تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۴ - روی او صبح من و ماه تمامست هنوز
روی او صبح من و ماه تمامست هنوز
زلف شبرنگ بتم مایه شامست هنوز
دل من مرغ صفت قید سر زلف تو شد
زانکه با خال رخت دانه و دامست هنوز
سرو بستان به همه شیوه و دستان که دروست
پیش آن قد دلارا به قیامست هنوز
گرچه آن غمزه ی سرمست به خونم برخاست
دل ما را سر زلف تو مقامست هنوز
بدهم کام دل ای دوست به شکرانه آنک
باره ی کام دلت پیش تو رامست هنوز
با من خسته جگر گفت که این دیگ هوس
مپز ای یار که سودای تو خامست هنوز
گر چو پیمانه شکستی همه پیمان مرا
باده ی شوق توأم در دل جامست هنوز
درد ما را صنما گرچه دوایی نکنی
بر زبان ورد دعای تو دوامست هنوز
نغمه عود و لب رود و چمن وقت بهار
پیش ما با رخ آن یار مدامست هنوز
شکر ایزد که یه ایام وصال رخ دوست
دو جهانم ز وصال تو به کامست هنوز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۵ - بار عشق تو مرا بر دل و جانست هنوز
بار عشق تو مرا بر دل و جانست هنوز
مهر روی تو بدان مهر و نشانست هنوز
سرّ عشقست که نکردیم ملا در همه عمر
در درون دل غمدیده نهانست هنوز
گرچه یاد از من دلخسته نیاری هرگز
روز و شب ورد توأم ذکر زبانست هنوز
تا رخ حوروش از دیده ی ما پنهان کرد
خونم از دیده غمدیده روانست هنوز
آتش مهر رخت تا که جهانسوز افتاد
خوی بر آن چهره زیبات عیانست هنوز
گرچه از ناز و تکبّر به سر ما بگذشت
دیده ام در پی آن سرو روانست هنوز
گفتمش جان به سر کار تو کردم گفتا
ای ستمدیده تو را خود غم جانست هنوز
گفته بودی که تو با ما نه چنانی که بدی
عشقت ای دوست به جانت که چنانست هنوز
صد ازین جور و جفا گر بکنی بر دل من
تا ابد مهر تو در جان جهانست هنوز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۴ - آن چنانم زغم عشق تو حیران که مپرس
آن چنانم زغم عشق تو حیران که مپرس
واله و شیفته و خسته ی هجران که مپرس
سر و سامان ز غم عشق تو دادم بر باد
تو چنان فارغ ازین بی سر و سامان که مپرس
مشکل آنست که او فارغ از احوال منست
دل سرگشته چنان تشنه ی جانان که مپرس
جور این چرخ ستمکاره کشیدم بسیار
در غم و شدّت هجران تو چندانکه مپرس
تا سواد سر زلف تو بدیدم عمریست
که چنانم من از آن روز پریشان که مپرس
گفته بودم که تو را روی به مه می ماند
آن چنانم من ازین گفته پشیمان که مپرس
تا گل روی تو دیدم همه شب چون بلبل
می زنم نعره شوقی به گلستان که مپرس
از جهان مسکن من خاک در تست ولی
می کشم جوری از آن مردک دربان که مپرس
به امید حرم وصل تو ای جان و جهان
زحمتی دیده ام از راه بیابان که مپرس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۵ - دلبرا ترک جفا کن ز من زار بترس
دلبرا ترک جفا کن ز من زار بترس
زینهار از تف آه من غمخوار بترس
دلم از خار جفایت بخراشید مکن
مرهمی نه به دل از سینه افگار بترس
دیده برهم نتوانم زدن از خون جگر
رحمتی کن به من از دیده ی خونبار بترس
تو به خواب خوش و من در غم تو بیدارم
به غم فرقتت از دیده ی بیدار بترس
آهم از چرخ فلک در غمت ای دوست گذشت
مگذر از راه وفاداری و زنهار بترس
زآنکه آه دل این خسته جهانگیر شدست
ترسم آهی بزنم ای بت عیار بترس
آتشی بر دلم از لعل لبانت زده ای
آه وصلی بزنم بر دل و از نار بترس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۷ - ای دل خسته برو بر در آن یار مترس
ای دل خسته برو بر در آن یار مترس
ور چو خاک رهت آن دوست کند خوار مترس
کارت ارچه چو سر زلف بتان آشفتست
بار بر دل منه ای خسته ازین کار مترس
تو که جویای گل خوش نفس خوش بویی
گل به دست آر و به دامن کن و از خار مترس
یار اگر یار بود با من مسکین ای دل
