تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۲ - چو دل بوصل نهم جور یار نگذارد
چو دل بوصل نهم جور یار نگذارد
چو یار رحم کند روزگار نگذارد
کنار من فلک از گریه خون کند جیحون
که آرزوی دلم در کنار نگذارد
تو غنچه لب چو شکفتی ز دست من رفتی
چو گل شکفت کس اورا بخار نگذارد
سموم هجر تو خواهم که تشنه لب میرم
مگر برحمت خود کردگار نگذارد
به بیقراری اهلی رقیب کرد قرار
ولی فلک همه بر یک قرار نگذارد
چو یار رحم کند روزگار نگذارد
کنار من فلک از گریه خون کند جیحون
که آرزوی دلم در کنار نگذارد
تو غنچه لب چو شکفتی ز دست من رفتی
چو گل شکفت کس اورا بخار نگذارد
سموم هجر تو خواهم که تشنه لب میرم
مگر برحمت خود کردگار نگذارد
به بیقراری اهلی رقیب کرد قرار
ولی فلک همه بر یک قرار نگذارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۶ - دل شکسته ما گنجی از وفا دارد
دل شکسته ما گنجی از وفا دارد
بخر شکسته ما را که سودها دارد
مکن کناره ز عاشق اگرچه درویش است
که پرتو نظرش فیض کیمیا دارد
جفا و خشم تو ما را وفا و مهر افزود
کرشمه های محبت لطیفه ها دارد
بلب حواله ما کن حواله بچشم
که چشم مست تو پروای ما کجا دارد
تو آفتاب جهانی نظر دریغ مدار
ز حال سوخته یی کز جهان ترا دارد
مراد دوست بدست آر و غم مخور اهلی
که هرچه خصم کند دوست کی روا دارد
بخر شکسته ما را که سودها دارد
مکن کناره ز عاشق اگرچه درویش است
که پرتو نظرش فیض کیمیا دارد
جفا و خشم تو ما را وفا و مهر افزود
کرشمه های محبت لطیفه ها دارد
بلب حواله ما کن حواله بچشم
که چشم مست تو پروای ما کجا دارد
تو آفتاب جهانی نظر دریغ مدار
ز حال سوخته یی کز جهان ترا دارد
مراد دوست بدست آر و غم مخور اهلی
که هرچه خصم کند دوست کی روا دارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۱ - چه سود کوشش اگر دوست کام ما ندهد
چه سود کوشش اگر دوست کام ما ندهد
بسعی خود چه توان کرد اگر خدا ندهد
جلای آینه سینه از خراش دل است
که بی خراش دل عاشقی صفا ندهد
در آنکه سوز دلی نیست یادم گرمی
کسش نصیحت خود همچو شمع جا ندهد
چو مرغ وحشی ام از باغ دهر بیگانه
که نوبهار جهان بوی آشنا ندهد
بغیر سنگ جفا از بتان مجو اهلی
که نخل باغ بتان میوه وفا ندهد
بسعی خود چه توان کرد اگر خدا ندهد
جلای آینه سینه از خراش دل است
که بی خراش دل عاشقی صفا ندهد
در آنکه سوز دلی نیست یادم گرمی
کسش نصیحت خود همچو شمع جا ندهد
چو مرغ وحشی ام از باغ دهر بیگانه
که نوبهار جهان بوی آشنا ندهد
بغیر سنگ جفا از بتان مجو اهلی
که نخل باغ بتان میوه وفا ندهد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۳ - ز بسکه گرد رهت جان عاشقان دارد
ز بسکه گرد رهت جان عاشقان دارد
نسیم کوی تو پیوسته بوی جان دارد
دو نرگس تو ز مژگان بصد زبان در حرف
چرا چه غنچه لبت مهر بر دهان دارد
بسینه دل که طپید از خیال غمزه تو
کبوتری است که شاهین هم آشیان دارد
بکوی عشق زیان هرچه میشود سودست
کسی که سود طمع میکند زیان دارد
رخ چو ماه کند اقتضای بد مهری
گمان مبر که کسی ماه مهربان دارد
نعیم هردو جهان کوثر است و آب حیات
شهید عشق هم این دارد و هم آن دارد
بر آستان تو اهلی است سر بلند اما
