تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۲۶ - که طرف از این فلک فتنه بار می بندد
که طرف از این فلک فتنه بار می بندد
که یک گره چو گشاید هزار می بندد
هوا به روی گل و لاله رنگ می ریزد
بهار پای چمن را نگار می بندد
چمن شکوفهٔ دستار بر سر هر شاخ
به دستیاری دست بهار می بندد
عجب ز زلف تو دارم که هر زمان صد چین
چگونه در شب تاریک و تار می بندد
فلک اگرچه سعیدا به طور من گردد
چه می گشاید از آن و چه کار می بندد
که یک گره چو گشاید هزار می بندد
هوا به روی گل و لاله رنگ می ریزد
بهار پای چمن را نگار می بندد
چمن شکوفهٔ دستار بر سر هر شاخ
به دستیاری دست بهار می بندد
عجب ز زلف تو دارم که هر زمان صد چین
چگونه در شب تاریک و تار می بندد
فلک اگرچه سعیدا به طور من گردد
چه می گشاید از آن و چه کار می بندد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۲۸ - زبان بستهٔ ما صوت بی صدا دارد
زبان بستهٔ ما صوت بی صدا دارد
لب خموش به دل حرف آشنا دارد
به سعی هر که ابوجهل نفس کرده به چاه
قسم به عمرهٔ او کعبه اش صفا دارد
مه و ستاره و خورشید این غلط حرفی است
فلک ز گردش ایام داغ ها دارد
چرا چو چرخ فلک زلف سرکشی نکند
که آفتاب و مه و زهره و سها دارد
اگر به کعبه رود دل اگر به قدس خلیل
محبت نجف و شوق کربلا دارد
نشان قامت آن شوخ می دهد دل را
از آن به مصرع برجسته سرو جا دارد
در انتظار خدنگ تو صید رم کرده
دویده می رود و چشم بر قفا دارد
دلی که یافت سعیدا پناه در خم زلف
چه غم ز سایهٔ بال [و] پر هما دارد
لب خموش به دل حرف آشنا دارد
به سعی هر که ابوجهل نفس کرده به چاه
قسم به عمرهٔ او کعبه اش صفا دارد
مه و ستاره و خورشید این غلط حرفی است
فلک ز گردش ایام داغ ها دارد
چرا چو چرخ فلک زلف سرکشی نکند
که آفتاب و مه و زهره و سها دارد
اگر به کعبه رود دل اگر به قدس خلیل
محبت نجف و شوق کربلا دارد
نشان قامت آن شوخ می دهد دل را
از آن به مصرع برجسته سرو جا دارد
در انتظار خدنگ تو صید رم کرده
دویده می رود و چشم بر قفا دارد
دلی که یافت سعیدا پناه در خم زلف
چه غم ز سایهٔ بال [و] پر هما دارد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۳۱ - کسی ز سر میانش کجا خبر دارد
کسی ز سر میانش کجا خبر دارد
به غیر بهله که دستی در آن کمر دارد
اگرچه تا حرم وصل کعبه راه خوشی است
ولی ز میکده عارف ره دگر دارد
مرا بجز می هجران دگر نصیب مباد
که عاقبت قدح وصل دردسر دارد
شفا مجو ز مطول ز علم فقه ملاف
که درس عشق معانی مختصر دارد
به آب خضر و به قرص مسیح خنده زند
هر آن کسی که لب خشم و چشم تر دارد
حباب خانهٔ خود را به موج می سپرد
کله به باد دهد آن که ترک سر دارد
سکندر آینه دید و ندید عیبش را
که از برای چه اندوه بحر و بر دارد
ز قبله رو به قفا کرده سجده می آرد
کسی که گوشهٔ محراب در نظر دارد
ز بحر و بر گذرد دل ز جام جم گیرد
کسی که آینهٔ صاف در نظر دارد
ز دست عقل سعیدا به باده برد پناه
که او به قول نبی از بلا خطر دارد
به غیر بهله که دستی در آن کمر دارد
اگرچه تا حرم وصل کعبه راه خوشی است
ولی ز میکده عارف ره دگر دارد
مرا بجز می هجران دگر نصیب مباد
