تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۸۳ - گر من ز دست هجر تو آهی برآورم
گر من ز دست هجر تو آهی برآورم
یا شمّه ای ز جور تو در خاطر آورم
وز صد هزار درد که بر دل نهاده ای
زان صد یکی اگر به عبارت درآورم
خون از دل فلک بچکد از عنای من
فریاد در نهاد فلک و اختر آورم
آن دم مباد که بی تو برآرم نفس دمی
یا جز هوای کوی غمت در سر آورم
سرگشته همچو آب به گرد جهان روان
تا کی نهال قدّ تو را در بر آورم
زین پس چنین مکن صنما ور نه در جهان
فریاد و الغیاث ز دستت بر آورم
دل را قرار نیست به هجر تو دلبرا
کامم بده وگرنه ز غم دل برآورم
جز کوی دوست نیست مرا قبله دگر
چون غیر دوست رو به کسی دیگر آورم
در درد عشق دوست نداریم چاره ای
جز آنکه درد را به در داور آورم
یا شمّه ای ز جور تو در خاطر آورم
وز صد هزار درد که بر دل نهاده ای
زان صد یکی اگر به عبارت درآورم
خون از دل فلک بچکد از عنای من
فریاد در نهاد فلک و اختر آورم
آن دم مباد که بی تو برآرم نفس دمی
یا جز هوای کوی غمت در سر آورم
سرگشته همچو آب به گرد جهان روان
تا کی نهال قدّ تو را در بر آورم
زین پس چنین مکن صنما ور نه در جهان
فریاد و الغیاث ز دستت بر آورم
دل را قرار نیست به هجر تو دلبرا
کامم بده وگرنه ز غم دل برآورم
جز کوی دوست نیست مرا قبله دگر
چون غیر دوست رو به کسی دیگر آورم
در درد عشق دوست نداریم چاره ای
جز آنکه درد را به در داور آورم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۸۴ - تا روی همچو ماه تو رفت از برابرم
تا روی همچو ماه تو رفت از برابرم
جانا به جان تو که نه خوابست و نه خورم
نه صبر آنکه بی تو نشینم به خلوتی
نه بخت آنکه من ز وصال تو برخورم
دل را ربودی از من مسکین مبتلا
تا کی چو سرو راست نیایی تو در برم
تا کی زما تو سرکشی ای سرو راستی
چندت به خون دیده مهجور پرورم
راهم چو نیست بر در خلوتگه وصال
ناچار حلقه وار شب و روز بر درم
طومار شکل چند بپیچم به خود ز غم
وز شوق چون قلم برود دود بر سرم
بی دولت وصال تو جان را چه می کنم
بی دیدن جمال تو دیده کجا برم
هر شب ز روی شوق کنم بر درت گذر
وز آب دیده نیست مجالی که بگذرم
دلاّل عشق بر سر بازار وصل بود
گفتم که عشق دوست به جان و جهان خرم
جانا به جان تو که نه خوابست و نه خورم
نه صبر آنکه بی تو نشینم به خلوتی
نه بخت آنکه من ز وصال تو برخورم
دل را ربودی از من مسکین مبتلا
تا کی چو سرو راست نیایی تو در برم
تا کی زما تو سرکشی ای سرو راستی
چندت به خون دیده مهجور پرورم
راهم چو نیست بر در خلوتگه وصال
ناچار حلقه وار شب و روز بر درم
طومار شکل چند بپیچم به خود ز غم
وز شوق چون قلم برود دود بر سرم
بی دولت وصال تو جان را چه می کنم
بی دیدن جمال تو دیده کجا برم
هر شب ز روی شوق کنم بر درت گذر
وز آب دیده نیست مجالی که بگذرم
دلاّل عشق بر سر بازار وصل بود
گفتم که عشق دوست به جان و جهان خرم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۰۱ - سرو قد تو رسته روان بر کنار چشم
سرو قد تو رسته روان بر کنار چشم
گه بر سرش نشانم و گه در کنار چشم
بر روی تو نظر نتوانیم بعد از این
تا بر رخت ز ما ننشیند غبار چشم
سرو قدت به خون جگر پروریده ام