اگر بعرش رسد سر بر آستان دارد
نسیم کوی تو پیوسته بوی جان دارد
دو نرگس تو ز مژگان بصد زبان در حرف
چرا چه غنچه لبت مهر بر دهان دارد
بسینه دل که طپید از خیال غمزه تو
کبوتری است که شاهین هم آشیان دارد
بکوی عشق زیان هرچه میشود سودست
کسی که سود طمع میکند زیان دارد
رخ چو ماه کند اقتضای بد مهری
گمان مبر که کسی ماه مهربان دارد
نعیم هردو جهان کوثر است و آب حیات
شهید عشق هم این دارد و هم آن دارد
بر آستان تو اهلی است سر بلند اما
اگر بعرش رسد سر بر آستان دارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۷ - گرم چو شمع برد یار سر چه خواهد شد
گرم چو شمع برد یار سر چه خواهد شد
بغیر از آن که بمیرم دگر چه خواهد شد
بیک نگاه تو از قید جان توان رستن
اگر نگاه کنی اینقدرچه خواهد شد
مبند در بمن ای گلشن جمال که من
گدای یک نظرم یک نظر چه خواهد شد
من از تو روی نتابم ز بیم رسوایی
چنانکه من شده ام زین بتان بتر چه خواهد شد
مدار دست ز زنار زلف او اهلی
اگرچه دین ببرد گو ببر چه خواهد شد
بغیر از آن که بمیرم دگر چه خواهد شد
بیک نگاه تو از قید جان توان رستن
اگر نگاه کنی اینقدرچه خواهد شد
مبند در بمن ای گلشن جمال که من
گدای یک نظرم یک نظر چه خواهد شد
من از تو روی نتابم ز بیم رسوایی
چنانکه من شده ام زین بتان بتر چه خواهد شد
مدار دست ز زنار زلف او اهلی
اگرچه دین ببرد گو ببر چه خواهد شد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۷ - دلی که شاد ز وصل تو دیر دیر شود
دلی که شاد ز وصل تو دیر دیر شود
به یک نظر که به بیند ترا چه سیر شود
مرا چه غم که رقیبت چو سگ گشاد دهان
کسی که مست تو شد در دهان شیر شود
من از هلاک خودم نیست غم از آن ترسم
که ترک مستی و چشمت بخون دلیر شود
گرفت در گلویم آب خنجر تو اجل
نهشت آنقدرم کز گلو به زیر شود
ز درد عشق تو چون به نمیشود اهلی
اگر هلاک شود زود به که دیر شود
به یک نظر که به بیند ترا چه سیر شود
مرا چه غم که رقیبت چو سگ گشاد دهان
کسی که مست تو شد در دهان شیر شود
من از هلاک خودم نیست غم از آن ترسم
که ترک مستی و چشمت بخون دلیر شود
گرفت در گلویم آب خنجر تو اجل
نهشت آنقدرم کز گلو به زیر شود
ز درد عشق تو چون به نمیشود اهلی
اگر هلاک شود زود به که دیر شود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۹ - اطیفه عجب از غمزه نرگست دادند
اطیفه عجب از غمزه نرگست دادند
که عالمی کشد و خاطری برنجاند
خراب مستی آن عاشقم که در گامش
چو جرعه یی بفشانند جان برافشاند
ز باد فتنه میان من و فرج گرد است
سفال باده بیاور که گرد بنشاند
به خاک میدکده تنها نه من فرو ماندم
که صدهزار چو قارون بخود فروماند
ندانم از در دلها چه یافتی اهلی
که همتت دو جهان را بهیچ نستاند
که عالمی کشد و خاطری برنجاند
خراب مستی آن عاشقم که در گامش
چو جرعه یی بفشانند جان برافشاند
ز باد فتنه میان من و فرج گرد است
سفال باده بیاور که گرد بنشاند
به خاک میدکده تنها نه من فرو ماندم
که صدهزار چو قارون بخود فروماند
ندانم از در دلها چه یافتی اهلی
که همتت دو جهان را بهیچ نستاند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۰ - خوشم به هجر تو گر وصل صد حضور آرد
خوشم به هجر تو گر وصل صد حضور آرد