که عاقبت قدح وصل دردسر دارد
شفا مجو ز مطول ز علم فقه ملاف
که درس عشق معانی مختصر دارد
به آب خضر و به قرص مسیح خنده زند
هر آن کسی که لب خشم و چشم تر دارد
حباب خانهٔ خود را به موج می سپرد
کله به باد دهد آن که ترک سر دارد
سکندر آینه دید و ندید عیبش را
که از برای چه اندوه بحر و بر دارد
ز قبله رو به قفا کرده سجده می آرد
کسی که گوشهٔ محراب در نظر دارد
ز بحر و بر گذرد دل ز جام جم گیرد
کسی که آینهٔ صاف در نظر دارد
ز دست عقل سعیدا به باده برد پناه
که او به قول نبی از بلا خطر دارد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۴۷ - جهان تو را به سر انکسار می آرد
جهان تو را به سر انکسار می آرد
که تا بزرگ شود در فشار می آرد
نسیم خط تو گر بگذرد به سوی چمن
هزار طعنه به باد بهار می آرد
اگرچه بحر پرآشوب و مست و بی پرواست
شکسته کشتی ما در کنار می آرد
هر آن نهال که از آب دیده پروردم
ز شوربختی من شعله بار می آرد
به فکر کرده و ناکرده عمر صرف مکن
که این حساب غم بی شمار می آرد
تأسفات گذشته، امید آینده
نهال عمر تو هر دم دو بار می آرد
فریب بادهٔ دنیا مخور به رنگ و به بو
که ناچشیده سعیدا خمار می آرد
که تا بزرگ شود در فشار می آرد
نسیم خط تو گر بگذرد به سوی چمن
هزار طعنه به باد بهار می آرد
اگرچه بحر پرآشوب و مست و بی پرواست
شکسته کشتی ما در کنار می آرد
هر آن نهال که از آب دیده پروردم
ز شوربختی من شعله بار می آرد
به فکر کرده و ناکرده عمر صرف مکن
که این حساب غم بی شمار می آرد
تأسفات گذشته، امید آینده
نهال عمر تو هر دم دو بار می آرد
فریب بادهٔ دنیا مخور به رنگ و به بو
که ناچشیده سعیدا خمار می آرد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۴۹ - چه [دلبری] است که هرگاه ناز می آرد
چه [دلبری] است که هرگاه ناز می آرد
تمام ناشده نازش [نیاز] می آرد
بغیر نخوت حج، حاجی بیابانگرد
دگر چه تحفه ز راه حجاز می آرد
در این سراچهٔ بازیچه، می ندانم کیست
که هر زمان ز خودم برده باز می آرد
چو در عرق گل رخسار شعله ریز شود
چو شمع، جان مرا در گداز می آرد
چه عشوه غمزه چه ناز و کرشمه از هر سو
جداجدا به دلم ترکتاز می آرد
نگاه چشم تو ما را به گفتگو آورد
که باده بر سر افشای راز می آرد
خیال قامت او چون رسد به یاد، مرا
پی کشیدن آه دراز می آرد
چه همت است سعیدا به عشق، بالا دست
که جغد می برد و شاهباز می آرد
تمام ناشده نازش [نیاز] می آرد
بغیر نخوت حج، حاجی بیابانگرد
دگر چه تحفه ز راه حجاز می آرد
در این سراچهٔ بازیچه، می ندانم کیست
که هر زمان ز خودم برده باز می آرد
چو در عرق گل رخسار شعله ریز شود
چو شمع، جان مرا در گداز می آرد
چه عشوه غمزه چه ناز و کرشمه از هر سو
جداجدا به دلم ترکتاز می آرد
نگاه چشم تو ما را به گفتگو آورد
که باده بر سر افشای راز می آرد
خیال قامت او چون رسد به یاد، مرا
پی کشیدن آه دراز می آرد
چه همت است سعیدا به عشق، بالا دست
که جغد می برد و شاهباز می آرد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۷۰ - اگر تو را هوس آیینه دار برخیزد
اگر تو را هوس آیینه دار برخیزد
غبار از آینه تا زنگبار برخیزد
