تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۱۰ - هلاک تاج نه چون شمع صبحگاهی باش
هلاک تاج نه چون شمع صبحگاهی باش
چو آفتاب، سرافراز بی کلاهی باش
سواد کعبه چو بیرون ازین بیابان نیست
دوان چو برق ز دنبال هر سیاهی باش
صلاح کار خود از کف مده، حقیقت چیست
به ملک هند قدم چون نهی، سپاهی باش
همین بریدن آب از گلو، قناعت نیست
گلو بریده درین بحر همچو ماهی باش
به راه شوق مرا ضعف مانع است سلیم
ترا چو قوت رفتار هست، راهی باش
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۱۵ - چو گل که گفت درین باغ شاد و خندان باش
چو گل که گفت درین باغ شاد و خندان باش
به حال خویش چو تاک بریده گریان باش
درین چمن که زند برق فتنه تیغ به ابر
تمام سر شو و چون غنچه در گریبان باش
نکرد فایده ای از تلاش ساحل، موج
مقیم حلقه ی گرداب همچو طوفان باش
به سیر کوچه و بازار شهر فیضی نیست
چو گردباد، سراسر رو بیابان باش
به دست آور اگر می توان دل موری
فراغت از طلب خاتم سلیمان باش
هزار توبه ی می گر شکسته ای سهل است
اگر شکسته شد از تو دلی پشیمان باش
چو تندباد حوادث شود غبارانگیز
پناه مردم بی دست و پا، چو مژگان باش
ترا چه کار به نیک و بد زمانه سلیم
به حال خویش درین خانه همچو مهمان باش
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۱۹ - کنم برای جنون یارب از که سامان قرض
کنم برای جنون یارب از که سامان قرض
درین چمن که گل از گل کند گریبان قرض
قبول راهزن عشق نیست مایه ی ما
کنیم چیز دگر از که در بیابان قرض
چو دل به زلف تو دادیم ترک آن کردیم
چنان که گیرد از اهل کرم پریشان قرض
در معامله را بسته روزگار چنان
که گل به گل ندهد زر درین گلستان قرض
خدا کند که ز دام جهان خلاص شویم
که سفله هرچه دهد، می دهد به مهمان قرض
حذر ز صحبت اهل زمانه، کز خست
به هم دهند چو اطفال مکتبی نان قرض
اگر ز من طلبد زلف یار دل، چه عجب
گهی ضرور شود با وجود سامان قرض
سلیم لذت جود آن کسان که یافته اند
کنند وجه کرم را چو ابر نیسان قرض
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۲۰ - بهار شد که کند شیخ جلوه گاه غلط
بهار شد که کند شیخ جلوه گاه غلط
به سوی میکده آید ز خانقاه غلط
ز شمع لاله و از لاله شعله ظاهر شد
که کرده اند ز مستی همه کلاه غلط
که گفته است گدایان عشق محتاجند
غلط رسیده به خدام پادشاه، غلط
ز جلوه ی توازان آب می شود که ترا
به آفتاب کند شمع صبحگاه غلط
دلم سلیم به حیرت ز کفر و دین افتاد
همیشه راه شود بر سر دو راه غلط
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۲۱ - منم که ساخته ام سور با عزا مربوط
منم که ساخته ام سور با عزا مربوط
شده ست در کف من نیل با حنا مربوط
دلم ز فیض محبت هوس نمی داند
که نیست غنچه ی این باغ با صبا مربوط
جدا کنند چو گل از تو پوست را به نفاق
به هم شدند چو پیراهن و قبا مربوط
سری به صحبت اهل زمانه نیست مرا
بود چو دایره دایم سرم به پا مربوط
نشاط می کند اظهار آشنایی من
به حیرتم که به من بوده از کجا مربوط
به اعتدال شود سعد و نحس را تأثیر
در آن دیار که با جغد شد هما مربوط
ز دیگران هنر و عیب او چه می پرسی
که هیچ کس به سخن نیست همچو ما مربوط
جهان کند ز عناصر همیشه فخر، سلیم
به یک رباعی و آن نیز سست و نامربوط!
