تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۹ - هر دم که جان وصال تو را یاد می کند
هر دم که جان وصال تو را یاد می کند
از غصّه جهان دلم آزاد می کند
چشمت بریخت خون دل مردمان به زجر
آن شوخ دیده بین که چه بیداد می کند
سرو قدت چو بگذرد اندر میان باغ
بالاش ناز با قد شمشاد می کند
در صبحدم به سوی گلستان گذار کن
بلبل ز گل شنو که چه فریاد می کند
مسکین دل ضعیف نحیفم به هر نفس
بر وعده وصال تو دل شاد می کند
هر بد که گوید از من دلخسته ام چه سود
مشنو تو زینهار که افساد می کند
بلبل ز بهر گل بکشد جور بر هزار
خسرو ببین چه ظلم به فرهاد می کند
از غصّه جهان دلم آزاد می کند
چشمت بریخت خون دل مردمان به زجر
آن شوخ دیده بین که چه بیداد می کند
سرو قدت چو بگذرد اندر میان باغ
بالاش ناز با قد شمشاد می کند
در صبحدم به سوی گلستان گذار کن
بلبل ز گل شنو که چه فریاد می کند
مسکین دل ضعیف نحیفم به هر نفس
بر وعده وصال تو دل شاد می کند
هر بد که گوید از من دلخسته ام چه سود
مشنو تو زینهار که افساد می کند
بلبل ز بهر گل بکشد جور بر هزار
خسرو ببین چه ظلم به فرهاد می کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۰ - مسکین دلم ز درد تو فریاد می کند
مسکین دلم ز درد تو فریاد می کند
از بس که روز هجر تو بیداد می کند
زین بیش غم منه به دل خسته خاطرم
کز غم رقیب بیهده دل شاد می کند
گر بگذرد قدت چو سهی سرو در چمن
صد بنده را ز لطف خود آزاد می کند
هر دیده ای که قدّ دلارای او بدید
هرگز نظر به قامت شمشاد می کند؟
سرو سهی چون قامت و بالای تو بدید
برداشت دستها و ز تو داد می کند
مسکین دلم چو محرم رازی نباشدش
هر دم حدیث عشق تو با باد می کند
گوید مرا ز دیده خیالش نمی رود
آن بی وفا ز من نفسی یاد می کند
آن یار تندخوی جفاجوی بی وفا
تا کی خلاف وصل به میعاد می کند
چشمت به غمزه خون جهانی به زجر ریخت
مست و خراب و عربده بنیاد می کند
از بس که روز هجر تو بیداد می کند
زین بیش غم منه به دل خسته خاطرم
کز غم رقیب بیهده دل شاد می کند
گر بگذرد قدت چو سهی سرو در چمن
صد بنده را ز لطف خود آزاد می کند
هر دیده ای که قدّ دلارای او بدید
هرگز نظر به قامت شمشاد می کند؟
سرو سهی چون قامت و بالای تو بدید
برداشت دستها و ز تو داد می کند
مسکین دلم چو محرم رازی نباشدش
هر دم حدیث عشق تو با باد می کند
گوید مرا ز دیده خیالش نمی رود
آن بی وفا ز من نفسی یاد می کند
آن یار تندخوی جفاجوی بی وفا
تا کی خلاف وصل به میعاد می کند
چشمت به غمزه خون جهانی به زجر ریخت
مست و خراب و عربده بنیاد می کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۱ - با قامت تو سرو به بستان چه می کند
با قامت تو سرو به بستان چه می کند
گل با رخت بگو به گلستان چه می کند
چون بر گل رخ تو چو من عندلیب نیست
در مدح روی خوب تو دستان چه می کند
هر دیده کاو فروغ رخت را ز دور دید
آخر بگو که شمع شبستان چه می کند
خسرو چو یافت آن لب شیرین به کام دل
با لعل دلکشت شکرستان چه می کند
گرچه مکررست حدیث شکر ولی
پیش لب تو قند لرستان چه می کند