زان رو کش آب داده ام از جویبار چشم
آزار مردم این همه خوش نیست دلبرا
نازک بود دو دیده ما کار و بار چشم
یک جرعه می ز لعل لب خویش نوش کن
تا بشکند به معجز لعلت خمار چشم
چون غمزه در فراق تو برهم زنم بتا
خون می رود به دامنم از رهگذار چشم
بی روی تو جهان همه تیره ست پیش ما
زیرا سیه شدست مرا روزگار چشم
از گلشن وصال تو خواهیم رنگ و بوی
تا دشمن تو را شوم ای دوست خار چشم
گه بر سرش نشانم و گه در کنار چشم
بر روی تو نظر نتوانیم بعد از این
تا بر رخت ز ما ننشیند غبار چشم
سرو قدت به خون جگر پروریده ام
زان رو کش آب داده ام از جویبار چشم
آزار مردم این همه خوش نیست دلبرا
نازک بود دو دیده ما کار و بار چشم
یک جرعه می ز لعل لب خویش نوش کن
تا بشکند به معجز لعلت خمار چشم
چون غمزه در فراق تو برهم زنم بتا
خون می رود به دامنم از رهگذار چشم
بی روی تو جهان همه تیره ست پیش ما
زیرا سیه شدست مرا روزگار چشم
از گلشن وصال تو خواهیم رنگ و بوی
تا دشمن تو را شوم ای دوست خار چشم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۲۰ - تا کی زنی ز تیغ جفا نیش بر دلم
تا کی زنی ز تیغ جفا نیش بر دلم
تا من مگر ز مهر و وفای تو بگسلم
جان و جهان فدای غمش کرده ام ولی
جز آه و ناله نیست ز دلدار حاصلم
گر دوست غافلست ز احوال زار من
ای دل گمان مبر که من از دوست غافلم
چندان به شیب خاک بگریم که اشک من
مهر گیاه دوست برویاند از گلم
من بر جبین جان بنهم داغ بندگیش
دلبر نمی نهد بجز از داغ بر دلم
از چشم شوخ تو همه شب مست و بی خودم
وز زلف سرکشت همه شب در سلاسلم
گویم که ترک عشق تو گویم ولی چه سود
فی الحال آمدی و نشستی مقابلم
گفتند جان ستان و غمش در عوض بده
گفتم برو برو نه بدین نوع جاهلم
مشکل به سر رود ز غمت عمر من بیا
باشد که حل شود ز وصال تو مشکلم
تا من مگر ز مهر و وفای تو بگسلم
جان و جهان فدای غمش کرده ام ولی
جز آه و ناله نیست ز دلدار حاصلم
گر دوست غافلست ز احوال زار من
ای دل گمان مبر که من از دوست غافلم
چندان به شیب خاک بگریم که اشک من
مهر گیاه دوست برویاند از گلم
من بر جبین جان بنهم داغ بندگیش
دلبر نمی نهد بجز از داغ بر دلم
از چشم شوخ تو همه شب مست و بی خودم
وز زلف سرکشت همه شب در سلاسلم
گویم که ترک عشق تو گویم ولی چه سود
فی الحال آمدی و نشستی مقابلم
گفتند جان ستان و غمش در عوض بده
گفتم برو برو نه بدین نوع جاهلم
مشکل به سر رود ز غمت عمر من بیا
باشد که حل شود ز وصال تو مشکلم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۳۸ - من دیده با خیال تو برهم نمی زنم
من دیده با خیال تو برهم نمی زنم
بی یاد روح بخش تو یک دم نمی زنم
تا چند خون دل خورم اندر فراق تو
یک دم نفس به عشق تو بی دم نمی زنم
با آنکه خسته ای دل ما را به تیغ هجر
ای نور دیده ناله ز دردم نمی زنم
از غم به جان رسید دل مستمند من
آخر ببین که یک دم بی غم نمی زنم
روزی نمی رود که سر خویش حلقه وار
بر درگه وصال تو هر دم نمی زنم
گفتم که همدمم مگر آن نازنین شود
یک دم به عمر خویش به همدم نمی زنم
گفتم به ریش دل به جهانم تو مرهمی
مرهم تویی و لاف ز مرهم نمی زنم
بی یاد روح بخش تو یک دم نمی زنم
