تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فضولی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - چند منعم کنی از عشق جوانان ای شیخ
چند منعم کنی از عشق جوانان ای شیخ
نیستم طفل فریبم بود آسان ای شیخ
حکم منع از مه رخسار جوانان نشدست
مگر آگه نه ای از معنی قرآن ای شیخ
بر دل زار من آزار جوانان کم نیست
تو هم از طعنه بسیار مرنجان ای شیخ
نه بخود می کشم ایام جوانی می ناب
می دهد پند مرا گردش دوران ای شیخ
رخ زیبا پسران قبله اهل نظر است
هر که باور نکند نیست مسلمان ای شیخ
خیز تا کسب جوانی ز می ناب کنیم
چند مانیم چنین پیر و پریشان ای شیخ
ای فضولی مطلب ترک هوای پسران
نیست آسان که کسی بگذرد از جان ای شیخ
فضولی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - با تو وصلم شب نوروز میسر شده بود
با تو وصلم شب نوروز میسر شده بود
شبم از وصل تو با روز برابر شده بود
همه شب تا بسحر خنده تو می کردی و شمع
سوختن بر من و پروانه مقرر شده بود
می گشودم گره از زلف تو وین بود سبب
که هوا مشک فشان خاک معنبر شده بود
داشت خلوتگهم از روشنی شمع فراغ
کز فروغ مه روی تو منور شده بود
در بساط طربم با قلم دولت وصل
نقش هر کام که بایست مصور شده بود
عود در آتش رشک طرب من می سوخت
که دماغم بهوای تو معطر شده بود
بود بزم طربم دوش فضولی چمنی
که مرا هم نفس آن سرو سمنبر شده بود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - ز من آن مغبچه ترک دل و دین می خواهد
ز من آن مغبچه ترک دل و دین می خواهد
در ره عشق ثباتم به ازین می خواهد
نیست ترک دل و دین در روش عشق خطا
می کنم هر چه دل آن بت چین می خواهد
نتوانم که نباشم نفسی زار و حزین
چه کنم یار مرا زار و حزین می خواهد
دل برینست که جا در سر کوی تو کند
عملش چیست که فردوس برین می خواهد
نه بخود گاه جهان گردم و گه گوشه نشین
او مرا گاه چنان گاه چنین می خواهد
چون نگیرم طرفی چون مژه ات از مردم
چشم مست تو مرا گوشه نشین می خواهد
گشت در خاک درت قدر فضولی عالی
جای در سلک غلامان کمین می خواهد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۳۶ - یار ما را به ازین زار و حزین می خواهد
یار ما را به ازین زار و حزین می خواهد
به ازین چیست که ما را به ازین می خواهد
هوس عاشقی آن بت بی باک کند
خویش را هر که چون من بی دل و دین می خواهد
آهم از چرخ برین می گذرد وه کان تیر
هدفی دورتر از چرخ برین می خواهد
زیر زین مه نو رخش فلک جلوه گرست
شهسواری چو تو در خانه زین می خواهد
گردی از خاک سر کوی تو برخاست مگر
آسمان سرمه چشمی ز زمین می خواهد
دل که رشک بت چین گفت ترا عین خطاست
ز غضب باز در ابروی تو چین می خواهد
نیست مطلوب فضولی ز فلک کام دگر
وصل آن ماه رخ زهره جبین می خواهد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - طمع جور دلم زان بت بدخو دارد
طمع جور دلم زان بت بدخو دارد
ز بتان آنچه دلم می طلبد او دارد
باید از حلقه زنجیر جنون سر نکشد
هر که در سر هوس آن خم گیسو دارد
دوش از حال دل نافه خبر داد صبا
گرهی در دل ازان سنبل خوش بو دارد
بی جهت رغبت محراب ندارد زاهد
میل نظاره آن گوشه ابرو دارد
می تواند کرد قیاس ملک از حور و شان
خوی بد دارد اگر عارض نیکو دارد
چه کند گر نه ز بهبود کند قطع نظر