دل قوی دار خدا را و ز اغیار مترس
ای دل آخر بگذر بر در دلبر روزی
بوسه ای زان لب چون قندش بردار مترس
من که در بندگی اقرار جهانی کردم
دل محزون غمینم مکن افگار مترس
ای که خواهی که همه کار به کامت گردد
خاطر هیچکس از خویش میازار مترس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۵ - دل ربود از من و در دست بلا افکندش
دل ربود از من و در دست بلا افکندش
در غم هجر خدا را که چنین مپسندش
نه ز قیدش برهاند نه مرادش بدهد
حیف باشد دل بیچاره چنین در بندش
زان فروشد دل بیچاره به کوی غم دوست
که نباشد به جهان هیچکسی مانندش
گویم ای دل بنشین گرد بلا بیش مگرد
دل دیوانه ی ما سود ندارد پندش
نام و ننگ و تن و جان در سر کارش کردم
گشت بدنام ملامت بکنم تا چندش
ترک عشقت نکند این دل سرگشته مگر
مهر رویت ز ازل در دل و جان آکندش
دل همی خواست که سیری بکند گرد جهان
لیک زنجیر سر زلف تو شد پابندش
از دو عالم بجز از نام تو یادش نبود
بار دیگر ز غمت گر به جهان آرندش
خبرت هست نگارا که جهان از غم تو
آتشی از رخ تو در دل و جان افکندش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۷ - منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش
منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش
گر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش
گر به جانی بفروشد ز درش مشتی خاک
توتیای بصرش کن تو و از جان بخرش
غیر لطفش نبود هیچکسم در دو جهان
همچو سروی مگر افتد به سر ما گذرش
ما چو خاک ره او خوار و مقیم در یار
بو که از عین عنایت به من افتد نظرش
خبرش نیست ز حال من بیچاره ی زار
لیکن از باد صبا پرسم هر دم خبرش
آهم از چرخ فلک برشد و اینست عجب
که در آن دل نتوان یافت به مویی اثرش
ز آب چشمی که ز هجران رخش می بارم
هر شبی تا کمرم باشد و مو تا کمرش
گر از آن ناوک دلدوز زند تیر جفا
دیده و دل بنهادیم به جای سپرش
ور مشرّف کند او کلبه احزان مرا
جان فشانیم به پایش ..... در ره گذرش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۸ - گر شبی سوی من خسته دل افتد رایش
گر شبی سوی من خسته دل افتد رایش
چه تفاوت کند از رای جهان آرایش
گر عنانی ز عنایت سوی ما گرداند
جان فشانیم به جای سرو زر در پایش
گر خرامد قد چون سرو روانت در باغ
هیچ شک نیست که در دیده ی ما شد جایش
آنکه شب تا به سحر در غم تو بخروشد
فارغی ای صنم از دیده ی خون پالایش
فارغ از جنّت فردوس بود خاطر او
که شبی بر سر کوی تو بود مأوایش
خلق گویند برو ترک غمش گو چکنم
نیست در زیر کبودی فلک همتایش
آنکه روزی ز سر زلف تو بویی بشنید
نبود در دو جهان با دگری پروایش
دل خلقی به جهان خون شده از قامت او
این بلا بین که دلم می کشد از بالایش
گفتمش خاک رهم ز آتش دل آبم ده
گفت وصلم همه بادست تو می پیمایش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۷ - دلم از جان شده بر روی چو ماهت مشعوف
دلم از جان شده بر روی چو ماهت مشعوف
مدّتی تا به غم عشق رخت شد معروف
جان ز من خواسته ای ای بت سیمین بدنم
به اشارات دو چشمت شده جانا موقوف
گر به سنگش بزنی مرغ دلم را نرود
در سر کوی تو چون با غم تو شد مألوف
سرو قد تو هنوزم ز نظر نارفته
دل بیچاره ی من گشته ز هجران ....وف
حسن گل را نه اگر شورش بلبل بودی
وصف زیبایی او را نبدی کس موصوف
طبعم از مردم نااهل به جان آمده است
بلبل دلشده دوری کند از صحبت بوف
ای دل خسته مکن بیش تک و پو به جهان
با کهن خرقه بساز ار نبود جامه صوف
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۸ - ای که هستم من مهجور ز جانت مشتاق
ای که هستم من مهجور ز جانت مشتاق
من نه تنها، که شده جمله جهانت مشتاق