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۲۳ - به قدر جرم برد هرکسی ز رحمت حظ
به قدر جرم برد هرکسی ز رحمت حظ
ز لطف حق کند ابلیس در قیامت حظ
بر آن سرم که به دیوانگی زنم خود را
که بی جنون نتوان کرد از محبت حظ
برای پرسشم ای همنشین چو آمده ای
ببند لب که ندارم من از نصیحت حظ
بر استخوان هلال است چشم من دایم
ز بس که همچو هما دارم از قناعت حظ
نه از جنون و نه از عقل، در جهان ما را
نشد چو آینه حاصل به هیچ صورت حظ
سلیم مصلحت خویش در جنون دیدم
به کوی عشق ز بس دارم از ملامت حظ
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۲۴ - نه می به جام و نه معشوق در کنار، چه حظ
نه می به جام و نه معشوق در کنار، چه حظ
اگر چنین گذرد دور روزگار چه حظ
نه سیر دشت و نه گلگشت باغ، حیرانم
که همچو مرغ قفس داری از بهار چه حظ
ترا که نیست نصیبی ز بی قراری شوق
چو نقش پا به سر راه انتظار چه حظ
بنوش باده و امیدوار رحمت باش
به حشر بی گنه از لطف کردگار چه حظ
به حیرتم که چه گویم اگر کسی پرسد
سلیم کرده ای از دور روزگار چه حظ
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۲۶ - زهی نهال خزان دیده ای ز باغ تو شمع
زهی نهال خزان دیده ای ز باغ تو شمع
فکنده تیر به تاریکی از سراغ تو شمع
وسیله ای ست مرا در جنون عشق تو گل
فتیله ای ست مرا از برای داغ تو شمع
نفس فتیله ی عنبر به خویش می دزدد
بیان کند چو حدیث گل چراغ تو شمع
شراب و شاهد و گل عرض می کند بر تو
دماغ چند بسوزد پی دماغ تو شمع
نشد ز گریه ی مستانه یک نفس خاموش
سلیم تا شده سرگرم از ایاغ تو شمع
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۲۹ - زهی ز نور جبین تو در حجاب چراغ
زهی ز نور جبین تو در حجاب چراغ
به پیش روی تو گل چون در آفتاب چراغ
چنان که گل ز چمن خوش کنند گلچینان
کند به بزم تو پروانه انتخاب چراغ
ز رشک نور رخت از فتیله معلوم است
که خورده است چه مقدار پیچ و تاب چراغ
کمندافکن بام فلک بود شب ها
ز برق نور به بزم تو چون شهاب چراغ
دلم ز دیدن تیغت به سینه می لرزد
چو صبح سر زند، آید به اضطراب چراغ
ز شوق بزم تو از آب چشم در فانوس
نهاده است گل خویش را در آب چراغ
چو آفتاب به وصف جمال دوست سلیم
نوشته از پر پروانه صد کتاب چراغ
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۳۱ - ز تاب گل ز بس افروخت آشیانه ی مرغ
ز تاب گل ز بس افروخت آشیانه ی مرغ
سمندر از پی آتش رود به خانه ی مرغ
تو فکر روزی خود را به آسمان بگذار
بود به عهده ی صیاد، آب و دانه ی مرغ
کسی به غیر غم از دل نمی دهد خبری
سراغ گیر ز صیاد، راه خانه ی مرغ
امید حاصل دنیا نشاط انگیز است
ز ذوق بیضه بود هر نفس ترانه ی مرغ
صبوری از دل عاشق طلب مکن ناصح
مجوی بیضه ی فولاد از آشیانه ی مرغ
سرود دل به سر زلف او سلیم خوش است
که نیست بی اثری ناله ی شبانه ی مرغ
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۳۵ - کنم به جام می اوقات عمر چون جم صرف
کنم به جام می اوقات عمر چون جم صرف
دماغ کو که کند کس به کار عالم صرف
مرو به کعبه که می بایدت خمار کشید
شراب می شود اینجا چو آب زمزم صرف
ترا به گلشن روحانیان سروکار است
درین چمن چه کنی آبرو چو شبنم صرف
ز باد دستی ما خضر را نصیبی نیست
که چون حباب کند عمر را به یک دم صرف
نسیم گل به من آرد ز دوزخ و گوید
که در بهشت مکن عمر همچو آدم صرف
علاج زخم دلم ای طبیب مفت نشد
که خونبهای ترا کرده ام به مرهم صرف
چو گل به خنده کسی هرگزم ندید سلیم
به گریه عمر مرا شد چو شمع ماتم صرف
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۳۷ - چو غنچه در گرهی بند، نقد خود ز تلف
چو غنچه در گرهی بند، نقد خود ز تلف
که پیش هر خس و خاری چو گل نداری کف
چه سود آب ز دریا چو ابر بخشیدن
کرم ز آبله دست خویش کن چو صدف
به دست مطرب از اصلاح خاطر من شد
پر از غبار، چو غربال خاک بیزان دف
بهار شد که ز میخانه باده نوشان را
به سوی باغ پرد چون تذرو جام از کف
چه شد اگر طرف غیر را زمانه گرفت
مرا به دعوی عشقت بس است حق به طرف
سلیم ناله ی من تیغ چون برافرازد
سپر کشد به سر خویش آسمان چو کشف
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۴۰ - کدام سر که نشد خاک آستانه ی عشق؟
کدام سر که نشد خاک آستانه ی عشق؟
علاج باد غرور است رازیانه ی عشق
متاع صبر و خرد را به جای دیگر بر
که نیست غیر زر قلب در خزانه ی عشق
چو کاغذی که درآید ز مد مشق به موج