هر گوش و هوش کز لب تو قصّه ای شنید
صوت هزار و بلبل بستان چه می کند
هرکس که روی چون گل تو در جهان بدید
فصل بهار و برگ زمستان چه می کند
گل با رخت بگو به گلستان چه می کند
چون بر گل رخ تو چو من عندلیب نیست
در مدح روی خوب تو دستان چه می کند
هر دیده کاو فروغ رخت را ز دور دید
آخر بگو که شمع شبستان چه می کند
خسرو چو یافت آن لب شیرین به کام دل
با لعل دلکشت شکرستان چه می کند
گرچه مکررست حدیث شکر ولی
پیش لب تو قند لرستان چه می کند
هر گوش و هوش کز لب تو قصّه ای شنید
صوت هزار و بلبل بستان چه می کند
هرکس که روی چون گل تو در جهان بدید
فصل بهار و برگ زمستان چه می کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۴ - درد مرا طبیب مداوا نمی کند
درد مرا طبیب مداوا نمی کند
با من ز روی لطف مدارا نمی کند
دردیست در دلم که علاجش به دست اوست
وآن سنگ دل دواش مهیا نمی کند
تیغ ستم زند به دل خستگان هجر
وز هیچ روی میل و محابا نمی کند
دل را ببرد از برم آن یار سست مهر
وآنگه به شست زلف خودش جا نمی کند
چون حلقه روز و شب به درش می زنیم سر
لیکن چه سود کاو در ما وا نمی کند
شوریده ام چو زلف به رخسار مهوشش
تسکین خاطر من شیدا نمی کند
سرویست نازپرور و در بوستان جان
آخر چرا گذر به سوی ما نمی کند
با من ز روی لطف مدارا نمی کند
دردیست در دلم که علاجش به دست اوست
وآن سنگ دل دواش مهیا نمی کند
تیغ ستم زند به دل خستگان هجر
وز هیچ روی میل و محابا نمی کند
دل را ببرد از برم آن یار سست مهر
وآنگه به شست زلف خودش جا نمی کند
چون حلقه روز و شب به درش می زنیم سر
لیکن چه سود کاو در ما وا نمی کند
شوریده ام چو زلف به رخسار مهوشش
تسکین خاطر من شیدا نمی کند
سرویست نازپرور و در بوستان جان
آخر چرا گذر به سوی ما نمی کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۹ - دل را نسیم زلف معنبر دوا بود
دل را نسیم زلف معنبر دوا بود
تا دوست را عنان عنایت کجا بود
من زهر شربت شب هجران چشیده ام
شهد لبت به جام رقیبان چرا بود
من تشنه ام به آب زلال وصال تو
سیراب دیگری ز لبت کی روا بود
حسن و وفا از آنکه ندارند اتفّاق
هر جا که مهوشیست چنین بی وفا بود
بیگانه گشته ای ز من ای دوست بی سبب
جورت بگو چرا همه بر آشنا بود
لطفت مگر بگیردم این دست ناتوان
ورنه بگو که سعی جهان تا کجا بود
ای دل اگر جفا بری از دوست عیب نیست
کار بتان دلبر بدخو جفا بود
تا دوست را عنان عنایت کجا بود
من زهر شربت شب هجران چشیده ام
شهد لبت به جام رقیبان چرا بود
من تشنه ام به آب زلال وصال تو
سیراب دیگری ز لبت کی روا بود
حسن و وفا از آنکه ندارند اتفّاق
هر جا که مهوشیست چنین بی وفا بود
بیگانه گشته ای ز من ای دوست بی سبب
جورت بگو چرا همه بر آشنا بود
لطفت مگر بگیردم این دست ناتوان
ورنه بگو که سعی جهان تا کجا بود
ای دل اگر جفا بری از دوست عیب نیست
کار بتان دلبر بدخو جفا بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۳ - چون دیده ام به هجر رخت پر ز خون بود
چون دیده ام به هجر رخت پر ز خون بود
