تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴۶ - گر حسن و دلبری بتو مهپاره داده اند
گر حسن و دلبری بتو مهپاره داده اند
چشمی بماهم از پی نظاره داده اند
آندم که خورده اند دو لعل تو خون ما
یک جرعه هم بنرگس خونخواره داده اند
ما کشته توایم و ترا از برای ما
این نخل قامت و گل رخساره داده اند
آن ساقیان که باده مقصود میدهند
خون دلی بعاشق بیچاره داده اند
اهلی هلاک نیستی و بی نشانی
کانجا نشانش از دل آواره داده اند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴۷ - وصلش نماند و تلخی زهر فراق ماند
وصلش نماند و تلخی زهر فراق ماند
وان چاشنی چو شیره جان در مذاق ماند
نیک اختران بر اوج شرف همچو آفتاب
بخت ستاره سوخته در احتراق ماند
من ترک دین گرفتم و یکرنگ بت شدم
زاهد نبود یکدل از آن در نفاق ماند
جان در هوای کوی تو از من برید دل
تا حشر در میان من و جان فراق ماند
شد در حریم وصل جهانی به اتفاق
محروم اهلی از دل بی اتفاق ماند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۱ - جمعی که دل بهرزه پریشان نکرده اند
جمعی که دل بهرزه پریشان نکرده اند
هرگز نظر بعالم ویران نکرده اند
هد هد چه عرض تاج دهد زانکه بلبلان
پروای تخت و تاج سلیمان نکرده اند
تا بوده اند اهل نظر زخم خورده اند
ما را درین معامله ترخان نکرده اند
آسان ترست عیش فقیر از غنی ولی
این مشکلی است بر همه آسان نکرده اند
آنان که عیب اهلی و زنار او کنند
گویا هنوز سر بگریبان نکرده اند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۲ - یاران چه شد که پرسش یاری نمیکند
یاران چه شد که پرسش یاری نمیکند
بر دردمند خویش گذاری نمیکنند
از غصه بر کنار و چو گل در کنار هم
برما نظر ز گوشه کناری نمیکنند
مارا بسوخت یاد حریفان و این گروه
یادی ز حال سوخته باری نمیکنند
مردیم از انتظار و رفیقان بیوفا
آخر گذار هم بمزاری نمیکنند
اهلی ترا بناله که فریاد رس شود؟
کاین ناله های سرد تو کاری نمیکنند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۸ - زاهد، مرا که بیدل و دین آفریده اند
زاهد، مرا که بیدل و دین آفریده اند
عیبم چه میکنی که چنین آفریده اند
روی تو بود قبله گه آسمانیان
روزی که آسمان و زمین آفریده اند
آه این چه قسمتست که هر محنتی که هست
از بهر عاشقان حزین آفریده اند
هرگز زمهر چرخ ندیدیم غیر کین
مهر سپهر را پی کین آفریده اند
اهلی ز گفتگو نتواند خموش شد
چون بلبلش برای همین آفریده اند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۱ - قومی نشسته با تو و می نوش میکنند
قومی نشسته با تو و می نوش میکنند
قومی برون در سخنی گوش میکنند
من خود هلاک آنکه ز دورت نظر کنم
مردم خیال بوسه و آغوش میکنند
آه و فغان بر آرم از این سنگدل بتان
زین جورها که با من خاموش میکنند
من آن شهید غرقه بخونم که چون مگس
خیل فرشته بر سر من جوش میکنند
حاشا که در بتان نبود شیوه وفا
اهلی منال کز تو فراموش میکنند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۳ - خوبان بگلشن از نظر ما چه میروند؟
خوبان بگلشن از نظر ما چه میروند؟
چون خانه پرگل است بصحرا چه میروند؟
در حیرتم که با خط یا قوت لعل تو
گل عارضان بحسن خط از جا چه میروند؟
آن صوفیان که منکر سودا و مستی اند
خود در سماع و رقص بسودا چه میروند؟
نازک دلان که طاقت خاری نیاورند
در گلستان آن گل رعنا چه میروند؟
غیرت برم که درگه خونریز عاشقان
بیدرد مردمان بتماشا چه میروند؟
خوش میکندد غارت دین زلف و خمال او
کافر دلان نگر که بیغما چه میروند؟
اهلی بگو که با رخ همچون بهشت او
این قوم گمره از پی دنیا چه میروند؟