که این صفای دل افزاید آن غرور آرد
درآ بصحبت مستان که شمع قامت تو
بیکقدم که نهد صد صفا و نور آرد
بروزگار تو از صابری نشان نبود
مگر که مادر گیتی دل صبور آرد
کرا مجال؟ بنزدیکی توای خورشید
که تاب دیدن خورشید هم زدور آرد؟
اگر نسیم تو ای گل صبا برد در باغ
هزار بلبل شوریده در نفور آرد
کسی که در سر کوی تو سرزند برخشت
اگر حکایت جنت کند قصور آرد
پیام دوست که آرد به بیکسان اهلی
سروش غیب مگر مژده سرور آرد
که این صفای دل افزاید آن غرور آرد
درآ بصحبت مستان که شمع قامت تو
بیکقدم که نهد صد صفا و نور آرد
بروزگار تو از صابری نشان نبود
مگر که مادر گیتی دل صبور آرد
کرا مجال؟ بنزدیکی توای خورشید
که تاب دیدن خورشید هم زدور آرد؟
اگر نسیم تو ای گل صبا برد در باغ
هزار بلبل شوریده در نفور آرد
کسی که در سر کوی تو سرزند برخشت
اگر حکایت جنت کند قصور آرد
پیام دوست که آرد به بیکسان اهلی
سروش غیب مگر مژده سرور آرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۳ - نصیب کوهکن از وصل دوست چون باشد
نصیب کوهکن از وصل دوست چون باشد
که سنگ تفرقه اش کوه بیستون باشد
ننالم از تو گرم جای لطف قهر کنی
که بر من این ستم از بخت واژگون باشد
کجا ز شوق وصالت سخن کنم با کس
گرم نه سرزنش از تهمت جنون باشد
مراد من بده و با رقیب هم منشین
که درد رشک ز نومیدی ام فزون باشد
تو آب خضری و لب تشنه چون زید بی تو
وگر زید مگر از گریه غرق خون باشد
کسیکه روی تو دید و نشست با تو دمی
تو خود بگو که دگر بی رخ تو چون باشد
پر است ساغر چشمم ز خون دل اهلی
اگرچه کاسه درویش سرنگون باشد
که سنگ تفرقه اش کوه بیستون باشد
ننالم از تو گرم جای لطف قهر کنی
که بر من این ستم از بخت واژگون باشد
کجا ز شوق وصالت سخن کنم با کس
گرم نه سرزنش از تهمت جنون باشد
مراد من بده و با رقیب هم منشین
که درد رشک ز نومیدی ام فزون باشد
تو آب خضری و لب تشنه چون زید بی تو
وگر زید مگر از گریه غرق خون باشد
کسیکه روی تو دید و نشست با تو دمی
تو خود بگو که دگر بی رخ تو چون باشد
پر است ساغر چشمم ز خون دل اهلی
اگرچه کاسه درویش سرنگون باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۶ - مرا حیات ابد از لبت هوس باشد
مرا حیات ابد از لبت هوس باشد
که می گر آب حیات است یک نفس باشد
بزیر تیغ تو ای شوخ در صف عشاق
کسی که پیش نیامد همیشه پس باشد
تو آفتابی و با ذره کی شوی نزدیک
مرا ز دور همین دیدن تو بس باشد
دلم به سینه صد چاک بی تو محزون است
حزین بود دل مرغی که در قفس باشد
ببخش ساقی اگر جرعه یی دهد دستت
که غایت کرم است آنچه دسترس باشد
بغیر پیر مغان از که التماس کنم
که بی طلب ندهد آنچه ملتمس باشد
بکوی دوست ز طوفان گریه اهلی
کسی نماند و گر ماند تا چه کس باشد
که می گر آب حیات است یک نفس باشد
بزیر تیغ تو ای شوخ در صف عشاق
کسی که پیش نیامد همیشه پس باشد
تو آفتابی و با ذره کی شوی نزدیک
مرا ز دور همین دیدن تو بس باشد
دلم به سینه صد چاک بی تو محزون است
حزین بود دل مرغی که در قفس باشد
ببخش ساقی اگر جرعه یی دهد دستت
که غایت کرم است آنچه دسترس باشد
بغیر پیر مغان از که التماس کنم
که بی طلب ندهد آنچه ملتمس باشد
بکوی دوست ز طوفان گریه اهلی
