تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۵ - طالبان سر کویت رخ جانان طلبند
طالبان سر کویت رخ جانان طلبند
رخ جانان نه مرادست مگر جان طلبند
این دلیلیست که در صورت خوبان همه خلق
گشته حیران جمالند و همه آن طلبند
چون تویی مایه درمان دل عشاقان
دردمندان تو از لطف تو درمان طلبند
چون من آشفته آن روی چو ماهت شده ام
در سر کوی تو از ما سر و سامان طلبند
بر سر کوی تو چون هست سگان را باری
عاشقان تو چرا بار ز دربان طلبند
چون تویی سایه ی خالق به سر خلق جهان
سایه مرحمت شاه جهانبان طلبند
غرق طوفان بلا گشته دل و جان و چو نوح
دست امّید برآورده و درمان طلبند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۶ - دردمندان تو از وصل تو درمان طلبند
دردمندان تو از وصل تو درمان طلبند
یک نظر دیدن روی تو چو ایمان طلبند
همچو پروانه ی سرگشته دلِ خلق جهان
بر فروغ رخ تو راه شبستان طلبند
بلبلان را همه فریاد و فغان دانی چیست
عاشقانند و به بستان گل بستان طلبند
در فراق رخ تو ناله برآورد هزار
وین زمان باج خود از باده پرستان طلبند
غمزه شوخ و لب لعل تو با همدیگر
زاری و سوز سحرگاه ز دستان طلبند
به شب دولت وصل تو ندارم دستی
تیغ هجران تو را رستم دستان طلبند
چشم تو خون جهان ریخت ازو نیست عجب
راستی و خرد و عقل ز مستان طلبند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۷ - دردمندان غم عشق دوا می طلبند
دردمندان غم عشق دوا می طلبند
وز مراد دو جهان وصل شما می طلبند
دیده ی دیدن روی چو مهت ای دیده
شب و روز و گه و بی گه ز خدا می طلبند
شب وصل تو که چون جان به جهانست عزیز
خلق عالم همه آن را به دعا می طلبند
مه ما چونکه نهانست ز چشم همه خلق
روشنایی رخ دوست ز ما می طلبند
لشکر عشق تو دادند حصار دل ما
جان کنون از من بیچاره چرا می طلبند
خبرت هست که بالای تو سرویست روان
رهروان ره عشق تو بلا می طلبند
لطف تو چونکه طبیب دل رنجورانست
دردمندان جهان از تو دوا می طلبند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۰ - گِل ما را ز ازل با غم تو بسرشتند
گِل ما را ز ازل با غم تو بسرشتند
قصه ی عشق تو را بر سر ما بنوشتند
گرچه داری تو فراغت ز من ای جان گویی
تخم مهر تو مرا در دل و در جان کشتند
آه از آن مردمک چشم که بس خون ریزست
که به تیغ ستم غمزه جهانی کشتند
گرچه مشّاطه ی حسنش به نگار آمده بود
لیک دستانش به خون دل ما می شستند
عاشقان سر زلف تو به بوی تو هنوز
از غمت بی سر پا گرد جهان درگشتند
جامه ی وصل تو خیاط خیالم می دوخت
دل و جان رشته به انگشت وفا می رشتند
یک زمان بر لب کشت آی و مخور غم به جهان
که بسا ماه رخ و سرو قد اکنون خشتند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۶ - پیش او گر همه جانند به جانان نرسند
پیش او گر همه جانند به جانان نرسند
گر همه مایه ی دردند به درمان نرسند
همه سرها به غم عشق تو سرگردانند
شد یقینم که ز وصل تو به درمان نرسند
ای بسا جان گرامین که به عید رخ تو
سر همه کرده فدا لیک به قربان نرسند
دولت وصل و شب هجر تو مشکل کاریست
ترک جان کن که به مقصود دل آسان نرسند
عاشقان رخ زیبای تو ای جان و جهان
تا ز جان سیر نگردند به جانان نرسند
کعبه ی وصل امیدم چو بعید افتادست
طالبان تو همانا به بیابان نرسند
من غریبم به جهان غمت ای عمر عزیز
چون به فریاد دل تنگ غریبان نرسند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۵ - عاقبت درد من خسته سرایت بکند
عاقبت درد من خسته سرایت بکند