دل که بیماری ازان نرگس جادو دارد
مکن از عشق بتان منع فضولی ای شیخ
همه کس میل جوانان پری رو دارد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - چه عجب گر بدل از تیغ تو بیداد رسد
چه عجب گر بدل از تیغ تو بیداد رسد
شیشه را حال چه باشد که بفولاد رسد
هر دم از هجر تو بر چرخ رسانم فریاد
بامیدی که مگر چرخ بفریاد رسد
مکن از آه من اکراه که شمع رخ تو
نه چراغیست که او را ضرر از باد رسد
اثر بخت بد و نیک نگر کز شیرین
کام خسرو برد آزار بفرهاد رسد
تا رسیدست ز مژگان تو تیری برمن
دارم آن ذوق که از صید به صیاد رسد
ز تو ای شمع منور آنچنان شد بغداد
که کند یاد وطن هر که به بغداد رسد
غم غیر تو برون کرد فضولی از دل
که غمی گر رسد از تو بدل شاد رسد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - من که باشم که مرا کوی تو مسکن باشد
من که باشم که مرا کوی تو مسکن باشد
خاک کویت همه دم در نظر من باشد
هیچ کس پیش تو نآرد بزبان حال دلم
شمع من حال دلم پیش تو روشن باشد
دشمنان تا بکی از دوستیت شاد شوند
حال من از تو بکام دل دشمن باشد
بر سر کوی خود ای شمع مسوزان ما را
گلشن کوی تو حیف است که گلخن باشد
جان من تا بقیامت نبرم نام حیات
گر پس از مرگ مرا کوی تو مدفن باشد
بخدنگی برهان از الم و غم ما را
چند ما را الم جان و غم تن باشد
مکن از خاک درت منع فضولی ای گل
جای بلبل به ازان نیست که گلشن باشد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - نه حبابست که پیدا ز سرشک ما شد
نه حبابست که پیدا ز سرشک ما شد
اشک را آبله از سیر بپا پیدا شد
عاشقانراست بلا سلسله قید حیات
بهمین واسطه مجنون حزین رسوا شد
بی نشان گشت دلم کز تو وفایی طلبید
چون نشان یابم ازو در طلب عنقا شد
بست بر پای من از اشک غمت سلسله
باز در عشق عجب سلسله بر پا شد
نشد از کامل او کام دل من حاصل
سر سودایی من در سر این رسوا شد
ز صبا گرد رهت یافت ولی قدر نکرد
دیده نرگس ازینست که نابینا شد
روزی افراخت فضولی علم رسوایی
که اسیر غم آن سرو سهی بالا شد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - هر پری چهره که دوران بجهان می آرد
هر پری چهره که دوران بجهان می آرد
بهر آزار دل خسته دلان می آرد
صورتی را چو مشعبد فلک ار ساخت پنهان
منتظر باش که زیباتر ازان می آرد
چون نرنجد دل اهل ورع از ناله من
مرده را نیز چنین ناله بجان می آرد
می زند صورت صراحی ز می لعل تو دم
جام را آن تحسر بدهان می آرد
هر کجا می گذرد از قد سروی سخنی
جای ز بالای تو حرفی بمیان می آرد
صورتی گر بمثل پیش تو تصویر کنند
شرح بی مثلیت او را بزبان می آرد
روزگاریست که دور از تو فضولی همه شب
بفغان خلق جهان را بفغان می آرد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - ای که گویی که دلت خون نشود چون نشود
ای که گویی که دلت خون نشود چون نشود
چه دلست آنکه ز بیداد بتان خون نشود
رونق حسن تو هر چند که افزون گردد
عشقم آن نیست که از حسن تو افزون نشود
داری آن حسن که گر پیش تو آید لیلی
نتواند که ترا بیند و مجنون نشود
رای عقلست که دل گرد خطت گم گردد
حکم عشقست کزان دایره بیرون نشود
می نویسم خط خونابه بلوح رخ زرد
آه اگر گلرخ من واقف مضمون نشود
هر چه واقع شود از دور درو نیست ثبات
