تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۲۷ - چشم او را نگذارید که هشیار شود
چشم او را نگذارید که هشیار شود
فتنه را مصلحت آن نیست که بیدار شود
یار گیرم که نمودار شود کو چشمی
که به یک مرتبه شایستهٔ دیدار شود
دل ما رنگ تعلق نپذیرد هرگز
که ز تمثال کی آیینه گرانبار شود؟
صدف حوصلهٔ ما نشود پر هرگز
گر همه دیدهٔ ما ابر گهربار شود
سبحه در دست سعیدا مدهید ای زهاد
که مبادا رود و رشتهٔ زنار شود
فتنه را مصلحت آن نیست که بیدار شود
یار گیرم که نمودار شود کو چشمی
که به یک مرتبه شایستهٔ دیدار شود
دل ما رنگ تعلق نپذیرد هرگز
که ز تمثال کی آیینه گرانبار شود؟
صدف حوصلهٔ ما نشود پر هرگز
گر همه دیدهٔ ما ابر گهربار شود
سبحه در دست سعیدا مدهید ای زهاد
که مبادا رود و رشتهٔ زنار شود
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۲۸ - هر بتی قبله نمای دل دانا نشود
هر بتی قبله نمای دل دانا نشود
طوطی عقل ز هر آینه گویا نشود
عاشق از جلوهٔ معشوق نمایان گردد
سرو تا سر نکشد فاخته پیدا نشود
بر در دل چه زنی حلقه که این قفل گران
بی مددکاری مفتاح دعا وانشود
راه در زیر لب فاخته پنهان گردد
سرو اگر پیشرو آن قد و بالا نشود
با چنین سنگدلی زاهد اگر خاک شود
گل شود کوزه شود ساغر و مینا نشود
به یقین دیدهٔ یعقوب نخواهد بودن
که رسد پیرهن یوسف [و] بینا نشود
به غلط راه در آن کوی نمی یابد کس
هر گدایی به در دوست سعیدا نشود
طوطی عقل ز هر آینه گویا نشود
عاشق از جلوهٔ معشوق نمایان گردد
سرو تا سر نکشد فاخته پیدا نشود
بر در دل چه زنی حلقه که این قفل گران
بی مددکاری مفتاح دعا وانشود
راه در زیر لب فاخته پنهان گردد
سرو اگر پیشرو آن قد و بالا نشود
با چنین سنگدلی زاهد اگر خاک شود
گل شود کوزه شود ساغر و مینا نشود
به یقین دیدهٔ یعقوب نخواهد بودن
که رسد پیرهن یوسف [و] بینا نشود
به غلط راه در آن کوی نمی یابد کس
هر گدایی به در دوست سعیدا نشود
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۵۰ - نامهٔ شوق چو املا کنمش بر کاغذ
نامهٔ شوق چو املا کنمش بر کاغذ
چشم بندم که ز اشکم نشود تر کاغذ
حرف از زلف و رخ دوست نمودم انشا
قلمم دستهٔ گل گشت و معنبر کاغذ
مهر دل کردم و با رشتهٔ جان پیچیدم
تا نیفتد به ره از بال کبوتر کاغذ
یاسمن را نبود بار تعلق بر دوش
به ره آورد بهارش زده بر سر کاغذ
خال و خط کردن نهان زیر نقابی گفتم
همچو مشکی است که پیچیده بود بر کاغذ
در کتابت خط خوش باید و اشعار لطیف
حاجت مسطر و جدول نبود بر کاغذ
گر بود پادشه عصر ز معنی آگاه
بهر دیوان سعیدا کند از زر کاغذ
چشم بندم که ز اشکم نشود تر کاغذ
حرف از زلف و رخ دوست نمودم انشا
قلمم دستهٔ گل گشت و معنبر کاغذ
مهر دل کردم و با رشتهٔ جان پیچیدم
تا نیفتد به ره از بال کبوتر کاغذ
یاسمن را نبود بار تعلق بر دوش
به ره آورد بهارش زده بر سر کاغذ
خال و خط کردن نهان زیر نقابی گفتم
همچو مشکی است که پیچیده بود بر کاغذ
در کتابت خط خوش باید و اشعار لطیف
حاجت مسطر و جدول نبود بر کاغذ
گر بود پادشه عصر ز معنی آگاه
بهر دیوان سعیدا کند از زر کاغذ
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۵۲ - بی صفت گر شود این جان علایق آثار
