تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۶۳ - ابر را دیدیم چون ما چشم گریانی نداشت
ابر را دیدیم چون ما چشم گریانی نداشت
برق هم کم مایه بود از شعله سامانی نداشت
با مسیحا درد خود گفتیم پرسودی نکرد
زانکه چون بیماری چشم تو درمانی نداشت
سینه ما هیچگه بی ناوک جوری نبود
این مصیبت خانه کم دیدم که مهمانی نداشت
لذت رو بر قفا رفتن چه می داند که چیست
هر که در دل حسرت برگشته مژگانی نداشت
از در و دیوار می بارد بلا در راه عشق
یک سرابم پیش ره نامد که طوفانی نداشت
نامه ام را می بری قاصد زبانی هم بگو
خانه شد فرسوده و این شکوه پایانی نداشت
مایه حزنست هر بیتم زسوز دل کلیم
هیچ محنت دیده چون من بیت احزانی نداشت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۷۰ - دختر رز از کنار میکشان یکسو گرفت
دختر رز از کنار میکشان یکسو گرفت
پرده ای کز کار ما برداشت خود هر رو گرفت
بزم عشرت روشنائی از کجا پیدا کند
کاتش می رفت و جانش دود تنباکو گرفت
سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر
بسکه از شرم جمالت دست پیش رو گرفت
در بهاران جا بدست گل نمی افتد بباغ
بیشتر از سبزه می باید کنار جو گرفت
هندوان را هیج جا دلکشتر از بتخانه نیست
خال جادر گوشه چشم تو خوش نیکو گرفت
او که از زلف سیاه خویشتن رم می کند
با سیه روزی چو من هرگز نخواهد خو گرفت
خسته بسیار است در دارالشفای عشق، لیک
آن شفا باید که کار درد از دارو گرفت
بسکه کردم گریه رام من شد آن وحشی، کلیم
طفل اشکم از دویدن عاقبت آهو گرفت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۷۵ - سردمهریهای دوران را تلافی از تبست
سردمهریهای دوران را تلافی از تبست
سوزن خار ملامتها ز نیش عقربست
نه همین ما می گدازیم از غم بخت سیاه
هر کجا روشن دلی دیدیم شمع این شبست
ناله هر جا می رسد رنگ دگر بر می کند
آتش غمخانه و باد چراغ کوکبست
بی دلان از یک نگاه گرم از جا می روند
ظرفهای طاقت ما را مگر یک قالبست
گفتگوی اهل عالم بر سر دنیا بهم
جمله یی اصلست جنگ طفلهای مکتبست
از خدا کامی اگر خواهی، به از آرام نیست
در حقیقت یک سئوالست و در او صد مطلبست
قطع راه کعبه و بتخانه در یک گام کرد
طی ارض عارف از گام فراخ مشربست
دانه دام ملایک در زمین حسن تست
کس نمی داند در گوشست یا خال لبست
از طبیبان حال خود پوشیده چون دارم کلیم
جامه ام پیراهن فانوس از تاب و تبست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۷۷ - گر بقسمت قانعی بیش و کم دنیا یکیست
گر بقسمت قانعی بیش و کم دنیا یکیست
تشنه چون یک جرعه خواهد کوزه و دریا یکیست
حرص گر دهقان نباشد کشت را شبنم بسست
خوشه و خرمن به پیش چشم استغنا یکیست
کج نظر سود و زیان را امتیازی داده است
هر چه را احول دو می بیند بر بینا یکیست
ناامیدی دستگاه عیش می سازد فراخ
گر ببندی دیده کنج خانه و صحرا یکیست
غم نه پیوندی بدل دارد کزو بتوان برید
گر باصل کار بینی شیشه و خارا یکیست
ما که از افتادگی فیروز جنگ افتاده ایم
از که اندیشیم چون فتح و شکست ما یکیست
عزت و خواری که پشت و روی کار عالمست
نزد رندی کو ندارد کار با دنیا یکیست
در قفس بالا و پائینی نمی باشد کلیم