ما را اگر دمی بنوازی تو چون بود
مسین دل ضعیف من ای نور دیدگان
با درد اشتیاق تو عضوی زبون بود
گفتم مگر شبی بنوازی مرا به لطف
نگذاردم که بخت بدم رهنمون بود
گشتم یقین و طالع خویش آزموده ام
بختم همیشه چون سر زلفت نگون بود
مویی شد از خیال رخت تن ز روز هجر
کاهی شود اگرچه کُه بیستون بود
بگذار کاین دلم ز فراقت حزین شود
چون از زبان من به تو صد آفرین بود
چون قامتت بگو سخنی راست، کج مگو
تا کی قدم ز بار فراقت چو نون بود
ما را اگر دمی بنوازی تو چون بود
مسین دل ضعیف من ای نور دیدگان
با درد اشتیاق تو عضوی زبون بود
گفتم مگر شبی بنوازی مرا به لطف
نگذاردم که بخت بدم رهنمون بود
گشتم یقین و طالع خویش آزموده ام
بختم همیشه چون سر زلفت نگون بود
مویی شد از خیال رخت تن ز روز هجر
کاهی شود اگرچه کُه بیستون بود
بگذار کاین دلم ز فراقت حزین شود
چون از زبان من به تو صد آفرین بود
چون قامتت بگو سخنی راست، کج مگو
تا کی قدم ز بار فراقت چو نون بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۷ - کامم ز نوش داروی وصلت روا نبود
کامم ز نوش داروی وصلت روا نبود
بر درد من ز وصل تو هرگز دوا نبود
بر درد هرکسی ز لب تو دوا برند
بر درد این غریب ستمکش چرا نبود
جان در وفا و مهر تو دادیم مردوار
با مات جز ملامت و جور و جفا نبود
نام وفا نبود به عالم ستمگرا
یا بود و در مزاج تو هرگز وفا نبود
صلحست در میانه معشوق و عاشقان
دایم میان ما بجز از ماجرا نبود
بردی دل حزینم و دادی به دست غم
ظلمی چنین صریح نگارا روا نبود
رفتم به سوی محتشمی کاو نظر کند
بر جانب گدا نظرش گوییا نبود
سلطان لطف آن صنم گلعذار را
پروای این غریب نزار گدا نبود
آنچ از وفا و جور توانست بر دلم
کرد و ز روی ماش همانا حیا نبود
بودم به دل گمان که ندارد وفا و مهر
دیدی که عاقبت نظر ما خطا نبود
زان رو که هست کام دلش حاصل از جهان
بودش فراغتی و غم بی نوا نبود
بر درد من ز وصل تو هرگز دوا نبود
بر درد هرکسی ز لب تو دوا برند
بر درد این غریب ستمکش چرا نبود
جان در وفا و مهر تو دادیم مردوار
با مات جز ملامت و جور و جفا نبود
نام وفا نبود به عالم ستمگرا
یا بود و در مزاج تو هرگز وفا نبود
صلحست در میانه معشوق و عاشقان
دایم میان ما بجز از ماجرا نبود
بردی دل حزینم و دادی به دست غم
ظلمی چنین صریح نگارا روا نبود
رفتم به سوی محتشمی کاو نظر کند
بر جانب گدا نظرش گوییا نبود
سلطان لطف آن صنم گلعذار را
پروای این غریب نزار گدا نبود
آنچ از وفا و جور توانست بر دلم
کرد و ز روی ماش همانا حیا نبود
بودم به دل گمان که ندارد وفا و مهر
دیدی که عاقبت نظر ما خطا نبود
زان رو که هست کام دلش حاصل از جهان
بودش فراغتی و غم بی نوا نبود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۱ - زین بیش با فراق توأم ساختن نبود
زین بیش با فراق توأم ساختن نبود
تدبیر دل ز عشق تو پرداختن نبود
گفتم به صبر چاره وصلش کنم ولیک
با روز شوق جز سپر انداختن نبود
چون من قتیل عشق تو بودم به قصد ما
حاجت تو را به تیغ برافراختن نبود
بشکست قلب ما غم عشقت که با فراق