بی صفت گر شود این جان علایق آثار
سایهٔ سر نکنم جز الف قامت یار
هر نفس دل به تو راه دگری می یابد
چارهٔ کوی تو بیرون بود از حد شمار
بحر را کشتی ما موج صفت می گردد
که رود تا به میان گاه بیاید به کنار
دم فروبند و به من راه سخن را واکن
که کشد از نفس آیینهٔ طبعم آزار
گه خدا دانم و گاهی به خدا نادانم
گاه تسبیح به کف دارم و گاهی زنار
ترک جانان نکنی ترک جهان نتوانی
هر که از سر گذرد می گذرد از دستار
غافلان را نتوان کرد سعیدا آگاه
هر که را خواب عدم برد نگردد بیدار
سایهٔ سر نکنم جز الف قامت یار
هر نفس دل به تو راه دگری می یابد
چارهٔ کوی تو بیرون بود از حد شمار
بحر را کشتی ما موج صفت می گردد
که رود تا به میان گاه بیاید به کنار
دم فروبند و به من راه سخن را واکن
که کشد از نفس آیینهٔ طبعم آزار
گه خدا دانم و گاهی به خدا نادانم
گاه تسبیح به کف دارم و گاهی زنار
ترک جانان نکنی ترک جهان نتوانی
هر که از سر گذرد می گذرد از دستار
غافلان را نتوان کرد سعیدا آگاه
هر که را خواب عدم برد نگردد بیدار
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۵۳ - شد میسر شب وصلت شب عید آخر کار
شد میسر شب وصلت شب عید آخر کار
ماه را دید به رخسار تو دید آخر کار
یاد از پیرهن یوسف مصری می داد
هر نسیمی که ز کوی تو وزید آخر کار
حاصل کار جهان غیر پشیمانی نیست
کیست در دهر که دستی نگزید آخر کار؟
بسکه مشق غم بی برگ و نوایی کردیم
از نی خامهٔ ما ناله دمید آخر کار
سینه ام شد هدف ناوک مژگان دیگر
غم دل باز کمان که کشید آخر کار؟
شادی وصل به یک غمزه تلافی ها کرد
انچه دل در غم هجر تو کشید آخر کار
فلک از دیدهٔ امید کشید آب حیات
نشود تا که سیه چشم سفید آخر کار
روز تا روی به زردی ننهد ممکن نیست
رنگ از چهرهٔ ایام پرید آخر کار
عمرها گرچه ز ما صرف شقاوت گردید
شکرلله که گشتیم سعید آخر کار
ماه را دید به رخسار تو دید آخر کار
یاد از پیرهن یوسف مصری می داد
هر نسیمی که ز کوی تو وزید آخر کار
حاصل کار جهان غیر پشیمانی نیست
کیست در دهر که دستی نگزید آخر کار؟
بسکه مشق غم بی برگ و نوایی کردیم
از نی خامهٔ ما ناله دمید آخر کار
سینه ام شد هدف ناوک مژگان دیگر
غم دل باز کمان که کشید آخر کار؟
شادی وصل به یک غمزه تلافی ها کرد
انچه دل در غم هجر تو کشید آخر کار
فلک از دیدهٔ امید کشید آب حیات
نشود تا که سیه چشم سفید آخر کار
روز تا روی به زردی ننهد ممکن نیست
رنگ از چهرهٔ ایام پرید آخر کار
عمرها گرچه ز ما صرف شقاوت گردید
شکرلله که گشتیم سعید آخر کار
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۵۶ - یاد خود سعی کن و از دل آگاه ببر
یاد خود سعی کن و از دل آگاه ببر
زندهٔ خویش چو خود مرده از این راه ببر
دست خالی به طلبکاری دلدار مرو
هیچ اگر نیست ز اسباب جهان، آه ببر
یارب افتاده ز پا یوسف توفیق به چاه
کاروانی ز کرم بر سر این چاه ببر
دست گر بر سر آن کاکل مشکین نرسد
پیش زلفش گلهٔ طالع کوتاه ببر
به هواداری خورشید جمالش ای اشک
هر غباری که بود از دل آن ماه ببر
همچو خورشید، سعیدا به بد و نیک جهان
جام پر نور پگاه آور و بی گاه ببر
زندهٔ خویش چو خود مرده از این راه ببر
دست خالی به طلبکاری دلدار مرو