اگر به قلب نظرهای آشنا تازی
هزار ساله ز دل ها غبار برخیزد
شبی که بر کف پایت شود حنابندان
نگار بسته ز دست بهار برخیزد
یکی شود به نظر دیگر آسمان و زمین
وگر ز سینه تو را خارخار برخیزد
به حیرتم که مبادا میان دیده و دل
ز ترکتازی جانان غبار برخیزد
چو جام باده درآید نمی دهد دستور
که کس ز بزم، بغیر از خمار برخیزد
چو مو ندیده اگر آتشی ز رخسارش
به پیچ و تاب چرا زلف یار برخیزد؟
دل شکستهٔ زلف تو را اگر بیند
فغان و درد ز دندان مار برخیزد
به پایداری یک حرف حق سر منصور
ز پا اگر فتد از پای دار برخیزد
دل شکسته سعیدا درست کی گردد؟
اگر برای مدد، روزگار برخیزد
غبار از آینه تا زنگبار برخیزد
اگر به قلب نظرهای آشنا تازی
هزار ساله ز دل ها غبار برخیزد
شبی که بر کف پایت شود حنابندان
نگار بسته ز دست بهار برخیزد
یکی شود به نظر دیگر آسمان و زمین
وگر ز سینه تو را خارخار برخیزد
به حیرتم که مبادا میان دیده و دل
ز ترکتازی جانان غبار برخیزد
چو جام باده درآید نمی دهد دستور
که کس ز بزم، بغیر از خمار برخیزد
چو مو ندیده اگر آتشی ز رخسارش
به پیچ و تاب چرا زلف یار برخیزد؟
دل شکستهٔ زلف تو را اگر بیند
فغان و درد ز دندان مار برخیزد
به پایداری یک حرف حق سر منصور
ز پا اگر فتد از پای دار برخیزد
دل شکسته سعیدا درست کی گردد؟
اگر برای مدد، روزگار برخیزد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۷۷ - به ناز دل ز تو بردن خوش است خوش باشد
به ناز دل ز تو بردن خوش است خوش باشد
ز ما نیاز سپردن خوش است خوش باشد
شراب صبح که خورشید داغ نشئهٔ اوست
قسم به روی تو خوردن خوش است خوش باشد
چنانچه با تو مرا زندگی [خوشایند] است
به یاد وصل تو مردن خوش است خوش باشد
گذشتم از سر دنیا و آخرت هر دو
که ترک غیر تو کردن خوش است خوش باشد
رقیب گرچه ضعیف است در نظر مگذار
که مو ز دیده ستردن خوش است خوش باشد
به هر بهانه سعیدا در این فراق آباد
نفس به ذکر شمردن خوش است خوش باشد
ز ما نیاز سپردن خوش است خوش باشد
شراب صبح که خورشید داغ نشئهٔ اوست
قسم به روی تو خوردن خوش است خوش باشد
چنانچه با تو مرا زندگی [خوشایند] است
به یاد وصل تو مردن خوش است خوش باشد
گذشتم از سر دنیا و آخرت هر دو
که ترک غیر تو کردن خوش است خوش باشد
رقیب گرچه ضعیف است در نظر مگذار
که مو ز دیده ستردن خوش است خوش باشد
به هر بهانه سعیدا در این فراق آباد
نفس به ذکر شمردن خوش است خوش باشد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۸۱ - هر آن تنی که گرفتار پیرهن باشد
هر آن تنی که گرفتار پیرهن باشد
چو مرده ای است که او زنده در کفن باشد
گل از طراوت آب و هواست خندان روی
شکفتگی نه به اندازهٔ چمن باشد
میان نفس [و] خرد گفتگوی ملک وجود
همان حدیث سلیمان [و] اهرمن باشد
دل مرا سخن عشق زنده ساخته است
نمیرد آن که دلش عاشق سخن باشد
چو آفتاب سیه قطعه ای است از شب تار
هر آن دلی که گرفتار جان و تن باشد
ز بسکه از دل و جان دوستم به خلق خدا
محب خویش سعیدا رقیب من باشد
چو مرده ای است که او زنده در کفن باشد
گل از طراوت آب و هواست خندان روی
شکفتگی نه به اندازهٔ چمن باشد
میان نفس [و] خرد گفتگوی ملک وجود