تا چند خون دل خورم اندر فراق تو
یک دم نفس به عشق تو بی دم نمی زنم
با آنکه خسته ای دل ما را به تیغ هجر
ای نور دیده ناله ز دردم نمی زنم
از غم به جان رسید دل مستمند من
آخر ببین که یک دم بی غم نمی زنم
روزی نمی رود که سر خویش حلقه وار
بر درگه وصال تو هر دم نمی زنم
گفتم که همدمم مگر آن نازنین شود
یک دم به عمر خویش به همدم نمی زنم
گفتم به ریش دل به جهانم تو مرهمی
مرهم تویی و لاف ز مرهم نمی زنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۴۰ - گفتم که یک شبی سوی جانان گذر کنم
گفتم که یک شبی سوی جانان گذر کنم
دزدیده در جمال رخ او نظر کنم
دلبر اگرچه از من بیچاره غافلست
او را ز حال زار دل خود خبر کنم
باشد که پای بوس زنم افتد اتّفاق
یا در خیالش دست امیدی کمر کنم
هر شب به لوح خاطر مجروح خویشتن
نقش خیال دوست به خون جگر کنم
هر بامداد ترک غمت می کند دلم
هر شب ز دست عشق تو فکری دگر کنم
آبم گذشت از سر و در آتشش نشاند
بادم به دست و خاک ره او به سر کنم
چون با منش به هیچ نظر التفات نیست
ای دل بیا که از سر کویش سفر کنم
دل می دهد جواب که ای بی خرد خموش
هیهات از این خیال، که از سر بدر کنم
جان و جهان چو بر سر کارش نهاده ام
چون از بلای رخ او حذر کنم
دزدیده در جمال رخ او نظر کنم
دلبر اگرچه از من بیچاره غافلست
او را ز حال زار دل خود خبر کنم
باشد که پای بوس زنم افتد اتّفاق
یا در خیالش دست امیدی کمر کنم
هر شب به لوح خاطر مجروح خویشتن
نقش خیال دوست به خون جگر کنم
هر بامداد ترک غمت می کند دلم
هر شب ز دست عشق تو فکری دگر کنم
آبم گذشت از سر و در آتشش نشاند
بادم به دست و خاک ره او به سر کنم
چون با منش به هیچ نظر التفات نیست
ای دل بیا که از سر کویش سفر کنم
دل می دهد جواب که ای بی خرد خموش
هیهات از این خیال، که از سر بدر کنم
جان و جهان چو بر سر کارش نهاده ام
چون از بلای رخ او حذر کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۴۸ - جز غم چو نیست حاصل ایام چون کنم
جز غم چو نیست حاصل ایام چون کنم
تا کی دو دیده در غم او پر ز خون کنم
تا کی ز دیده اشک چو سیماب بفکنم
تا چند من به غصّه دوران زبون کنم
تا کی غم زمانه بی مهر دون خورم
تا کی قد الف صفتم همچو نون کنم
جان می دهیم تا نظری بر جهان کند
باشد به حال زار خودش رهنمون کنم
چشمت نگوید ای بت مهر و ز مردمی
تا کی به شیوه این همه فکر و فسون کنم
آن بار کز فراق رخش بر دل منست
گر یک حواله زان به کُه بستون کنم
از پا درآید او به یقین و هزار آه
از دل برآورد من بیچاره چون کنم
تا کی دو دیده در غم او پر ز خون کنم
تا کی ز دیده اشک چو سیماب بفکنم
تا چند من به غصّه دوران زبون کنم
تا کی غم زمانه بی مهر دون خورم
تا کی قد الف صفتم همچو نون کنم
جان می دهیم تا نظری بر جهان کند
باشد به حال زار خودش رهنمون کنم
چشمت نگوید ای بت مهر و ز مردمی
تا کی به شیوه این همه فکر و فسون کنم
آن بار کز فراق رخش بر دل منست
گر یک حواله زان به کُه بستون کنم
از پا درآید او به یقین و هزار آه
از دل برآورد من بیچاره چون کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۵۷ - با درد دلپذیر تو درمان چه می کنم
با درد دلپذیر تو درمان چه می کنم