از فراق تو بسی با تو شکایت بکند
آنچه دیدم ز جفای فلک و جور رقیب
بخت شوریده ی من با تو حکایت بکند
درد هجران تو افکند در آتش دل من
مگرم وصل تو ای دوست حمایت بکند
جان رسیدم به لب از شدّت هجران جانا
لطف جان پرور تو بو که عنایت بکند
چه شود ای بت بگزیده ی من گر ز کرم
دل ما را شب وصل تو رعایت بکند
گر به خون دل ما هست رضایت صنما
دل مسکین به جهان عین رضایت بکند
گر خرامی سوی ما همچو سهی سرو روان
بجز از جان چه فدای کف پایت بکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۹ - از چه رو لعل تو درمان دل ما نکند
از چه رو لعل تو درمان دل ما نکند
چون دلم غیر رخت میل به هر جا نکند
چه کنم با دل سرگشته ی بی آرامم
کز جهان غیر لبت هیچ تمنّا نکند
گوید آن یار جفاپیشه وفا با تو کنم
گوید این را به زبان لیک همانا نکند
یار ما وعده ی وصلش به شبم داد امشب
وعده ی وصل اگر باز به فردا نکند
دل بیچاره شده گرد جهان سرگردان
خانه ای غیر سر زلف تو پیدا نکند
چو تواند که دهد کام من از لعل لبش
لیکن آن شوخ ستمکاره به عمدا نکند
چه دهم شرح که آن دلبر سنگین دل من
چه جفا و ستم و جور که بر ما نکند
ذکر اوصاف جمال رخ جان آرایت
چون زبان دل ما را به تو گویا نکند
هیچ شب نیست که صد عربده ای جان و جهان
چشم سرمست تو با این دل شیدا نکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۰ - کس به امید وفا ترک دل و دین نکند
کس به امید وفا ترک دل و دین نکند
جز تو سنبل به گل روی تو پرچین نکند
هیچ شب نیست که از خون جگر روی مرا
دل غم دیده ام از دست تو رنگین نکند
از جفایی که از او بر من دلخسته رسید
همه کس رحم کند آن دل سنگین نکند
نگذرد یک نفسی کان بت مه رو به جفا
ابروان بر من دلخسته پر از چین نکند
من دعاگوی توام از دل و جان تا باشم
در دعای تو شب و روز که آمین نکند
مانی ار صورت روی تو بیند در خواب
به جهان دعوی صورت گری چین نکند
هیچ شب نیست که در دیده ی ما خیل خیال
ننشیند به جمال تو صد آیین نکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۱ - دلبرم دل ز برم برد و وفایی نکند
دلبرم دل ز برم برد و وفایی نکند
درد ما را ز لب خویش دوایی نکند
این همه مهر و وفا کز رخ او در دل ماست
نیست یکدم که به من جور و جفایی نکند
نیست یک شب ز فراق تو که دست دل من
از غمت پیرهنی را به قبایی نکند
چونکه بالاش بدیدم به چمن می گفتم
عجب ار بر سر ما باز بلایی نکند
دل چو در چشم و سر زلف تو آویخت به مهر
عشق گفت عهده به جانم که خطایی نکند
جز سر زلف سیاهت که دلم کرد وطن
دلبرا خاطر من میل به جایی نکند
چه کنم خانه ی خود کرده سیاه این دل من
او هوس جز سر کوی تو هوایی نکند
در زمانی که دل من به در راز شود
جز امید شب وصل تو دعایی نکند
خاطر خسته ی مجروح من از ملک جهان
خوشتر از دیدن دیدار تو رایی نکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۶ - بیشتر خلق جهان در پی جاه و درمند
بیشتر خلق جهان در پی جاه و درمند
ز وفا دور و جفاجوی و نه اهل کرمند
روزگاریست پرآشوب که از خلق جهان
حذر اولیست که یاران وفادار کمند
وحشتی از همه دارند ندانم که چرا
همچو آهوی چرا گشته ز مردم برمند
بهر یک نان که مبادا به جهانش سفله
هست امکان که تهیگاه هم از هم بدرند
گردش دور فلک را چو بقا نیست چرا
آخر از کار جهان جمله چنین بی خبرند
بنده ی قدّ تو گشتند ز جان تا دانی
سرو نازی که به بالای تو اندر چمنند
دل من آهوی وحشیست که در کوه و درت