بازوی صبر و پنجه در انداختن نبود
چون سوز عشق تو جگرم سوخت همچو شمع
تدبیر جز نشستن و سر باختن نبود
سیلاب دیده ام ز فراقت همه جهان
بگرفت آنچنانچه ره تاختن نبود
اسب رخت بیامد و زد شه رخی چنان
کش هیچ چاره ای بجز از باختن نبود
تدبیر دل ز عشق تو پرداختن نبود
گفتم به صبر چاره وصلش کنم ولیک
با روز شوق جز سپر انداختن نبود
چون من قتیل عشق تو بودم به قصد ما
حاجت تو را به تیغ برافراختن نبود
بشکست قلب ما غم عشقت که با فراق
بازوی صبر و پنجه در انداختن نبود
چون سوز عشق تو جگرم سوخت همچو شمع
تدبیر جز نشستن و سر باختن نبود
سیلاب دیده ام ز فراقت همه جهان
بگرفت آنچنانچه ره تاختن نبود
اسب رخت بیامد و زد شه رخی چنان
کش هیچ چاره ای بجز از باختن نبود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۸ - از حال من نگار مرا گر خبر شود
از حال من نگار مرا گر خبر شود
چون زلف خاطرش همه در یکدگر شود
از آه دل بجز لب خشکم چه حاصلست
از خون دیده دامن من گرچه تر شود
هرگز گمان مبر که خیال رخت دمی
از دیده دور گردد و از دل بدر شود
بیچاره دل گناه ندارد ولی چه سود
دانم یقین که در سر کار نظر شود
ای دیده تا به چند بریزی تو خون من
کز دیده حال زار دلم زارتر شود
پیک نظر فرست مگر تا ببیندش
ورنه غذای روح ز خون جگر شود
دل گفت با دو دیده که مردم گواه من
کان دیده را ببیند و حالش بتر شود
ای دل صبور باش به هجران و دم مزن
نومید هم مباش چه دانی مگر شود
چون زلف خاطرش همه در یکدگر شود
از آه دل بجز لب خشکم چه حاصلست
از خون دیده دامن من گرچه تر شود
هرگز گمان مبر که خیال رخت دمی
از دیده دور گردد و از دل بدر شود
بیچاره دل گناه ندارد ولی چه سود
دانم یقین که در سر کار نظر شود
ای دیده تا به چند بریزی تو خون من
کز دیده حال زار دلم زارتر شود
پیک نظر فرست مگر تا ببیندش
ورنه غذای روح ز خون جگر شود
دل گفت با دو دیده که مردم گواه من
کان دیده را ببیند و حالش بتر شود
ای دل صبور باش به هجران و دم مزن
نومید هم مباش چه دانی مگر شود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۰ - دل بر شب وصال تو رهبر نمی شود
دل بر شب وصال تو رهبر نمی شود
نقش خیال تو ز برابر نمی شود
ای دل صبور باش به هجران آن صنم
چون دولت وصال میسّر نمی شود
رخساره ام چو زر شده از شدّت فراق
چون کار عاشقان تو بی زر نمی شود
تحقیق شد کنون که گدای شب وصال
بی وجه روز وصل توانگر نمی شود
صبر از رخ چو ماه تو زین بیشتر مرا
بسیار آزمودم و دیگر نمی شود
از لطف جان فزای تو ای دوست در جهان
آن کیست کو ز جان به تو چاکر نمی شود
نقش خیال تو ز برابر نمی شود
ای دل صبور باش به هجران آن صنم
چون دولت وصال میسّر نمی شود
رخساره ام چو زر شده از شدّت فراق
چون کار عاشقان تو بی زر نمی شود
تحقیق شد کنون که گدای شب وصال
بی وجه روز وصل توانگر نمی شود
صبر از رخ چو ماه تو زین بیشتر مرا
بسیار آزمودم و دیگر نمی شود
از لطف جان فزای تو ای دوست در جهان
آن کیست کو ز جان به تو چاکر نمی شود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۱ - ما را وصال دوست میسّر نمی شود
