تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - روی تو بهر شیوه شیدای دگر دارد
روی تو بهر شیوه شیدای دگر دارد
زلف تو بهر تاری سودای دگر دارد
آن غمزه بهر تاری خون دگری ریزد
لعل تو بهر عشوه احیای دگر دارد
در هر خم گیسویت دیوانه دل دربند
هرموی تو زنجیری در پای دگر دارد
چشم تو بهر نازی بیمار دگر خواهد
حسن تو بهر جلوه جویای دگر دارد
زان غمزه بهر جایی صد فتنه و آشوبست
چشم تو بهر گوشه غوغای دگر دارد
از درد تو در هر سو آشفته و حیرانی
عشق تو بهر کویی رسوای دگر دارد
از چشم و لب و ابرو هر لحظه بیک طوری
بنگر باسیری چون ایمای دگر دارد
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۵ - چون یار برقص آید من مطربی آغازم
چون یار برقص آید من مطربی آغازم
ور من بسماع ایم یارست نوا سازم
از مهر رخش گردد ذرات جهان رقصان
در جلوه چو می آید آن دلبر طنازم
در حسن رخ جانان جان گشت چنان حیران
کز تاب جمال او با خویش نپردازم
از شوق جمال تو بربوی وصال تو
در انجمن و خلوت با یاد تو همرازم
اسرار غم عشقت میداشت دلم پنهان
دردا که فتاد اکنون از پرده برون رازم
سودای جهان یکسر کردیم برون از سر
تا سوز غم عشقت شد مونس و دمسازم
گر زانکه گداگشتم بی برگ و نوا گشتم
برجمله شهنشاهان از عشق تو می نازم
گر عشق جهان سوزت با ما نفسی سازد
یک لحظه ز عقل و دین بنیاد براندازم
گر جان اسیری را دادی بوصالت ره
شکرانه آن خود را پیش تو فدا سازم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۱ - من مستم و میخوارم گو خلق بدانیدم
من مستم و میخوارم گو خلق بدانیدم
مخمورم و خمارم گو خلق بدانیدم
من رند خراباتم در بتکده بالاتم
فارغ زکراماتم گو خلق بدانیدم
من بیخود و باهوشم هشیارم و می نوشم
گویایم و خاموشم گو خلق بدانیدم
من عابد اصنامم من شهره ایامم
بی ننگم و بی نامم گو خلق بدانیدم
درمسجد و میخانه هستیم حریفانه
با شاهد و پیمانه گو خلق بدانیدم
من عاشق بی شیدم در دام غمش صیدم
آزاده ز هر قیدم گو خلق بدانیدم
آزاده زمیری ام جویای فقیری ام
فارغ ز اسیری ام گو خلق بدانیدم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۰ - فی مقامی این کیف، این این
فی مقامی این کیف، این این
این علم، این حال، این عین
این فرق، این جمع، این بعد
این قرب، این وصل، این بین
ذاتنا عن وصف اطلاق و قید
مطلق ماعندنا زین وشین
لیس آثار لغیری فی الوجود
فی شهودی کل کشف عین زین
کل عین قلت هذا غیرنا
فهو عینی لاتقل للعین غین
قداضائت شمسنا کل الظلام
مایری الخفاش ضعفا نور عین
ان یکن اخفاء سرستة
یا اسیری قل وکشفی فرض عین
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۱۵ - آن دلبر پنهانی سرمست بصحرا شد
آن دلبر پنهانی سرمست بصحرا شد
خود را بجهان بنمود عالم همه شیدا شد
آن کسوت بیچونی برکند لباس چون
پوشید و برون آمد سر فتنه و غوغا شد
در عشوه و ناز آمد معشوقه و عاشق گشت
گه لیلی و مجنون است گه وامق و عذرا شد
هر دم بدگر جلوه بنمود رخ خود را
از عشوه گوناگون غارتگر دلها شد
تا میل همه دل ها جز جانب او نبود
از روی نکو رویان آن حسن هویدا شد
اندر نظر عارف اغیار خیال آمد
بر نقش همه عالم یار است که پیدا شد
جان محرم وصل آمد چون نقش اسیری رفت
از قید دویی وارست با مطلق یکتا شد
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۴۹ - باز این سر بی سامان، سودای کسی دارد
باز این سر بی سامان، سودای کسی دارد
باز این دل هرجایی، جایی هوسی دارد
از کنج غمش دیگر، در باغ مخوان دل را
کان مرغ که من دیدم، خو با قفسی دارد
هر کس به هوای دل، دارد به جهان چیزی
مائیم و دل ویران، آن نیز کسی دارد
شبها سگ کویش را، رحمی نبود بر من
خوش وقت اسیری کو، فریادرسی دارد
از کوی بتان شاهی، کم جو ره برگشتن
کاین بادیه همچون تو، آواره بسی دارد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۶۱ - ساقی قدحی در ده گر هیچ می ات باقیست
ساقی قدحی در ده گر هیچ می ات باقیست
کز سوختگی جانم در غایت مشتاقیست