کسی نماند و گر ماند تا چه کس باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴۲ - عجب که شمع شبی در سرای من سوزد
عجب که شمع شبی در سرای من سوزد
من آن نیم که کسی از برای من سوزد
مجال خواب چو شمعم بهیچ پهلو نیست
ز بسکه داغ تو سر تا بپای من سوزد
چنین که آتش آهم زبانه زد ترسم
که آه من دگری را بجای من سوزد
اگر فرو نخورم ناله در جگر بیم است
که همدمان مرا ناله های من سوزد
شرار سینه نه تنها بلای من اهلی است
که هرکه مینگرم در بلای من سوزد
من آن نیم که کسی از برای من سوزد
مجال خواب چو شمعم بهیچ پهلو نیست
ز بسکه داغ تو سر تا بپای من سوزد
چنین که آتش آهم زبانه زد ترسم
که آه من دگری را بجای من سوزد
اگر فرو نخورم ناله در جگر بیم است
که همدمان مرا ناله های من سوزد
شرار سینه نه تنها بلای من اهلی است
که هرکه مینگرم در بلای من سوزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴۸ - ز آشنایی من کاخرش جدایی بود
ز آشنایی من کاخرش جدایی بود
جدا ز جان شده ام این چه آشنایی بود
بصبح وصل ندادم فلک امان ور نه
شب سیاه مرا وقت روشنایی بود
زمانه بامن بد روز بیوفایی کرد
مگو که یار مرا میل بیوفایی بود
مرا ز صومعه زد راه و در کنشت آورد
خوشم که ره ز دلش عین رهنمایی بود
بسوخت اهلی بیدل جدا ز وصل بتی
که ظل مرحمتش سایه خدایی بود
جدا ز جان شده ام این چه آشنایی بود
بصبح وصل ندادم فلک امان ور نه
شب سیاه مرا وقت روشنایی بود
زمانه بامن بد روز بیوفایی کرد
مگو که یار مرا میل بیوفایی بود
مرا ز صومعه زد راه و در کنشت آورد
خوشم که ره ز دلش عین رهنمایی بود
بسوخت اهلی بیدل جدا ز وصل بتی
که ظل مرحمتش سایه خدایی بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۱ - دلا، ز تخت سلیمان کسی چه یاد دارد
دلا، ز تخت سلیمان کسی چه یاد دارد
که عاقبت ببرد باد آنچه باد آرد
مگر نسیم قبولم چو غنچه بنوازد
که کار بسته من روی در گشاد آرد
چو آفتاب کسی کو بلند همت شد
ز سنگ خاره برون گوهر مراد آرد
اگر نه مستی عشق آورد فراموشی
بوصل دل ننهد هرکه هجر یاد آرد
به نیم جرعه عیشی که میکشی خوشباش
که گر زیاده کنی دردسر زیاد آرد
منال اهلی از آن مه که در شریعت عشق
گناه از طرف آن بود که داد آرد
که عاقبت ببرد باد آنچه باد آرد
مگر نسیم قبولم چو غنچه بنوازد
که کار بسته من روی در گشاد آرد
چو آفتاب کسی کو بلند همت شد
ز سنگ خاره برون گوهر مراد آرد
اگر نه مستی عشق آورد فراموشی
بوصل دل ننهد هرکه هجر یاد آرد
به نیم جرعه عیشی که میکشی خوشباش
که گر زیاده کنی دردسر زیاد آرد
منال اهلی از آن مه که در شریعت عشق
گناه از طرف آن بود که داد آرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶۵ - وجود ما زغمت تا عدم نخواهد شد
وجود ما زغمت تا عدم نخواهد شد
غم تو از دل ما هیچ کم نخواهد شد
کسیکه سیر نگشت از غم تو در همه عمر
بیک دو روز دگر سیر غم نخواهد شد
به کوی مغبچه محرم کن ای فلک ما را
که کار ما بطواف حرم نخواهد شد
به هرزه چند گدازد دل رقیب از عشق
یقین که سنگ سیه جام جم نخواهد شد
چنان نهاد برین آستانه سر اهلی
که گر سرش برود یکقدم نخواهد شد
غم تو از دل ما هیچ کم نخواهد شد
کسیکه سیر نگشت از غم تو در همه عمر