هیچ اگر نیست ز اسباب جهان، آه ببر
یارب افتاده ز پا یوسف توفیق به چاه
کاروانی ز کرم بر سر این چاه ببر
دست گر بر سر آن کاکل مشکین نرسد
پیش زلفش گلهٔ طالع کوتاه ببر
به هواداری خورشید جمالش ای اشک
هر غباری که بود از دل آن ماه ببر
همچو خورشید، سعیدا به بد و نیک جهان
جام پر نور پگاه آور و بی گاه ببر
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۵۹ - نسخهٔ عکس رخ او، مه تابان حاضر
نسخهٔ عکس رخ او، مه تابان حاضر
شاهد حرف لبش لعل بدخشان حاضر
هر که سر از خط فرمان تو بیرون سازد
تیغ ابرو، رسن زلف پریشان حاضر
دل به کفر خم زلفش سر سودا دارد
گر قبولش نشود جان و دل ایمان حاضر
گر سواد خط یاقوت نداری ای دل
مصحفی بر ورق گل خط ریحان حاضر
منکر یوسف ما کیست بگو ای دل زار
قدمی پیش بنه چاه زنخدان حاضر
منکر چاک دل صبح نگردد خورشید
تیغ آلوده به خون زخم نمایان حاضر
گر سر رفتن از خویش سعیدا داری
شاهراه نظر و چاک گریبان حاضر
شاهد حرف لبش لعل بدخشان حاضر
هر که سر از خط فرمان تو بیرون سازد
تیغ ابرو، رسن زلف پریشان حاضر
دل به کفر خم زلفش سر سودا دارد
گر قبولش نشود جان و دل ایمان حاضر
گر سواد خط یاقوت نداری ای دل
مصحفی بر ورق گل خط ریحان حاضر
منکر یوسف ما کیست بگو ای دل زار
قدمی پیش بنه چاه زنخدان حاضر
منکر چاک دل صبح نگردد خورشید
تیغ آلوده به خون زخم نمایان حاضر
گر سر رفتن از خویش سعیدا داری
شاهراه نظر و چاک گریبان حاضر
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۶۱ - یار من درد و کبابم دل و می خون جگر
یار من درد و کبابم دل و می خون جگر
نیست جز زیر زمینم هوس جای دگر
خاطر خستهٔ من بین و گشا لب به سخن
که باین ضعف دوا نیست بجز گل به شکر
جوهر همت ذاتیش نمایان گردد
پیش یاران پسری را که برد نام پدر
عقل را نور نماند چو شود موی سفید
شمع تاریک بماند چو شود وقت سحر
می رسد گر قدح بادهٔ معنی نوشیم
ما که دوران دگر گشت نگشتیم دگر
حرف آن لعل لب و تنگ دهان باز بگو
سخن از بوسه و جام است مکرر خوشتر
رسنی بست سعیدا به میان تا که شنید
زیر بارند مرصع کمران تا به کمر
نیست جز زیر زمینم هوس جای دگر
خاطر خستهٔ من بین و گشا لب به سخن
که باین ضعف دوا نیست بجز گل به شکر
جوهر همت ذاتیش نمایان گردد
پیش یاران پسری را که برد نام پدر
عقل را نور نماند چو شود موی سفید
شمع تاریک بماند چو شود وقت سحر
می رسد گر قدح بادهٔ معنی نوشیم
ما که دوران دگر گشت نگشتیم دگر
حرف آن لعل لب و تنگ دهان باز بگو
سخن از بوسه و جام است مکرر خوشتر
رسنی بست سعیدا به میان تا که شنید
زیر بارند مرصع کمران تا به کمر
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۶۴ - در نگاه بت خودکام نمی باشد مهر
در نگاه بت خودکام نمی باشد مهر
در دل سنگ دلارام نمی باشد مهر
ماهرویان دمشقی ز وفا بی خبرند
راست بوده است که در شام نمی باشد مهر
رحم در حلقهٔ آن زلف خم اندر خم نیست
از ازل در نگه دام نمی باشد مهر
بسکه سرد است جهان در نظر گرمروان
زان سبب بر سر این بام نمی باشد مهر
آفتابی است نهان در خم هر حلقهٔ زلف
این غلط بوده که در شام نمی باشد مهر
همه کس دوست شود با تو اگر داری دوست
چون بود پایهٔ الزام نمی باشد مهر