آستان و مسند دنیا بر دانا یکیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۸۱ - آنکه زخمی از زبان او نخوردم سوسنست
آنکه زخمی از زبان او نخوردم سوسنست
وانکه بر عیبم ندوزد چشم بدبین سوزنست
رخصت سیر جهان می خواستم از عقل، گفت
اهل عزلت را سفر از یاد مردم رفتنست
تا شکست کاملان جستن هنر گردیده است
عیب جوی طلعت خورشید چشم روزنست
عمرها با تیره روزی ساختم تا اینزمان
خلوتم را شمع کافوری بیاض گردنست
نه فلک در پیش چشم اهل همت خرمنیست
هر که کام از آسمان جوید گدای خرمنست
هر کجا شور جنون ما را ببازار آورد
سنگ مانند ترازو خانه زاد دامنست
دل که شد سلطان تن خیل و حشم دارد زاشک
از شرر باشد سپاهش هر که میر گلخنست
آه سرد از حسرت روغن چراغم می کشد
ساز و برگ روزم از سامان شبها روشنست
در دیار فقر کانجا جوشن از عریان تنی است
حامی شمع از خطر فانوس بی پیراهنست
نسبت ما با جفاهایش کلیم امروز نیست
تیغ بیداد و دل ما هر دو از یک آهنست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۸۵ - شیوه نادان بود بر عاشق بیدل گرفت
شیوه نادان بود بر عاشق بیدل گرفت
بر اصول رقص بسمل کی کند عاقل گرفت
عشق با سیلاب پنداری زیک سرچشمه است
جای خود ویران کند هر جا دمی منزل گرفت
طبع بی انصاف را از عیب جوئی چاره نیست
گر بزیر تیغ آمد نکته بر قاتل گرفت
هر کجا سامان فزونتر بهره مندی کمترست
تشنه زاب جوی بیش از سیل کام دل گرفت
موج می تیغست بروی جلوه گل آتشست
هر کجا طبع بلند از دهر بیحاصل گرفت
سفله چون دستش قوی گردد زبون کش می شود
حرص هر جا غالب آمد لقمه از سائل گرفت
باده صحبت اگر یکدم بود دارد اثر
تیغ، تعلیم بخون غلطیدن از بسمل گرفت
راه عشقست اینکه نتوان بی ادب یک گام رفت
گرداگر برخاست از جا رخصت از محمل گرفت
رفت عمرم در سفر چون موج و نتوانم کلیم
گوشه امنی درین دریای بیحاصل گرفت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۸۶ - هر قدم لغزیدنی فرش قدمگاه منست
هر قدم لغزیدنی فرش قدمگاه منست
چاه راهم چون قلم پیوسته همراه منست
گشته از افتادگی آن سرفرازی حاصلم
کاسمان در سایه دیوار کوتاه منست
از طریق راست خاشاک خطرها رفته اند
هر چه در راه منست از طبع گمراه منست
گرچه راهی را بسر طی می کنم همچون قلم
سرنوشت تازه ای هر گام در راه منست
روی مقصودی ندیدم هیچگاه از پرده پوش
سرمه افتاده از چشم اثر آه منست
بس شکست از کارگاه مومیائی دیده ام
روز بد هرگز نبیند گرچه بدخواه منست
کاهش فقر از غرور خاکساری کم نکرد
همت پرواز عنقا در پر کاه منست
این فغان جان و دل آخر نمی گردد کلیم
هر چه جانکاهست در این راه دلخواه منست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۸۸ - ای به از گل بر سر احباب خاک خواریت
ای به از گل بر سر احباب خاک خواریت
چاره ساز جان کار افتاده زخم کاریت
در کنار نامه ی اغیار یادم کرده ای
تا بدانم بعد از این قدر فرامش کاریت
ای دل از آب حیات نامه های دوستان
بر کناری همچو خس دائم ز بی مقداریت
راه قاصد را به مژگان رفت و چشم انتظار
عاقبت آورد بهر ما خط بیزاریت
مرهم زخم دلم چون لاله غیر از داغ نیست
چشم دارم اینقدر دلجوئی از غمخواریت
بخت شورم منفعل دارد که با آن بی کسی
بسته مرهم از نمک هر دم به زخم کاریت