ما را وصال دوست میسّر نمی شود
دل جز به بوی زلف تو رهبر نمی شود
کاشانه دلم که ز هجران خراب شد
بی پرتو جمال منوّر نمی شود
قند مکررست مرا یاد وصل تو
زان روی ذکر دوست مکرر نمی شود
رخسار من ز هجر تو زر شد ولی یقین
اسباب عشق بازی بی زر نمی شود
تا چند وعده ای به خلافم دهی بتا
یک شب شب وصال مقرّر نمی شود
چون ابروی کجت ندهم وعده ی وصال
چون قدّ خویش راست بگو گر نمی شود
جز درس عشق تو در مکتب خرد
ما را به جان دوست که از بر نمی شود
هر شب خیال دوست مقامش دو چشم ماست
دارم عجب که دامن او تر نمی شود
تا دیده ی را محلّ جهان بین نمی کنند
در عالم وجود تو سرور نمی شود
دل جز به بوی زلف تو رهبر نمی شود
کاشانه دلم که ز هجران خراب شد
بی پرتو جمال منوّر نمی شود
قند مکررست مرا یاد وصل تو
زان روی ذکر دوست مکرر نمی شود
رخسار من ز هجر تو زر شد ولی یقین
اسباب عشق بازی بی زر نمی شود
تا چند وعده ای به خلافم دهی بتا
یک شب شب وصال مقرّر نمی شود
چون ابروی کجت ندهم وعده ی وصال
چون قدّ خویش راست بگو گر نمی شود
جز درس عشق تو در مکتب خرد
ما را به جان دوست که از بر نمی شود
هر شب خیال دوست مقامش دو چشم ماست
دارم عجب که دامن او تر نمی شود
تا دیده ی را محلّ جهان بین نمی کنند
در عالم وجود تو سرور نمی شود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۲ - شب نیست کز غمت جگرم خون نمی شود
شب نیست کز غمت جگرم خون نمی شود
وز راه دیده ام همه بیرون نمی شود
رنگم چو کهرباست ولی از سرشک چشم
آن نیست کز فراق تو گلگون نمی شود
هر شب مرا به وعده ی وصلش دهد امید
وآن نیز هم به طالع وارون نمی شود
دارم قدی به سان الف در فراق تو
باور مکن که چون صفت نون نمی شود
آن زلف کافرش که چو افعیست پیچ پیچ
مشکل در آن که رام به افسون نمی شود
گفتم میسّرم شود ای دوست روز وصل
تدبیر و چاره چیست کنون چون نمی شود
ای دل غم جهان تو از این بیشتر مخور
چون اقتضای دور دگرگون نمی شود
وز راه دیده ام همه بیرون نمی شود
رنگم چو کهرباست ولی از سرشک چشم
آن نیست کز فراق تو گلگون نمی شود
هر شب مرا به وعده ی وصلش دهد امید
وآن نیز هم به طالع وارون نمی شود
دارم قدی به سان الف در فراق تو
باور مکن که چون صفت نون نمی شود
آن زلف کافرش که چو افعیست پیچ پیچ
مشکل در آن که رام به افسون نمی شود
گفتم میسّرم شود ای دوست روز وصل
تدبیر و چاره چیست کنون چون نمی شود
ای دل غم جهان تو از این بیشتر مخور
چون اقتضای دور دگرگون نمی شود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۵ - از دست هجر تو دل تنگم به جان رسید
از دست هجر تو دل تنگم به جان رسید
بس تیر غم که بر دل و جان جهان رسید
من ناتوان و بی دل و تو پادشاه حسن
واجب بود به غور دل ناتوان رسید
بار دگر به دولت وصلت اگر رسم
گویم غم فراق ولی کی توان رسید
فریاد من برس که ز دست فراق تو
فریادم از زمین همه بر آسمان رسید
چندان ز هجر روی تو آبم ز چشم رفت
کز فرق ما گذشت و سر فرقدان رسید
تیغ جفای خلق و خدنگ فراق تو
از دل گذشت مطلق و بر استخوان رسید