رحم را جا سر مو نیست در ابروی بتان
تیغ را بر همه اندام نمی باشد مهر
خبر از تشنه لبان، بحر کجا می گیرد
هر که را کام سرانجام نمی باشد مهر
با سعیدا نکند یار جفا خود چه کند
در دل سنگ دلارام نمی باشد مهر
در دل سنگ دلارام نمی باشد مهر
ماهرویان دمشقی ز وفا بی خبرند
راست بوده است که در شام نمی باشد مهر
رحم در حلقهٔ آن زلف خم اندر خم نیست
از ازل در نگه دام نمی باشد مهر
بسکه سرد است جهان در نظر گرمروان
زان سبب بر سر این بام نمی باشد مهر
آفتابی است نهان در خم هر حلقهٔ زلف
این غلط بوده که در شام نمی باشد مهر
همه کس دوست شود با تو اگر داری دوست
چون بود پایهٔ الزام نمی باشد مهر
رحم را جا سر مو نیست در ابروی بتان
تیغ را بر همه اندام نمی باشد مهر
خبر از تشنه لبان، بحر کجا می گیرد
هر که را کام سرانجام نمی باشد مهر
با سعیدا نکند یار جفا خود چه کند
در دل سنگ دلارام نمی باشد مهر
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۶۵ - صبحدم تا شده بیرون ز افق، خاور مهر
صبحدم تا شده بیرون ز افق، خاور مهر
رفت جان بر سر مهر و دل من در بر مهر
ظاهر و باطن معشوق به هم دارد جنگ
دل او صورت قهر و تن او پیکر مهر
شهر خالی است ز خوبان و دل ظالم سخت
باشد از غیب رسد بر سر ما لشکر مهر
صبحدم ته به ته غنچهٔ گل را دیدم
همه خون بسته ز بی مهری او بر سر مهر
جز تجلی نبود جسم مرا رنگ وجود
نیست جز ذره هواخواه به بال و پر مهر
آذرش را ز ازل قوت گیرایی نیست
که نشد پخته یکی خام از این اخگر مهر
ز آتش حسن تو خورشید اگر سوخت چه باک
می توان ساخت دوصد مهر ز خاکستر مهر
چون صبا زلف شب از چهرهٔ مقصود گشود
بود طغرا خط مشکین تو بر دفتر مهر
فلک از حلقه به گوشان در جانان است
می کند سجده به پیش بت ما داور مهر
کی رسد بادهٔ دیدار سعیدا تا هست
اندرین میکده مینا فلک و ساغر مهر؟
رفت جان بر سر مهر و دل من در بر مهر
ظاهر و باطن معشوق به هم دارد جنگ
دل او صورت قهر و تن او پیکر مهر
شهر خالی است ز خوبان و دل ظالم سخت
باشد از غیب رسد بر سر ما لشکر مهر
صبحدم ته به ته غنچهٔ گل را دیدم
همه خون بسته ز بی مهری او بر سر مهر
جز تجلی نبود جسم مرا رنگ وجود
نیست جز ذره هواخواه به بال و پر مهر
آذرش را ز ازل قوت گیرایی نیست
که نشد پخته یکی خام از این اخگر مهر
ز آتش حسن تو خورشید اگر سوخت چه باک
می توان ساخت دوصد مهر ز خاکستر مهر
چون صبا زلف شب از چهرهٔ مقصود گشود
بود طغرا خط مشکین تو بر دفتر مهر
فلک از حلقه به گوشان در جانان است
می کند سجده به پیش بت ما داور مهر
کی رسد بادهٔ دیدار سعیدا تا هست
اندرین میکده مینا فلک و ساغر مهر؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۶۹ - به هوس باز جوان پیر نگردد هرگز
به هوس باز جوان پیر نگردد هرگز
که کمان گر شکند تیر نگردد هرگز
آن که دل بست به آن حلقهٔ گیسوی، دگر
خون دل نوشد و دلگیر نگردد هرگز
شب بی شام عشا تا سحرش یک سال است
روز روزی به کفان دیگر نگردد هرگز
آن که در فکر خم زلف بود مجنون است
عاقلی از پی زنجیر نگردد هرگز
غافل از بار گنه روی دگرگون نکند
رنگ بر چهرهٔ تصویر نگردد هرگز
به بناگوش تو می بس نتواند آمد
صبح از خون شفق پیر نگردد هرگز