دیده امید را کردی سفید از انتظار
دوستان را خود نبود این چشم از دلداریت
کشور مهر و وفا بسیار بدآب و هواست
تا درین ملکی دلا لازم بود بیماریت
ناله ی بلبل درین گلزار بس باشد کلیم
خاطر گل را چه رنجانی توهم از زاریت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۹۷ - در شراب صحبت احباب زهر غفلتست
در شراب صحبت احباب زهر غفلتست
گر به چاه افتد کسی بهتر ز دام صحبتست
منکر آیینه اند آنها که اهل عزلتند
خلوتی کابنای جنسی گنجد آنجا کثرتست
با وجود ناتوانی نرگس بیمار او
شوق خونریزیش بیش از آرزوی صحتست
دهر را هم مشرب عزلت پسند افتاده است
نیست بی وجهی که دایم دشمن جمعیتست
زیور آئینه دل روشنی باشد نه عکس
خانه ی تاریک را شمعی به از صد صورتست
قدت از پیری کمان شد، گوشه ای خوش کن کلیم
از پی خوبان دویدن با عصا بی نسبتست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۵ - زین چمن عاشق ز نخل عیش هرگز برنداشت
زین چمن عاشق ز نخل عیش هرگز برنداشت
غیر زخم خونچکان هرگز گلی بر سر نداشت
عاقبت مکتوب ما را سوی او پروانه برد
تاب سوز نامه ام بال و پر دیگر نداشت
بیقراری بین که بعد از سوختن همچون سپند
یکنفس خاکسترم جا بر سر اخگر نداشت
شب که از شمع جمالش دیده ام روشن شود
مردمک در دیده من قدر خاکستر نداشت
هرگز از دوران کلیم خسته آسایش ندید
در دلش صد خار بود، ار خار در بستر نداشت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۹ - کوهکن تعلیم خارا سفتن از استاد داشت
کوهکن تعلیم خارا سفتن از استاد داشت
هر چه کردار از کاوش مژگان شیرین یاد داشت
کوه طاقت بودم اما تا فراقت رو نمود
هر سو مویم تو گوئی تیشه فرهاد داشت
تخم اشکی از برای دیده ما واگذار
اینچنین خواهی دیار درد را آباد داشت
میل هر جانب که کردم سیل اشکم برده است
کی سلیمان اینچنین حکم روان بر باد داشت
گر کلیم افتاد مقبول درش پردور نیست
هم سر شوریده بودش هم دل ناشاد داشت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۱۳ - تا نمی گریم چراغ دیده ام را نور نیست
تا نمی گریم چراغ دیده ام را نور نیست
سیل اگر باز ایستد ویرانه ام معمور نیست
بسکه در عالم جفا از خوبرویان دیده ام
آرزوی جنتم در دل ز بیم حور نیست
هست در شرع محبت رسم و آئین دگر
خوردن خون جایزست و دم زدن دستور نیست
ساغر خالیش از داروی بیهوشی پرست
هیچ دریاکش حریف کاسه طنبور نیست
کار ما در عاشقی مشکل تر از پروانه است
شمع سرکش هست اما همچو او مغرور نیست
حسن هم مانند عشق افتادگی میزیبدش
لشکر زلف بتان تا نشکند منصور نیست
عاقبت از گریه می آید مراد دل بدست
غرق اشک زانکه گوهر جز در آب شور نیست
سربسر دلهای آگه دانه یک سبحه اند
آنچه ما را در دل است از یکدگر مستور نیست
بر جراحتهای ناسور کلیم از بیکسی
غیر حرف سرد مردم مرهم کافور نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۱۷ - دایم اندر آتش خود عاشق دیوانه سوخت
دایم اندر آتش خود عاشق دیوانه سوخت
شمع محفل را گناهی نیست گر پروانه سوخت
دیده باعث شد اگر ویرانه ام را آب برد
از تف دل بود آن آتش که ما را خانه سوخت
طره اش زان آتش رخسار تابی یافته
کز حدیث زلف او گفتن زبان شانه سوخت
لاله داغست از فغان بلبل و گل بی خبر