گر خادم مسجد را قندیل بکف بینم
از شوق دلم گوید کاین ساغر و آن ساقیست
معنی طلب از باطن بگذر زره ظاهر
کار استن صورت سالوسی و زراقیست
شنگرف لب لعلت زنگار خط سبزت
از صمغ سرشک من در غایت براقیست
مستوفی عشق تو در دفتر خرج من
جز صبر نمیراند مجموع غمت باقیست
گر ابن یمین بوسی از لعل تو برباید
معذور همیدارش کان از ره ذواقیست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۹۲ - از روی تو ایمهوش گر پرده بر اندازند
از روی تو ایمهوش گر پرده بر اندازند
خلقی بهوای دل درپات سر اندازند
تا دامن پاکت را گردی نرسد زیبد
گر پرده دلها را برر رهگذر اندازند
آنها که به پیش دل از عقل سپر سازند
چون حمله برد عشقت جمله سپر اندازند
ترکان کمان ابرو از تیر نظر هر دم
در صید گه جانها صید دگر اندازند
جانرا نرسد چیزی جز آنکه سپر باشد
جائیکه پریرویان تیر نظر اندازند
گر سلسله مشکین از ماه بر اندازی
جانها بهوای تو عشاق براندازند
در حجره دل عشقت چون صدر نشین گردد
رخت خرد ار خواهد ورنی بدر اندازند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۹۶ - آنها که درین دوران صاحبنظران باشند
آنها که درین دوران صاحبنظران باشند
چون بر سر کوی او با هم گذران باشند
در مستی عشق او گر باخبرند از خود
نزدیک خبرداران از بیخبران باشند
در بحر غمش غرقم آنها چه خبر دارند
کز لجه این دریا مانده بکران باشند
گر خسرو پرویز است فرهاد زمان گردد
جائیکه درو یکسر شیرین پسران باشند
ای باد بگو با او کز سوختگان خود
بشنو سخنی کایشان صاحبنظران باشند
بر ابن یمین عشقت گر عیب همی دانند
آنها که کنند اینعیب از بیهنران باشند
از طعنه بدگویان ناچار گذر نبود
عیسی چه محل دارد جائی که خران باشند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - جانا ز لبت ما را گر کام نخواهد بود
جانا ز لبت ما را گر کام نخواهد بود
از ما بجهان باقی جز نام نخواهد بود
شادی وصالت را اغیار نمی بیند
گوئی غم هجرانرا انجام نخواهد بود
با طوطی جان گفتم گرد شکرش کم گرد
کان سلسله مشکین جز دام نخواهد بود
آرام نمیگیرد بر روی تو زلف آری
کس را ببر آتش آرام نخواهد بود
ما را شکری باید از پسته خندانت
گیرم که سلامی نه دشنام نخواهد بود
هست ابن یمین از تو خشنود بدشنامی
از تو طمعش زین بیش اکرام نخواهد بود
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - ای قاعده زلفت آشوب جهان بودن
ای قاعده زلفت آشوب جهان بودن
وی رسم لب لعلت آسایش جان بودن
در باغ چو بخرامی جانم بهوس خواهد
در پای سهی سروت چون آب روان بودن
از بهر شکار لد گشتست ترا آئین
از غمزه و از ابرو با تیرو کمان بودن
چو کان چو بود زلفت کار دل من باشد
در عرصه میدانت چون گوی روان بودن
ایجان و جهان من جز لطف تو نفزاید
در غایت پیدائی از خلق نهان بودن
خون دل مشتاقان خوردست لب لعلت
سرخست لبت اینک منکر نتوان بودن
با ما نه چنین بودی زین پیش مکن جانا
کز تو نبود لایق با ما نه چنان بودن
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - ای عارض گلگونت عکسی زده بر گردون
ای عارض گلگونت عکسی زده بر گردون
خورشید شده پیدا ز آن عکس رخ گلگون
چون لعل تو سلک در در خنده کند پیدا
با لطف وی از جز عم افتد گهر موزون
بیرون نرود یکدم مهرت ز دل تنگم
صد سال اگر باشم در خاک لحد مدفون
زلفت بسیه کاری مسند ز قمر سازد
هندو نبود چون او هم مقبل و هم میمون
ز آندم که سفیده دم زد بر رخ گلگونت
دل میکشدم دامن مانند شفق در خون
دریاب کنون دلرا کز وی رمقی ماندست
چون زهر بجان آمد تریاق چه سودا کنون
از ابن یمین جانا یکره سخنی بشنو
در گوش کشند آخر خوبان گهر موزون
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۳۰ - ایام گل ار بی مل خواهی بسر آوردن
ایام گل ار بی مل خواهی بسر آوردن
رسمی بود این محدث از خود بدر آوردن
آئین چمن زین پس دانی چه بود هر روز
صد بوی بر افشاندن صد رنگ بر آوردن
در موسم گل توبه از جمله بدعتهاست
می ده که نمی یارم رسم دگر آوردن
گل گر چه دل افروزست اما بر اهل دل
