتش رخ تو زلف دودی افکنده است
چنانکه عود نماید بدور مجمر دود
چه تخم در دل آشفته کشد بد دهقان
که حاصلی بجز از حب مرتضی نه درود
اگر که دست قضا ریزدم جسد از هم
در استخوان بجز از مهر او نخواهد بود
زیان کند سرو خرسندی از تو گیرد سود
ذبیحه گر چه با ضحی بهر دیار کشند
قبول کعبه بمقدار حاجیان افزود
زداغ عشق توام دل چو لاله خود رنگست
زآب و تیغ نشاید که رنگ لاله زدود
تو را زنکهت گل جامه دوختیم بپا
بدر که پیرهن گل تو را بدن فرسود
بسنگ خاره نهان کرده ای تو آتش عشق
که از دم تو بگیرد چو شمع نفط اندود
پسند یار چو شد جان رقیب خشم گرفت
زخشم غیر چه غم دوست چون بود خوشنود
تو نیم خود زعنبر بفرق مه داری
چه حاجتست بمیدان بسر گذاری خود
اگر زصبر خورد آب باغ امیدت
زحنظلت رطب آرد زمقل شفتالود
زآه نیم شبم نرم گشت سنگ دلش
دگر مگوی بسوهان که آهنی میسود
بآتش رخ تو زلف دودی افکنده است
چنانکه عود نماید بدور مجمر دود
چه تخم در دل آشفته کشد بد دهقان
که حاصلی بجز از حب مرتضی نه درود
اگر که دست قضا ریزدم جسد از هم
در استخوان بجز از مهر او نخواهد بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - عجب مکن گرت آن ترک سیم تن بکشد
عجب مکن گرت آن ترک سیم تن بکشد
بلی نسیم سحر شمع انجمن بکشد
چه باک دارد اگر صد هزار خون بخورد
بر او چه جرم اگر صد هزار تن بکشد
حذر زمار دو گیسو و لعل ضحاکش
که دل زخنده شیرین آن دهن بکشد
زهی حریف که ماتم ببازی عشقش
که هم ببردنم او هم بباختن بکشد
شکر زبوسه شیرین بکام خسرو رفت
بخنده ام لبت ایشوخ بی سخن باشد
بغیر زلف تو کامد کمند گردن بت
شنیده ای بچلیپا بتی و ثن بکشد
چه مذهبش بود آن ترک مست خون آشام
که شیخ و برهمن از قهر مرد و زن بکشد
بپاکدامنی او دو عالمند گواه
اگر بهر نفسی او دو صد چو من بکشد
ببزم شمع من آشفته گر برافروزد
سزد زغیرت اگر شمع خویشتن بکشد
بلی نسیم سحر شمع انجمن بکشد
چه باک دارد اگر صد هزار خون بخورد
بر او چه جرم اگر صد هزار تن بکشد
حذر زمار دو گیسو و لعل ضحاکش
که دل زخنده شیرین آن دهن بکشد
زهی حریف که ماتم ببازی عشقش
که هم ببردنم او هم بباختن بکشد
شکر زبوسه شیرین بکام خسرو رفت
بخنده ام لبت ایشوخ بی سخن باشد
بغیر زلف تو کامد کمند گردن بت
شنیده ای بچلیپا بتی و ثن بکشد
چه مذهبش بود آن ترک مست خون آشام
که شیخ و برهمن از قهر مرد و زن بکشد
بپاکدامنی او دو عالمند گواه
اگر بهر نفسی او دو صد چو من بکشد
ببزم شمع من آشفته گر برافروزد
سزد زغیرت اگر شمع خویشتن بکشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۸ - تو آن نه ای که جفای تو دل بیازارد
تو آن نه ای که جفای تو دل بیازارد
هلاکت غم تو جان رفته باز آرد
بدهر چون شب هجر تو نیست پاینده
اگر هزار چو یلدا شب دراز آرد
چه حاجتست باکسیر کاوزرنابست
مسی که آتش عشق تو در گداز آرد
اگر که صرصر عشقت بباغ و دشت وزد
نه سرو کوه که باشد باهتزاز آرد
از آن بدار کند عشق تو سر منصور
که کشتگان تو در حشر سرفراز آرد
بیا و پرده برافکن بتا تو در فرخاز
که سومنات به پیش توبت نماز آرد
مگر مدیح علی مینوشت آشفته
که خامه اش همه اشعار دلنواز آرد
هلاکت غم تو جان رفته باز آرد
بدهر چون شب هجر تو نیست پاینده
اگر هزار چو یلدا شب دراز آرد
چه حاجتست باکسیر کاوزرنابست
مسی که آتش عشق تو در گداز آرد
اگر که صرصر عشقت بباغ و دشت وزد