بیک دو روز دگر سیر غم نخواهد شد
به کوی مغبچه محرم کن ای فلک ما را
که کار ما بطواف حرم نخواهد شد
به هرزه چند گدازد دل رقیب از عشق
یقین که سنگ سیه جام جم نخواهد شد
چنان نهاد برین آستانه سر اهلی
که گر سرش برود یکقدم نخواهد شد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶۷ - سرشک شادی وصل ارچه جان گداز آمد
سرشک شادی وصل ارچه جان گداز آمد
خوشم که دیگرم آبی بجوی باز آمد
بکعبه هر که ز بهر سجود شد ز درت
سری بسنگ زد آخر بعجز باز آمد
اگر چه عشق نخست از مجاز میخیزد
حقیقت همه عالم درین مجاز آمد
چو با تو شمع بدعوی زبان کشد ترسم
که سر بباد دهد چون زبان دراز آمد
دل رقیب چه سوزد ز آه من چه عجب
که سنگ خاره از این شعله در گداز آمد
سر نیاز بپای تو سرو ناز نهاد
چو ناز در تو نگنجید در نیاز آمد
بسوخت اهلی و یار از درش درون نامد
کنون که نیز در آمد بخشم و ناز آمد
خوشم که دیگرم آبی بجوی باز آمد
بکعبه هر که ز بهر سجود شد ز درت
سری بسنگ زد آخر بعجز باز آمد
اگر چه عشق نخست از مجاز میخیزد
حقیقت همه عالم درین مجاز آمد
چو با تو شمع بدعوی زبان کشد ترسم
که سر بباد دهد چون زبان دراز آمد
دل رقیب چه سوزد ز آه من چه عجب
که سنگ خاره از این شعله در گداز آمد
سر نیاز بپای تو سرو ناز نهاد
چو ناز در تو نگنجید در نیاز آمد
بسوخت اهلی و یار از درش درون نامد
کنون که نیز در آمد بخشم و ناز آمد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۷۸ - فلک که مشعل مهرش زبام میسوزد
فلک که مشعل مهرش زبام میسوزد
زرشگ صحبت رندان مدام میسوزد
فروغ مشعل دولت چو برق در گذرست
چراغ گوشه نشین صبح و شام میسوزد
دلا بچرب زبانی خیال وصل مپز
که شمع مجلس ازین فکر خام میسوزد
اگر عزیزم اگر خوار بگذرم زین در
که خار و گل همه آنجا تمام میسوزد
فروغ حسن جهانسوز او بین اهلی
مپرس کز دل و جانت کدام میسوزد
زرشگ صحبت رندان مدام میسوزد
فروغ مشعل دولت چو برق در گذرست
چراغ گوشه نشین صبح و شام میسوزد
دلا بچرب زبانی خیال وصل مپز
که شمع مجلس ازین فکر خام میسوزد
اگر عزیزم اگر خوار بگذرم زین در
که خار و گل همه آنجا تمام میسوزد
فروغ حسن جهانسوز او بین اهلی
مپرس کز دل و جانت کدام میسوزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۹۲ - چو غنچه گرچه لبت مهر بر دهان دارد
چو غنچه گرچه لبت مهر بر دهان دارد
ز غمزه نرگس شوخ تو صد زبان دارد
ز بسکه باد برد جان عاشقان ز غمت
نسیم کوی تو پیوسته بوی جان دارد
کمال حسن کند اقتضای بد مهری
گمان مبر که کسی یار مهربان دارد
بسینه دل که طپید از خیال غمزه تو
کبوتری است که شاهین هم آشیان دارد
بکوی عشق زیان هر که میکند سودست
کسیکه سود طمع میکند زیان دارد
نعیم هردو جهان کوثرست و آب حیات
شهید عشق هم این دارد و هم آن دارد
بر آستان تو اهلی است سربلند اما
اگر بعرش رسد سر بر آستان دارد
ز غمزه نرگس شوخ تو صد زبان دارد
ز بسکه باد برد جان عاشقان ز غمت
نسیم کوی تو پیوسته بوی جان دارد
کمال حسن کند اقتضای بد مهری
گمان مبر که کسی یار مهربان دارد
بسینه دل که طپید از خیال غمزه تو
کبوتری است که شاهین هم آشیان دارد
بکوی عشق زیان هر که میکند سودست
کسیکه سود طمع میکند زیان دارد
