تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - باز از سودای زلفش بی سرو سامان شدم
باز از سودای زلفش بی سرو سامان شدم
در شعاع حسن او شیدائی و حیران شدم
تا که خورشید جمال نوربخش او بتافت
ظلمت ما نور گشت و همچو مه تابان شدم
چون بدیدم از همه ذرات مهر روی دوست
عارف اهل یقین و صاحب عرفان شدم
گر چه بودم قطره چون در بحر کل گشتم فنا
در بقا بعدالفنا دریای بی پایان شدم
دین و دنیا چون فدای عشق جانان ساختم
در طریق عاشقی سرحلقه رندان شدم
در قمار عشق جانان جان و دل درباختم
محرم بزم وصالش بی دل و بی جان شدم
عارفان گر شهره شهرند اسیری از عمل
من بمحض موهبت اعجوبه دوران شدم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - حالیا در بزم وصل دوست جامی میزنم
حالیا در بزم وصل دوست جامی میزنم
با می و معشوق لاف نیکنامی میزنم
تا بملک وصل جانان راه یابد جان ما
بی سرو سامان براه عشق گامی میزنم
چون بکوی زهد کاری برنیامد زاهدا
حالیا در میکده زندانه جامی میزنم
من که در اقلیم تقوی خواجه بودم کنون
پیش پیر میکده دم از غلامی میزنم
تا نمایم ره بکوی وصل جانان خلق را
در طریق حق صلای خاص و عامی میزنم
چون ز خود فانی مطلق گشتم و باقی بحق
در مقام فقر گلبانگ تمامی میزنم
چون اسیری در طریق عشق بودم پخته
زآتش سوداش اکنون جوش خامی میزنم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۲ - من ز تاب آتش عشق تو ناپرواستم
من ز تاب آتش عشق تو ناپرواستم
در هوای مهر رویت ذره سان شیداستم
جان شیرین گر ز دستم میرود فرهادوار
همچو کوه بیستون در عشق پا برجاستم
در ره عشاق گشتم بانوااز وصل دوست
ای مخالف کج مبین زیرا براه راستم
من رضا دارم اگر خواهی جفا کن یا وفا
در طریق عشق تو من عاشق بیخواستم
از می وحدت حریفان مست و لایعقل شدند
تا برندی در مقام عشق بزم آراستم
مظهر او گشت جانم مظهر ما شد جهان
او بما ظاهر شد و من در جهان پیداستم
مائی ما ای اسیری بود موج بحر عشق
موج ماشد غرق دریا این زمان دریاستم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - در طریقت ره روانرا رهنمائی میکنم
در طریقت ره روانرا رهنمائی میکنم
در حقیقت عارفانرا پیشوائی میکنم
گر شدم بیگانه از جان و جهان در عشق او
لیک با جانان همیشه آشنائی میکنم
گر چه در صورت گدا ورند و قلاش آمدم
لیک در معنی بعالم پادشائی میکنم
پادشاه ملک فقرم تخت استغنا مراست
چون گدایان بردر او گرگدائی میکنم
تا گرفتارم بمائی در شمائی کی رسم
چون شدم آزاده از مائی شمائی میکنم
زاهد از تقلید منشین در پس در بیش ازین
خانه تحقیق را چون در گشائی میکنم
از دم عیسای عرفان مردگان جهل را
ای اسیری روح بخشی جانفزائی میکنم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۸ - حج من سوی تو آمد طوف کویت کعبه ام
حج من سوی تو آمد طوف کویت کعبه ام
دیدن دیدار تو باشد صفا و مروه ام
جامه احرام من باشد تجرد از هوا
لازم درگاه تو بودن همیشه وقفه ام
حاجیانرا گرچه باشد هدیه بدنه پیش تو
در هوایت کشتن نفس و هوا شد هدیه ام
روبسوی هرکسی دارند در هر ملتی
کعبه ما کوی یار و روی او شد قبله ام
شد نماز و ورد من ذکر جمال روی او
دل ز یاد غیر خالی کردن آمد روزه ام
دیدن دیدار دلبر هست عید من
جان و دل ایثار کردن پیش جانان فطره ام
ای اسیری جمله عشاق جانبازان بدند
جان بعشق دلبر افشان گو که من زین زمره ام
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۹ - چون بفضل حق رهی در ملکت جان یافتم
چون بفضل حق رهی در ملکت جان یافتم
صد هزاران عالم بیحد و پایان یافتم
سال ها درهر یکی زان عالم اقلیم جان
سیر کردم جمله عالم عین جانان یافتم
جمله ذرات عالم از لطیف و از کثیف