شام تا صبح به یک آه رسا ساز که ماه
بدر بی محنت شبگیر نگردد هرگز
شعلهٔ عشق به پیری ننشیند از جا
کاین حرارت به تباشیر نگردد هرگز
زاهدا شیوهٔ گردون به ریا برپا نیست
آسیا آب به تزویر نگردد هرگز
رحم در سینهٔ آن شوخ نمی باشد هیچ
آب در جوهر شمشیر نگردد هرگز
طبعم از فهم سخن عجز پذیرا نشود
از بریدن دم شمشیر نگردد هرگز
دست در دامن تقدیر سعیدا زده ایم
کار ما راست به تدبیر نگردد هرگز
که کمان گر شکند تیر نگردد هرگز
آن که دل بست به آن حلقهٔ گیسوی، دگر
خون دل نوشد و دلگیر نگردد هرگز
شب بی شام عشا تا سحرش یک سال است
روز روزی به کفان دیگر نگردد هرگز
آن که در فکر خم زلف بود مجنون است
عاقلی از پی زنجیر نگردد هرگز
غافل از بار گنه روی دگرگون نکند
رنگ بر چهرهٔ تصویر نگردد هرگز
به بناگوش تو می بس نتواند آمد
صبح از خون شفق پیر نگردد هرگز
شام تا صبح به یک آه رسا ساز که ماه
بدر بی محنت شبگیر نگردد هرگز
شعلهٔ عشق به پیری ننشیند از جا
کاین حرارت به تباشیر نگردد هرگز
زاهدا شیوهٔ گردون به ریا برپا نیست
آسیا آب به تزویر نگردد هرگز
رحم در سینهٔ آن شوخ نمی باشد هیچ
آب در جوهر شمشیر نگردد هرگز
طبعم از فهم سخن عجز پذیرا نشود
از بریدن دم شمشیر نگردد هرگز
دست در دامن تقدیر سعیدا زده ایم
کار ما راست به تدبیر نگردد هرگز
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۷۰ - عهد کردم ز جهان کام نگیرم هرگز
عهد کردم ز جهان کام نگیرم هرگز
جم شود ساقی و من جام نگیرم هرگز
جای اگر دوزخ اگر جنت اگر اعراف است
تا نبینم رخت آرام نگیرم هرگز
بسته ام عهد ز آغاز، پریشانی را
که چو زلف تو سرانجام نگیرم هرگز
تا نبینم ز کریمان دل و جان سوخته ای
پخته ای از طمع خام نگیرم هرگز
تن پرستان جهان را نشوم همبازی
انس با عام کالانعام نگیرم هرگز
هر ستم کز تو رسد داد نخواهم گفتن
هر چه من می کنم انعام نگیرم هرگز
وعدهٔ دادن اگر روز قیامت باشد
عهد کردم که زکس وام نگیرم هرگز
هرگزش با تو سعیدا به زبان می گویم
دلبری را که به دل نام نگیرم هرگز؟
جم شود ساقی و من جام نگیرم هرگز
جای اگر دوزخ اگر جنت اگر اعراف است
تا نبینم رخت آرام نگیرم هرگز
بسته ام عهد ز آغاز، پریشانی را
که چو زلف تو سرانجام نگیرم هرگز
تا نبینم ز کریمان دل و جان سوخته ای
پخته ای از طمع خام نگیرم هرگز
تن پرستان جهان را نشوم همبازی
انس با عام کالانعام نگیرم هرگز
هر ستم کز تو رسد داد نخواهم گفتن
هر چه من می کنم انعام نگیرم هرگز
وعدهٔ دادن اگر روز قیامت باشد
عهد کردم که زکس وام نگیرم هرگز
هرگزش با تو سعیدا به زبان می گویم
دلبری را که به دل نام نگیرم هرگز؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۷۱ - سخن از میکده و ساقی و جام است امروز
سخن از میکده و ساقی و جام است امروز
هر چه جز باده خوری بر تو حرام است امروز
خنده زن باده کش از جام بده رقص بکن
کار کونین در این خانه تمام است امروز
مانع ما نشود حرف کس از شرب مدام
نهراسیم ز فردا که دوام است امروز
زلف او هیچ دلی نیست که داغی ننهاد
شهر بیدادگران خطهٔ شام است امروز
خال [و] ابرو به رخت روی توجه دارند
خواجه و بنده در این شهر غلام است امروز
غم و درد و الم و خون دل و سینهٔ ریش