دل بیش از این تحمّل هجران نمی کنم
جان جهان ز دست فراقت به جان رسید
بس تیر غم که بر دل و جان جهان رسید
من ناتوان و بی دل و تو پادشاه حسن
واجب بود به غور دل ناتوان رسید
بار دگر به دولت وصلت اگر رسم
گویم غم فراق ولی کی توان رسید
فریاد من برس که ز دست فراق تو
فریادم از زمین همه بر آسمان رسید
چندان ز هجر روی تو آبم ز چشم رفت
کز فرق ما گذشت و سر فرقدان رسید
تیغ جفای خلق و خدنگ فراق تو
از دل گذشت مطلق و بر استخوان رسید
دل بیش از این تحمّل هجران نمی کنم
جان جهان ز دست فراقت به جان رسید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۰ - آنچه دل حزین من از جور او کشید
آنچه دل حزین من از جور او کشید
نه دیده دیده باشد و نه گوش کس شنید
از دست جور بی حد و اندوه گریه گفت
از حد بشد تحمّل و جانم به لب رسید
بر حال زار من دل سنگین بسوزدت
گر شرح آن دهم که دل خسته ام چه دید
شرح غمش چگونه دهم شمّه ای از آن
کاو رفت و دیگری به من خسته دل گزید
درد دلم ببین تو که آن دلستان شوخ
مهر از من شکسته به یکبارگی برید
مرغ دل ضعیف من اندر هوای دوست
از روی شوق از قفس سینه بر پرید
بیچاره دل برفت به بازار عشق دوست
جان را به غم فروخت و غم عشق او خرید
نه دیده دیده باشد و نه گوش کس شنید
از دست جور بی حد و اندوه گریه گفت
از حد بشد تحمّل و جانم به لب رسید
بر حال زار من دل سنگین بسوزدت
گر شرح آن دهم که دل خسته ام چه دید
شرح غمش چگونه دهم شمّه ای از آن
کاو رفت و دیگری به من خسته دل گزید
درد دلم ببین تو که آن دلستان شوخ
مهر از من شکسته به یکبارگی برید
مرغ دل ضعیف من اندر هوای دوست
از روی شوق از قفس سینه بر پرید
بیچاره دل برفت به بازار عشق دوست
جان را به غم فروخت و غم عشق او خرید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۱ - ای عکس طلعت تو فروغ جمال عید
ای عکس طلعت تو فروغ جمال عید
ابروی تست در نظر ما هلال عید
از تاب روزه سوخت دلم ساقیا بریز
در جام جان تشنه لب ما زلال عید
در قید روزه چند کشم انتظار شام
ما را نواله ای برسان از نوال عید
فصل بهار و دامن گلزار و روی یار
حیفست اگر نه عیش کنی با وصال عید
بنشین میان سبزه و باغ و کنار رود
بشنو ز بلبلان حزین وصف حال عید
در ماه روزه دل شده از ضعف سست حال
در دیده هیچ نگذرد الاّ خیال عید
چون فصل نوبهار جهان تازه می کند
باد صبا و مقدم جاه و جلال عید
ابروی تست در نظر ما هلال عید
از تاب روزه سوخت دلم ساقیا بریز
در جام جان تشنه لب ما زلال عید
در قید روزه چند کشم انتظار شام
ما را نواله ای برسان از نوال عید
فصل بهار و دامن گلزار و روی یار
حیفست اگر نه عیش کنی با وصال عید
بنشین میان سبزه و باغ و کنار رود
بشنو ز بلبلان حزین وصف حال عید
در ماه روزه دل شده از ضعف سست حال
در دیده هیچ نگذرد الاّ خیال عید
چون فصل نوبهار جهان تازه می کند
باد صبا و مقدم جاه و جلال عید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۷ - ای دوست ما به دست تو دادیم اختیار
ای دوست ما به دست تو دادیم اختیار
ما را نزار و زار خدا را روا مدار