آشنا رحمی نکرد اما دل بیگانه سوخت
نیست از سوز درون با ما صفای باطنی
دل سیه شد بسکه آتش اندرین ویرانه سوخت
تا نشاند سوزش پروانه را شمع آب شد
لیک آتش تند بود و عاشق دیوانه سوخت
تا ز دل آهی کشیدم جمله دلها در گرفت
باد بود از آتش یک خانه چندین خانه سوخت
رفته بودم تا از آن بیرحم واسوزم کلیم
بازم آن تاب کمر وان جلوه مستانه سوخت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۶ - تا بنام من زبان خامه ات گردیده است
تا بنام من زبان خامه ات گردیده است
از نگینم می رود بیرون ز بس بالیده است
بر هوا می افکند هر دم کلاهی از حباب
قطره زین شادی که دریا حال او پرسیده است
من که باشم کس چو من بیقدر یاد آورده ای
نامه از ننگ همین معنی بخود پیچیده است
تا گشاد جبهه خلق ترا دیدست صبح
بر جهان و دستگاه تنگ او خندیده است
سایه ام را عار می آید که افتد بر زمین
آفتاب التفاتت تا بمن تابیده است
از تفاخر آنچنان سر را بگردون بریده ایم
کاسمان با ناخن ماه نواش خاریده است
دیده را کز خاکپایت خواست گیرد توتیا
یک صفاهان سرمه کلک همتت ورزیده است
تا سواد خط مشکینت بچشم جا گرفت
مردمک چون خط باطل بر بیاض دیده است
کی بود یارب که آیم دولت پابوس تو
همچو نام خود که پای خامه ات بوسیده است
در فراقت جان غم فرسوده ای دارد کلیم
گر به پای قاصدت نفشاند ادب ورزیده است
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۹ - توبه کردم مستی از چشم بتان افتاده است
توبه کردم مستی از چشم بتان افتاده است
تاک را هم از خزان آتش بجان افتاده است
دست تاکش بشکند گر بر در عیشست قفل
کز چنین سر پنجه پهلوان افتاده است
شیشه کی باشد که در پیشت دلی خالی کند
شکوه ها دارد چو ساقی سر گران افتاده است
بوی خون آید از آن راهی که ما سر کرده ایم
نقش پا هر گام چون برگ خزان افتاده است
در زبانها گفتگو گم کرده راه از تیرگی
هر کجا حرفی ز بختم در میان افتاده است
فصل گل رفت و سر از زانوی گلبن برنداشت
غنچه پنداری بفکر آندهان افتاده است
کاهش غیرت ز مو باریکتر دارد مرا
بر زبانها تا حدیث آنمیان افتاده است
حاصل دنیا بچشمم چون درآید، جا کجاست
اشک اینجا کاروان در کاروان افتاده است
شد کلیم آوازه اش از صبح عالمگیرتر
تا چو شمع صبحگاهی از زبان افتاده است
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۱ - چشم هر کس گر بیار ماه سیما روشنست
چشم هر کس گر بیار ماه سیما روشنست
ز آتش دل همچو مجمر دیده ما روشنست
هر که را ایام پیش آورد زودش پس نشاند
این پشیمانی ز جزر و مد دریا روشنست
نور بی برگی کند در خانه ها کار چراغ
عمرها شد کز حباب این نکته بر ما روشنست
عقل دیوانه است، هر جای بوی می افسون دمید
روح پروانه است هر جا شمع مینا روشنست
منت زلف تو طوق گردنم بادا کزو
حال دلها بر تو در شبهای یلدا روشنست
کار ما گر نیست دلخواهش نگیرد کار تنگ
از تغافلها که دارد کارفرما روشنست
اینکه اشکست، اینزمان خون جگر خواهد شدن
پیش پیش امروز بروی حال فردا روشنست
شیشه می عینک بینائیت بادا کلیم
تا بدانی دیده ها از نور صهبا روشنست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۳ - سیر گل امسال از تنهائیم دلخواه نیست
سیر گل امسال از تنهائیم دلخواه نیست