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۸ - فصل بهار و خلق بعشرت نشسته اند
فصل بهار و خلق بعشرت نشسته اند
مارا چو لاله ساغر عشرت شکسته اند
بیرون خرم ام ای گل خندان که در چمن
آیین نوبهار بیاد تو بسته اند
از خاک کشتگان غمت لاله می دمد
یعنی هنوز ز آتش داغت نرسته اند
بیچاره عاشقان که ز دست تو روی زرد
همچون گل دو رنگ بخوناب شسته اند
اهلی که مرغ هر چمنی بود شد کنون
ز آنها که پا شکسته بکنجی نشسته اند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۰ - مشنو که بی تو ناله زارم هوس نماند
مشنو که بی تو ناله زارم هوس نماند
پر شد جهان ز ناله مجال نفس نماند
کس یک نظر ندید ترا کز تو چون گذشت
او را ز حسرت تو نظر باز پس نماند
تا بر سمند ناز بخوبی بر آمدی
دامن گرفتن تو مرا دسترس نماند
آتش زدم به سینه که مرغ دل مرا
زین بیشتر تحمل قید قفس نماند
اهلی هوس ببوس و کنار تو داشت لیک
جایی رسید که هیچش هوس نماند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۲ - خاری که راه در دل از آن جور پیشه کرد
خاری که راه در دل از آن جور پیشه کرد
از بسکه ماند در دلم آن خار ریشه کرد
سنگین دلی است صورت شیرین که کوهکن
بوسی تراش ازو نتواند به تیشه کرد
مردم پری به شیشه، گر از ساحری کنند
چشم خوش تو مردم ساحر بشیشه کرد
هرکس که مست آهوی چشم تو گشته است
مشنو که پنجه با سگ او شیر بیشه کرد
ورد فرشته بود چو اهلی طریق من
تعلیم غمزه تو مرا سحر پیشه کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۳ - از گرد راه دل بامید تو شاد بود
از گرد راه دل بامید تو شاد بود
کایی مگر سوار دریغا که باد بود
مردم چو قصد پرسش من کردی ای طبیب
قصد تو خود هلاک من نا مراد بود
نگشود از ابروی تو دلم گرچه زان کمان
چشم امید منتظر صد گشاد بود
ساقی من آن نیم که تو جامی مگر دهی
این جرعه شراب ز یاران زیاد بود
اهلی کجا و یاد وصال تو از کجا
این بس بود که در خیال تو آمد بیاد بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۴ - دور فلک که جام مرادم نمیدهد
دور فلک که جام مرادم نمیدهد
هرگز چو خلق هم دل شادم نمیدهد
من با بتان وفا کنم ایشان جفا کنند
یارب چه شد که عدل تو دادم نمیدهد
پیوند مهر میکنم از بخت خود مدام
با دلبری که هیچ گشادم نمیدهد
میرم بیاد آن لب و وه کاین دل خراب
یک لحظه نگذرد که بیادم نمیدهد
اهلی چو صید یار شوی تشنه لب بمیر
کاین قاتل تو آب به آدم نمیدهد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۱ - هرگز غبار حسرت دور از دلم نشد
هرگز غبار حسرت دور از دلم نشد
هرگز ز صد مراد یکی حاصلم نشد
گر خار پای گشتم و گر خاک ره شدم
آن شاخ گل بهیچ صفت مایلم نشد
گفتم که تحفه سگ او دل کنم ولی
آنهم قبول از دل نا مقبلم نشد
هرچند بخت تیره بتاریکی ام بسوخت
جز برق آه روشنی محفلم نشد
خار ستم که از غم او بود بر دلم
تا بر نرست گل ز گلم از دلم نشد
روی زمین بشست دو چشمم ز اشک شور
وین شوری غم از دل و آب و گلم نشد
آسان نگشت کوی تو منزل چو اهلی ام
تا سر نرفت کوی تو سر منزلم نشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۷ - هرکس که چشم مست تو نظاره میکند
هرکس که چشم مست تو نظاره میکند
مژگان بصد سنان جگرش پاره میکند
جاییکه صد هزار سر افتاده هر طرف
در آن میان که زخم مرا چاره میکند؟
رحمی بکن بمردم عالم که هر که هست
فریاد از آن دو نرگس خونخواره میکند
تا ننگرند روی تو چاووش غیرتت
خلق از وجود در عدم آواره میکند
من خود ننالم از تو بجور و جفا ولی
داد از ستم که بخت ستمکاره میکند
شیرین برفت از نظر و کوهکن هنوز
چون صورت ایستاده و نظاره میکند
اهلی که پاره پاره دل از خویش میبرید