گشت سرگشته و عمری که نیامد به کمند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۵۷ - تا مدار فلک و دور جهان خواهد بود
تا مدار فلک و دور جهان خواهد بود
دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود
بر من خسته نظر گر فکنی از سر لطف
اثر همت صاحب نظران خواهد بود
دیده تا بر قد آن سرو روان بگشایم
خونم از دیده ی غم دیده روان خواهد بود
خسته بار فراق توأم ای جان عزیز
گل وصل تو به دست دگران خواهد بود
گرچه دیدی ز فلک جور فراوان ای دل
دل قوی دار که خیر تو در آن خواهد بود
دل گم گشته ما را که نشان خواهد داد
تا ز حسنش به جهان نام و نشان خواهد بود
تا روان باشد و جانم به لب آید ز غمش
خاطرم مایل آن سرو روان خواهد بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۸ - دل ما بردی و یکدم طرف مات نبود
دل ما بردی و یکدم طرف مات نبود
گرچه ای سرو بجز دیده ی ما جات نبود
مهر روی تو نکردیم بجز جان جایش
مهر ما یک سر مو در دل خارات نبود
مدّتی بود که تا کحل بصر می جستم
نیک دیدم که بجز خاک کف پات نبود
قامت سرو سهی در چمن جان بسیار
دیده ام هیچ یکی چون قد زیبات نبود
ای دل خسته تو گفتی که ببوسم پایت
چون رسیدی ببرش زهره و یارات نبود
سالها بود که سرگشته کویت بودم
بود میلی سوی این خسته جگریات نبود
گرچه جان در قدمت کردم و دل رفت ز دست
ای ستمگر بجز از شعبده بامات نبود
رخ نهادیم در آن عرصه که فرزین بندیم
شاه رخ زد غم او چاره بجز مات نبود
در جهان بود امیدم به تو بسیار ولی
چه توان کرد مرا عین کرامات نبود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۵ - دلبرا نقش خیالت ز دل ما نرود
دلبرا نقش خیالت ز دل ما نرود
مُهر مهرت نفسی زین دل شیدا نرود
نگذرد بر من سودا زده روزی به غلط
که دلم از سر زلف تو به سودا نرود
لحظه ای در همه اوقات میسّر نشود
که ز هجرت ستمی بر من شیدا نرود
عاشق خسته چو بر خاک درت ساخت مقام
گر به تیغش بزند حاسد از آنجا نرود
امشبم وعده فردا چه دهی می ترسم
که مرا کاری از این وعده فردا نرود
مدعی منع من از صحبت جانان چه کنی
که به بادی مگس از صحبت حلوا نرود
سیل مژگان من خسته جهان کرد خراب
بس عجب دارم ار این سیل به دریا نرود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۳ - شاد باش ای دل سرگشته که جان باز آید
شاد باش ای دل سرگشته که جان باز آید
بار دیگر به تن مرده روان باز آید
یارب این شب چه شبی باشد و این روز چه روز
کز درم صبحدم آن رشک جنان باز آید
محرمی نیست مرا نزد تو جز باد صبا
که کند حال دلم عرض و نهان باز آید
گرد هجران امل تخم وفا کاشته ام
به امیدی که مگر آب روان باز آید
آن نگار ار چه ره جور و جفا پیش گرفت
دارم امید به لطفش که از آن باز آید
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذرد
به تن خاکی ما راحت جان باز آید
گوییا روز حسابست که جانم به امید
به سوی قالب تن رقص کنان باز آید
به جهان چون بجز از غصّه ندارم حاصل
زود باشد که دل از کار جهان باز آید
چون روانم ز غم هجر روان گشت از تن
چه شود گر بر ما سرو روان باز آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۴ - جان به شکرانه دهم گر بت ما باز آید
جان به شکرانه دهم گر بت ما باز آید
یا شبی با من دلسوخته دمساز آید
که رساند ز من خسته پیامی بر دوست
هم مگر باد صبا محرم این راز آید
گر گذاری کند آن سرو به خاکم روزی
گرچه آن دلبر من از سر اعزاز آید
سرو نازست قدش در چمن جانبازی
لاجرم سرو روانست و به صد ناز آید
