تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۰ - مپرس یوسف من کز تو گلرخان چونند
مپرس یوسف من کز تو گلرخان چونند
چو گل بریده کف از رشک و غرقه در خونند
فتاده سلسله مو بپای مهرویان
کنایتی است که بهر تو جمله مجنونند
از آن حساب نپرسند از شهیدانت
که گر حساب کنند از حساب بیرونند
بهانه جام شراب است ورنه سرمستان
خراب نرگس ساقی و لعل میگونند
غمین مبین دل ناشاد عاشقان اهلی
که محض دل خوشی اند آنزمان که محزونند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۱ - صبوری از غمت ایشوخ بیوفا تاچند
صبوری از غمت ایشوخ بیوفا تاچند
غم تو تا کی و صبر و شکیب ما تا چند
تو بیوفا چو پشیمان نمی شوی از جور
اگر وفا نکنی با کسی جفا تا چند
بلای هجر تو ما را بکشت و چون نکشد
تحمل ستم و طاقت بلا تا چند
امید مرهم راحت چو نیست از وصلت
دل از جراحت هجر تو مبتلا تا چند
صبا به گلشن کویت چراست هر نفسی
غبار خاطر اهل دل از صبا تا چند
به دور گل همه اهلی ز عیش در جوشند
تو همچو بلبل محروم بینوا تا چند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۴ - مرا بکوی تو شوق از در نیاز آورد
مرا بکوی تو شوق از در نیاز آورد
بیا که شوق تو ما را ز کعبه باز آورد
چو لاله داغ بخود سوختم ز کوره عشق
مرا غم تو درین کوره گداز آورد
غرور حسن مه و سرو ناز بشکستی
شکست هرکه به پیش تو کبر و ناز آورد
خیال قبله روی تو آسمان چون بست
فرشته را بهوای تو در نماز آورد
نیازمند توام از درم چه میرانی
بخود نیامدم اینجا مرا نیاز آورد
لطیفه دگرست این نه حسن ایخواجه
که روی خاطر محمود در ایاز آورد
نبست زخم دل از بهر دلخوشی اهلی
ز روی غیر، در دل بهم فراز آورد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۷ - بکوی دوست که از ما پیام خواهد برد؟
بکوی دوست که از ما پیام خواهد برد؟
سلام ما که بدار السلام خواهد برد؟
چنین که نام و نشانم بزندگی محو است
چو بی نشان شوم از من که نام خواهد برد؟
بسوختم ز خموشی و عاقبت دانم
که دود دل علم من ببام خواهد برد
دلا، ز رشته جان دام دل منه که همای
بدام کس نفتد بلکه دام خواهد برد
هزار کس چو گل استاده نقد جان بر کف
صبا بحضرت او تا کدام خواهد برد
خرام او نگر ای باغبان و در بگشا
که آب سرو سهی زین خرام خواهد برد
ز فیض روح قدس بکر خاطر اهلی
دل از فرشته بحسن کلام خواهد برد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۹ - به مهر او اثرم جز دریغ و درد نماند
به مهر او اثرم جز دریغ و درد نماند
بباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند
گذشت رقص کنان جان چو کرد یاد از خود
که نزد او چو حریفان هرزه گرد نماند
نماند از می وصل تو سرخرویی من
که در خمار غمم غیر روی زرد نماند
برفت گرمی بازار هستی ام برباد
چنانکه در دل من غیر آه سرد نماند
ربود در صف عشاق از آن زلیخا گوی
که در محبت یوسف ز هیچ مرد نماند
بیاد چشم و لبش مست شد چنان اهلی
که چون فرشته درو ذوق خواب و خورد نماند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۱ - رخ تو داغ کهن تازه از ملاحت کرد
رخ تو داغ کهن تازه از ملاحت کرد
ملاحت تو مرا تازه صد جراحت کرد
طریق زنده دلان در غم تو بیداری است
کسیکه مرد درین راه خواب راحت کرد
اگرچه چون گل نو آفتاب صبح دمید
رخ تواش خجل از غایت صباحت کرد
ز حیرت رخ خوب تو لال شد بلبل
اگرچه پیش گل اظهار صد فصاحت کرد
ندید به زه دهان تو چشمه نوشی
خضر که روی زمین سر بسر سیاحت کرد
حدیث اهلی از آن نیست خالی از نمکی
که از لبان تو دریوزه ملاحت کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۶ - خیال آن لب می جان ناتوان سوزد
خیال آن لب می جان ناتوان سوزد
عجب میی که بلب نارسیده جان سوزد
تو آفتابی و عمریست کز نظر دوری
هنوز مهر توام مغز استخوان سوزد
اگر زمین و زمان سوزد آتش دوزخ
شرار آتش هجر تو بیش از آن سوزد