بی وصل روح بخش تو من جان چه می کنم
چون رنگ و بوی زلف و رخت در دماغ ماست
ای نور دیده طرف گلستان چه می کنم
با سرو قامتت که ز چشمم نمی رود
من سرو ناز و گوشه بستان چه می کنم
روزی به سهو بر من بیچاره برگذر
آخر ببین که با غم هجران چه می کنم
سرگشته ام به کوچه ی وصلت ستمگرا
با ما بگو به عشق تو سامان چه می کنم
بی نکهت دو زلف تو عنبر کجا برم
بی لعل جان فزای تو مرجان چه می کنم
با نعمت وصال تو کوثر حکایتیست
با صیت خوش نوای تو دستان چه می کنم
در ظلمت دو زلف تو با پرتو جمال
آخر بگو که شمع شبستان چه می کنم
تا قدّ چون نهال تو بینم میان باغ
رفتار کبک و سرو خرامان چه می کنم
با دُرّ آبدار تو لؤلؤ کجا برم
با لعل دلفریب تو مرجان چه می کنم
بی وصل روح بخش تو من جان چه می کنم
چون رنگ و بوی زلف و رخت در دماغ ماست
ای نور دیده طرف گلستان چه می کنم
با سرو قامتت که ز چشمم نمی رود
من سرو ناز و گوشه بستان چه می کنم
روزی به سهو بر من بیچاره برگذر
آخر ببین که با غم هجران چه می کنم
سرگشته ام به کوچه ی وصلت ستمگرا
با ما بگو به عشق تو سامان چه می کنم
بی نکهت دو زلف تو عنبر کجا برم
بی لعل جان فزای تو مرجان چه می کنم
با نعمت وصال تو کوثر حکایتیست
با صیت خوش نوای تو دستان چه می کنم
در ظلمت دو زلف تو با پرتو جمال
آخر بگو که شمع شبستان چه می کنم
تا قدّ چون نهال تو بینم میان باغ
رفتار کبک و سرو خرامان چه می کنم
با دُرّ آبدار تو لؤلؤ کجا برم
با لعل دلفریب تو مرجان چه می کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۶۰ - گفتم که عهد یار جفاجوی بشکنم
گفتم که عهد یار جفاجوی بشکنم
یاد وصالش آمد و بگرفت دامنم
از مهر روی خوب تو چون ذرّه ز آفتاب
سرگشته در هوای تو ای دلستان منم
سر درنیاورم به بهشت برین و حور
چون گشت خاک کوی تو جانا نشیمنم
آن ماه دلستان ز سر عجب و ناز گفت
او خوشه چین چرا شده آخر ز خرمنم
دادم جواب کای بت دلخواه نازنین
در سر چو نور دیده و جانی تو در تنم
پای دلم مقید زنجیر زلف تست
تا کی دو دست شوق ز هجران به سر زنم
بازآی تا به دامن وصلت زنم دو دست
جان جهان فدای رخ آن صنم کنم
یاد وصالش آمد و بگرفت دامنم
از مهر روی خوب تو چون ذرّه ز آفتاب
سرگشته در هوای تو ای دلستان منم
سر درنیاورم به بهشت برین و حور
چون گشت خاک کوی تو جانا نشیمنم
آن ماه دلستان ز سر عجب و ناز گفت
او خوشه چین چرا شده آخر ز خرمنم
دادم جواب کای بت دلخواه نازنین
در سر چو نور دیده و جانی تو در تنم
پای دلم مقید زنجیر زلف تست
تا کی دو دست شوق ز هجران به سر زنم
بازآی تا به دامن وصلت زنم دو دست
جان جهان فدای رخ آن صنم کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۷۱ - دیگر هوای عشق تو در سرگرفته ایم
دیگر هوای عشق تو در سرگرفته ایم
عشق رخ چو ماه تو از سر گرفته ایم
بر یاد آن دو چشم و لب لعل دلکشت
از باده ی خیال تو ساغر گرفته ایم
دایم خیال قدّ چو سرو روان تو
از سر برون نکرده و در برگرفته ایم
در ظلمت فراق تو گم گشت دل ز من
وز بوی جعد زلف تو ره برگرفته ایم
سیماب چون گهر ز دو چشمم چکد ولی
رخ را به روز هجر تو در زر گرفته ایم
تا پای طاقتست دوان در طلب شویم