گر لطف می کنی تو به حال جهان بکن
زان رو که ما به لطف تو هستیم امیدوار
ای مدّعی تو را چه فتادست با منت
شرمی بدار از حق و ما را به ما گذار
گر زآنکه لطف دوست بود دستگیر من
فارغ من از بهشتم و با درد و غم چه کار
تو چون گلی شکفته به بستان به صبحدم
ما در فراق روی تو چون بلبلیم زار
تا کی به درد [هجر] تو باشیم مبتلا
ما را بدار یا نه که دست از جهان بدار
چندان قتیل عشق تو هستند در جهان
مانند ما بسی که نیایند در شمار
ما را نزار و زار خدا را روا مدار
گر لطف می کنی تو به حال جهان بکن
زان رو که ما به لطف تو هستیم امیدوار
ای مدّعی تو را چه فتادست با منت
شرمی بدار از حق و ما را به ما گذار
گر زآنکه لطف دوست بود دستگیر من
فارغ من از بهشتم و با درد و غم چه کار
تو چون گلی شکفته به بستان به صبحدم
ما در فراق روی تو چون بلبلیم زار
تا کی به درد [هجر] تو باشیم مبتلا
ما را بدار یا نه که دست از جهان بدار
چندان قتیل عشق تو هستند در جهان
مانند ما بسی که نیایند در شمار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۸ - فریاد و الغیاث ز بیداد روزگار
فریاد و الغیاث ز بیداد روزگار
کز دل ببرد صبرم و از دست رفت یار
یک جرعه می نکرد دلم نوش از آن دو لب
جانم به لب رسید ز درد سر خمار
عمریست تا که کشتی وصلم به هجر غم
افتاده در میان و نیفتاد در کنار
پایم بماند در گل حیرت چو سرو ناز
بر ما نظر نکرد سهی سرو در گذار
ما را گناه غیر وفاداری تو نیست
ور ز آنک هست همم ز سر لطف در گذار
بسیار جور بر من مسکین مکن از آنک
چون هست روشنت که جهان نیست پایدار
کز دل ببرد صبرم و از دست رفت یار
یک جرعه می نکرد دلم نوش از آن دو لب
جانم به لب رسید ز درد سر خمار
عمریست تا که کشتی وصلم به هجر غم
افتاده در میان و نیفتاد در کنار
پایم بماند در گل حیرت چو سرو ناز
بر ما نظر نکرد سهی سرو در گذار
ما را گناه غیر وفاداری تو نیست
ور ز آنک هست همم ز سر لطف در گذار
بسیار جور بر من مسکین مکن از آنک
چون هست روشنت که جهان نیست پایدار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۳ - ای صبحدم نسیم سر زلف تو بیار
ای صبحدم نسیم سر زلف تو بیار
یا از من غریب پیامی ببر به یار
از من بگویش ای بت نامهربان شوخ
کشتی مرا به وعده وصل و به انتظار
تا کی کشی چنین تو سر از ما چو سروناز
تا کی به جست و جوی تو گردم به هر دیار
از باده ی فراق تو سرمست بوده ام
بوسی بده ز لعل تو تا بشکنم خمار
فریاد من ز دست نگاریست بوالعجب
کاو را به غیر جور و جفا نیست هیچ کار
بارم ز عشق بر دل و کارم نه بر مراد
ما را به روزگار تو اینست کار و بار
از روزگار آه کشم یا جفای یار
آهی کشم ز یار و هزاران ز روزگار
فریاد خستگان سرِ تیغ هجر رس
زین بیش جور بر من مسکین روا مدار
کامم بده ز دولت وصلت چرا که هست
بر یارم اشتیاق و جهان نیست پایدار
یا از من غریب پیامی ببر به یار
از من بگویش ای بت نامهربان شوخ
کشتی مرا به وعده وصل و به انتظار
تا کی کشی چنین تو سر از ما چو سروناز
تا کی به جست و جوی تو گردم به هر دیار
