تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۷۸ - بگذر ز عقل و فیض محبت نگاه کن
بگذر ز عقل و فیض محبت نگاه کن
بردار شمع را و تماشای ماه کن
نزدیک این خرابه شدن از برای چیست
از دور چون ستاره به دنیا نگاه کن
در آسیا لذیذ بود نان آسیا
بر آسمان نظاره ی خورشید و ماه کن
خواهی اگر گزند نبینی ز روزگار
درویش! هرچه هست ترا، نذر شاه کن
بی ترک سر چو عشق میسر نمی شود
کنجی نشین و مشورتی با کلاه کن
هرگاه برهمن به خدا روی آورد
بت گوید از عتاب که بر من نگاه کن
رحمت، کرم به قدر گنه می کند سلیم
تا ممکن است، باده بنوش و گناه کن
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۸۱ - ای سرو همچو سایه دوان در قفای تو
ای سرو همچو سایه دوان در قفای تو
حسرت بهار را به خزان حنای تو
خوبان به دیده بستر راحت فکنده اند
از مخمل دوخوابه ی مژگان برای تو!
ماند به سبحه، بس که پی وعده ی وصال
خوبان گره زدند به بند قبای تو
عمرت دراز باد که خاک مزار ما
دارد دری به خلد ز هر نقش پای تو
همواره طعنه می شنوی از برای من
ای دوست چون سلیم بمیرم برای تو!
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۹۶ - روز و شبم اگر به حضوری چه فایده
روز و شبم اگر به حضوری چه فایده
نامهربان و طفل [و] غیوری چه فایده
همچون زلال بادیه از تشنگی مرا
شیرین به چشم آیی و شوری چه فایده
در چشم من چو آتش وادی شب وصال
نزدیک می نمایی و دوری چه فایده
خاطر مرا ز وصل گل و لاله نشکفد
زینها به هرکجا تو ضروری چه فایده
ساقی فکنده از نظر ما بهشت را
زاهد همان تو در پی حوری چه فایده
مست از شراب جام سلیمانی و هنوز
دلتنگ تر سلیم ز موری چه فایده
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۱۱ - ای بت، متاع اهل ریا را چه می کنی
ای بت، متاع اهل ریا را چه می کنی
آیینه هست، قبله نما را چه می کنی
ساقی، سپاه زهد و ورع را چو بشکنی
اول بگو که توبه ی ما را چه می کنی
دست ستاره از مدد رزق کوته است
در جذب دانه اهربا را چه می کنی
از رقص چون سپند نخواهی دمی نشست
چون آمدی به میکده، جا را چه می کنی
هر پر ز بال جغد بود گنجنامه ای
ای خانمان خراب، هما را چه می کنی
در عاشقی سلیم، تلاش وفا مکن
داری هزار عیب، وفا را چه می کنی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۳۴ - ای کاش زخم سینه ی ما واکند کسی
ای کاش زخم سینه ی ما واکند کسی
شاید ترحمی به دل ما کند کسی
از ما چو برق می گذرد آفتاب ما
کو فرصتی که عرض تمنا کند کسی
تکلیف جلوه قامت او را ز عقل نیست
آن فتنه را برای چه برپا کند کسی
کس را چو تاب دیدن او نیست در جهان
گردد چه آفتاب که پیدا کنی کسی؟
خسرو به طعنه گفت که پنداشت کوهکن
کاری ست کار عشق که تنها کند کسی
خورشید هرکجا که حدیث تو بشنود
باید که اضطراب تماشا کند کسی!