تا دست هست دامن دلبر گرفته ایم
جان از برای دیدن جانان خوش است و ما
بی وصل تو دل از دو جهان برگرفته ایم
از چشمه ی زلال وصالت نخورده جام
با آتش فراق تو خوش در گرفته ایم
عشق رخ چو ماه تو از سر گرفته ایم
بر یاد آن دو چشم و لب لعل دلکشت
از باده ی خیال تو ساغر گرفته ایم
دایم خیال قدّ چو سرو روان تو
از سر برون نکرده و در برگرفته ایم
در ظلمت فراق تو گم گشت دل ز من
وز بوی جعد زلف تو ره برگرفته ایم
سیماب چون گهر ز دو چشمم چکد ولی
رخ را به روز هجر تو در زر گرفته ایم
تا پای طاقتست دوان در طلب شویم
تا دست هست دامن دلبر گرفته ایم
جان از برای دیدن جانان خوش است و ما
بی وصل تو دل از دو جهان برگرفته ایم
از چشمه ی زلال وصالت نخورده جام
با آتش فراق تو خوش در گرفته ایم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۷۴ - شبهاست کز خیال رخ تو نخفته ایم
شبهاست کز خیال رخ تو نخفته ایم
با هیچکس حکایت هجران نگفته ایم
اسرار عشق روی تو در دل خزینه بود
جانا به غایتی که ز جان هم نهفته ایم
چون حلقه بر در تو مقیمم از آن سبب
بسیار سرزنش که ز هرکس شنفته ایم
از لوح خاطر من دلخسته فراق
جز مهر روی دوست همه چیز رفته ایم
دُرّ وصال تو چو به دستم نمی فتد
آهن به سوزن مژه در هجر سفته ایم
از آب دیده ام که جهان سر به سر گرفت
اندر هوای وصل تو چون گل شکفته ایم
با درد اشتیاق تو ای جان نازنین
ما ترک نام و ننگ جهان جمله گفته ایم
با هیچکس حکایت هجران نگفته ایم
اسرار عشق روی تو در دل خزینه بود
جانا به غایتی که ز جان هم نهفته ایم
چون حلقه بر در تو مقیمم از آن سبب
بسیار سرزنش که ز هرکس شنفته ایم
از لوح خاطر من دلخسته فراق
جز مهر روی دوست همه چیز رفته ایم
دُرّ وصال تو چو به دستم نمی فتد
آهن به سوزن مژه در هجر سفته ایم
از آب دیده ام که جهان سر به سر گرفت
اندر هوای وصل تو چون گل شکفته ایم
با درد اشتیاق تو ای جان نازنین
ما ترک نام و ننگ جهان جمله گفته ایم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۷۵ - دور از تو دلبرا چه جفاها کشیده ایم
دور از تو دلبرا چه جفاها کشیده ایم
وز طعن دشمنان چه سخنها شنیده ایم
آنها که دیده از غمت ای نور دیده دید
نشنیده ایم از کس و هرگز ندیده ایم
در دور چرخ سفله ز دست حریف هجر
بس جرعه ی جفا که به یادت کشیده ایم
گویی که چیست حاصل عمرت ز عشق ما
دل رفت در پیش طمع از جان بریده ایم
از اشتیاق آن دهن همچو میم تو
چون نون ز بار محنت هجران خمیده ایم
زین بیش خون مردمک دیده ام مریز
کاو را به نار و خون جگر پروریده ایم
ما ذرّه وار در سر بازار مهر یار
شادی به باد داده و غم را خریده ایم
گر دوست یاد ما نکند ما ز مهر دل
بر یاد دوست جامه جان را دریده ایم
وز طعن دشمنان چه سخنها شنیده ایم
آنها که دیده از غمت ای نور دیده دید
نشنیده ایم از کس و هرگز ندیده ایم
در دور چرخ سفله ز دست حریف هجر
بس جرعه ی جفا که به یادت کشیده ایم
گویی که چیست حاصل عمرت ز عشق ما
دل رفت در پیش طمع از جان بریده ایم
از اشتیاق آن دهن همچو میم تو
چون نون ز بار محنت هجران خمیده ایم
زین بیش خون مردمک دیده ام مریز
کاو را به نار و خون جگر پروریده ایم
ما ذرّه وار در سر بازار مهر یار