هم زمهر روی او چون ماه تابان یافتم
چون ز لذات دو عالم در گذشتم مردوار
دردهجران را ز وصل دوست درمان یافتم
عالم آثار و افعال و صفات بی کران
جمله یک دریای نور ذات رحمان یافتم
سالهای بیحد وعد اندر آن دریای نور
غوطه ها خوردم که آخر در عرفان یافتم
خویش را با جمله اشیا بی حساب و بی شمار
در تجلی فانی اندر ذات سبحان یافتم
چون ز قید خود اسیری گشت مطلق آخرش
عین اسما و صفات ذات یزدان یافتم
گنج بی پایان کشف برکمال معرفت
هم ز لطف نوربخشش سخت آسان یافتم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۳ - غیر مهر ماه رویی نیست حالی در خورم
غیر مهر ماه رویی نیست حالی در خورم
غیر سودای سر زلفش نباشد در سرم
در زمین از چشم من هر سو روان شد جوی آب
برامید آنکه از سرو بلندش برخورم
مرغ روحم از بدن اندر هوای وصل او
چون روانی میرود شاید ز هجران بگذرم
همچو غواصان فرو رفتم ببحر عشق او
جز در دردش نیامد هیچ گوهر در برم
در هوای محنت عشقش روان در هر دمی
صد هزاران در و گوهر از دو دیده بشمرم
در حساب عاشقانش کی درآیم در شمار
کز سگان کوی او پیش سکانش کمترم
پایه قدرم اسیری بگذرد از نه فلک
نوربخش ما چو باشد در دو عالم رهبرم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۳ - در طریقت سالها در نار محنت سوختیم
در طریقت سالها در نار محنت سوختیم
تا بنور فقر شمعی در جهان افروختیم
هر که لاف از عاشقی ز ددان که ابجد خوان ماست
تا بفن عشق ورزی نکته ها آموختیم
جامه چاکان گر چه بودند در حقیقت پرده در
ما باستادی نگر کانها چگونه دوختیم
هرکسی مالی و ملکی کرد حاصل در جهان
همت ما بین که نقد عشق او اندوختیم
گر چه در بازار عشقش هرکسی چیزی خرید
مابسودای غم او خویش را بفروختیم
چونکه غیرت پرده عزت ز رویش برگرفت
آتشی در کاینات افتاد و کلی سوختیم
چون بدست مافتاد از وصل او گنج روان
زان اسیری وام ایام فراقش توختیم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۵ - مبداء خلقت بامر کن فکان من بوده ام
مبداء خلقت بامر کن فکان من بوده ام
منتهای مقصد از خلق جهان من بوده ام
پیش ازآن کاسرار غیب آید بصحرای شهود
برزخ غیب و شهادت در میان من بوده ام
گر چه در صورت نمودار دو عالم گشته ام
چون بمعنی بنگری هر دو جهان من بوده ام
هست روشن در حقیقت دیده عالم بما
دایمانور زمین و آسمان من بوده ام
تا نه پنداری که پیدادر جهانم این زمان
پیشتر از خلقت کون و مکان من بوده ام
آنزمان کز عالم و آدم نشان پیدا نبود
از مقام بی نشانی بانشان من بوده ام
ظاهر و باطن بمعنی جلوه گاه ماشمار
زانکه گر دانی عیان و هم نهان من بوده ام
کی فرود آید همای همت ما در مکان
چون که شهباز فضای لامکان من بوده ام
گفت و گوی ماست هر جا هست اندر هر زبان
چون اسیری در دو عالم داستان من بوده ام
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۰ - تا بنای عاشقی در کاینات انداختیم
تا بنای عاشقی در کاینات انداختیم
چتر رفعت را بملک لامکان افراختیم
چون ظهور کل او اول بنقش ما نمود
بار دیگر ما جهان را مظهر خود ساختیم
شد نهان در پرده کثرت جمال وحدتم
تا نقاب عزت از غیرت برو انداختیم
مابسودای وصال دوست در بازار عشق
نقد هستی در قمار نیستی در باختیم
هرکه خالی کرد خود را از خودی مانند نی
از دم جانبخش او را در نفس بنواختیم
چون شعاع نور وحدت گشت تابان بر دلم
نقش کثرت را ز لوح سینه وا پرداختیم
تا تجلی کرد واجب نقش ممکن شد فنا
بی اسیری مایکی بودیم و دو نشناختیم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - آفتاب روی تو تابان شد از ذرات کون
آفتاب روی تو تابان شد از ذرات کون
می نماید پرتو حسن تو از مرآت کون