دور از آن یار مرا آب و طعام است امروز
در تجلی شد و گفتا که سعیدا برگوی
آن که انکار تو می کرد کدام است امروز
هر چه جز باده خوری بر تو حرام است امروز
خنده زن باده کش از جام بده رقص بکن
کار کونین در این خانه تمام است امروز
مانع ما نشود حرف کس از شرب مدام
نهراسیم ز فردا که دوام است امروز
زلف او هیچ دلی نیست که داغی ننهاد
شهر بیدادگران خطهٔ شام است امروز
خال [و] ابرو به رخت روی توجه دارند
خواجه و بنده در این شهر غلام است امروز
غم و درد و الم و خون دل و سینهٔ ریش
دور از آن یار مرا آب و طعام است امروز
در تجلی شد و گفتا که سعیدا برگوی
آن که انکار تو می کرد کدام است امروز
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۷۲ - مژده آمد که تو را کام روا شد امروز
مژده آمد که تو را کام روا شد امروز
مدعاها هدف تیر دعا شد امروز
سایه انداخت به سر قامت آن سرو روان
صعوهٔ طالع ما باز هما شد امروز
وقت خوش دولت جاوید مبارک بادا
تو بقا یاب که غیر از تو فنا شد امروز
شکر ایزد که به دور تو ز هم بی تصدیع
باطل و حق چو شب و روز جدا شد امروز
دل شد و صبر شد و جان شد و تن از جا رفت
تو خبردار نه ای بی تو چها شد امروز
[خارزارم] ز قدوم فرست شد گلزار
جنگ و کین از کرمت صلح و صفا شد امروز
به هوایی که سعیدا به تو همدم گردد
همچو نی بیدل و بی برگ و نوا شد امروز
مدعاها هدف تیر دعا شد امروز
سایه انداخت به سر قامت آن سرو روان
صعوهٔ طالع ما باز هما شد امروز
وقت خوش دولت جاوید مبارک بادا
تو بقا یاب که غیر از تو فنا شد امروز
شکر ایزد که به دور تو ز هم بی تصدیع
باطل و حق چو شب و روز جدا شد امروز
دل شد و صبر شد و جان شد و تن از جا رفت
تو خبردار نه ای بی تو چها شد امروز
[خارزارم] ز قدوم فرست شد گلزار
جنگ و کین از کرمت صلح و صفا شد امروز
به هوایی که سعیدا به تو همدم گردد
همچو نی بیدل و بی برگ و نوا شد امروز
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۷۳ - نچشیده است شراب مزهٔ کام هنوز
نچشیده است شراب مزهٔ کام هنوز
نرسیده است لب او به لب جام هنوز
چشم احسان نتوان داشت از آن بدخویی
که نداند گل چشم از گل بادام هنوز
با وجودی که نیاسوده دمی از گردش
نشده ابلق گردون به کسی رام هنوز
هر کجا بود دلی کرد نظر بستهٔ دام
با وجودی که ندارد خبر از دام هنوز
می دهد چشم مرا هر نفسی دلداری
نیست او را خبر از مردم بدنام هنوز
بی خبر بود که در حلقهٔ آن زلف تپید
می کند شرم دلم از نگه دام هنوز
در گلستان پی آشفتن گل می گردد
می دهد یاد به سرو چمن اندام هنوز
در طریق ستم از خانه براندازان است
آفتابش نرسیده به لب بام هنوز
چه شود گر به سعیدا نظر از لطف کنی
نیست این غمزده شایستهٔ انعام هنوز؟
نرسیده است لب او به لب جام هنوز
چشم احسان نتوان داشت از آن بدخویی
که نداند گل چشم از گل بادام هنوز
با وجودی که نیاسوده دمی از گردش
نشده ابلق گردون به کسی رام هنوز
هر کجا بود دلی کرد نظر بستهٔ دام
با وجودی که ندارد خبر از دام هنوز
می دهد چشم مرا هر نفسی دلداری
نیست او را خبر از مردم بدنام هنوز
بی خبر بود که در حلقهٔ آن زلف تپید
می کند شرم دلم از نگه دام هنوز
در گلستان پی آشفتن گل می گردد
می دهد یاد به سرو چمن اندام هنوز