سرو با این همه سرسبزی و رعنایی او
به قد و قامت چون سرو روانت مشتاق
نه که مشتاق منم بر قد چون نارونت
گشت از جان و روان سرو روانت مشتاق
تشنه بر آب روان بین تو که چون مشتاقست
دل غمدیده ی ما هست چنانت مشتاق
تن چون مورد ضعیفم که چو مو شد ز غمت
همچو مویت شده بر موی میانت مشتاق
چون سکندر دل شوریده ی سرگردانم
گشته بر چشمه ی حیوان دهانت مشتاق
گل خوش بوی که مشهور به رنگست و به بوی
شده بر روی دلارا چو روانت مشتاق
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۷۲ - عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال
عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال
که مرا جان به لب آمد ز خیالات محال
ره خواب من دلداده خیالت بربست
تا تنم کرد خیال تو به مانند خیال
سر و جان و دل و دین در سر کارت کردم
خون ما بر تو نگویی که که کردست حلال
رحمتی بر من سرگشته ی دلسوخته کن
چون رسیدست ملال من مسکین به کمال
قسمم هست به چشم خوش آهووش او
به مه روی وی آنک به دو ابروی هلال
بر رخ همچو گل و عارض همچون سمنش
به دو زلفست معنبر و لبش آب زلال
به شب وصل و لب تشنه ی مشتاقانش
به قد خوب خرامش به چمن همچو نهال
که مرا در شب هجران رخ چون قمرش
هست از جان و دل و هر دو جهان بی تو ملال
گفت چون بلبل شوریده به عشق رخ گل
برو ای عاشق بیچاره ازین بیش منال
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۲ - من بی دل چکنم پیش که گویم غم دل
من بی دل چکنم پیش که گویم غم دل
که ز عشق تو بجز غصّه ندارم حاصل
ای صبا حال دل من بر دلدار بگوی
که جهانی ز غم عشق تو شد لایعقل
غافل از یاد تو یک لحظه نیم تا دانی
زینهار از من دلخسته نباشی غافل
طمع دانه کند مرغ که در دام افتد
ورنه در دام غم و غصّه نیاید عاقل
خلق را میل به حوران بهشتی باشد
چه کنم نیست مرا جز به تو خاطر مایل
به وصال تو بس امّید وفا بود مرا
آه کاندیشه غلط بود و تصوّر باطل
به قیامت برد از عشق جهان حسرتها
که به تشریف وصال تو نگردد واصل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۰۸ - تا که من نرد وفا با رخ تو باخته ام
تا که من نرد وفا با رخ تو باخته ام
مهره ی مهر تو در طاس غم انداخته ام
بار هجران تو بر جان من امروزی نیست
با غم عشق تو عمریست که در ساخته ام
همچو پروانه سرگشته به شمع رخ دوست
بی تکلّف دو جهان را همه در باخته ام
از دل و جان و جوانی همه بیگانه شدم
تا سگی را به سر کوی تو بشناخته ام
سالها تا به فراز و به نشیب شب هجر
باد پایان وفا را به جهان تاخته ام
آنچنان واله و شیدای تو گشتم که ز شوق
بارها دیده ی خود دیده و نشناخته ام
طوطیی بود سخنگوی به مدح تو زبان
از غم هجر تو اکنون بتر از فاخته ام
سرزنش ارچه کنم بار رقیبم که چو سرو
با وجود شب وصل تو سر افراخته ام
خبرت نیست که از بوی تو ای جان و جهان
همچو موم از غم هجران تو بگداخته ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۰۹ - سالها تا ز غم عشق رخت سوخته ام
سالها تا ز غم عشق رخت سوخته ام
دیده را غیر رخت از دو جهان دوخته ام
درس مهر تو ز جان و دلم ای مایه روح
پیش استاد غم عشق تو آموخته ام
با همه سوز دل و آب دو چشم ای دیده
غیر درد غم هجرانت چه اندوخته ام
گر کسی نام رخ خوب تو بردی به زبان
من ز شادی چو گل روی تو افروخته ام
با همه غصّه که از دست تو دارم در جان
به جهان خاک کف پای تو نفروخته ام
من چو گنجشک ضعیفم به غم عشق زبون
در هوای رخ خورشید تو پر سوخته ام
تا ابد عشق تو در جان جهانم باشد
من که از روز ازل مهر تو آموخته ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۱۰ - من که با خاک درت خون دل آمیخته ام