پیش ازآن کاندر جهان این مصحف و اوراق بود
در کتاب حسن تو مکتوب شد آیات کون
عالم از نور تجلی مینماید هست نیست
حیرت عقلست در حسن رخت حالات کون
فارغم از فکر غایات و بدایات جهان
در صفای روی تو دیدم همه غایات کون
در تجلی جهان سوز جمال روی دوست
غرق دریای فنا گشته صفات و ذات کون
عاقبت از پرتو خورشید روی نوربخش
نور مطاق شد اسیری ظلمت ذرات کون
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۳ - ای دل ار معشوق جویی باش یار عاشقان
ای دل ار معشوق جویی باش یار عاشقان
از سر صدق و صفا کن جان نثار عاشقان
دردل عاشق چه میجویی نشان غیریار
نیست نام غیر در دار و دیار عاشقان
کی بیابد ره ببزم وصل معشوق آنکسی
کو نبازد دین و دنیا در قمار عاشقان
زاهدا گر آرزوی وصل معشوقت بود
در طریق عشق شو پیوسته یار عاشقان
ازکمال عشق و استغنای معشوق چنان
هست دایم این همه افغان و زار عاشقان
در هوای دیدن دیدار جانان دایما
سوز جان و درد دل باشد شعار عاشقان
نیست غیر از قامت و زلف و رخ زیبای دوست
سنبل و سرو گل و باغ و بهار عاشقان
هرکه داغ عشق جانان نیست برجان دلش
در دو عالم کی درآید در شمار عاشقان
خیمه رفعت اسیری زد باوج نه فلک
از سراخلاص چون شد خاکسار عاشقان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - جلوه معشوق دیدم در لقای عاشقان
جلوه معشوق دیدم در لقای عاشقان
واله و شیدا ازآنم در هوای عاشقان
در تجلی رخ معشوق و تاب حسن او
گر فنا شد جان ما بادا بقای عاشقان
سرفراز کاینات آمد بملک هر دو کون
هر سری کو خاک ره شد زیر پای عاشقان
گر بکوی عاشقان گشتم نثار ره، چه شد
صد هزاران جان و دل بادا فدای عاشقان
آنکه با نام و نشان از وصل معشوق آمدست
دردو عالم کس نمی بینم ورای عاشقان
رو مگردان از جفا و جور عشق و مهر کن
در میان جان و دل مهرو وفای عاشقان
پادشاه تخت ملک عشق آمد لایزال
دل که باشد در جهان از جان گدای عاشقان
از شراب وصل جانان گشت مست و بیخبر
جان که شیدای جهان شد در ولای عاشقان
ای اسیری تا بکی داری نهان اسرار عشق
چون جهان پرگشت از صیت و صدای عاشقان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۵ - بس غریب و طرفه افتادست حال عاشقان
بس غریب و طرفه افتادست حال عاشقان
جسم ایشان در زمین و جانشان برآسمان
در مکان ابدان ایشان پای بند آمد ولی
دایما ارواحشان طیران کند در لامکان
ظاهر ایشان بود مشغول خلق از مرحمت
لیک در باطن ز حق نبوند غافل یکزمان
در شعاع مهر ذاتش فانی مطلق شدند
پس بحق باقی شده دیدند حیات جاودان
ازمقام بی نشانی صد نشان آورده اند
در فنای عشق تا گشتند بی نام و نشان
چونکه ایشان بوده اند ایجاد عالم را سبب
برطفیل ذاتشان آمد همه کون و مکان
هست با هریک ز حق فیض و عطا بی منتها
ای اسیری حال ایشان نیست درحد و بیان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۷ - از جمله ذرات جهان مهر جمالت شد عیان
از جمله ذرات جهان مهر جمالت شد عیان
ای شاهد رویت نهان در پرده کون و مکان
از پرده گر نایی برون، بنمای روی لاله گون
کی کم شود سوز درون، ای سروقد دلستان
زآئینه روی نکو، عکس رخت بنمود رو
بینم جمال روی تو تابان ز روی نیکوان
هان ای طبیب عاشقان دلخسته ایم و ناتوان
بهر دوا ای جان جان می آی پیش خستگان
چون یار بنماید جمال، جان مرا نبود مجال
تا که کند او عرض حال در پیش آن جان جهان
بهر خدا ای تندخو با چشم جادویت بگو
کای ترک مست فتنه جو کم کن جفا با عاشقان
در پیچ زلف پرشکن جان اسیری کن وطن
تا وارهانی بی سخن خود را زقید این و آن
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۹ - ای وصالت آرزوی جان غم پرورد من
ای وصالت آرزوی جان غم پرورد من