همان حدیث سلیمان [و] اهرمن باشد
دل مرا سخن عشق زنده ساخته است
نمیرد آن که دلش عاشق سخن باشد
چو آفتاب سیه قطعه ای است از شب تار
هر آن دلی که گرفتار جان و تن باشد
ز بسکه از دل و جان دوستم به خلق خدا
محب خویش سعیدا رقیب من باشد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۸۶ - به رو تو را چو خط مشکبار پیدا شد
به رو تو را چو خط مشکبار پیدا شد
غبار آینه را اعتبار پیدا شد
به دور خط رخت کامیاب شد دل ها
گل مراد در این روزگار پیدا شد
برآید از دل مجروح، آه و نالهٔ گرم
پلنگ دایم از این کوهسار پیدا شد
هزار نقش به دل های عاشقان بربست
هر آن شکن که به زلف نگار پیدا شد
خیال در نظر آورد رنگ آن گلروی
مرا به سینهٔ دل خارخار پیدا شد
ز موج خیز حوادث، اجل خلاصم کرد
که بحر شور فنا را کنار پیدا شد
به دور عارض او فتنه های خوابیده
ز سر کشیدن خط آشکار پیدا شد
چگونه خوانمش آدم کسی که آگه نیست
چه کار دارد و بهر چه کار پیدا شد
کرم نشست سعیدا ز پا و شد معیوب
رواج بخل در این روزگار پیدا شد
غبار آینه را اعتبار پیدا شد
به دور خط رخت کامیاب شد دل ها
گل مراد در این روزگار پیدا شد
برآید از دل مجروح، آه و نالهٔ گرم
پلنگ دایم از این کوهسار پیدا شد
هزار نقش به دل های عاشقان بربست
هر آن شکن که به زلف نگار پیدا شد
خیال در نظر آورد رنگ آن گلروی
مرا به سینهٔ دل خارخار پیدا شد
ز موج خیز حوادث، اجل خلاصم کرد
که بحر شور فنا را کنار پیدا شد
به دور عارض او فتنه های خوابیده
ز سر کشیدن خط آشکار پیدا شد
چگونه خوانمش آدم کسی که آگه نیست
چه کار دارد و بهر چه کار پیدا شد
کرم نشست سعیدا ز پا و شد معیوب
رواج بخل در این روزگار پیدا شد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۹۵ - به من نه نامه از آن شوخ دلنواز آمد
به من نه نامه از آن شوخ دلنواز آمد
همای رفته ز بخت بلند باز آمد
فکنده سر به زمین قاصدم به سوی تو رفت
چو دید قامت سرو تو سرفراز آمد
بجز ترانهٔ ناقوس نغمه راست نکرد
اگرچه مطرب عشق از ره حجاز آمد
کسی است عاشق صادق که در شب هستی
چو صبح خوشدل و چون شمع جانگداز آمد
جهانیان و جهان و جمادیان و نبات
حقیقتی است که در صورت مجاز آمد
قسم به حضرت عزت که نازنینان را
خبر دهید سعیدای بی نیاز آمد
همای رفته ز بخت بلند باز آمد
فکنده سر به زمین قاصدم به سوی تو رفت
چو دید قامت سرو تو سرفراز آمد
بجز ترانهٔ ناقوس نغمه راست نکرد
اگرچه مطرب عشق از ره حجاز آمد
کسی است عاشق صادق که در شب هستی
چو صبح خوشدل و چون شمع جانگداز آمد
جهانیان و جهان و جمادیان و نبات
حقیقتی است که در صورت مجاز آمد
قسم به حضرت عزت که نازنینان را
خبر دهید سعیدای بی نیاز آمد
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۰۳ - خوش آن کسان که به فکر دل فگار خودند
خوش آن کسان که به فکر دل فگار خودند
چو داغ لاله چراغ سر مزار خودند
چو گل شکفته دماغند در پریشانی
چو ابر تازه دل از چشم اشکبار خودند
چو سرو سر به تماشا کشیده اند از باغ
چو سبزه در قدم یار گلعذار خودند
چو زخم لب ز شکایت دوباره دوخته اند
چو داغ تازه شب وروز در فشار خودند
ز غفلت است سعیدا که غیر می بینند
