تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۴۱ - جبیب یار پاکدامن مطلع روز منست
جبیب یار پاکدامن مطلع روز منست
دیدن رویش نشان بخت فیروز منست
فال فرخ از رخ و زلفش همی گیرم از آنک
این شب قدر من و آن روز نوروز منست
خط مخوان نقشی که بر سطح مهش بینی از آنک
آینه است آن روی و زنگش آه دلسوز منست
گر فشانم جان بر او پروانه وش عیبم مکن
روی شهر آرای او شمع دلفروز منست
هر بدی کابن یمین را آید از جانان بسر
گوید اصل شادی جان غم اندوز منست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۵۰ - روی شهر آرای یارم آفتابی دیگرست
روی شهر آرای یارم آفتابی دیگرست
هر زمانی زلف او در پیچ و تابی دگرست
بر رخ او قطره های خوی چون شبنم بر گلست
هر زمانی چون گلی و چون گلابی دیگرست
گفتم از روی خودم روشن نشانی باز ده
گفت آخر روشنست این آفتابی دیگرست
ز آتش سودای عشقش در جهان هر جا دلیست
بر سر خوان هوس هر دم کبابی دیگرست
تا بهار حسن رویش تازه ماند هر زمان
ز ابر چشم اشکبارم فتح با بی دیگرست
بر روانم درد عشق و بر دلم بار فراق
هر یکی ز اینها خرابی بر خرابی دیگرست
وعده ی وصلش اگر چه دل فریب آمد ولیک
دل بر آن نتوان نهادن کان سرابی دیگرست
جز رضای او نجوید در جهان ابن یمین
و آن صنم را هر زمان با او عتابی دیگرست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۶۰ - ساقیا برخیز کاکنون وقت می نوشیدنست
ساقیا برخیز کاکنون وقت می نوشیدنست
موسم بستان و هنگام گلستان دیدنست
ابر نیسانی ز بهر گریه بگشادست چشم
غنچه لب بسته را زین پس گه خندیدنست
گلشن حسن ترا گل هست و رنج خار نیست
رخصتم ده تا بچینم ز آنکه وقت چیدنست
ما همی کوشیم و جمعی هم ولیکن ملک وصل
تا کرا بخشد سعادت کاین نه از کوشیدنست
عیش من در بزم جانان از جگر خوردن کباب
وز دل پر خون شراب عاشقی نوشیدنست
تا زمین را از فلک تابد ز رویت آفتاب
در پی اش چون سایه کار عاشقان گردیدنست
گر گناهست اینکه گشت ابن یمینت دوستدار
ذیل عفوی بر گناه او گه پوشیدنست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۶۲ - ساقیا چون گل شکفت از می پرستی چاره نیست
ساقیا چون گل شکفت از می پرستی چاره نیست
صورتی بیجان بود کو وقت گل میخواره نیست
نو عروس گل ز مهد غنچه میآید برون
بالغ است آری ازین پس جای او گهواره نیست
اینزمان کز خرمی صحرا بهشت آسا شدست
خانه دوزخ گشت بر دل گر دلی از خاره نیست
بر جهان افکن نظر پس کج نشین و راست گو
از خوشی و خرمی اندر خور نظاره نیست
عزم ثابت دار بر عیش و میی خواه آنچنانک
چون حبابش بر سپهر آبگون سیاره نیست
وقت آن آمد که گوید چون کمال ابن یمین
با پری روئی که چون او دلبری عیاره نیست
در میان سرو و سوسن در ده آن رطل گران
مجلس آزادگانرا از گرانی چاره نیست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۶۸ - عشقبازی با چو تو معشوق کاری بس خوشست
عشقبازی با چو تو معشوق کاری بس خوشست
روزگار عشقت الحق روزگاری بس خوشست
نوبهار شادمانی روزگار عاشقیست
تازه بادا تا ابد کاین نوبهاری بس خوشست
گر ملامتگو نظر در وی بچشم من کند
داردم معذور چون بیند که یاری بس خوشست
خواهم افکندن سر اندرپای آن زیبا نگار
بو که گیرد دست من الحق نگاری بس خوشست
گر چه ز آن سیمین سرین بارگرانم بر دلست
در زیادت باد تا باشد که باری بس خوشست
نرگس جادوت را مخمور می بینم ولیک
تا چه می خوردست کش در سرخماری بس خوشست
گر چه کشت ابن یمین را انتظار وصل دوست
گر میسر گردد آخر انتظاری بس خوشست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۷۳ - گر دلم بردی بغارت قصد جان باری چراست
گر دلم بردی بغارت قصد جان باری چراست
ور نخواهی کرد خیری شور و شر باری چراست