بی روی ویش نتوان اندر نظر آوردن
گفتم که سهی سروانا گه ببرت گیرم
گفتا نتواند کس سروی ببر آوردن
ای ترک کمان ابرو از ابن یمین زیبد
تیر غم عشقت را از جان سپر آوردن
در دائره عشقت باشد عمل جز عم
از سیم روان خطی بر سطح زر آوردن
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - ای نرگس مست تو برده دل هشیاران
ای نرگس مست تو برده دل هشیاران
با عقل خود اغیارند از عشق رخت یاران
زلف تو کند پیدا احوال پریشانم
چشم تو برد دل را با خانه بیماران
گر نیست ترا رحمت بر حالت من شاید
خفته چه خبر دارد از حالت بیداران
بر خاک سر کویت بادی که گذر یابد
آتش زند از غیرت بر کلبه عطاران
تا باده فروش آمد لعل لب میگونت
افتاد بسی نقصان در مکسب خماران
پر مکر و فریبست آن چشم خوش مستانه
زنهار بترس ای دل از فتنه مکاران
تا ابن یمین دارد مهر رخ تو در دل
دیوانگئی هستش مانند پری داران
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - یا رب رخ دلدارست یا ماه تمامست این
یا رب رخ دلدارست یا ماه تمامست این
طوطی شکر افشان شد یا ذوق کلامست این
خالش نگر و زلفش از بهر شکار دل
از مشک سیه دانه و ز غالیه دامست این
در دایره خطش سطح مه تابان بین
از صبح دوم نوری در ظلمت شامست این
گر راست همی پرسی کو چون قد او سروی
بر جای نماندست این طاوس خرامست این
دل مست غم عشقش از بزم الست آمد
دیگر مدهیدش می زیرا که خرابست این
در عشق تو مشتاقان پختند بسی سودا
اما نکند سودی چون نزد تو خامست این
سر ابن یمین بر تن بهر قدمت دارد
از گردن این مفلس بردار که وامست این
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - ای باد صبا بگذر ز آنجا که تو میدانی
ای باد صبا بگذر ز آنجا که تو میدانی
حال دل من بر گوی آنرا که تو میدانی
در پرده اسرارش هر گه که شوی محرم
در پرده بگو با او زیرا که تو میدانی
گر درد نهان دل هر چند ز حد بگذشت
پیدا نکنم با تو زیرا که تو میدانی
دل در شکن زلفت زنجیر کشان تا کی
دیوانه اسیر تست حقا که تو میدانی
درد دل ریشم را همچون تو نداند کس
لطفی کن و درمانش فرما که تو میدانی
چون سرمه بنیائی در دیده کشم گردی
کش باد صبا آرد ز آنجا که تو میدانی
گفتم ز لبت بوسی و ز ابن یمین جانی
هستی تو بدین راضی گفتا که تو میدانی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - ای زلف دلاویزت در گردن جان بندی
ای زلف دلاویزت در گردن جان بندی
وی لعل شکر ریزت هر بوسه ازو قندی
من دل بتو میدادم جمعی ز سر غفلت
کردند نصیحتها در عشق توأم چندی
ای خسرو مهرویان فرهاد خودم کردی
مادر بجهان نارد شیرین چو تو فرزندی
جانا ز تو ببریدن ممکن نبود هرگز
دارد سر هر مویم با مهر تو پیوندی
هر چند ترا باشد بسیار چو من بنده
ما را نبود باری همچون تو خداوندی
گفت ابن یمین از چه گریان شده ئی گفتم
از عشق پریروئی شنگیست شکر خندی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٣۴ - اول نظرم کامد بر دنبه لرزانش
اول نظرم کامد بر دنبه لرزانش
گفتم که ازو هرگز یک موی کجا روید
چون پشم دمید از وی گفتم که چه شد گفتا
هر جا که رود آبی ناچار گیا روید
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۴۶ - گر کم بدرت آیم معذور همی دارم
گر کم بدرت آیم معذور همی دارم
کانرا که بسی بینند هجرش ز خدا خواهند
باران چو پیاپی شد گردند ملول از وی
وانگه که نبارد هیچ وصلش بدعا خواهند
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۴ - جانا نظری فرما کزجان رمقی ماندست
جانا نظری فرما کزجان رمقی ماندست
و اکنون غم کارم خور کاخر نسقی ماندست
از شرم رخ چون مه و انعارض گلرنگت
مه در کلفی رفته گل در عرقی ماندست
کردی بدلم دعوی وان نیز فدا کردم
زین بیش سخن باشد؟ بر بنده حقی ماندست؟
بی روی دلاویزت در هجر غم انگیزت
دلرا اثری خود نیست جانرا رمقی ماندست
گر سیم وزرم کمشد از من زچه برگشتی
در هجر توام پردر زرین طبقی ماندست
روزی دو سه نیک و بد درد سر ما میکش
کز دفتر عمر ما خود یک ورقی ماندست