تنم سیاه شد از نقش تازیانه ی عشق
به موج فتنه چو سیلاب، خانه ی ما را
خراب کرد، که بادا خراب خانه ی عشق
چو فاسقی که بپوشد لباس اهل صلاح
به روزگار تو دارد هوس نشانه ی عشق
حدیث درد دل ما به گوش کس مرساد
که خواب می برد از دیده ها فسانه ی عشق
پس از وفات، دلم را سلیم آفت نیست
به خاک، مور بود پاسبان دانه ی عشق
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۴۲ - بس است، این همه زاهد مکن ادای خنک
بس است، این همه زاهد مکن ادای خنک
چو صبح چند به دوش افکنی ردای خنک
ز خاک پای صبوری به عشق آن دیدم
که چشم موسم گرما ز توتیای خنک
زنم ز خون هوس، آب آتش دل را
که دست سوخته را خوش بود حنای خنک
دلم توقع گرمی ندارد از احباب
چو نخل موم که می سازدش هوای خنک
شبی چو شمع درآ گرم از درم، تا چند
کند به گریه ی من صبح، خنده های خنک
شدم فسرده ز سرمای زهد خشک، سلیم
کنم به آتش می گرم، دست و پای خنک
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۵۰ - ز باغ رفتی و گشتم کباب خنده ی گل
ز باغ رفتی و گشتم کباب خنده ی گل
بیا که بی تو مرا نیست تاب خنده ی گل
مکن تبسم رنگین به سوی من هر دم
که هست خانه ی بلبل، خراب خنده ی گل
ادای ناز و نیاز است سر به سر، که شوم
اسیر گریه ی بلبل، خراب خنده ی گل
به باغ می رود و باد صبح می گوید
رسید بر لب بام آفتاب خنده ی گل
به صفحه صفحه ی اوراق گل نظاره کنم
کنم برای لبش انتخاب خنده ی گل
قدح کشان چمن را خمار نیست سلیم
سبوی غنچه پر است از شراب خنده ی گل
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۶۰ - منم که غیر سفر نیست پیشه ی دگرم
منم که غیر سفر نیست پیشه ی دگرم
همیشه خضر به آوارگی ست راهبرم
ز مهد، نقل مکان کرده ام به خانه ی زین
زمانه کرده چو یوسف بزرگ در سفرم
چو مور خسته ازان می کشم قدم در راه
که توشه ای بجز از ضعف نیست در کمرم
چو گل همیشه پریشان بود مرا دستار
ز بس که بی رخ او می زند جنون به سرم
غم زمانه خورم تا به چند، پنداری
که این خرابه به میراث مانده از پدرم
سلیم هر نفس از ضعف بس که می میرم
ز یاد برده ی میراث خوار و نوحه گرم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۶۱ - روم چو از سر کویش، نمی رود پایم
روم چو از سر کویش، نمی رود پایم
چو آب می روم و همچو ریگ بر جایم
به راه شوق، نشان تا ز نوک خاری هست
ز برگ لاله و گل، پا نمی خورد پایم
ز عشق بس که پریشانم، اهل عالم را
تمام موعظه همچون حدیث دانایم
چو قطره خاطر جمعی نداده اند مرا
به راه عشق پریشان چو سیل دریابم
زبان طعنه مبادا که بر تو بگشایند
مباش همره من جان من که رسوایم
کشید از قدمم خار راه او ایام
چو شمع رفت برون جانم از کف پایم
سلیم پنجه ی مژگان ز بس مرا افشرد
چو خار خشک نمانده ست نم در اعضایم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۶۶ - ز سنگ رهگذر اندیشه ای کجا دارم
ز سنگ رهگذر اندیشه ای کجا دارم
به دست خویش چو از راستی عصا دارم
به خواب، دولت وصل تو بر سرم آمد
گمان بری که به بالش پر هما دارم
مبین شکفتگی ظاهرم، غم دل بین
که خار در جگر و پای در حنا دارم
گذشت عمر به سرگشتگی، عجب حالی ست
که خاکم و روش سنگ آسیا دارم
وجود لاغر من شد تمام طعمه ی عشق
فغان که در قفس استخوان هما دارم
ز اضطراب به یک جا دمی قرارم نیست
سپند شوقم و آتش به زیرپا دارم
سلیم بر دلم از بس نشسته گرد ملال
گمان بری به بغل مهر کربلا دارم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۶۷ - دمید صبح و به باغ از پی هوا رفتم
دمید صبح و به باغ از پی هوا رفتم
نسیم آمد و چون بوی گل ز جا رفتم
تپیدن دل خود گوش کن، نه بانگ درا
که من به راه محبت به این صدا رفتم
نداشت سایه ی طرف کلاه خوبان را
هزار مرحله بیش از پی هما رفتم
نشان من نتوان یافتن به گوشه ی فقر
که چون غبار در آغوش بوریا رفتم
قبول عشق نمودم به صبر خویش سلیم
به کف گرفته چراغ از پی صبا رفتم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۷۰ - چو عندلیب نه از باده ی کهن مستم
چو عندلیب نه از باده ی کهن مستم
فریب نکهت گل کرده در چمن مستم
نسیم کوی تو در باغ می برد هوشم
خیال روی تو دارد در انجمن مستم
ترا ندیده به وصف تو عشق می بازم
چو بلبل قفس از نکهت چمن مستم
مکن کرشمه که کار مرا نگاه تو ساخت
به جام باده چه ریزی دگر، که من مستم
سلیم بیخودم از نغمه ی صریر قلم
ز بانگ تیشه ی خود همچو کوهکن مستم