بر خراب آباد دل بار فراغ عشق بس
از فراقت بر سر بارم دگر باری چراست
با تو خورشید ار ز بی آبی کند دعوی حسن
پیش رویت خود نمائی چون قمر باری چراست
هر که با قد تو بر سرو سهی چشم افکند
عقل و هوش ار نیستش کوته نظر باری چراست
گر زگرمی دل آهم سرد شد آری رواست
با دماغ خشگم آخر دیده تر باری چراست
چون اثر نگذاشت از من ترکتاز چشم او
اینچنین از حال زارم بیخبر باری چراست
چون نکرد ابن یمین در گردنش طوقی ز دست
بر میان از ساعد غیرش کمر باری چراست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۷۸ - ما چو زلف و چشمت ای مهوش پریشانیم و مست
ما چو زلف و چشمت ای مهوش پریشانیم و مست
جام نام و ننگ را بر سنگ قلاشی شکست
گو مکن دیوانه را عاقل نصیحت بهر آنک
هوشیاری ناید از مست صبوحی الست
بر صوامع از صفای رویت ار عکسی فتد
ای بسا غوغا که خیزد از صف اهل نشست
آرزو دارم به تریاق لب جان پرورت
رحم کن چون مار زلف تا بدارت دل بخست
مهر آن ماه کمان ابرونه کار تست لیک
از پشیمانی چه سود اکنون چو تیر از شست جست
دل بسان ماهی بر خاک از آنم می تپد
کآید از یک بند زلف پر خمش پنجاه شست
دل بمهر دیگری ابن یمین دادی ز دست
در جهان گر دیگری همتاش دانستی که هست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۰ - ماه عیدست این ندانم یا خم ابروی دوست
ماه عیدست این ندانم یا خم ابروی دوست
روز نوروزست تابان در جهان یا روی دوست
آفتاب از روی چون مهرش مثالی روشنست
لیک طغرایی ندارد چون خم ابروی دوست
صبحدم نرگس چو چشم از خواب مستی برگشاد
نسخه ای دیدم سقیم از غمزه ی جادوی دوست
آتش دل را دهد تسکین چو آب زندگی
هر غباری کآورد باد صبا از کوی دوست
هر کسی را هست میلی سوی مطلوبی دگر
عابدان را سوی خلد و عاشقان را سوی دوست
عقل ناصح پیشه را در حلقه ی دیوانگان
می کشد پیوسته زنجیر و شکنج موی دوست
گشت سرگردان دلم چون گوی در میدان عشق
بس که در چوگان کشیدش حلقه ی گیسوی دوست
قد چون تیرم ز بار غم کمان آسا شدست
بی گمان خواهد شکست از قوت بازوی دوست
ترکتاز غمزه گر ابن یمین را بس نبود
در فزود اکنون تطاول طره ی هندوی دوست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۴ - هر کجا صاحبدلی آزاده و فرزانه ایست
هر کجا صاحبدلی آزاده و فرزانه ایست
در هوای زلف چون زنجیر او دیوانه ایست
تا نپنداری که آن خال است بر رخسار او
از سویدای دلم بر خرمن مه دانه ایست
آبحیوان پیش لعلش خاکساری بیش نیست
در هوای عارضش شمع فلک پروانه ایست
در هوای حسن او و عشق شورانگیز من
قصه فرهاد و شیرین مختصر افسانه ایست
گر کنم سر در سر سودای زلف پر خمش
سهل باشد جان فدای او که خوش جانانه ایست
عاقلان تدبیر کار ایندل شیدا کنید
کو برای آشنائی با خرد بیگانه ایست
روی سوی کعبه کردن کی روا باشد مرا
با دلی کز یاد آن بت دائما بتخانه ایست
هوشیاری ناید از ابن یمین در دور او
زانکه اینمستی نه از جام است نز پیمانه ایست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۵ - هر سحر بی شام زلفین تو ای حورا صفت
هر سحر بی شام زلفین تو ای حورا صفت
چشمه چشمم پر از گوهر شود دریا صفت
روضه رضوان فروغی از شعاع روی تست
من نمیدانم جز اینت ای بت زیبا صفت
لؤلؤ کافور وش چون سر فرا گوش تو بود
غیرتم بگداختش از نیستی لالا صفت
من در مهرت گشاده بر دل شیدا و تو
بسته ئی بر هیچ در کینم کمر جوزا صفت
نقش تو چون ماند بر آب روان چشم من
مهر مهر من چرا شد ز آندل خارا صفت
من توام ور تو منی اینست وصف ما و بس
گر چه بر نوع دگر گویندمان هر جا صفت
گر تو جان تن نه ئی ابن یمین را پس چرا
می نبیند جز ترا و اینست خود جانرا صفت
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - با من و دلدار من جز بخت در مجلس مباد