ز آشنایان غیر بلبل کس بمن همراه نیست
هر مرادی را بهمت می توان تسخیر کرد
دست کوته سهل باشد همت ار کوتاه نیست
نیست ما را دانه ای جز کاه در کشت امید
آنهم از بخت زبونم گاه هست و گاه نیست
ماو شمع انجمن را یک طبیعت داده اند
برنیاید از لب ما گر نفس جانکاه نیست
در پناه خاکساری ایمنم از گمرهی
هر کجا نقش قدم باشد بغیر از چاه نیست
طاعت مقبول درگاه الهی آگهیست
خامشی بهتر از آن ذکری که دل آگاه نیست
از ریاضت زرد رو مانند زاهد من نیم
کاب تخمیر وجود من بزیر کاه نیست
اینهم از کوتاهی بخت زبون باشد کلیم
گر مرا تار رسائی در کمند آه نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۶ - حسن اگر در پرده باشد عشق ازو دیوانه نیست
حسن اگر در پرده باشد عشق ازو دیوانه نیست
بر چراغ روز بال افشانی پروانه نیست
تا طبیب خستگان عشق چشم مست اوست
ناله بیمار غیر از نعره مستانه نیست
نیست سامانی به غیر از رخنه در ویرانه ام
گر به سامان دام ماهی آب دارد دانه نیست
با دل روشن کدورت همره دیرینه است
گر مرادت شمع بیدو دست در این خانه نیست
سیل گه جاروب منزل گاه فرش خانه است
فقر را زین به متاعی زینت کاشانه نیست
صید معنی را ز بس می بندم و وا می کنم
هر که می بیند مرا گوید به جز دیوانه نیست
مزرع امید را از گریه نتوان سبز کرد
آب شور چشمه ما سازگار دانه نیست
زخمها برداشت تا زلف تو را تسخیر کرد
دست سعی هیچکس بالای دست شانه نیست
هر کس از بیداد گردون شکوه ای دارد کلیم
گر تو هم داری بگو، اینجا کسی بیگانه نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۸ - در طریق خودنمائی شیوه دلخواه نیست
در طریق خودنمائی شیوه دلخواه نیست
غیر دعوی بلند و همت کوتاه نیست
کیسه ای بر وعده های بخت نتوان دوختن
خفته گر در خواب حرفی گفت از آن آگاه نیست
از نفاق صحبت مردم ز بس رم کرده ایم
ناله ما نیز با خضر اثر همراه نیست
خاطر آشفته ای دارم که هر ساعت نفس
راه لب را می کند گم گر چراغ آه نیست
هر چه ترکش می توان کردن، بدست آورده گیر
غم زناکامی نباشد همت ار کوتاه نیست
مرگ تلخ و زندگی هم سربسر درد و غمست
پشت و روی کار عالم هیچگه دلخواه نیست
کعبه عشق تو پنداری سر کوی فناست
می توان رفتن ولی در بازگشتن راه نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۵۳ - سیل در اقلیم ما پیرایه بند خانه است
سیل در اقلیم ما پیرایه بند خانه است
رخنه مانند قفس آرایش کاشانه است
کام دنیا را برای اهل دنیا واگذار
جغد را ارزانی آن گنجی که در ویرانه است
بر در و بالم دلم غم بر سر هم ریخته است
میهمان در خانه ام دایم زیاد از خانه است
قابل چندین شکایت نیست وضع روزگار
آنچه دارد تلخ و شیرین جمله یک پیمانه است
صرفه را دیوانه ها دارند در امر معاش
بوریا گه فرش و گاهی جامه دیوانه است
رشک بردن لازم عشقست بر هر کس که هست
هر که در بزمست بار خاطر پروانه است
خوشه شمع است بار کشته امید ما
آب و رنگی دارد اما خوشه بیدانه است
مرهم زخم جفای چند کس خواهد شدن
طره او را یکی از سینه چاکان شانه است
اختیار حل و عقد زلف او دارد دلم
خانه زنجیر را دیوانه صاحبخانه است
می رمم از هر که باشد آشنای من کلیم
آشنای معنی بکرم که آن بیگانه است