ز خواب ناز چو خیزند در کنار خودند
چو داغ لاله چراغ سر مزار خودند
چو گل شکفته دماغند در پریشانی
چو ابر تازه دل از چشم اشکبار خودند
چو سرو سر به تماشا کشیده اند از باغ
چو سبزه در قدم یار گلعذار خودند
چو زخم لب ز شکایت دوباره دوخته اند
چو داغ تازه شب وروز در فشار خودند
ز غفلت است سعیدا که غیر می بینند
ز خواب ناز چو خیزند در کنار خودند
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۱۷ - کسان که سود و زیان را در این جهان دانند
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۳۲ - صفای وقت جهان چون به ما نمی خواهد
صفای وقت جهان چون به ما نمی خواهد
که زشت آینهٔ باصفا نمی خواهد
شکست توبه خوش آمد مرا که رو زردی
نمی کشد ز کس و مومیا نمی خواهد
بیا به کشتی بحر فنانشین و برو
ز خود که کشمکش ناخدا نمی خواهد
چنان سبک شده ام در ره وفا که چو کاه
کشیدنم مدد کهربا نمی خواهد
هر آنچه کس طلبد از کریم می یابد
خوش آن که او ز خدا جز خدا نمی خواهد
کسی است نیک که نیکی چو می کند امروز
در آن مقابله فردا جزا نمی خواهد
خوشم به طور سعیدا و بی نیازی او
که زخم، مرهم و دردش دوا نمی خواهد
که زشت آینهٔ باصفا نمی خواهد
شکست توبه خوش آمد مرا که رو زردی
نمی کشد ز کس و مومیا نمی خواهد
بیا به کشتی بحر فنانشین و برو
ز خود که کشمکش ناخدا نمی خواهد
چنان سبک شده ام در ره وفا که چو کاه
کشیدنم مدد کهربا نمی خواهد
هر آنچه کس طلبد از کریم می یابد
خوش آن که او ز خدا جز خدا نمی خواهد
کسی است نیک که نیکی چو می کند امروز
در آن مقابله فردا جزا نمی خواهد
خوشم به طور سعیدا و بی نیازی او
که زخم، مرهم و دردش دوا نمی خواهد
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۴۰ - گدا که بر سر راه بخیل می آید
گدا که بر سر راه بخیل می آید
چو پشه ای است که در چشم پیل می آید
هر که عاقبت کار این جهان را دید
عزیز مصر به چشمش ذلیل می آید
خطا مکن نظر از مطلبی که داری پیش
به پیشواز تو گر جبرئیل می آید
بنای کلبهٔ ویرانه ام چنان شد محو
که سیل غم به هزاران دلیل می آید
برای رزق، سعیدا مرو ز جا هرگز
که قسمت تو کثیر و قلیل می آید
چو پشه ای است که در چشم پیل می آید
هر که عاقبت کار این جهان را دید
عزیز مصر به چشمش ذلیل می آید
خطا مکن نظر از مطلبی که داری پیش
به پیشواز تو گر جبرئیل می آید
بنای کلبهٔ ویرانه ام چنان شد محو
که سیل غم به هزاران دلیل می آید
برای رزق، سعیدا مرو ز جا هرگز
که قسمت تو کثیر و قلیل می آید
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۴۷ - مگر که بوی گل و لاله [از] هوا جوشید
مگر که بوی گل و لاله [از] هوا جوشید
که باز شور و جنون در دماغ ما جوشید
عنان ز گرد تو شد ابلق نظر را گرم
غبار کوی تو گویا به توتیا جوشید
چه الفت است خدایا که او به من دارد
کسی ندیده به بیگانه آشنا جوشید
حنا به آن کف پا رو به رو نشد هرگز
بسی به خون شهیدان کربلا جوشید
به روی یار سعیدا سخن به عکس مگوی
که خون شرم در آیینهٔ حیا جوشید
که باز شور و جنون در دماغ ما جوشید
عنان ز گرد تو شد ابلق نظر را گرم
غبار کوی تو گویا به توتیا جوشید
چه الفت است خدایا که او به من دارد