نه سرو کوه که باشد باهتزاز آرد
از آن بدار کند عشق تو سر منصور
که کشتگان تو در حشر سرفراز آرد
بیا و پرده برافکن بتا تو در فرخاز
که سومنات به پیش توبت نماز آرد
مگر مدیح علی مینوشت آشفته
که خامه اش همه اشعار دلنواز آرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۵ - کسی سر از قدم یار برنمیگیرد
کسی سر از قدم یار برنمیگیرد
که جان دهد دل از این کار برنمگیرد
تو برق عالم اسراری و عجب که زتو
شرر به پرده اسرار برنمیگیرد
عبث بچشم تو گفتم که خون خلق مخور
که مست عادت هشیار برنمیگیرد
بتن چو بار گرانست جان بگو جانان
چرا زدوش من این بار برنمیگیرد
بزن تو تیغ بسر مدعی که من سپرم
به تیغ یار دل از یار برنمیگیرد
چرا که سوز درونست همچو شمع بدل
عجب که شعله بیک بار برنمیگیرد
مگو که کشته تیغ تو جان بسختی داد
که دل زلذت دیدار برنمیگیرد
اگر بدوزخ آشفته را بسوزانی
که دل زحب ده و چار برنمیگیرد
که جان دهد دل از این کار برنمگیرد
تو برق عالم اسراری و عجب که زتو
شرر به پرده اسرار برنمیگیرد
عبث بچشم تو گفتم که خون خلق مخور
که مست عادت هشیار برنمیگیرد
بتن چو بار گرانست جان بگو جانان
چرا زدوش من این بار برنمیگیرد
بزن تو تیغ بسر مدعی که من سپرم
به تیغ یار دل از یار برنمیگیرد
چرا که سوز درونست همچو شمع بدل
عجب که شعله بیک بار برنمیگیرد
مگو که کشته تیغ تو جان بسختی داد
که دل زلذت دیدار برنمیگیرد
اگر بدوزخ آشفته را بسوزانی
که دل زحب ده و چار برنمیگیرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۳ - چو یاد زلف توام در ضمیر میآید
چو یاد زلف توام در ضمیر میآید
زگفته ام همه بوی عبیر میآید
تو آهوی ختنی یا رب این چه افسونست
که شیر بیشه بدامت اسیر میآید
بسنگ خاره کند رخنه ناوک مژه ات
چو سوزنی که برون از حریر میآید
میان خیل بتان شهسوار کج کلهم
چو در میانه لشکر امیر میآید
زخون حلق من ای ترک شخ کمان بگذر
که صیدهای چنین کم بتیر میآید
بغیر آینه کانهم رخ تو عاریه کرد
کجا تو را بدو عالم نظیر میآید
اگر بکوی تو آشفته شکسته پرم
ولی زگلشن خلدم صفیر میآید
دوباره مانی اگر نقش صد نگار کند
کجا چو نقش رخت دلپذیر میآید
سواره تیغ بکف میرسد پی قتلم
چو آن بلا که زبالا بزیر میآید
زگفته ام همه بوی عبیر میآید
تو آهوی ختنی یا رب این چه افسونست
که شیر بیشه بدامت اسیر میآید
بسنگ خاره کند رخنه ناوک مژه ات
چو سوزنی که برون از حریر میآید
میان خیل بتان شهسوار کج کلهم
چو در میانه لشکر امیر میآید
زخون حلق من ای ترک شخ کمان بگذر
که صیدهای چنین کم بتیر میآید
بغیر آینه کانهم رخ تو عاریه کرد
کجا تو را بدو عالم نظیر میآید
اگر بکوی تو آشفته شکسته پرم
ولی زگلشن خلدم صفیر میآید
دوباره مانی اگر نقش صد نگار کند
کجا چو نقش رخت دلپذیر میآید
سواره تیغ بکف میرسد پی قتلم
چو آن بلا که زبالا بزیر میآید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۰ - ببر تو رخت ببستان که نوبهار آمد
ببر تو رخت ببستان که نوبهار آمد
شکست شوکت دی شاخ گل ببار آمد
شکفت لاله زخاک و گرفت جام شراب
چو دید نرگس بیمار با خمار آمد
در آب میکده یا رب بگو چه اکسیر است
که هر که خورد مس او زر عیار آمد
نو از عشق در این پرده مختلف برخاست
نوا بگوش گر از چنگ و عود و تار آمد
نسیم باغ زجیب و بغل فشاند مشک
بباغ قافله پنداری از تتار آمد
در این هوا بجز از مستیش نباشد کار