من که با خاک درت خون دل آمیخته ام
خون دل را ز ره دیده فرو ریخته ام
به امیدی که مگر سیم وصالت یابم
خاک کوی تو به سر پنجه جان بیخته ام
سرزنش چند کنندم که من خسته روان
روز و شب حلقه صفت بر درت آویخته ام
بوی زلفت ندهد غیر نسیم سحری
عنبر و مشک و عبیر ار به هم آمیخته ام
بس حدیثی که ز چشمان تو گفتم به جهان
تا ز هر گوشه دو صد فتنه برانگیخته ام
تا ز میدان فراقت که برد گوی مراد
حالیا با غم عشق تو درآویخته ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۶ - به درد عشق تو درمان نیابم
به درد عشق تو درمان نیابم
ببرد از من به دستان هوش و تابم
ز دست غمزه غمّاز شوخت
برفت از دست باری خورد و خوابم
حدیث عشق رویت با طبیبان
بگفتم خون دل گفتا جوابم
شراب از دیده آرم در فراقت
همیشه از جگر باشد کبام
به چشم شوخ بردی دل ز دستم
چو زلف سرکشت در پیچ و تابم
ز تاب زلف تو شوریده حالم
ز چشم سرخوشت مست و خرابم
ورم پیوسته از غمزه زنی تیر
به جان تو که من رو برنتابم
نگردم از درت تا باشدم جان
نمای از لطف خود راهی صوابم
جهان گفتا ز درد روز هجران
ز دیده خون چکد چون اشک نابم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۱ - دیده بگشادم و دل در سر زلفت بستم
دیده بگشادم و دل در سر زلفت بستم
در تو بستم دل و از هر که جهان وارستم
پای در سنگ فراقت زده ام مسکین من
آه اگر لطف تو ای دوست نگیرد دستم
چشم مست تو گهی مست و گهی مخمورست
جادویی مست و خرابست و من از وی مستم
رقم صبر که بر لوح دلم بودی نقش
من به سیلاب سرشک از دل غمگین شستم
چون کمان خم شده پیوسته چو ابروی توأم
تا دل شیفته را در خم زلفت بستم
عهد بستم که دگر عهد نبندم با کس
وآنچه بستم چو سر زلف خودش بشکستم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۵ - آنکه هرگز نرود یک نفسی از یادم
آنکه هرگز نرود یک نفسی از یادم
نکند یک شبی از وصل رخش دلشادم
خاک راهش شدم از آتش دل در غم او
برد آب رخم و داد کنون بر بادم
مرغ زیرک بدم اندر همه دانش لیکن
از قضا بین که در این دام بلا افتادم
نفسی بر من و بر حال دلم کن نظری
که گذشت از فلک سفله بسی فریادم
بی رخت گل چه کنم در همه بستان جهان
بی قد و قامت رعنات چو سرو آزادم
دادم از وصل ندادی و نهادی داغی
بر دل ای دوست بگو چند کنی بیدادم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۱ - تا جهانست به سر گرد جهان می گردم
تا جهانست به سر گرد جهان می گردم
در تکاپوی تو ای دوست به عالم فردم
عهد کردم که نگردم ز تو تا جان دارم
ور بگردم من از این عهد و وفا نامردم
وقت آنست که رحمی بکنی بر دل من
که رسیدست به غایت ز فراقت دردم
مردم از تیغ جفای تو نگارا دریاب
تا به کی نیش زنی بر جگر ما هردم
چه دهم شرح که آن یار جفاپیشه چه کرد
یا من خسته ز جورش چه جفاهای بردم
بارم اندر دل از آن سیب زنخ هست مدام
وز فراق رخ زیبای تو چون به زردم
کردم اندر سرو کارش دو جهان را چه کنم
کردم این ابلهی و کردم و با خود کردم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۳ - مدّتی تا ز غمت گرد جهان می گردم
مدّتی تا ز غمت گرد جهان می گردم
عاشقم گرد در لاله رخان می گردم
به خیال شب وصل تو نگارا تا روز
بر سر کوی غمت نعره زنان می گردم
دلبرا در چمن حسن تو همچون سوسن
من به مدح رخ تو جمله زبان می گردم
مشکنم دل که به میدان فراقت هر دم
همچو گوی از غم چوگانت به جان می گردم
گفتمش روی مپوشان صنما از ما گفت
من پری زادم از آن از تو نهان می گردم
همه آنست ترا حسن و مرا عشق اینست
لاجرم ای دل و جان در پی آن می گردم
گرچه پیرست جهان لیک به الطاف خدا
باز از دولت وصل تو جوان می گردم