کسی ندیده به بیگانه آشنا جوشید
حنا به آن کف پا رو به رو نشد هرگز
بسی به خون شهیدان کربلا جوشید
به روی یار سعیدا سخن به عکس مگوی
که خون شرم در آیینهٔ حیا جوشید
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۴۹ - همین نه نرگس تنها گشاده چشم سفید
همین نه نرگس تنها گشاده چشم سفید
که در فراق تو شد جام باده، چشم سفید
به گوش نرگس از اخلاص یاسمن می گفت
که نور می برد از روی ساده چشم سفید
زمان زمان رود از خود به سیر گل نرگس
عصا گرفته و بر کف نهاده چشم سفید
از این چمن دل نرگس از آن جهت برخاست
که هیچ مادر مشفق نزاده چشم سفید
ز هجر یار سعیدا مگو که چون یعقوب
هزار یوسف مصری فتاده چشم سفید
که در فراق تو شد جام باده، چشم سفید
به گوش نرگس از اخلاص یاسمن می گفت
که نور می برد از روی ساده چشم سفید
زمان زمان رود از خود به سیر گل نرگس
عصا گرفته و بر کف نهاده چشم سفید
از این چمن دل نرگس از آن جهت برخاست
که هیچ مادر مشفق نزاده چشم سفید
ز هجر یار سعیدا مگو که چون یعقوب
هزار یوسف مصری فتاده چشم سفید
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۶۶ - چو آب در دل هر سنگدل برو جا گیر
چو آب در دل هر سنگدل برو جا گیر
چو آفتاب در این خانه رنگ مینا گیر
ز زهد خشک دماغت گرفته می بینم
ز راه میکده گردی عبیرآسا گیر
صفای وقت به امید خم نخواهی یافت
نشین و همچو گهر داد دل ز دریا گیر
قبای اطلس و دیبا نمی شود حایل
همین تو پردهٔ غفلت ز چشم خود واگیر
اگر که مرد شجاعی و همتی داری
چه می دهی جگر خویش دل ز دنیا گیر
وفا چو می نتوانی جفا بکش باری
که دست اگر نتوانی گرفت خود پا گیر
چو برکشند ز هر جانبی رقیبان سر
تو از میانه بیا جانب سعیدا گیر
چو آفتاب در این خانه رنگ مینا گیر
ز زهد خشک دماغت گرفته می بینم
ز راه میکده گردی عبیرآسا گیر
صفای وقت به امید خم نخواهی یافت
نشین و همچو گهر داد دل ز دریا گیر
قبای اطلس و دیبا نمی شود حایل
همین تو پردهٔ غفلت ز چشم خود واگیر
اگر که مرد شجاعی و همتی داری
چه می دهی جگر خویش دل ز دنیا گیر
وفا چو می نتوانی جفا بکش باری
که دست اگر نتوانی گرفت خود پا گیر
چو برکشند ز هر جانبی رقیبان سر
تو از میانه بیا جانب سعیدا گیر
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۷۶ - رسید نامهٔ عنبرفشان مشک آمیز
رسید نامهٔ عنبرفشان مشک آمیز
به این فقیر دعاگوی بی کس و بی چیز
چو گل گشودم و همچون صبا ز خود رفتم
به آن امید که بینم مگر جمال تو نیز
رسید دام خط و دانه های نقطه در او
چو زلف و خال محبت فزا و مهرانگیز
چه کاغذ و چه مرکب که خط مهر و وفا
به روی روز، رقم کرده خامهٔ شبدیز
کجا به منع کسان دل ز راه او گردد
که چشم مست ز پرهیز می کند پرهیز
امیدوار چنانم که جام و ساغر تو
همیشه از می صدق و صفا بود لبریز
ز بسکه واله و حیران کارهای توام
ز شخص و عکس ندارم در آبگینه تمیز
امید هست مرا از خدای دوست نواز
که دشمنان تو گردند بر هوا ناچیز
مراد دل به تحمل برآید از لب یار
که صبر، لعل کند سنگ را نه آتش تیز
چو نیست یوسف کنعان به کام عاشق زار
بیا بگو که زلیخا چه سود عمر عزیز
به یاد وصل تو تنها نه من ز خود رفتم
