تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - آب شد دل دست و پا از من نمی‌آید دگر
آب شد دل دست و پا از من نمی‌آید دگر
قطره شد دریا شنا از من نمی‌آید دگر
دیده شد تا هم‌نشین با چشم مست سرمه‌دار
لب فرو بستم صدا از من نمی‌آید دگر
چون حباب از تنگ ظرفی در تو ای دریای حسن
یک نفس بودن جدا از من نمی‌آید دگر
بی تو‌ام غمگین‌تر از شام غریبان، همچو صبح
خنده دندان‌نما از من نمی‌آید دگر
می‌کنم رنگین به خون خویشتن سرپنجه را
خواهش رنگ حنا از من نمی‌آید دگر
کرده‌ام راضی به بوی استخوانی خویش را
طعمه جویی چون هما از من نمی‌آید دگر
هجر را قصاب تدبیری به غیر از وصل نیست
فکر درد بی‌دوا از من نمی‌آید دگر
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - در قفس جا دارم و غافل ز صیادم هنوز
در قفس جا دارم و غافل ز صیادم هنوز
والهم چندان که می‌پندارم آزادم هنوز
آن چنان در فکر وسواسم که این غم‌خانه را
شد بنا ویران و من در فکر آبادم هنوز
خام‌طبعی بین که گشتم پیر، وز طفلی نرفت
شوخی آسایش گهواره از یادم هنوز
گاه چون پروانه سوزم گاه سازم در قفس
نونیاز عشقم و در بند استادم هنوز
کی توانم زآب حسرت خصم را سیراب کرد
من که خود لب تشنه زآب تیغ جلادم هنوز
کرده‌ام شبگیر و راه کعبه را گم کرده‌ام
گوش بر آواز این شیخان شیادم هنوز
هیچکس قصاب با من یک‌زمان همدم نشد
با وجود آنکه چون نی جفت فریادم هنوز
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - با دل غم‌دیده‌ای صیدافکن عاشق‌نواز
با دل غم‌دیده‌ای صیدافکن عاشق‌نواز
می‌کند بسیار خوبی عمر مژگانت دراز
نی ز ما دور است جانبازی نه از تو سرکشی
می‌برازد هر دو بر ما از تو ناز از ما نیاز
خط چو سر برزد ز کید چشم او غافل مباش
در کمینگاه است چون صیاد دامی کرده باز
دل از آن برگشته مژگان پس گرفتن مشکل است
کی توان گنجشگ را بیرون کشید از چنگ باز
پر مکن از سوختن منعم که بر بالای شمع
روز اول دوخت گردون جامه سوز و گداز
پرده عشاق افتاد از نوا بر روی کار
عشق آن روزی که قانون محبت کرد ساز
تیر قیقاج‌افکنان قصاب مردافکن شوند
سخت می‌ترسم ز مژگان‌های چشم ترک‌تاز
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - در دلم عیشی که می‌بینم غم یار است و بس
در دلم عیشی که می‌بینم غم یار است و بس
زخم‌های ناوک مژگان دلدار است و بس
در درون کعبه و بتخانه گردیدم بسی
رو به هر جانب که کردم جلوه یار است و بس
مست عشقم پای‌بند کفر و ایمان نیستم
این‌قدر دانم که با لطف ویم کار است و بس
از چنین ویرانه منزل چشم آسایش مدار
عیش این در گشته تا بوده است آزار است و بس
از کس دیگر چو نالد شکوه بیجا کردن است
در جهان قصاب سرگردان کردار است و بس
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - آنچه ناید هرگزم از دست تدبیر است و بس
آنچه ناید هرگزم از دست تدبیر است و بس
گردنم در حلقه فرمان تقدیر است و بس
بس ندارد الفتی با یکدگر آب و گلم
روز و شب ویرانه‌ام در فکر تعمیر است و بس
آنکه هرگز در میان حلقه هم‌صحبتان
کفش در پایم نسازد تنگ زنجیر است و بس
بس هدف گشتم ز هر جانب خدنگ غمزه را
قوت پرواز بالم از سر تیر است و بس
آنچه در خلوت‌سرای دوست هر شب تا سحر
روی‌گردان از دعایم گشته تأثیر است و بس
می‌رود از سر غرور جهل چون مو شد سفید
زهر را در عالم حکمت دوا شیر است و بس
برنمی‌آید ز من قصاب کاری در جهان
آنچه می‌آید ز من هر لحظه تقصیر است و بس
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - غرقه دریای عشقیم از کنار ما مپرس
غرقه دریای عشقیم از کنار ما مپرس