نام وطن، ملال غریبی فزون کند
باید سفر به شیوه ی عنقا کند کسی
سهل است زر به خاک چو خورشید ریختن
از خاک، زر خوش است که پیدا کند کسی
ای دل چه پیش می روی، آن به که در جهان
از دور چون ستاره تماشا کند کسی
دیوانگی سلیم به جایی نمی رسد
خود را به کوی عشق چه رسوا کند کسی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۳۹ - در کوی عشق نیست ز اهل وفا کسی
در کوی عشق نیست ز اهل وفا کسی
هرگز نمی شود به کسی آشنا کسی
دنبال آن که دست به وصلش نمی رسد
تا کی رود چو سایه ی مرغ هوا کسی
ما را چه چاره غیر مدارا به روزگار
هرگز مباد کار، کسی را به ناکسی
بر خاک، آبروی خود ای آسمان مریز
هرگز نکرده است بزرگی به ما کسی
همت بود بساط بزرگی، ندیده است
در خانه ی خدا بجز از بوریا کسی
رنجیده می روی ز سر کوی او سلیم
چون می شود نیاید اگر از قفا کسی؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۴۲ - صورت پذیر نیست ز ما کار زندگی
صورت پذیر نیست ز ما کار زندگی
باشیم چند صورت دیوار زندگی؟
آب آرمیده می رود، اما به رفتن است
غافل مشو ز جلوه ی هموار زندگی
بی یاد مرگ، قطره ی آبی نمی خورد
هرکس بود چو خضر، گرفتار زندگی
در مرگ، بیم تفرقه ی روزگار نیست
کوتاه دیده حادثه دیوار زندگی
منصور بعد مرگ به بانگ بلند گفت
کاین دار نیست سخت تر از دار زندگی
آزرده ای ز گردش ایام، می بنوش
باشد شراب، شربت بیمار زندگی
خوش دام خنده ای ست برای مجردان
کوتاه کن علاقه ی دستار زندگی
ما را به وصل دوست رسانند عاقبت
از ما هزار عشق به دیدار زندگی
بگذشت روزگار جوانی، هزار حیف
کز دست رفت مایه ی بازار زندگی
تا چند نامه سوی وطن می توان نوشت
آخر بس است این همه اظهار زندگی
پیر خرد مرا به خموشی اشاره کرد
یعنی ببند رخنه ی دیوار زندگی
دیوانگی ست زینت اوقات ما سلیم
داغ جنون بود گل دستار زندگی
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۷ - در مدح
ای آفتاب مشرق دین کز فروغ صدق
روی تو همچو صبح، دم از نور می زند
نازم به همت تو که در خرقه ی نمد
ساغر ز کاسه ی سر فغفور می زند
جام تو از شراب تجلی لبالب است
شوق تو می ز خمکده ی طور می زند
دعوی درد با تو کند گر به راه عشق
دلتنگی تو بر کمر مور می زند
بر خاک درگه تو ز پاس ادب سلیم
چون آفتاب، بوسه ای از دور می زند
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۹ - اظهار افلاس خود و طلب تدارک
ای سروری که بر در دولتسرای تو
هرکس که رو نهاد به دلخواه می رود
خورشید با وجود جناب بلند تو
بر آسمان ز همت کوتاه می رود
از خرمنی که خصم تو دارد، به سوی برق
صد نامه بیش بر پر هر کاه می رود
در یک نفس کبوتر عزم تو طی کند
راهی که آفتاب به یک ماه می رود
از بس ندیده کار تو بی مصلحت کسی
یوسف به ریسمان تو در چاه می رود
شد مدت سه سال که بر درگهت مرا
حرفی نه از وزیر و نه از شاه می رود
رحم آیدت به حالم اگر باخبر شوی
کاوقات من به سر به چه اکراه می رود
احوال خویش می کنم از هرکسی نهان
دانم سخن چگونه در افواه می رود
راضی نیم که پیشتر از من کسی ترا
گوید فلان غلام نکوخواه می رود
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۱۸ - در هجو