در طریق ستم از خانه براندازان است
آفتابش نرسیده به لب بام هنوز
چه شود گر به سعیدا نظر از لطف کنی
نیست این غمزده شایستهٔ انعام هنوز؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۸۰ - از حیات ابد آن روح روان ما را بس
از حیات ابد آن روح روان ما را بس
ما گذشتیم ز جان، صورت جان ما را بس
با رقیبان اگر اظهار کرم می سازد
گذران است همین لطف نهان ما را بس
ای جوانان به شما فصل بهار ارزانی
پیرافشانی هنگام خزان ما را بس
دیده را قسمت دیدار تو هر چند نماند
در ره وصل تو چشم نگران ما را بس
گرچه از ساغر دوران نکشیدیم [میی]
نظر جاذبهٔ پیر مغان ما را بس
طمع گنج نکردیم در این دیر خراب
همچو ماری کف خاکی به دهان ما را بس
به تمنای دم گرم مسیحا نرویم
ای سعیدا نفس سوختگان ما را بس
ما گذشتیم ز جان، صورت جان ما را بس
با رقیبان اگر اظهار کرم می سازد
گذران است همین لطف نهان ما را بس
ای جوانان به شما فصل بهار ارزانی
پیرافشانی هنگام خزان ما را بس
دیده را قسمت دیدار تو هر چند نماند
در ره وصل تو چشم نگران ما را بس
گرچه از ساغر دوران نکشیدیم [میی]
نظر جاذبهٔ پیر مغان ما را بس
طمع گنج نکردیم در این دیر خراب
همچو ماری کف خاکی به دهان ما را بس
به تمنای دم گرم مسیحا نرویم
ای سعیدا نفس سوختگان ما را بس
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۸۲ - می برندش به همان راه که آمد واپس
می برندش به همان راه که آمد واپس
هر که چون صبح زند خنده به خود نیم نفس
زاهدا سبحه بینداز که بس کوتاه است
از خم حلقهٔ زلف بت ما دست هوس
ای کم از مورچه بر خوان لئیمان جهان
چند بر سر بزنی دست تولا چو مگس
چه طلسم است در این لاشهٔ دنیا که مدام
می نماید به نظر نفس تو را کس، کرکس
چه توان برد ز من فیض چو آن دیوانه
گفت شب مونس من پشه و روز است مگس
تیره شد خاطر فرهاد ز سودای مجاز
ظاهر است این که شود خانه سیه ز آتش خس
دل شود خسته ز تکلیف که بلبل نالد
گر ز چوب گل صد برگ بساز ند قفس
زاهدان را ز ره آوازهٔ جنت برده است
سر به صحرا زده این قافله ز آواز جرس
نیستم طفل رسن تاب ولیکن چون او
کارم از پیشروی رفته سعیدا واپس
هر که چون صبح زند خنده به خود نیم نفس
زاهدا سبحه بینداز که بس کوتاه است
از خم حلقهٔ زلف بت ما دست هوس
ای کم از مورچه بر خوان لئیمان جهان
چند بر سر بزنی دست تولا چو مگس
چه طلسم است در این لاشهٔ دنیا که مدام
می نماید به نظر نفس تو را کس، کرکس
چه توان برد ز من فیض چو آن دیوانه
گفت شب مونس من پشه و روز است مگس
تیره شد خاطر فرهاد ز سودای مجاز
ظاهر است این که شود خانه سیه ز آتش خس
دل شود خسته ز تکلیف که بلبل نالد
گر ز چوب گل صد برگ بساز ند قفس
زاهدان را ز ره آوازهٔ جنت برده است
سر به صحرا زده این قافله ز آواز جرس
نیستم طفل رسن تاب ولیکن چون او
کارم از پیشروی رفته سعیدا واپس
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۰۸ - من به چشم و رخ آن سرو روانم مخلص
من به چشم و رخ آن سرو روانم مخلص
بنده ام در صفت جسم به جانم مخلص
داشتم جنگ به این خوش کمران لیکن کرد
پیچش زلف به آن موی میانم مخلص
گرچه خوبان همه را لب شکرین است اما
هست آنی به لب آن که به آنم مخلص