بسوخت هجر پسر جان پیر کنعان لیک
نه آنچنانکه مرا هجرت ای جوان سوزد
لب تو آتش مهری که در دلم افکند
چو شمع اگر بزبان آورم زبان سوزد
زهر کناره چو شمعت هزار عاشق هست
ولیک حسن تو پروانه از میان سوزد
از آن دهان بکنایت سخن کند اهلی
که گر صریح کند جان عاشقان سوزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۲ - بتر ز محنت هجر ای پسر چه خواهد بود
بتر ز محنت هجر ای پسر چه خواهد بود
جدا ز وصل توام زین بتر چه خواهد بود
به حلق تشنه ام از جرعه لب تو چه کم
که قطره یی نچکد اینقدر چه خواهد بود
سرشک گرم که چشمم چو لاله داغ از اوست
چو دیده داغ کند در جگر چه خواهد بود
ز عشق بس نکنم گر سرم چو شمع برند
به پیش اهل نظر ترک سر چه خواهد بود
حکایت لب شیرین بجان دهد لذت
وگرنه لذت قند و شکر چه خواهد بود
ز سیم اشک و رخ زرد من چه میخواهی
تو جان و سر بطلب سیم و زر چه خواهد بود
حسود بی هنرت عیب اگر کند اهلی
حزین مشو سخن بی هنر چه خواهد بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۴ - تو یار اگر نشوی بخت یار چون گردد
تو یار اگر نشوی بخت یار چون گردد
بسعی خویش کسی بختیار چون گردد
خطت بنقطه دل راه بسته چون پرگار
ازین میانه کسی برکنار چون گردد؟
تو گر بمهر نگردی قرار بخش دلم
فلک بکام دل بیقرار چون گردد؟
بپایبوس سگت گرنه رخ بخون شویم
ز گرد رخ غم ما بی غبار چون گردد؟
سگ توایم و ز مجنون وشی نمیدانیم
که آهویی چو تو ما را شکار چون گردد؟
بباد تا نشود استخوان و چهره زرد
خزان محنت ما نوبهار چون گردد؟
ز هجر و وصل چه اندیشه میکنی اهلی
که واقفست که انجام کار چون گردد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۵ - بیا که نرگس ساقی بشارتی دارد
بیا که نرگس ساقی بشارتی دارد
سر نیاز صراحی اشارتی دارد
بهر زبان که بود حرف عشق باشد نیک
سخن بفهم که هرکس عبارتی دارد
کجاست غیرت عشقت که زاهد از نخوت
به عاشقان تو چشم حقارتی دارد
به کعبه سر کویت که خاک پاکان است
خوشا صبا که مجال زیارتی دارد
به خاکپای تو کز خاک ره کسم نشناخت
مگر کسیکه درین ره بصارتی دارد
خراب چون نشود خانه دل عشاق
که هر دم از ستم عشق غارتی دارد
به خون دیده طهارت همی کند اهلی
اگرچه مست بتان شد طهارتی دارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۱ - خوش آنک مست شوی تا بهانه برخیزد
خوش آنک مست شوی تا بهانه برخیزد
تو باشی و من و شرم از میانه برخیزد
مکن زخواب دو نرگس چو بوسه دزدم
وگر نه فتنه یی از هر کرانه برخیزد
نهال عشق نشاندم به دل چو دانستم
که رستخیز جهانم ز خانه برخیزد
خوش آن حریف که گر مرغ بسملش سازد
بخاک افتد و خوش عاشقانه برخیزد
همان به است که بندم چو غنچه لب ورنه
ز آتش جگرم صد زبانه برخیزد
قیامت است جمال تو ای بهشتی روی
مکش نقاب که شور از زمانه برخیزد
بر استان تو اهلی نه آنچنان افتاد
که تا قیامت ازین آستانه برخیزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۶ - به تاج عشق سر آدمی عزیز بود
به تاج عشق سر آدمی عزیز بود
اگرنه عشق بود آدمی چه چیز بود
تمیز خدمت اصحاب دل سگ آدم کرد
سگ است بهتر از آن کس که بی تمیز بود
به نوبت است درین بزم جام وصل دلا
اگر نصیب شود دولت تو نیز بود
چو ذره ظن مبر ای دل که پیش آن خورشید
هزار همچو تو را قدر یک پشیز بود
تو گر به اهلی بی زر نظر کنی لطف است
وگرنه هرکه تو بینی بزر عزیز بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۸ - کمال صنع الهی در آن جمال بود
کمال صنع الهی در آن جمال بود
که حسن و خال و خطش جمله بر کمال بود
کرا مجال چو پروانه وصل آن شمع است
وگر مجال بود بودنش محال بود
به تیره بخت اجل گر چو برق برگذری
سعادت ابدش رهنمای حال بود
بیک نظر که کند آفتاب محو شود
غبار ظلمت اگر صدهزار سال بود
چو چنگ رشته جانم ز گوشمال گسست
نوازشی بنما چند گوشمال بود