شادی به باد داده و غم را خریده ایم
گر دوست یاد ما نکند ما ز مهر دل
بر یاد دوست جامه جان را دریده ایم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۷۹ - ما بی رخ تو دیده ز عالم بدوختیم
ما بی رخ تو دیده ز عالم بدوختیم
در آتش فراق جمالت بسوختیم
از جور روزگار و عزیزان بی وفا
چون یوسفی به درهم قلبی فروختیم
هردم که یاد آن لب چون نوش کرده ایم
از چشمه ی حیات چو آتش فروختیم
صد جامه در جهان ز غمت چاک کرده ایم
یک جامه از وصال تو هرگز ندوختیم
چون قلب دل تحمّل هجران تو نکرد
از پیش لشگر شب هجران گریختیم
در آتش فراق جمالت بسوختیم
از جور روزگار و عزیزان بی وفا
چون یوسفی به درهم قلبی فروختیم
هردم که یاد آن لب چون نوش کرده ایم
از چشمه ی حیات چو آتش فروختیم
صد جامه در جهان ز غمت چاک کرده ایم
یک جامه از وصال تو هرگز ندوختیم
چون قلب دل تحمّل هجران تو نکرد
از پیش لشگر شب هجران گریختیم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۸۴ - بسیار در فراق تو زنهارها زدیم
بسیار در فراق تو زنهارها زدیم
فریاد عاشقانه به بازارها زدیم
همچون گل رخت بنظر در نیامدم
بسیارها تفرّج گلزارها زدیم
دستم به قدّ سرو روانت نمی رسد
بسیار دست بر سر دیوارها زدیم
تدبیر راه وصل تو کردن نمی توان
عمری در این معامله آن جارها زدیم
شبهای تار در غم هجرانت ای صنم
بر مردمک ز شوق تو مسمارها زدیم
چون چنگ در خروشم و چون نی ز ناله زار
در راه عشق روی تو اسرارها زدیم
بر روی ما دری نگشادی ز راه وصل
سر همچو حلقه بر در تو بارها زدیم
در راه وصل اگرچه مغیلان به راه بود
ما آتشی ز آه در آن خارها زدیم
مسکین دلم ز بار غمت در جهان بسوخت
خونابها زدیده بدان بارها زدیم
گفتم که نار دل بنشانم به آب اشک
ننشست و از فراق تو زنهارها زدیم
فریاد عاشقانه به بازارها زدیم
همچون گل رخت بنظر در نیامدم
بسیارها تفرّج گلزارها زدیم
دستم به قدّ سرو روانت نمی رسد
بسیار دست بر سر دیوارها زدیم
تدبیر راه وصل تو کردن نمی توان
عمری در این معامله آن جارها زدیم
شبهای تار در غم هجرانت ای صنم
بر مردمک ز شوق تو مسمارها زدیم
چون چنگ در خروشم و چون نی ز ناله زار
در راه عشق روی تو اسرارها زدیم
بر روی ما دری نگشادی ز راه وصل
سر همچو حلقه بر در تو بارها زدیم
در راه وصل اگرچه مغیلان به راه بود
ما آتشی ز آه در آن خارها زدیم
مسکین دلم ز بار غمت در جهان بسوخت
خونابها زدیده بدان بارها زدیم
گفتم که نار دل بنشانم به آب اشک
ننشست و از فراق تو زنهارها زدیم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۹۰ - جز درگه تو راه به جایی نمی بریم
جز درگه تو راه به جایی نمی بریم
بر درد خویش ره به دوایی نمی بریم
هرچند جان دهیم به کوی تو از وفا
یک لحظه نیست کز تو جفایی نمی بریم
گفتم گدای تو گشتم غمم بخور
گفتا برو صداع گدایی نمی بریم
گفتم چه کرده ام بجز از مهر و دوستی
زین بیش دوست ره به خطایی نمی بریم
بالای تو بلای دل ماست بر دلم
نگذشت یک نفس که بلایی نمی بریم
گویی برو ز کوی من آخر کجا روم
از کوی تو که راه به جایی نمی بریم
بیمارم از دو چشم تو و جز به لعل تو
ره در جهان دگر به شفایی نمی بریم