این بار ترک خویش به یکباره میکند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۰ - شوخی که خون من چو می ناب مبخورد
شوخی که خون من چو می ناب مبخورد
شاخ گلی است کز دل من آب میخورد
هرگه فکند بر گل رخ زلف تابدار
مارا چو شمع رشته جان تاب میخورد
دل باخراش ناوک او خوش بود مرا
عود آنزمان خوش است که مضراب میخورد
باور مکن که گوشه نشین گشت چشم او
مست است و می بگوشه محراب میخورد
دل صید زخم دار وز دست و زبان خلق
هرجا که رفت ناوک پرتاب میخورد
بهر خدا مگوی بدشمن حدیث تلخ
کاین نیش زهر بر دل احباب میخورد
اهلی ز اضطراب تو دانی که آگه است
صیدی که تشنه خنجر قصاب میخورد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۱ - روز ازل که جز رقم کفر و دین نبود
روز ازل که جز رقم کفر و دین نبود
مارا بغیر حرف وفا بر جبین نبود
تا بوده ام بتان بوده ام ولی
هرگز چنین نبودم و کس هم چنین نبود
خوارم کنون بنزد تو خوش آنزمان که من
اظهار عشق با توام ای نازنین نبود
ترک بتان کفایت عقل است و دین ولی
انگارم آنکه هرگزم این عقل و دین نبود
گرشد گدای حسن تو اهلی متاب روی
زانرو که هیچ خرمن بی خوشه چین نبود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۰ - آن تقوی ام که از همه کس احتراز بود
آن تقوی ام که از همه کس احتراز بود
تقوی نبود مایه صد کبر و ناز بود
ساقی که می بخرقه این توبه کار ریخت
خوش کرد اگرنه قصه تقوی دراز بود
روشن بود چراغ تو ای پیر زانکه من
هر وقت کآمدم در میخانه باز بود
از جنگ و بحث مدرسه رفتم بمیکده
دیدم میان درد کشان صد نیاز بود
اهلی شکست کار تو میخواست مدعی
بیچاره غافل از کرم کارساز بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۲ - کلک قضا که صورت ابروی او کشید
کلک قضا که صورت ابروی او کشید
مدی ز مشک بر سر آهوی او کشید
مشکین غزال من ز بر من چه میرود
چون در کمند عشق مرا موی او کشید
شیرین مگر بشربت کوثر کند خدای
این تلخیی که جان من از خوی او کشید
مشنو که کلک صنع بدین نازکی دگر
سروی بشکل قامت دلجوی او کشید
روی گل ارچه باد بصد گونه سرخ ساخت
صد گونه انفعال گل از روی او کشید
مارا ز اوج عرش بدین قعر چاه غم
هاروت وار نرگس جادوی او کشید
مشق جنون زنیم که حرفی مگر توان
در گوش او ز سلسله موی او کشید
در بزم او چه تحفه برد اهلی گدا
جانی که داشت پیش سگ کوی او کشید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۶ - جایم به روز واقعه پهلوی او کنید
جایم به روز واقعه پهلوی او کنید
او قبله من است رخم سوی او کنید
نخلی برآورید بلند و به سایه‌اش
خاکم به یاد قامت دلجوی او کنید
محراب‌وار بر سنگ مزار من
نقشی به صورت خم ابروی او کنید
در بیستون برید مرا پیش کوهکن
جای شهید عشق به پهلوی او کنید
بوی وفا اگر نشنیدید از کسی
بویی به خاک تربتم از بوی او کنید
زنار بت پرستی خود می‌برم به خاک
یعنی که رشته کفنم موی او کنید
در شیشه‌ای کنید گلاب سرشک من
وانرا که یار کُشت کفن شوی او کنید
تلقین من که هندوی زنار بسته‌ام
حرفی ز سحر نرگس جادوی او کنید
تعویذ دوستی است که اهلی نوشته است
این را به یادگار به بازوی او کنید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴۴ - زد جامه چاک و سینه صافی چو مه نمود
زد جامه چاک و سینه صافی چو مه نمود
گویی شکافت ابر و مه چارده نمود
چشمش بیک نگاه مرا کشت و زنده کرد
آن مه قیامتی بمن از یک نگه نمود
ساقی بیا که روی وی از ساغر صبوح
چون آفتاب از شفق صبحگه نمود
اول براه کعبه قدم میزدم ز شوق
آخر مرا به بتکده آنشوخ ره نمود
بر روی او چو زلف پریشان حجاب شد
عالم بچشم اهلی بیدل سیه نمود