خیال لعل تو جان را بشهد جان پرورد
حرام بادش اگر بی تو می حلال بود
بپوش شمع رخ ای نور دیده از اهلی
که نور دیده او شمع این جمال بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۲ - سرم فدای رهی باد کان سوار آید
سرم فدای رهی باد کان سوار آید
سری که خاکره او نشد چه کار آید
تو جلوه یی کن و صد مرغ دل بدام آور
چه حاجت است که طاووس در شکار آید
خوش است گفت و شنید تو بی حکایت غیر
بلی خوش است نسیمی که بی غبار آید
مگر تو روی بپوشی پری صفت که دمی
دل رمیده ما باز باقرار آید
مران چو ذره محبان خویش ای خورشید
که گر یکی رود از دیده صدهزار آید
ز گریه اهلی اگر آب زندگی باری
درخت بخت تو خشک است کی ببار آید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۴ - اجل درآمد و بخت از درم نمیآید
اجل درآمد و بخت از درم نمیآید
زپا فتادم و کس بر سرم نمی آید
مگر بخواب به بینم خیال او ورنی
بهیچ شکل در برم نمی آید
گر آفتاب شود در کنار من طالع
ز ضعف طالع خود در برم نمی آید
چو لاله به که زنم جام عیش بسنگ
که بوی عشرت ازین ساغرم نمی آید
حکایت از الف قد یار کن اهلی
که هیچ حرف ازین خوشترم نمی آید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۵ - سرشک شادی وصل از چه جانگداز آمد
سرشک شادی وصل از چه جانگداز آمد
خوشم که دیگرم آبی بجوی بازآمد
چو شمع باتو بدعوی زبان کشد ترسم
که سر بباد دهد چون زبان دراز آمد
اگر چه عشق نخست از مجاز میخیزد
حقیقت همه عالم درین مجاز آمد
سر نیاز بپایت چو سایه سرو نهاد
چو ناز باتو نگنجید در نیاز آمد
بباغ خوبی اگر صد هزار شاخ گل است
قد چو سرو تو بر جمله سرفراز آمد
اگر رقیب بگرید زآه من چه عجب
که سنگ خاره ازین شعله در گداز آمد
بسوخت اهلی و یار از درش برون نامد
کنونکه نیز در آمد بخشم و ناز آمد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۳۰ - هزار شکر که عالم بکام ماست دگر
هزار شکر که عالم بکام ماست دگر
می مراد حریفان بجام ماست دگر
مه امید چو نوشد بر آسمان مراد
فلک چو حلقه بگوشان غلام ماست دگر
شهان بسایه دیوار ما پناه آرند
بلی همای سعادت بدام ماست دگر
کسیکه می نشنیدی سلام ما از کبر
در انتظار جواب سلام ماست دگر
فروغ بم و فراغ صبوحی ات اهلی
بیمن فاتحه صبح و شام ماست دگر
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۳۹ - معلم، آن گل نورا بخار و خس مگذرا
معلم، آن گل نورا بخار و خس مگذرا
چو با منش نگذاری بهیچکس مگذار
رخیکه از دم گرمم چو شمع روشن گشت
بآه سرد رقیبان بوالهوس مگذار
نسیم گلشن او عطر هر دماغ مکن
مرا چو بلبل محروم در قفس مگذار
ز نخل قامت او دست غیر کوته دار
چه جای او که مرا نیز دسترس مگذار
چو قطع آرزوی خویش میکنی اهلی
بآرزوی دلش دست همنفس مگذار
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۶ - مهی که چشم امیدم بسوی اوست هنوز
مهی که چشم امیدم بسوی اوست هنوز
چراغ خلوت دل شمع روی اوست هنوز
اگرچه در طلبش سوخت جان و شد برباد
غبار سوخته در جستجوی اوست هنوز
بدان پری برسان ای نسیم بهر خدا
که دل در آتش حسرت ببوی اوست هنوز
نماند لیلی و جان شکسته مجنون
اسیر حلقه زنجیر موی اوست هنوز
چو شمع اگر همه عمرم در آرزو سوزد
هوای زندگی ام آرزوی اوست هنوز
اگرچه یار نبخشد امید کس هرگز
امیدواری اهلی بسوی اوست هنوز
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۱ - سرم بریدی و مهر تو در دل است هنوز
سرم بریدی و مهر تو در دل است هنوز
نهال عشق مرا پای در گل است هنوز
اگرچه من همه عمر ار تو صبر ورزیدم
بجان دوست که صبر از تو مشکل است هنوز
زبرک ریز فنا هرکه میکند عشوه
ز برق غیرت عشق تو غافل است هنوز
درخت بخت مرا میوه کی بود شیرین
که هر ثمر که دهد زهر قاتل است هنوز
ببوی منزل یار از دو کون بگذشتم
هزار فرسخ بمنزل است هنوز
اگرچه لاف ز دیوانگی زند اهلی
نمیرسد پری زانکه عاقل است هنوز