خانه بر دوشیم چون موج از دیار ما مپرس
نخل سروستان تصویریم بر از ما مخواه
خار خشگ بوستانیم از بهار ما مپرس
ما و زلف او به یک طالع ز مادر زاده‌ایم
می‌شوی آشفته حال از روزگار ما مپرس
مشهد ما را فروغ شمع می‌داند کجاست
مشرب پروانه داریم از مزار ما مپرس
روز و شب در کوره دهریم با صد پیچ‌و‌تاب
در گداز امتحانیم از غبار ما مپرس
ما و دل ماتیم در این عرصه شطرنج دهر
جان و دل را تا نبازی از قمار ما مپرس
کشته صبح بناگوش و هلاک کاکلیم
بیش از این قصاب از لیل و نهار ما مپرس
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - گه انیس دشت و گاهی محرم گلزار باش
گه انیس دشت و گاهی محرم گلزار باش
وانگه از اسرار هرجا می‌رسی ستار باش
چند روزی چون خم می تا در این میخانه‌ای
مست کن از خویش عالم را و خود هشیار باش
زود رسوا می‌شود گندم‌نمای جوفروش
در نظرها خار و در معنی گل بی‌خار باش
دهر صحرایی است پرآشوب جای خواب نیست
تا نگه‌ داری ز رهزن خویش را بیدار باش
بهر آتش منت خاشاک از صحرا مکش
چون دل عاشق کباب از شعله رخسار باش
زهر را قصاب پازهر است در حکمت دوا
آنچه غفلت کرده‌ای در فکر استغفار باش
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - می‌دهد هر ساعتی چشمش شرابم ز اعتراض
می‌دهد هر ساعتی چشمش شرابم ز اعتراض
می‌نماید آتش لعلش کبابم ز اعتراض
نیست حرفش بیش از این کز پیش من کم کن گذر
زیر لب گاهی که می‌گوید جوابم ز اعتراض
روبرو هرگه که برخوردم به آن دریای حسن
همچو ماهی در خوی خجلت بر آبم ز اعتراض
همچو موم نحل کز خورشید می‌پاشد ز هم
پیش رخسار تو چون آیم خرابم ز اعتراض
دست از جان شسته در پیشش گریزم هر نفس
بر سر دریای بی‌تابی حبابم ز اعتراض
کی مرا بیدار سازد خوف روز رستخیز
چون کند افسون چشم او به‌‌ خوابم ز اعتراض
می‌برد قصاب بی‌هوشی به راه گلشنم
چون زند آن دل‌ربا بر رخ گلابم ز اعتراض
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۹۵ - می‌رسد هر لحظه زخم تازه بر جان بی‌غلط
می‌رسد هر لحظه زخم تازه بر جان بی‌غلط
کرده مژگانت دلم را تیرباران بی‌غلط
عمر جاویدان نهان در چشمه لب‌های او است
می‌دهد خضرم نشان آب حیوان بی‌غلط
نیست جز لعل تو درمان در جهان درد مرا
نسخه می‌بندد طبیب دردمندان بی‌غلط
از فریب کفر چشمش نیستم ایمن اگر
رو کند بر قبله آن برگشته مژگان بی‌غلط
مدعای دل سراغ غنچه لب‌های او است
می‌کند هر صبحدم سیر گلستان بی‌غلط
قاتل فرهاد شیرین بود از آن غافل مباش
گر شود آن لعل شکّربار خندان بی‌غلط
بر سر راهش نشین قصاب پنهان از نظر
شاید آن شوخت کند امروز قربان بی‌غلط
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - دل به دهر حیله‌گر دادم، غلط کردم غلط
دل به دهر حیله‌گر دادم، غلط کردم غلط
رفت ذوق هستی از یادم، غلط کردم غلط
خرمن عمری که جمع آورده بودم سال‌ها
داد دهر سفله بر بادم، غلط کردم غلط
ز آرزوی کوی شیرین، کوه عصیان روزگار
بست بر گردن چو فرهادم، غلط کردم غلط
یادگار از من به غیر از معصیت چیزی نماند
نفس کافر بود استادم، غلط کردم غلط
در چمن عمری ندانستم که اصل جلوه چیست
من همان در فکر شمشادم، غلط کردم غلط
کاری از من برنیامد تا به کار آید مرا
بود چون در دل غمت شادم، غلط کردم غلط
با هزاران ماجرا دارد همان طول امل
زین جهان قصاب دل‌شادم، غلط کردم غلط
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - گوییا خط عارض آن دل‌ربا را کرده حفظ
گوییا خط عارض آن دل‌ربا را کرده حفظ
طوطی این آیینه گیتی‌نما را کرده حفظ
جز خضر، عمر ابد دیگر نصیب کس نشد
خط او سرچشمه آب بقا را کرده حفظ