خیال رفته و دل رفته و سعیدا نیز
به این فقیر دعاگوی بی کس و بی چیز
چو گل گشودم و همچون صبا ز خود رفتم
به آن امید که بینم مگر جمال تو نیز
رسید دام خط و دانه های نقطه در او
چو زلف و خال محبت فزا و مهرانگیز
چه کاغذ و چه مرکب که خط مهر و وفا
به روی روز، رقم کرده خامهٔ شبدیز
کجا به منع کسان دل ز راه او گردد
که چشم مست ز پرهیز می کند پرهیز
امیدوار چنانم که جام و ساغر تو
همیشه از می صدق و صفا بود لبریز
ز بسکه واله و حیران کارهای توام
ز شخص و عکس ندارم در آبگینه تمیز
امید هست مرا از خدای دوست نواز
که دشمنان تو گردند بر هوا ناچیز
مراد دل به تحمل برآید از لب یار
که صبر، لعل کند سنگ را نه آتش تیز
چو نیست یوسف کنعان به کام عاشق زار
بیا بگو که زلیخا چه سود عمر عزیز
به یاد وصل تو تنها نه من ز خود رفتم
خیال رفته و دل رفته و سعیدا نیز
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۷۷ - ز درد ما نه همین آشنا کند پرهیز
ز درد ما نه همین آشنا کند پرهیز
ز بیدلی اجل از درد ما کند پرهیز
ز تلخکامی ذاتیم بس عجب نبود
که از شکستهٔ عظمم هما کند پرهیز
به گاه جلوه چنان نازک است آن کف پا
که همچو چشم ز رنگ حنا کند پرهیز
غبار راه تو هر دیده را که داد جلا
دگر ز سرمه و از توتیا کند پرهیز
درون صومعه خود را هلال می سازد
ریاگری که ز نشو و نما کند پرهیز
از آن زمان که ز یاقوتی لبش خوردم
دل شکسته ام از مومیا کند پرهیز
کسی که خاک شود زر به دست همت او
به خاک افتد و از کیمیا کند پرهیز
حکیم خسته دلان غیر از این جواب نداد
که گفتمش که سعید از چها کند پرهیز
برای قوت ایمان و ضعف اسلامش
کباب داغ مکد از هوا کند پرهیز
ز بیدلی اجل از درد ما کند پرهیز
ز تلخکامی ذاتیم بس عجب نبود
که از شکستهٔ عظمم هما کند پرهیز
به گاه جلوه چنان نازک است آن کف پا
که همچو چشم ز رنگ حنا کند پرهیز
غبار راه تو هر دیده را که داد جلا
دگر ز سرمه و از توتیا کند پرهیز
درون صومعه خود را هلال می سازد
ریاگری که ز نشو و نما کند پرهیز
از آن زمان که ز یاقوتی لبش خوردم
دل شکسته ام از مومیا کند پرهیز
کسی که خاک شود زر به دست همت او
به خاک افتد و از کیمیا کند پرهیز
حکیم خسته دلان غیر از این جواب نداد
که گفتمش که سعید از چها کند پرهیز
برای قوت ایمان و ضعف اسلامش
کباب داغ مکد از هوا کند پرهیز
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۹۳ - چرا پر است ز عالم، دل خریدارش
چرا پر است ز عالم، دل خریدارش
که سیم ناسره آمد جهان به بازارش
نشان کوی کسی را دلم طلب دارد
که آفتاب بود پشت و روی دیوارش
دلی که بی الم روزگار باشد نیست
فلک به چرخ درآمد ز داغ بسیارش
چه گویم از گل رویی که نرگس چشمش
به سایهٔ مژه سازد ز خواب بیدارش
میان این همه اهل نظر سعیدا یار
نگاه جانب ما داشت حق نگهدارش
که سیم ناسره آمد جهان به بازارش
نشان کوی کسی را دلم طلب دارد
که آفتاب بود پشت و روی دیوارش
دلی که بی الم روزگار باشد نیست
فلک به چرخ درآمد ز داغ بسیارش
چه گویم از گل رویی که نرگس چشمش
به سایهٔ مژه سازد ز خواب بیدارش
میان این همه اهل نظر سعیدا یار
نگاه جانب ما داشت حق نگهدارش