از باده ی فراق تو سرمست بوده ام
بوسی بده ز لعل تو تا بشکنم خمار
فریاد من ز دست نگاریست بوالعجب
کاو را به غیر جور و جفا نیست هیچ کار
بارم ز عشق بر دل و کارم نه بر مراد
ما را به روزگار تو اینست کار و بار
از روزگار آه کشم یا جفای یار
آهی کشم ز یار و هزاران ز روزگار
فریاد خستگان سرِ تیغ هجر رس
زین بیش جور بر من مسکین روا مدار
کامم بده ز دولت وصلت چرا که هست
بر یارم اشتیاق و جهان نیست پایدار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۶ - جانا گرت به جانب ما اوفتد گذر
جانا گرت به جانب ما اوفتد گذر
بینی ز مهر خود که جهانیست بی خبر
از حد گذشت شرح غم حال این جهان
بر حال زار من تو کنی رحمتی مگر
از روز هجر تو دل تنگم به جان رسید
باشد شبی که با تو کنم دست در کمر
گر تیغ می کشی تو و گر تیر می زنی
جز جان به راه عشق نداریم ما سپر
نور و فروغ طلعت زیباش در جهان
ای دل بغایتیست که حیران شود بصر
دردیست در دلم ز غم اشتیاق تو
کان درد را دوا نبود غیر گلشکر
آن گل ز عارض تو و شکّر ز لعل تو
در هم سرشته اند و نهفتند در گهر
تا چند عجب و ناز و تکبّر کنی مکن
یک دم ز لطف سوی دوستان نگر
گر یک نظر کنی سوی ما کیمیا شویم
خاک رهیم در تو تمامست یک نظر
بینی ز مهر خود که جهانیست بی خبر
از حد گذشت شرح غم حال این جهان
بر حال زار من تو کنی رحمتی مگر
از روز هجر تو دل تنگم به جان رسید
باشد شبی که با تو کنم دست در کمر
گر تیغ می کشی تو و گر تیر می زنی
جز جان به راه عشق نداریم ما سپر
نور و فروغ طلعت زیباش در جهان
ای دل بغایتیست که حیران شود بصر
دردیست در دلم ز غم اشتیاق تو
کان درد را دوا نبود غیر گلشکر
آن گل ز عارض تو و شکّر ز لعل تو
در هم سرشته اند و نهفتند در گهر
تا چند عجب و ناز و تکبّر کنی مکن
یک دم ز لطف سوی دوستان نگر
گر یک نظر کنی سوی ما کیمیا شویم
خاک رهیم در تو تمامست یک نظر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷۲ - بیچاره دل به درد تو تا کی بود صبور
بیچاره دل به درد تو تا کی بود صبور
جان را تو قوّتی و دلم را تویی سرور
تا چند صبر باشدم از روی مهوشت
تا کی بود شکیب بگو دیده را ز نور
آنچ از فراق تو به سر ما گذشت دوش
شرح بلای آن نتوان گفت در حضور
در جنّت ار برند مرا بی حضور دوست
بی وصل جان فزاش نخواهم جمال حور
ای جان نازنین من آخر بگو ز ما
تا کی تو دور باشی و من باشم از تو دور
آخر ترّحمی به من و حال من بکن
بیچاره دل ز روی تو تا کی شود به دور
گویی صبور باش به هجران تو در جهان
دیدی که هیچکس شود از جان خود صبور
جان را تو قوّتی و دلم را تویی سرور
تا چند صبر باشدم از روی مهوشت
تا کی بود شکیب بگو دیده را ز نور
آنچ از فراق تو به سر ما گذشت دوش
شرح بلای آن نتوان گفت در حضور
در جنّت ار برند مرا بی حضور دوست
بی وصل جان فزاش نخواهم جمال حور
ای جان نازنین من آخر بگو ز ما
تا کی تو دور باشی و من باشم از تو دور
آخر ترّحمی به من و حال من بکن
بیچاره دل ز روی تو تا کی شود به دور
گویی صبور باش به هجران تو در جهان
دیدی که هیچکس شود از جان خود صبور