زعفرانی ساخت در عشق تو ما را ضعف تن
کاه ما از جذبه رنگ کهربا را کرده حفظ
کاروان شب گذشت از دل فغانی برنخاست
پنبه غفلت به گوش ما صدا را کرده حفظ
خسته عشقیم و درد ما است محتاج وفا
از ره شوخی طبیب ما دوا را کرده حفظ
ناله بی‌تابی دل در فلک پیچیده است
شورش دیوانه‌ام دارالشفا را کرده حفظ
با رضای دل گزیدم خاک درگاه رضا
آنکه قصاب از گزند دهر ما را کرده حفظ
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - من که در بزم تو دارم راه پایی همچو شمع
من که در بزم تو دارم راه پایی همچو شمع
می‌کنم پیدا برای خویش جایی همچو شمع
نیست قدری شمع را چون آفتاب آید برون
پیش رخسار تو کی دارم بهایی همچو شمع
هر کجا سوزان نشینم در صفات حسن تو
با زبانی آتشین گویم ثنایی همچو شمع
می‌گذارم ز آتشی بر خویش و می‌لرزم به هم
تا چو ماهی می‌کنم در خود شنایی همچو شمع
از گریبان گر سری چون شعله بیرون می‌کنم
چاک می‌سازم به سر گاهی قبایی همچو شمع
نیست دوشم زیر بار منت هر ناکسی
من که از پهلوی خود دارم ردایی همچو شمع
می‌شوم سوزان و می‌گریم به حال خویشتن
می‌کنم در سوختن گاهی حیایی همچو شمع
چون توانم سوختن قصاب امشب تا به صبح
من که در بزم بقا دارم فنایی همچو شمع
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - رویت از آیینه ای دلدار می‌گیرم سراغ
رویت از آیینه ای دلدار می‌گیرم سراغ
یار را در خانه اغیار می‌گیرم سراغ
خال را می‌جویم از دنباله ابروی دوست
نیست عیبم مهره را از مار می‌گیرم سراغ
شرح غم می‌پرسم از کاکل، ز زلف آشفتگی
شغل خویش از محرمان یار می‌گیرم سراغ
زخم دل را بخیه گیرا نیست تا بر خون نشست
تاری از آن موی عنبربار می‌گیرم سراغ
در میان عشق‌بازان من شدم باریک‌بین
بس‌که از آن طره طرار می گیرم سراغ
پیش پای یار برمی‌خیزم از جا چون غبار
بوی دلبر زان سبک رفتار می‌گیرم سراغ
هم ز گل می‌پرسم احوال تو هم از عندلیب
کم تو را می‌بینم و بسیار می‌گیرم سراغ
در زبانم نیست حرفی غیر حرف یار من
بس‌که قصاب از در و دیوار می‌گیرم سراغ
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - روز و شب در بزم دوران بی‌قرارم همچو دف
روز و شب در بزم دوران بی‌قرارم همچو دف
بس‌که سیلی‌خوار دست روزگارم همچو دف
چون که می‌سازد به گرم و سرد طبعم روزگار
زآب و آتش می‌رسد گاهی مدارم همچو دف
کی از این بی‌خانمانی منت از دونان کشم
من که از پهلوی خود باشد حصارم همچو دف
زینتی جز پوست بر بالای من زیبنده نیست
با غم دیبای اطلس نیست کارم همچو دف
گشته‌ام پنهان به زیر خرقه عریان تنی
کی دگر از دهر چشم فتنه دارم همچو دف
در بساط نغمه‌سنجان حلقه‌ها دارم به گوش
پای تا سر در محبت داغ‌دارم همچو دف
تا زچشم بد به هنگام حجاب ایمن بود
پیش روی یار دائم بی‌قرارم همچو دف
تا صدای یار نگذارد ز مجلس پا برون
بهر حفظ ناله‌اش پرگاروارم همچو دف
می‌برندم گرچه قصاب این زمان بر روی دست
پیش جانان غیر افغان نیست کارم همچو دف
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - مقصد عاشق همین یار است دنیا بر طرف
مقصد عاشق همین یار است دنیا بر طرف
زندگی بی یار دشوار است عقبا بر طرف
می‌برد تا بندر صورت دل سرگشته را
کار ما با چشم خون‌بار است دریا بر طرف
برگرفت از روی چون گل پرده بلبل شد خموش
غبن، حسن فیض گلزار است غوغا بر طرف
اینقدرها جان من کردن ستم بر عاشقان
نقص خوبی‌های دلدار است از ما بر طرف
گر بپرسند از تو روز حشر خون‌دار تو کیست
مصلحت قصاب انکار است دعوا بر طرف
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - گر نخواهی سازدت در بزم بی‌مقدار حرف