بر درد خویش ره به دوایی نمی بریم
هرچند جان دهیم به کوی تو از وفا
یک لحظه نیست کز تو جفایی نمی بریم
گفتم گدای تو گشتم غمم بخور
گفتا برو صداع گدایی نمی بریم
گفتم چه کرده ام بجز از مهر و دوستی
زین بیش دوست ره به خطایی نمی بریم
بالای تو بلای دل ماست بر دلم
نگذشت یک نفس که بلایی نمی بریم
گویی برو ز کوی من آخر کجا روم
از کوی تو که راه به جایی نمی بریم
بیمارم از دو چشم تو و جز به لعل تو
ره در جهان دگر به شفایی نمی بریم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۰۳ - در راه عشق روی تو ما بی خبر رویم
در راه عشق روی تو ما بی خبر رویم
مجنون صفت همیشه به کوه و کمر رویم
راهیست پیچ پیچ چو زلف بتان دراز
آن به بود که با رخ او در قمر رویم
بویی ز وصل او به مشامم نمی رسد
ای دل بیا که تا قدمی پیشتر رویم
دانی خدنگ غمزه دلدار قاتلست
در پیش ناوک غم او جان سپر رویم
چشمش بلای خلق جهانست چون کنم
شاید که از بلا قدری دورتر رویم
چون در دیار خویش نداریم رونقی
ای دل بیا بیا که به شهری دگر رویم
بنمای روی مهوشت ای عمر نازنین
تا از شعاع روی تو از خود بدر رویم
مجنون صفت همیشه به کوه و کمر رویم
راهیست پیچ پیچ چو زلف بتان دراز
آن به بود که با رخ او در قمر رویم
بویی ز وصل او به مشامم نمی رسد
ای دل بیا که تا قدمی پیشتر رویم
دانی خدنگ غمزه دلدار قاتلست
در پیش ناوک غم او جان سپر رویم
چشمش بلای خلق جهانست چون کنم
شاید که از بلا قدری دورتر رویم
چون در دیار خویش نداریم رونقی
ای دل بیا بیا که به شهری دگر رویم
بنمای روی مهوشت ای عمر نازنین
تا از شعاع روی تو از خود بدر رویم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۰۴ - دل را به بوی وصل تو دادیم و می رویم
دل را به بوی وصل تو دادیم و می رویم
داغ غمت به سینه نهادیم و می رویم
دل در شکنج زلف تو بستیم و در غمت
خون دل از دو دیده گشادیم و می رویم
گر در غم فراق تو جان می رسد به لب
ما بر امید وصل تو شادیم و می رویم
آبی بر آتش دل ما زن که در غمش
بر خاک راه دوست چو بادیم و می رویم
آبی بر آتش دل ما زن که در غمش
بر خاک راه دوست چو خاکیم و می رویم
تا صیت عشق روی تو در عالم اوفتاد
جان و جهان به یاد تو دادیم و می رویم
داغ غمت به سینه نهادیم و می رویم
دل در شکنج زلف تو بستیم و در غمت
خون دل از دو دیده گشادیم و می رویم
گر در غم فراق تو جان می رسد به لب
ما بر امید وصل تو شادیم و می رویم
آبی بر آتش دل ما زن که در غمش
بر خاک راه دوست چو بادیم و می رویم
آبی بر آتش دل ما زن که در غمش
بر خاک راه دوست چو خاکیم و می رویم
تا صیت عشق روی تو در عالم اوفتاد
جان و جهان به یاد تو دادیم و می رویم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۷۰ - مویت به آفتاب رخ ای جان رها مکن
مویت به آفتاب رخ ای جان رها مکن
شب را ز صبح روی که گفتت جدا مکن
با دوستان وفا کن و زین بیش سر مپیچ
از ما و بر دل من خسته جفا مکن
از که شنیده ای بت مه روی بی وفا
با مخلصان خویش جفا کن وفا مکن
هستی طبیب درد دل خستگان هجر
درد مرا که گفت خدا را دوا مکن
بیگانه خوی گشته ای ای نازنین چرا
زین بیشتر جفا تو برین آشنا مکن
ترک خطایی از تو خطا نیست بوالعجب