ای آن که عیبجویی من پیشه کرده ای
من خود حکایت از چه و چونت نمی کنم
بر تیغ پاکدامن خویشم چو آفتاب
حیف است، ورنه رحم به خونت نمی کنم
چون شعله، قوت روح ز اسفل رسد ترا
گر مرده ای، که چوب به... ت نمی کنم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷ - قانع شده ست دل به تمنای او مرا
قانع شده ست دل به تمنای او مرا
در سر بس است شورش سودای او مرا
در عشق پای تا به سرم خون شد و چکید
از بس فشرده پنجهٔ گیرای او مرا
کی در حریم کعبهٔ مقصود ره دهد
از خود برون نکرده تمنای او مرا
در حیرتم که جان به کجایش فدا کنم
از بس گرفته شوق سراپای او مرا
پیش از نگه به گلشن دیدار می رسم
از جای برده شوق تمنای او مرا
جویا به رنگ لاله ز بخت سیه مدام
در خون نشانده داغ تمنای او مرا
خط سبز خو برویان یاد می آید مرا
یعنی از جوش بهاران یاد می آید مرا
کرده جا در تنگنای سینه ام یک شهر غم
مصر دردم از عزیزان یا دمی آید مرا
اختلاط جام و مینا هر کجا بینم بهم
گرمخونیهای مستان یاد می آید مرا
چون به یاد آن گل رخسار می نالد دلم
از بهار و عندلیبان یاد می آید مرا
هر کجا بینم به خاک افتاده برگ لاله ای
لخت دل با داغ حرمان یاد می آید مرا
گرم شوخی سرمه را بینم چو در چشم بتان
گرد میدان صفاهان یاد می آید مرا
صحبت تسلیم را جویا کنم چون آرزو
دامن تخت سلیمان یاد می آید مرا
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۱ - تا گشته است پای خم آرامگاه ما
تا گشته است پای خم آرامگاه ما
گردیده است کوه بدخشان پناه ما
سنگین ز گرد کلفت دل بسکه گشته است
بر پای ما چو سلسله افتاده آه ما
تا آب تربیت نخورد از گداز دل
چون داغ لاله قد نکشد سرو آه ما
در رنگ همچو رشتهٔ یاقوت غوطه خورد
از پهلوی عذار تو مد نگاه ما
سنگین دلیست لنگر شمشیر ابروش
کس جان بدر نبرد زمژگان سپاه ما
از دل متاع درد به تاراج گریه رفت
پنهان در اشک همچو حباب ست آه ما
از بس به شوق دیدنت از جا درآمده
چون شمع بر سر مژه باشد نگاه ما
برقع ز رخ فکنده درآ در حریم وصل
باشد نقاب روی تو شرم نگاه ما
جویا به بزم حیرت او همچو پیک کنگ
گویید خبر زحال دل ما نگاه ما
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۳ - ما راست ای سرآمد لیلی نگاهها
ما راست ای سرآمد لیلی نگاهها
از هر نگه به وادی وصل تو راهها
از حیرت تو چون صف مژگان به دور چشم
مانده است خشک بر لب ما فوج آهها
بر خاک جلوه گاه تو ای شمع بزم قدس
پروانه وار گرم تپیدن نگاهها
توحید را وجود فلکها دلیل بس
استاده بی ستون زکه این بارگاهها؟
از مهر و ماه، پرردگیان حریم قدس
بر آسمان فکنده زشوقت کلاهها
جویا جواب آن غزل واعظ است این
دلها زهای های غمت خانقاهها
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸ - در عشق دل چو مخزن اسرار شد مرا
در عشق دل چو مخزن اسرار شد مرا
آئینه تجلی دیدار شد مرا
از بس نهان ز درد تو در گرد کلفتم
رنگ شکسته رخنهٔ دیوار شد مرا
برباد پای شوق و برون تاختم زخویش
پست و بلند مرحله هموار شد مرا
باشد مدام گرم پرافشانی از طپش
دل عندلیب آن گل رخسار شد مرا
تنگی دل فزود به کتمان راز عشق
قفل در خزینهٔ اسرار شد مرا