عاشق صادق اگر بر سر بازار غمت
بگذرد از سر و زر پیش تو جانباز آید
بار عشقی که ز هجران تو بر جان منست
بر دل کوه نهی کوه به آواز آید
در جهان نیست مرا جز غم ایام فراق
عمر باز آیدم ار جان و جهان باز آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۵ - وقت آنست که دلبر ز جفا باز آید
وقت آنست که دلبر ز جفا باز آید
با من خسته دل سوخته دمساز آید
بلبل دلشده نالان ز زمستان فراق
شد بهاران که دگر باره به آواز آید
رونق باغ و گلستان نبود بی رخ تو
مگر از سایه شمشاد تو با ساز آید
مرغ جانم شده پا بست بدام سر زلف
گل رویت چو نمایند به آواز آید
دل ما همچو کبوتر بچه سرگردان
در هوای غمت ای دوست به پرواز آید
دلبری کاو ز بر ما ز سر ناز برفت
گاه آن نیست که از راه وفا باز آید
سرو ناز قدت ای دوست به بستان جهان
بادها می رسدش زان ز سر ناز آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۶ - وقت آنست که گل باز به بستان آید
وقت آنست که گل باز به بستان آید
بلبل دلشده دیگر به گلستان آید
گر کند ناله هزار از سر مستی آخر
بوته از بلبل شوریده به دستان آید
لب و چشم تو چو مخمور و چو مستند چرا
جور از ایشان همه بر باده پرستان آید
نیک معذور ندارند مرا هشیاران
زآنکه فریاد و فغان از دل مستان آید
راستی سرو بیفتد ز قد و دانی کی
قامت خوب خرامش چو به بستان آید
در شب ظلمت هجران شده ام سرگردان
منتظر تا کیم این شمع شبستان آید
چون به یادم گذرد لعل لبانت گویی
طوطی طبع جهان زان شکرستان آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۷ - عاقبت کار فروبسته خدا بگشاید
عاقبت کار فروبسته خدا بگشاید
در فتحی به من از روی صفا بگشاید
بیش از این غم مخور ای دل که ز لطفش روزی
گره از کار فروبسته ما بگشاید
التجا بر در مخلوق نشاید بردن
که در دولت و اقبال خدا بگشاید
دردم از حد شد و جز لطف خدا نیست دوا
بو که آن درد هم از پیش دوا بگشاید
تو گشا بار خدایا در فتحی بر من
که اگر تو نگشایی ز کجا بگشاید
در شب محنت هجران و پریشانی حال
صبر باید دل بیچاره که تا بگشاید
ای جهان پای به بند ستمت چرخ ببست
هم دعا کن که به تأثیر دعا بگشاید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۱ - کردگارم مگر از غیب دری بگشاید
کردگارم مگر از غیب دری بگشاید
رهی از لطف به کوی تو مرا بنماید
هست امید من دلخسته که لطف و کرمش
گره از کار فروبسته ما بگشاید
پیش از این در ظلمات شب هجرم بکشد
بو که خورشید وصال تو رخی بنماید
از جفایی که فلک کرد بدین خسته دلم
عقل سرگشته سرانگشت تحیر خاید
خاطر از تیغ جفای تو چنان مجروحست
که ورا مرهمی از لطف خدا می باید
گر کسی درد نهد بر دل مسکین کسی
گرش از لطف دوا نیز فرستد شاید
حالیا مادر ایام جهان حامله ایست
تا ببینیم که دیگر چه از او می زاید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۶ - شکر یزدان که مرا مژده جانان برسید
شکر یزدان که مرا مژده جانان برسید
عاقبت درد مرا نوبت درمان برسید
ای تن آسوده ز غم باش که جان باز آمد
و ای دل از غصّه بپرداز که جانان برسید
رنج درویش علی رغم رقیبان بگذشت
یوسف مصر نکویی سوی کنعان برسید
هم نشد سعی من خسته مسکین ضایع
ناله ی مور به درگاه سلیمان برسید
رفته بود از غم هجرت سر و سامان بر باد
سر به راه آمد و تن باز به سامان برسید
نکند جهد سکندر پس از این سود که خضر
بی توقّف به لب چشمه حیوان برسید
گفتی از دست بده جان و جهان از غم ما
هم در آن لحظه بدادیم که فرمان برسید