یک ره وفا نمای و از این پس خطا مکن
ای پادشاه صورت و معنی تو در جهان
رحمت که گفت بر من زار گدا مکن
شب را ز صبح روی که گفتت جدا مکن
با دوستان وفا کن و زین بیش سر مپیچ
از ما و بر دل من خسته جفا مکن
از که شنیده ای بت مه روی بی وفا
با مخلصان خویش جفا کن وفا مکن
هستی طبیب درد دل خستگان هجر
درد مرا که گفت خدا را دوا مکن
بیگانه خوی گشته ای ای نازنین چرا
زین بیشتر جفا تو برین آشنا مکن
ترک خطایی از تو خطا نیست بوالعجب
یک ره وفا نمای و از این پس خطا مکن
ای پادشاه صورت و معنی تو در جهان
رحمت که گفت بر من زار گدا مکن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۷۸ - آن خوشدلی کجا شد و آن روزگار من
آن خوشدلی کجا شد و آن روزگار من
وآن قامت چو سرو روان نگار من
کارم ز دست رفته و بارم ز غم به دل
از روی مرحمت نظری کن به کار من
زان رو به کوی دوست گذارم نمی فتد
بگرفت اشک دیده ی من رهگذار من
غم دامنم گرفت به دست جفا از آنک
یک لحظه غم نمی خوردم غمگسار من
ای نور هر دو دیده ز هجران روی تو
آشفته همچو زلف تو شد روزگار من
بودم ز لعل باده ی تو مست و بی خبر
بشکست چشم مست تو جانا خمار من
زاری من گرفت جهانی به هجر و او
هرگز نظر نکرد به احوال زار من
وآن قامت چو سرو روان نگار من
کارم ز دست رفته و بارم ز غم به دل
از روی مرحمت نظری کن به کار من
زان رو به کوی دوست گذارم نمی فتد
بگرفت اشک دیده ی من رهگذار من
غم دامنم گرفت به دست جفا از آنک
یک لحظه غم نمی خوردم غمگسار من
ای نور هر دو دیده ز هجران روی تو
آشفته همچو زلف تو شد روزگار من
بودم ز لعل باده ی تو مست و بی خبر
بشکست چشم مست تو جانا خمار من
زاری من گرفت جهانی به هجر و او
هرگز نظر نکرد به احوال زار من
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۸۷ - بگشای چشم مرحمت و حال ما ببین
بگشای چشم مرحمت و حال ما ببین
بر جان من ز جور فراقت جفا ببین
حالم عظیم ناخوش و دردم ز غم به دل
هستی طبیب دل تو به دردم دوا ببین
معنی نداند آنکه کند عیب در غمم
ای پادشاه صورت حال گدا ببین
بردی ز حد جفا صنما هم به سوی ما
از روی لطف خویش به چشم وفا ببین
بگذر چو سرو ناز و نظر کن ز روی لطف
بر حال ما تعدّی هر ناسزا ببین
بیگانه وار تا به کی آخر ستم کنی
چشم وفا گشای و در این آشنا ببین
گر در جهان به خاک منت اوفتد گذر
از خاک ما دمیده تو مهر گیا ببین
گردی که در هوا رود از خاک پای تو
در چشم ما عوض توتیا ببین
در خیر کوش و بیش میازار خلق را
آری جهان سفله ندارد بقا ببین
بر جان من ز جور فراقت جفا ببین
حالم عظیم ناخوش و دردم ز غم به دل
هستی طبیب دل تو به دردم دوا ببین
معنی نداند آنکه کند عیب در غمم
ای پادشاه صورت حال گدا ببین
بردی ز حد جفا صنما هم به سوی ما
از روی لطف خویش به چشم وفا ببین
بگذر چو سرو ناز و نظر کن ز روی لطف
بر حال ما تعدّی هر ناسزا ببین
بیگانه وار تا به کی آخر ستم کنی
چشم وفا گشای و در این آشنا ببین
گر در جهان به خاک منت اوفتد گذر
از خاک ما دمیده تو مهر گیا ببین
گردی که در هوا رود از خاک پای تو
در چشم ما عوض توتیا ببین
در خیر کوش و بیش میازار خلق را
آری جهان سفله ندارد بقا ببین