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۴ - از چشم کم مبین به تن ناتوان ما
از چشم کم مبین به تن ناتوان ما
سنگین بود بسان گهر استخوان ما
جز خویش با که شکوهٔ درد تو سر کنیم
پنهان چو غنچه در دل ما شد زبان ما
ای آسمان زقامت خم گشته ام بترس
دست تو نیست در خور زور کمان ما
تا ازوفور تنگدلی غنچه گشته ایم
بی بهره اند خلق زفیض نهان ما
کردم ز بس بدل به شنیدن مقال را
جویا چو غنچه گوش شد آخر دهان ما
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۶ - بنگر رخ به آتش می تاب داده را
بنگر رخ به آتش می تاب داده را
حسن صفا به گوهر سیراب داده را
هردم ز آسمان زبون کش رسد شکست
همچون حباب خانه به سیلاب داده را
در سینه ام ز شوخی مژگان شکسته ای
صد دشنه ای به زهر ستم آب داده را
ماند ز نازها که به ابرو کند مدام
چشم تو مست پشت به محراب داده را
جویا به طرز آن غزل بینش است این
‏«ماند دلم سفینه به گرداب داده را»‏
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۵ - رنگین کنی زخون جگر گر خیال را
رنگین کنی زخون جگر گر خیال را
شاید که دلنشین شود اهل کمال را
در پیش قامت تو چو بید موله است
سر بر زمین ز بار خجالت نهال را
مایل به ابروی تو دم حیرتم که هست
حاجت به همنشین ادافهم لال را
ترسم به شیشه خانهٔ رنگت فتد شکست
با ماهتاب چهره مکن آن جمال را
تا در خیال نرگس پرخواب او شدم
بستم به چشم و دل، ره خواب و خیال را
از فیض عجز در چمن عرش طایریم
اینجا شکست شاهپری کرده بال را
سروت به گلشنی که خرامان شود به ناز
خجلت، چو نخل موم، گدازد نهال را
جویا به روی خفتهٔ غفلت زند گلاب
با چشم کم مبین عرق انفعال را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۶ - امشب فزود دل ز طپش جوش دیده را
امشب فزود دل ز طپش جوش دیده را
گردیده دامن آتش خس پوش دیده را
بالد طراوت از گل رخسار او به خویش
پر کرده سیر غبغبش آغوش دیده را
خودداری از نگاه من امشب مدار چشم
حیرانیم ربوده زبس هوش دیده را
موج سرشک پرده در راز عاشق است
بر دل بریز ساغر سر جوش دیده را
جویا شنیده آنکه زبان فهم حیرت است
فریادها بود لب خاموش دیده را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۹ - کاری نیاید از خرد ذوفنون ما
کاری نیاید از خرد ذوفنون ما
ما را بس است مرشد کامل جنون ما
سر در کنار دامن محشر نهاده است
خوش دل ازین مباش که خوابیده خون ما
پیرا نه سر ز سرکشی نفس فارغیم
خصم از شکست ما شده آخر زبون ما
مانند داغ لالهٔ نشکفته در چمن
گردیده دود آه گره در درون ما
دل را کمال حسن برآشفتگی فزود
دور خط است فصل بهار جنون ما
جویا سزد اگر به فلاطون زنیم طعن
استاد ماست موسوی ذوفنون ما
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۰ - در سینه نیست دل به خدا ره نبرده را
در سینه نیست دل به خدا ره نبرده را
نسبت مده به حضرت دل خون مرده را
افتادگی خوش است که در روز بازخواست
بیم حساب نیست به خود ناسپرده را
کم گوی تا خلاص شوی از زبان خلق
کس عیب نشمرد سخنان شمرده را
غافل مشو زخویش که ارباب معرفت
گمره شمرده اند به خود ره نبرده را
صد نافه مشک قیمت یک تار موی اوست
با زلف او چه همسری این خون مرده را