با من و دلدار من جز بخت در مجلس مباد
مجلس ما را بغیر دخت رز مونس مباد
چشم من بادا و بس روشن بنور روی او
ور بود چشم دگر باری بجز نرگس مباد
مجلسی کز پرتو شمع رخش رخشان بود
غیر من پروانه جانسوز آن مجلس مباد
قلب من در بوته هجران گدازان چو شد مس
یکزمان بی کیمیای وصل او این مس مباد
وصل آن سیمین ذقن ناید بکف الا بزر
چون کند ابن یمین کس همچو او مفلس مباد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - بر گل سیراب سنبل را چو جولان میدهد
بر گل سیراب سنبل را چو جولان میدهد
بلبل طبع مرا یاد از گلستان میدهد
چون نبات از شکر میگونش سر بر میزند
خضر پنداری نشان از آبحیوان میدهد
مشک بر کافور میبیزد صبا از زلف او
زان چو انفاس مسیحا راحت جان میدهد
تا بماند تازه گلبرگ رخش در باغ حسن
چشمم آبش از هوا چون ابر نیسان میدهد
گر بجانی میفروشد یکنظر جانان من
شاهد حال است روی او که ارزان میدهد
در سر ابن یمین هست آنکه جان پا شد بر او
زنده دل آنکس که جان در پای جا نان میدهد
سهل باشد جان بتلخی دادنم فرهاد وار
گر لب شیرین او بختم بدندان میدهد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - چون نبات از شکر میگونش سر بر میزند
چون نبات از شکر میگونش سر بر میزند
عقل پندارد که طوطی بر شکر پر میزند
چون رقم پیدا شود از مشک بر کافور او
شام پنداری سر از حبیب سحر بر میزند
عارض او زیر خوی از تاب می گوئی مگر
قطره شبنم هوا بر لاله تر میزند
همچو رویش آذر بتگر نیاراید بتی
طعنه هازین رو خلیل الله بر آذر میزند
دلبر سیمین ذقن بی زر زگوش خود سخن
گر همه در است همچون حلقه بر در میزند
میکند دلرا نصیحت در هوای او خرد
رای دیگر گیرد آن وین راه دیگر میزند
سرفتد در پای او خوشتر که بر دوشم بود
گردن اینک پیش تیغش مینهم گر میزند
وقت آن آمد که شادی روی بنماید از آنک
مدتی شد تا دلم با غم سرو بر میزند
عاقبت ابن یمین یابد گشایش از درش
چون بجای حلقه بر در روز و شب سر میزند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - خطش از ریحان طرازی بر گل سوری کشید
خطش از ریحان طرازی بر گل سوری کشید
نرگس از مستی چشمش رنج مخموری کشید
از می عشقش برندی و بقلاشی فتاد
هر که روزی در جهان نامی بمستوری کشید
بر سر سرو سهی تا گل ببار آمد ترا
غنچه دلها چو نرگس از تو رنجوری کشید
پسته شکر فشانت بسکه شیرینکار شد
رخ ز شرمش انگبین در ستر مسروری کشید
تا خراب آباد دل را عشق تو معمار شد
عقل کاستادی نمودی بار مزدوری کشید
از دلم شاکر نگشتی تا نشد خون در غمت
شکر ایزد را که سعی دل بمشکوری کشید
کو شب وصلی که تا ابن یمین در بندگیت
عرضه دارد آنچه دل از درد مهجوری کشید
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - شادباش ای دل که حالت پیش جانان گفته اند
شادباش ای دل که حالت پیش جانان گفته اند
ماجرای درد تو یک یک به درمان گفته اند
شوق بلبل پیش گل یکسر حکایت کرده اند
حالت پروانه را با شمع رخشان گفته اند
این چه دولت بود یارب کز چنین مور ضعیف
قصه ی او را به درگاه سلیمان گفته اند
در دماغ عقل من سودای زلفش دیده اند
هر سر مویی رگی پیوسته با جان گفته اند
روی چون کافور او و زلف مشکین را به هم
اهل معنی چون ید بیضا و ثعبان گفته اند
از چه روی افکند دردی در دلم میگون لبش
گرد و ای درد دل لعل بدخشان گفته اند
گفته اند ابن یمین در دل نهان دارد غمش
آشکار است این ندانم کز چه پنهان گفته اند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - صبحدم بادی که از سوی خراسان می دمد
صبحدم بادی که از سوی خراسان می دمد
چون دم روح القدس در پیکرم جان می دمد
باد صبح است این ندانم یا نسیم پیرهن