کس ز من گوی محبت نتواند بردن
بندهٔ پیرم و با طرز جوانم مخلص
نیست در نیت من چیز دگر جز محبوب
لیک با غیر سعیدا به زبانم مخلص
بنده ام در صفت جسم به جانم مخلص
داشتم جنگ به این خوش کمران لیکن کرد
پیچش زلف به آن موی میانم مخلص
گرچه خوبان همه را لب شکرین است اما
هست آنی به لب آن که به آنم مخلص
کس ز من گوی محبت نتواند بردن
بندهٔ پیرم و با طرز جوانم مخلص
نیست در نیت من چیز دگر جز محبوب
لیک با غیر سعیدا به زبانم مخلص
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۱۸ - ای ز ایراد قلم هم نفسانت مرفوع
ای ز ایراد قلم هم نفسانت مرفوع
تابعانت به همه طبع و طبایع مطبوع
ذات او تا به صفت غیر خودی پیدا کرد
چون تویی در کرم و خلق نیامد به وقوع
تا صول سبق حال گرفتم از عشق
علم ماضی و مضارع به نظر گشته فروع
هر چه گاهی که نظر بر رخ او می افتد
می کنم از ته دل سورهٔ اخلاص شروع
میل آن گوشهٔ ابرو به نگاه عجز است
نیست مقبول نمازی که در او نیست خشوع
مهر ورزیدن این ماهوشان عین خطاست
باده ای نوش که کیفش نبود نامشروع
بر نسب فخر و حسب تکیه حرام است حرام
خودپرستی به همه دین و مذاهب ممنوع
بازگشت است رسیدن به خدا راه درست
که به مطلب نرسیده است کسی جز به رجوع
طالعت گرچه سعیدا شده ابری خوش باش
شاید آن ماه ز بخت تو کند باز طلوع
تابعانت به همه طبع و طبایع مطبوع
ذات او تا به صفت غیر خودی پیدا کرد
چون تویی در کرم و خلق نیامد به وقوع
تا صول سبق حال گرفتم از عشق
علم ماضی و مضارع به نظر گشته فروع
هر چه گاهی که نظر بر رخ او می افتد
می کنم از ته دل سورهٔ اخلاص شروع
میل آن گوشهٔ ابرو به نگاه عجز است
نیست مقبول نمازی که در او نیست خشوع
مهر ورزیدن این ماهوشان عین خطاست
باده ای نوش که کیفش نبود نامشروع
بر نسب فخر و حسب تکیه حرام است حرام
خودپرستی به همه دین و مذاهب ممنوع
بازگشت است رسیدن به خدا راه درست
که به مطلب نرسیده است کسی جز به رجوع
طالعت گرچه سعیدا شده ابری خوش باش
شاید آن ماه ز بخت تو کند باز طلوع
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۲۶ - گوشه ای نیست که آن جا نرسد پای فراق
گوشه ای نیست که آن جا نرسد پای فراق
منزلی نیست که خالی نبود جای فراق
ساحل وصل کجا روی نماید در خواب
کشتی هر که بیفتاد به دریای فراق
در هراسم ز کف پای خیالش که بسی است
حجر تفرقه در دامن صحرای فراق
ز امتحان سامعه از پنبهٔ غفلت پر کرد
گوش عالم نشد آسوده ز غوغای فراق
مطرب دور دو آهنگ به هم راست نکرد
نغمهٔ غیر مخالف نشد از نای فراق
هیچ در محکمهٔ شرع قضا صاف نشد
از محبان سر کوی تو دعوای فراق
تا شنیدم که به هر عسر سعیدا یسری است
از دل و جان شده ام طالب و جویای فراق
منزلی نیست که خالی نبود جای فراق
ساحل وصل کجا روی نماید در خواب
کشتی هر که بیفتاد به دریای فراق
در هراسم ز کف پای خیالش که بسی است
حجر تفرقه در دامن صحرای فراق
ز امتحان سامعه از پنبهٔ غفلت پر کرد
گوش عالم نشد آسوده ز غوغای فراق
مطرب دور دو آهنگ به هم راست نکرد
نغمهٔ غیر مخالف نشد از نای فراق
هیچ در محکمهٔ شرع قضا صاف نشد
از محبان سر کوی تو دعوای فراق
تا شنیدم که به هر عسر سعیدا یسری است
از دل و جان شده ام طالب و جویای فراق