عاقل آن به که بهر واقعه محزون نشود
یار را هست بحال تو فضولی رحمی
هست امید که این حال دگرگون نشود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - دل که از نرگس او چشم نگاهی دارد
دل که از نرگس او چشم نگاهی دارد
گر نیابد چه عجب بخت سیاهی دارد
جای آن هست که چشمم از همه عالم بندد
پاک چشمی که نظر بر رخ ماهی دارد
در ره عشق تو تا مرده نلافم ز وفا
بی طریقی نکنم عشق تو راهی دارد
چون نسوزد دل سودازده در آتش هجر
طلب وصل تو کردست و گناهی دارد
زنده آب حیات و دم عیسی سهل است
زنده آنست که او اشکی و آهی دارد
ملک دل نیست مناسب که بماند ویران
از چه معمور نباشد چو تو شاهی دارد
نیست بی درد غم و غصه فضولی نفسی
خسرو کشور عشق است سپاهی دارد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - گفتمش دل ز غمت زار و حزین می باید
گفتمش دل ز غمت زار و حزین می باید
گفت آری سخن اینست چنین می باید
گفتمش چشم تو در گوشه ابرو چه خوشست
گفت پاکیزه نظر گوشه نشین می باید
گفتمش بهر چه از من بربودی دل و دین
گفت شیدای بتان بی دل و دین می باید
گفتم افتاده خود را بچه سان می خواهی
گفت رسوا شده روی زمین می باید
گفتمش نور خدا در مه رویت پیداست
گفت پیداست ولی چشم یقین می باید
گفتم از چین سر زلف خودم تاری بخش
گفت این دلشده را نافه چین می باید
گفتمش هست فضولی ز غلامان درت
گفت کو شاهد او داغ جبین می باید
فضولی : غزلیات
شماره ۱۹۹ - بی تو ای عمر مرا صحبت جان نیست لذیذ
بی تو ای عمر مرا صحبت جان نیست لذیذ
شهد هر کام که باشد جهان نیست لذیذ
همه دم ذکر لبت ورد زبانست مرا
هیچ جلاب جز اینم بدهان نیست لذیذ
باده تلخ که بی ساقی گلرخ باشد
بارها تجربه کردیم چنان نیست لذیذ
وعده وصل چو دادی منشان منتظرم
روشنست این که حیات نگران نیست لذیذ
جفا می کشدم یار مگر می داند
که مرا بی قد او روح روان نیست لذیذ
نیست در ساغر ایام بجز زهر جفا
عاشقان را روش دور زمان نیست لذیذ
داد ایام مرا شربت هر کام که هست
غیر شهد الم عشق بتان نیست لذیذ
شده پیر فضولی ز جهان کام مجوی
زود بگذر که جهان جز بجوان نیست لذیذ
فضولی : غزلیات
شماره ۲۰۵ - ای جمالت ز گل گلشن جان رعناتر
ای جمالت ز گل گلشن جان رعناتر
هر چه رعناتر ازان نیست ازان رعناتر
سرو دیدیم بسی در چمن حسن ولی
نیست سروی ز تو ای سرو روان رعناتر
در گلستان لطافت نشکفتست گلی
ز تو ای سرو قد غنچه دهان رعناتر
ز جهان مهر جمال تو گزیدم چه کنم
تویی از جمله خوبان جهان رعناتر
همه سرو قدان باد فدای قد تو
که تویی از همه سرو قدان رعناتر
نیست پاکیزه تر از خاک درت باغ جنان
نیست حوری ز تو در باغ جنان رعناتر
جای بر چشم ازانست فضولی مژه را
که شد از خون دلم در غم آن رعناتر
فضولی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - خاک شد جسم و غمت مونس جانست هنوز
خاک شد جسم و غمت مونس جانست هنوز
سوخت دل جان بجمالت نگرانست هنوز
حسنت از زینت خط رنگ دگر یافت ولی
در دل ما غم عشق تو همانست هنوز
اثری در دل پر سوز ز خونابه نماند
چشم بر یاد تو خونابه فشانست هنوز
بی نشان گشت تن خاکیم از ضعف ولی
هدف ناوک آن سرو روانست هنوز
غم مرا سوخت منه پای بخاکستر من
که درو آتش صد درد نهانست هنوز
نقش شیرین بشد از لوح مزار فرهاد
ذکر لعل تو مرا ورد زبانست هنوز