در فراقت شد بگردون آه دودآلود من
لذت دنیا و دین گو، هرکه می خواهد ببر
غیر دیدارت نباشد در جهان مقصود من
جان و دل در باختم تاشد وصالت حاصلم
در ره عشقت همین باشد زیان و سود من
یکدم ازما روی عالم سوز اگر سازی نهان
آتش افتد در درون چرخ ز آه و دود من
میکنم از خلق پنهان درد عشقت راولی
فاش می سازد بعالم اشک خون آلود من
چون تجلی میکند بردل جمال روی دوست
محو و نابود است در حسنش نمود و بودمن
از فنای ما چو وصل دوست حاصل میشود
ای اسیری تو فنا شو گر کنی بهبود من
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۵ - ازمی شوق جمال روی جانان همچو من
ازمی شوق جمال روی جانان همچو من
مست و لایعقل بعالم کم توانی یافتن
میزند برجان و دل هر دم دو صد تیر جفا
ترک چشم مست خونخوار پرآشوب فتن
رخت جان و دین و دنیا را بغارت می برد
چون سپاه عشق در ملک دل آرد تاختن
ای دل ار معشوق جوئی دین و دنیا را بباز
شرط راه عشق باشد هرچه داری باختن
نور ایمان جهان افروز خورشید رخش
گشت پنهان در نقاب کفر زلف پرشکن
پرده از رخ برفکن بنما به مشتاقان جمال
در نقاب زلف تا کی روی پنهان داشتن
تا که بیند روی معشوق از پس پرده عیان
در شکن زلف باشد جان عاشق را وطن
پاو سرگم کرد عاشق از جفای عشق یار
در ره معشوق باید بی سر و بی پا شدن
تا اسیری گشته ام حیران حسن نوربخش
فارغ از فکر جهانم بیخبراز جان و تن
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۶ - ای ز درک کنه تو عاجز عقول عاقلان
ای ز درک کنه تو عاجز عقول عاقلان
اعقل عالم بوصف گفته لااحصی ازآن
عارفان را نیست بهره غیر حیرت زانکه هست
درکمال کبریای تو یقین ما گمان
کی برد عقل فضولی ره بکنه معرفت؟
قطره کی دارد خبر از قعر بحر بی کران؟
اعرف دوران حدیث ما عرفناک چو گفت
در ره تو لاف عرفان کی سزد از دیگران
در صفات ذات پاک تو زبانها جمله لال
خود نیاید بحر اوصاف تو در ظرف بیان
نیستی درجا و خالی نیست از تو هیچ جا
ذات تو باشدمنزه ازکم و کیف و مکان
گرد پیرامون ذاتت کی رسد انس و ملک
در کمال وصف تو چون حیرت آرد عقل و جان
خیره گردد دیده دل در شعاع مهر ذات
چون نشان یابد کسی از نور بی نام و نشان
چون اسیری شد فنا در پرتو روی تو یافت
از جمال نوربخش تو حیات جاودان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۷ - مهر وصلت گر نتابد بر دلم ای ماه من
مهر وصلت گر نتابد بر دلم ای ماه من
در فراقت شمع گردون را بسوزد آه من
دوزخ سوزان شود بر من چو جنات نعیم
در قیامت گر تو باشی مونس و همراه من
بی رخت شد جان به فرزین بند هجران مبتلا
گر به وصلی در نیابی مات گردد شاه من
لشکر جور و جفا بر من ره شادی گرفت
تا نباشد جز به سوی محنت و غم راه من
تا دلم آگاه شد از لذت درد و غمت
جز به سویش نیست مایل این دل آگاه من
نور مه از آفتاب آمد همیشه وین عجب
نور یابد صد هزاران آفتاب از ماه من
از اسیری گر نداری باور این درد درون
شاهد است این دیده گریان و روی کاه من
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۰ - رب زدنی حیرة فیکم چه می خواهی بدان
رب زدنی حیرة فیکم چه می خواهی بدان
یعنی هر دم جلوه دیگر نما بر عاشقان
گر نمائی با من بیدل دمی روی چو ماه
در سر اندازی بیندازم کله بر آسمان
در غم هجران تو زار و نزارم لیک اگر
یافتم وصل تو از شادی نگنجم در جهان
زآتش عشق تو جان و دل همی سوزد مرا
لطف فرما لحظه بنشین و آن آتش نشان
آه اگر گوید نگارم اشتیاقت عرضه کن
چون کنم چون شرح شوق من نیاید در بیان
زاهدا تو طالب حور و بهشتی لاجرم
ره بمطلوب حقیقی می نیابی جاودان
ای اسیری تا ز قید خود نمی یابی خلاص
کی توانی دید روی نوربخش انس و جان