بروزگار اگر مرد هوشیار آمد
بشکر وصل گل ای عندلیب نغمه طراز
که ناله های سحر گاهیت بکار آمد
نمود کشف حقایق شقایق نعمان
زعشق لاله زآغاز داغدار آمد
نرفته است زرستم بجان روئین تن
بدل هر آنچه از آن طفل نی سوار آمد
زرنگ و بوی تو گل شد زشرم غرق عرق
چها زناز تو بر سرو جویبار آمد
بنال مطرب عاشق بگلبن مجلس
چه فایده بگل ار نغمه خوان هزار آمد
بهار گلشن توحید دست حق حیدر
که از عنایت او هر خزان بهار آمد
امیر مشرق و مغرب پناه آشفته
که نه سپهر زکویش یکی غبار آمد
شکست شوکت دی شاخ گل ببار آمد
شکفت لاله زخاک و گرفت جام شراب
چو دید نرگس بیمار با خمار آمد
در آب میکده یا رب بگو چه اکسیر است
که هر که خورد مس او زر عیار آمد
نو از عشق در این پرده مختلف برخاست
نوا بگوش گر از چنگ و عود و تار آمد
نسیم باغ زجیب و بغل فشاند مشک
بباغ قافله پنداری از تتار آمد
در این هوا بجز از مستیش نباشد کار
بروزگار اگر مرد هوشیار آمد
بشکر وصل گل ای عندلیب نغمه طراز
که ناله های سحر گاهیت بکار آمد
نمود کشف حقایق شقایق نعمان
زعشق لاله زآغاز داغدار آمد
نرفته است زرستم بجان روئین تن
بدل هر آنچه از آن طفل نی سوار آمد
زرنگ و بوی تو گل شد زشرم غرق عرق
چها زناز تو بر سرو جویبار آمد
بنال مطرب عاشق بگلبن مجلس
چه فایده بگل ار نغمه خوان هزار آمد
بهار گلشن توحید دست حق حیدر
که از عنایت او هر خزان بهار آمد
امیر مشرق و مغرب پناه آشفته
که نه سپهر زکویش یکی غبار آمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۱ - مغان به پیش بتی گر شبی سلام کنند
مغان به پیش بتی گر شبی سلام کنند
به پیش خویش همه هندوان غلام کنند
ولی تو بت چو درآئی بسومنات از ناز
بتان بسجده در آینده و احترام کنند
برایضی چو بتان طره دو تا تابند
رسن بگردن بس عقل بدلگام کنند
مخور فریب دلا زآنکه مرغ زیرک را
زخال دانه نهند و اسیر دام کنند
زطعن مدعیان عاشقان نیندیشند
نیند خاص که پروا بحرف عام کنند
زشرم غنچه آن لب بخویش میخندند
ببوستان همه گلها گر ابتسام کنند
چه حکمتست ندانم که زاهدان در شهر
حلال خون کسان خون رز حرام کنند
ببین بهندوی آتش پرست زلفینت
که سجده بر رخ خوب تو بر دوام کنند
بهشت چهره ساقی ززلف خط برخاست
که هر کجا که نکوتر در آن مقام کنند
سپر بود بملامت دو دیده عشاق
نیند عاشق اگر شکوه از ملام کنند
برای پختگی آشفته عاشقان تمام
حدیث عشق بخامان ناتمام کنند
درود گو به نبی و بخوان مدیح علی
بجبرئیل امین هر شب این پیام کنند
به پیش خویش همه هندوان غلام کنند
ولی تو بت چو درآئی بسومنات از ناز
بتان بسجده در آینده و احترام کنند
برایضی چو بتان طره دو تا تابند
رسن بگردن بس عقل بدلگام کنند
مخور فریب دلا زآنکه مرغ زیرک را
زخال دانه نهند و اسیر دام کنند
زطعن مدعیان عاشقان نیندیشند
نیند خاص که پروا بحرف عام کنند
زشرم غنچه آن لب بخویش میخندند
ببوستان همه گلها گر ابتسام کنند
چه حکمتست ندانم که زاهدان در شهر
حلال خون کسان خون رز حرام کنند
ببین بهندوی آتش پرست زلفینت
که سجده بر رخ خوب تو بر دوام کنند
بهشت چهره ساقی ززلف خط برخاست
که هر کجا که نکوتر در آن مقام کنند
سپر بود بملامت دو دیده عشاق
نیند عاشق اگر شکوه از ملام کنند
برای پختگی آشفته عاشقان تمام
حدیث عشق بخامان ناتمام کنند
درود گو به نبی و بخوان مدیح علی
بجبرئیل امین هر شب این پیام کنند