گر نخواهی سازدت در بزم بی‌مقدار حرف
تا توان خاموش گردیدن مزن بسیار حرف
حرف بی‌جا گر دعا باشد چو سنگ تفرقه است
گل به‌در زد بس‌که بلبل زد در این گلزار حرف
حرف حق خوب است اما صرفه در گفتار نیست
کرد آخر در جهان منصور را بر دار حرف
بهر دفع خرج دل‌ها را مرنجان چون برات
تا توان بر خویشتن پیچید چون طومار حرف
رفت سر برباد از بسیار گفتن خامه را
رحم اگر بر خویشتن داری مزن بسیار حرف
تا شوی ایمن ز جور کوهکن هموار باش
از زبان تیشه کس نشنید ناهموار حرف
گر بگویم حرف دل می‌رنجد از من چشم یار
کی توان گفتن به پیش مردم بیمار حرف
گر همه قند مکرر بود حرفت خوب نیست
پر مکن قصاب نزد اهل دل تکرار حرف
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - گشت آن روزی که پیدا در سرم سودای عشق
گشت آن روزی که پیدا در سرم سودای عشق
شد تهی از عقل تا خالی نماید جای عشق
از نزولش دارد او شوقی که سر تا پای من
می‌شوم هر دم بلاگردان سر تا پای عشق
کلبه تاریک، روشن می شود از آفتاب
شد دلم پرنور از نور جهان‌آرای عشق
آب گوهر را همان گوهر تواند ضبط کرد
نیست جز دل جای دیگر درخور مأوای عشق
در برش هم ابره کوتاهی کند هم آستر
از دو عالم گر قبا دوزند بر بالای عشق
پشت پای نیستی بر هر دو عالم می‌زند
عشق‌ورزی را که باشد تاب استغنای عشق
کی‌ توانم کرد شرح وصف ذاتش را تمام
تا به روز حشر گر انشا کنم املای عشق
آنچه من دیدم از آن قصاب می‌ترسم که باز
شور محشر را به یکدیگر زند غوغای عشق
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - می‌روم تا کوی جانان آخر از تأثیر عشق
می‌روم تا کوی جانان آخر از تأثیر عشق
سالکان را نیست بهتر هادی‌ای از پیر عشق
آسمان لاجوردی رنگ پرنقش و نگار
هست سرلوح سردیباچه تفسیر عشق
خانه کعبه است مروارید قدرش را صدف
لیله‌القدر است مشک نافه نخجیر عشق
در سر آن کیمیا می‌رو که مینای قمر
هست جزو کمترین اجزایی از اکسیر عشق
جبرئیلش از شرف گهواره‌جنبانی کند
از دهانش آید آن طفلی که بوی شیر عشق
چون فروماند از خرد، زد بر در دیوانگی
می‌توان استاد افلاطون شد از تدبیر عشق
می‌زدم گاهی شبیخونی به زلف سرکشی
از کمان ابرویی قصاب خوردم تیر عشق
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۱۸ - کم خور ای روشن‌ضمیر از سفره دو نان و نمک
کم خور ای روشن‌ضمیر از سفره دو نان و نمک
نیست آسان خوردن دانا دل از نادان نمک
می‌خورند از بس‌که با یکدیگر از روی نفاق
عالمی را در حقیقت کرده سرگردان نمک
قدر مردان بر طرف شد زین نمک‌نشناس چند
تا به کی نوشند این مردان ز نامردان نمک
شرط‌ها دارد به‌جا آوردن آن مشگل است
خوردن آسان نیست ور یک ذرّه با رندان نمک
لقمه‌ای بی خون زخم دل گوارای تو نیست
درد اگر خواهی مخور از دست بی‌دردان نمک
از برای امتحان ناکس و کس کافی است
یک سرانگشتی که بخشد در بن دندان نمک
دوش گریان می‌شدم قصاب از کویش که ریخت
آن سراپا ناز بر زخم دلم خندان نمک
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۲۳ - برنمی‌آید به کار کس ثبات بی محل
برنمی‌آید به کار کس ثبات بی محل
مرگ به زندانیان را از حیات بی‌محل
طبع اگر آزاده‌دل را نیست صرف لعل یار
کم ز صندل نیست در لذت نبات بی‌محل
زود پیدا گشت خط و کشت ما را ز اضطراب
گشت این معموره ویران از برات بی‌محل
جانب اغیار رو کردن ز خوبان بدنما است
نیست کمتر از گنه دادن ز کوه بی‌محل
مفلس عاصی است ز ارباب جهان قهارتر
ظلم بسیار است اکثر دردهات بی‌محل
نفس را سرکش نمودن از ملامت خوب نیست
کم ز کشتن نیست قصاب این نجات بی‌محل