ز فضولی روش دین مطلب ای ناصح
که اثیر الم عشق بتانست هنوز
فضولی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - دلم از عشق تو رسوای جهانست امروز
دلم از عشق تو رسوای جهانست امروز
غم پنهان دلم بر تو عیانست امروز
روزگار من اگر گشت سیه نیست عجب
آفتاب رخت از دیده نهانست امروز
مدتی خون دلم داشت اقامت در چشم
پی آن سرو سفر کرده روانست امروز
دیده بودم خم گیسوی تو امشب در خواب
این که دارم دل آشفته ازانست امروز
دوش دل گوشه چشمی ز تو در یافته بود
بهمان گوشه چشمی نگرانست امروز
ز می و مغبچه یارب چه طرب یافته است
که دلم معتکف دیر مغانست امروز
دوش کردند سکان منع فضولی ز درت
سبب اینست که با آه و فغانست امروز
فضولی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - ز جهان گردی ما دیدن یاریست غرض
ز جهان گردی ما دیدن یاریست غرض
زین همه سیر درین دشت شکاریست غرض
در سر از پرورش دیده بصد خون جگر
نظری بر گل رخسار نگاریست غرض
مکن ای دیده روان سوی درش سیل سرشک
گر ترا از ره آن سرو غباریست غرض
نه گل و لاله و سروست مرادم زین باغ
گلرخی سرو قدی لاله عذاریست غرض
نیست بیهوده گر اندوخته ام گوهر اشک
بهر تشریف تو ترتیب نثاریست غرض
چاک در سینه گر انداخته نیست ز درد
بهر اندیشه غم راهگذاریست غرض
همه دم کار فضولیست چو نی ناله و زار
مگر از بودن او ناله زاریست غرض
فضولی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - گر ترا هست دلا در ره غم میل رفیق
گر ترا هست دلا در ره غم میل رفیق
بطلب جام شفق گون که رفیقست شفیق
شده ام کم شده رادی سرگردانی
هست امید که راهی بنماید توفیق
ای که در ساحل راحت ز سبک بارانی
دست ما گیر که در سیل سرشکم غریق
ره مقصود کسی برد که از سر بگذشت
هر که دارد هوس کام جز این نیست طریق
نیست در عشق بتان حاصل ما غیر از اشک
گهری بهتر ازین نیست درین بحر عمیق
واعظا چند کنی بر سر منبر جلوه
پستی مایه تقلید نکرده تحقیق
دل خونین فضولی بخیال رخ دوست
خاتم دست بلا راست نگینی ز عقیق
فضولی : غزلیات
شماره ۲۳۵ - باغ حسن از گل رخسار تو دارد رونق
باغ حسن از گل رخسار تو دارد رونق
کشور عشق بتیغ مژه ات یافت نسق
سالک راه ترا خون جگر زاد سفر
مصحف روی ترا پیر خرد طفل سبق
صفت حسن تو در صفحه ایام نیافت
چرخ هر چند درین نسخه بگرداند ورق
می برد راه بسر منزل وصل تو کسی
که بهر نیک و بدی نیست مقید مطلق
ژنگ رشک از نم خاکیست بر آیینه مهر
که برو از گل روی تو فتادست عرق
دل سرگشته ما بی تو شد آغشته بخون
چرخ را دوری خورشید دهد رنگ شفق
در ره عشق فضولی چه غم از کج نظران
می رسد راست روان را مدد از جانب حق
فضولی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - در ره عشق بتانست رفیقم توفیق
در ره عشق بتانست رفیقم توفیق
غیر توفیق درین راه مرا نیست رفیق
اهل تقلید ندارند ثباتی در ذات
صدق این واقعه از سایه خود کن تحقیق
قطره اشک مرا خوار مبین ای زاهد
حذر ای مورچه زین قطره که بحریست عمیق
آه و اشکم دو گواهند که در دعوی عشق
می دهد از پی هم بر سخن من تصدیق
طالب آن به که مقید بتعلق نبود
هست در راه طلب قید تعلق تعویق
قطره اشک مرا رنگ گل از داغ دلست
لاله رنگ از اثر تاب سهیل است عقیق
در ره عشق فضولی مگزین رسم ورع
بی طریق است خلاف روش اهل طریق