کز برای نور چشم پیر کنعان می دمد
چون گذر کرد است بر خاک خراسان لاجرم
روح پرور چون نسیم باغ رضوان می دمد
می نشاند آتش اندوه دل چون آب رز
باد روح افزای کز خاک خراسان می دمد
باد را خاصیت جان پروری دانی که چیست
ز آن سبب کز کوی چون فردوس جانان می دمد
آن مسیحا دم که انفاسش بود جان بخش از آنک
از میان چشمه سار آب حیوان می دمد
چین زلفش می کند یغما نسیم صبحدم
خوش نفس چون نگهت مشک ختن زان می دمد
بلبل طبع مرا آمد نسیم کوی او
همچو باد صبحگاهی کز گلستان می دمد
می برد جمعیت از ابن یمین یکبارگی
نفحه ای کز چین آن زلف پریشان می دمد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - عاشقان چون عزم رفتن سوی دلبر کرده اند
عاشقان چون عزم رفتن سوی دلبر کرده اند
در طریق عشق پا از تارک سر کرده اند
بر رخ چون آتش جانان سپند جان خویش
تا بسوزد از دل پر درد مجمر کرده اند
بی بصارت بوده اند آنها که رویش دیده اند
پس بخوبی ماهرا با او برابر کرده اند
نور محض است او و دانی چیست مه ظلمانیی
کز فروغ آفتابش رخ منور کرده اند
صبح صادق جامه از غم تا بدامن چاک زد
زانکه حسنش مطلع خورشید خاور کرده اند
از دو زلف مشکبارش یک گره بگشاده اند
چار سوی و شش جهه از وی معطر کرده اند
غنچه خود را با دهانش عبده گفت و فداه
از خوشی آن دهان او پر از زر کرده اند
ناصحان گویند ازو دوری کن اما چون کنم
چون بدیوان قضا کارم مقرر کرده اند
صحبت جانان گزین ابن یمین نه جان خویش
گر میان جان و جانانت مخیر کرده اند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - مردم چشمم که در غرقاب بازی میکند
مردم چشمم که در غرقاب بازی میکند
گر نشد آبی چرا در آب بازی میکند
چون نهد انگشت بر لب ماه من یعنی خموش
قند میبینی که با عناب بازی میکند
چشم پر خوابش ببازی بازی از من دل ببرد
بنگر آن جادو که اندر خواب بازی میکند
چون زند بر جان سنان غمزه پنداری مگر
تیغ رستم با دل سهراب بازی میکند
گر دل دیوانه در زنجیر زلفت دست زد
سهل باشد کو مشو در تاب بازی میکند
چشم جانبازش که از جام لطافت مست شد
زانچنین گستاخ در محراب بازی میکند
نرگس مستت بخونریز دل ابن یمین
گر دهد فرمان بتا مشتاب بازی میکند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - هر که ما را در هوای او ملامت میکند
هر که ما را در هوای او ملامت میکند
راستی خود را سزاوار غرامت می کند
شرم ناید سرو و گل را پیش بالا و رخش
کین همی لافد بقد او یاد قامت می کند
گر دلم شد بسته زنجیر زلفش باک نیست
دل خود این آشفته کاری بی ندامت می کند
من سر آشوب دارم میل زلفش چون کنم
نیست عاشق هر که او یاد از سلامت می کند
گر نماید رجعتی آنماه شب در منزلم
اختر سر گشته میل استقامت می کند
از دلم بار سفر بر بست صبر بی ثبات
چون همی بنید که غم در وی اقامت می کند
من بمهر و او بکین مایل و زین مشگلتر آنک
سر گرانی آن سبکروح از سئآمت می کند
گو بچشم پر نم ابن یمین رویش ببین
هر که ما را در هوای او ملامت میکند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - هر که را در سر هوای چون تو دلداری بود
هر که را در سر هوای چون تو دلداری بود
جان فدا کردن درین ره کمترین کاری بود
گر رود سر در سر سودای وصلت باک نیست
زین زیانها اندرین بازار بسیاری بود
دیدن روی تو میخواهد دلم ای کاشکی
طاقت نور تجلی توأش باری بود
با تو چون پیوستم از دنیا بریدم بهر آنک
زشت باشد گر بزیر خرقه زناری بود
چون دل دیوانه را زنجیر زلفت بند کرد
عاقل ار پندش دهد بیهوده گفتاری بود
گر ببینم شمع رویش جان دهم پروانه وار
کمتر از پروانه بودن کمترین کاری بود
جان فشانی باید از ابن یمین آموختن
هر کرا در سر هوای چون تو دلداری بود