نعیم هردو جهان کوثرست و آب حیات
شهید عشق هم این دارد و هم آن دارد
بر آستان تو اهلی است سربلند اما
اگر بعرش رسد سر بر آستان دارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۹۴ - چراغ چشم دل آن دلربا بر افروزد
چراغ چشم دل آن دلربا بر افروزد
که تا نگاه کنی از حیا بر افروزد
خوش است آتش مجنون و شان خرمن سوز
نه آتشی که ز باد هوا بر افروزد
چو آفتاب وصالت نمی شود طالع
چراغ طالع ما از کجا بر افروزد
رخش ز دیدنم آن آفتاب دل افروخت
چو آشنا نگرد آشنا بر افروزد
فلک چراغ دلم گر نمی کند روشن
به رغم آتش محنت چرا بر افروزد
ز شمع بخت تو اهلی فروغ دل دورست
مگر زعیب چراغی خدا بر افروزد
که تا نگاه کنی از حیا بر افروزد
خوش است آتش مجنون و شان خرمن سوز
نه آتشی که ز باد هوا بر افروزد
چو آفتاب وصالت نمی شود طالع
چراغ طالع ما از کجا بر افروزد
رخش ز دیدنم آن آفتاب دل افروخت
چو آشنا نگرد آشنا بر افروزد
فلک چراغ دلم گر نمی کند روشن
به رغم آتش محنت چرا بر افروزد
ز شمع بخت تو اهلی فروغ دل دورست
مگر زعیب چراغی خدا بر افروزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۴ - چو نافه تا جگرم غرق خون نخواهد شد
چو نافه تا جگرم غرق خون نخواهد شد
خیال خال تو از دل برون نخواهد شد
جفا بر اهل محبت ز گردش فلک است
فلک بطالع ما واژگون نخواهد شد
بروزگار شدم بت پرست و توبه ز عشق
بروزگار شود هم کنون نخواهد شد
مباد کز سر کویت روم و گر بروم
بغیر بخت بدم رهنمون نخواهد شد
چو لاله ظاهر حالم بجرعه یی خوش کن
اگر چه مرهم زخم درون نخواهد شد
اگر چه باد فنا بیستون ز جای برد
غبار کوهکن از بیستون نخواهد شد
به زخم هجر نهادیم همچو اهلی دل
طمع ز وصل بریدیم چون نخواهد شد
خیال خال تو از دل برون نخواهد شد
جفا بر اهل محبت ز گردش فلک است
فلک بطالع ما واژگون نخواهد شد
بروزگار شدم بت پرست و توبه ز عشق
بروزگار شود هم کنون نخواهد شد
مباد کز سر کویت روم و گر بروم
بغیر بخت بدم رهنمون نخواهد شد
چو لاله ظاهر حالم بجرعه یی خوش کن
اگر چه مرهم زخم درون نخواهد شد
اگر چه باد فنا بیستون ز جای برد
غبار کوهکن از بیستون نخواهد شد
به زخم هجر نهادیم همچو اهلی دل
طمع ز وصل بریدیم چون نخواهد شد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۵ - بر آستان حرم زاهدی که سر میزد
بر آستان حرم زاهدی که سر میزد
شبش به میکده دیدم دری دگر میزد
خوش آنکه در ره خود روی چون رزم میدید
ز نعل مرکب خود سکه یی بزر میزد
شعاع شمع فلک پیش آتشین رویش
به صد هزار زبان بانک الحذر میزد
خراب فتنه خال و خطش نه امروزم
که در دل ازل این تخم فتنه سر میزد
ز خار پای کشیدن از آن کشیدم دست
که زخم سوزنم از طعنه بیشتر میزد
خوش آن طبیب که اهلی چو مرهمی میجست
هزار ناوکش از غمزه بر جگر میزد
شبش به میکده دیدم دری دگر میزد
خوش آنکه در ره خود روی چون رزم میدید
ز نعل مرکب خود سکه یی بزر میزد
شعاع شمع فلک پیش آتشین رویش
به صد هزار زبان بانک الحذر میزد
خراب فتنه خال و خطش نه امروزم
که در دل ازل این تخم فتنه سر میزد
ز خار پای کشیدن از آن کشیدم دست
که زخم سوزنم از طعنه بیشتر میزد
خوش آن طبیب که اهلی چو مرهمی میجست
هزار ناوکش از غمزه بر جگر میزد