تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۶ - کدام ماه چو ماه منیر ما باشد
کدام ماه چو ماه منیر ما باشد
کدام یار چو آن بی نظیر ما باشد
کدام سرو بجز قامت چو شمشادت
به راستی چو قدت دلپذیر ما باشد
حرام زاده ام ار با وجود مهر و مهی
بجز خیال رخت بی نظیر ما باشد
فراق روی تو بر ما نه کار آسانست
مگر عنایت تو دستگیر ما باشد
مدام بر سر بازار عشق آن دلبر
فغان و ناله هم از دار و گیر ما باشد
به پای شوق وصال تو را طلب کارم
بجز دعا چه به دست فقیر ما باشد
سریست در دو جهانم نهاده بر کف دست
به غیر از این چه متاع حقیر ما باشد
کدام یار چو آن بی نظیر ما باشد
کدام سرو بجز قامت چو شمشادت
به راستی چو قدت دلپذیر ما باشد
حرام زاده ام ار با وجود مهر و مهی
بجز خیال رخت بی نظیر ما باشد
فراق روی تو بر ما نه کار آسانست
مگر عنایت تو دستگیر ما باشد
مدام بر سر بازار عشق آن دلبر
فغان و ناله هم از دار و گیر ما باشد
به پای شوق وصال تو را طلب کارم
بجز دعا چه به دست فقیر ما باشد
سریست در دو جهانم نهاده بر کف دست
به غیر از این چه متاع حقیر ما باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۳۲ - ز نامرادی ما گر تو را خبر باشد
ز نامرادی ما گر تو را خبر باشد
یقین به حال دل ما تو را نظر باشد
بیا به پرسش بیمار تا کنم به فدا
هزار جان گرامی مرا اگر باشد
صبا تو حال دل من چو نیک می دانی
به سوی آن بت رعنا گرت گذر باشد
به گوش او برسان ناله ی مرا و بگو
که آه سوختگان را یقین اثر باشد
مباش ایمن از آه درون دردآلود
گه عاقبت اثری زان ستم مگر باشد
اگرچه هست بجای منت بسی دلدار
مرا به جای تو جانا کسی دگر باشد
نیاورم به ببرت ای نگار نقل حضور
از آن جهت که مبادا که دردسر باشد
تو گفته ای که چه کردم بگو به جای جهان؟
کسی دگر بگرفتی از این بتر باشد
یقین به حال دل ما تو را نظر باشد
بیا به پرسش بیمار تا کنم به فدا
هزار جان گرامی مرا اگر باشد
صبا تو حال دل من چو نیک می دانی
به سوی آن بت رعنا گرت گذر باشد
به گوش او برسان ناله ی مرا و بگو
که آه سوختگان را یقین اثر باشد
مباش ایمن از آه درون دردآلود
گه عاقبت اثری زان ستم مگر باشد
اگرچه هست بجای منت بسی دلدار
مرا به جای تو جانا کسی دگر باشد
نیاورم به ببرت ای نگار نقل حضور
از آن جهت که مبادا که دردسر باشد
تو گفته ای که چه کردم بگو به جای جهان؟
کسی دگر بگرفتی از این بتر باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۳۵ - دلم بر آتش عشقت کباب خوش باشد
دلم بر آتش عشقت کباب خوش باشد
به یاد لعل لب تو شراب خوش باشد
تو آب چشمه حیوانی و منم تشنه
بیا که تشنه لبان را به آب خوش باشد
ز شربت لب لعلت به ما چشان جامی
که جام باده ز لعل مذاب خوش باشد
مپوش روی خود از چشم ما که نیست روا
چرا که بر مه تابان نقاب خوش باشد
بیا و بر سر سرچشمه دو دیده نشین
که سرو ناز یقین در سراب خوش باشد
میان باغ و لب جوی و نغمه بلبل
به بانگ چنگ سحرگه خراب خوش باشد
نگار سیم تن سروقدّ موی میان
زباده سرخوش و مست و خراب خوش باشد
دو زلف سرکش او را به دست شوق و نیاز
گرفته زآتش رخسار تاب خوش باشد
چو جمع شد همه اسباب عیش می دانی
که ذوق عیش به عهد شباب خوش باشد
نظر به روی چو خورشید آن صنم تا روز
چه جای شمع که در ماهتاب خوش باشد
به یاد لعل لب تو شراب خوش باشد
تو آب چشمه حیوانی و منم تشنه
بیا که تشنه لبان را به آب خوش باشد
ز شربت لب لعلت به ما چشان جامی
که جام باده ز لعل مذاب خوش باشد
مپوش روی خود از چشم ما که نیست روا
چرا که بر مه تابان نقاب خوش باشد
بیا و بر سر سرچشمه دو دیده نشین
که سرو ناز یقین در سراب خوش باشد
میان باغ و لب جوی و نغمه بلبل
به بانگ چنگ سحرگه خراب خوش باشد
نگار سیم تن سروقدّ موی میان
زباده سرخوش و مست و خراب خوش باشد
دو زلف سرکش او را به دست شوق و نیاز
گرفته زآتش رخسار تاب خوش باشد
چو جمع شد همه اسباب عیش می دانی
که ذوق عیش به عهد شباب خوش باشد
نظر به روی چو خورشید آن صنم تا روز
چه جای شمع که در ماهتاب خوش باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۳۹ - اگرچه بر دلم از هجر صد ستم باشد
اگرچه بر دلم از هجر صد ستم باشد
ولی امید وصال ار بود چه غم باشد
وگرچه خسته و زاری دلا مباد آن روز
که سایه غم او از سر تو کم باشد
قدم به پرسش بیمار نه که خواهم کرد
هزار جان گرامی فدا گرم باشد
دلم ز روز فراقت به جان رسید کنون
گرش به وصل نوازی شبی کرم باشد
کجا به حال گدایان نظر کنی شاها
تو را که ملک سلیمان و جام جم باشد
همیشه پشت مرادم به زیر بار فراق
هلال وار چو ابروی دوست خم باشد
کسی که بر در وصل تو جان دهد چو جهان
میان حلقه ی عشّاق محترم باشد
ولی امید وصال ار بود چه غم باشد
وگرچه خسته و زاری دلا مباد آن روز
که سایه غم او از سر تو کم باشد
قدم به پرسش بیمار نه که خواهم کرد
هزار جان گرامی فدا گرم باشد
دلم ز روز فراقت به جان رسید کنون
گرش به وصل نوازی شبی کرم باشد
کجا به حال گدایان نظر کنی شاها
تو را که ملک سلیمان و جام جم باشد
همیشه پشت مرادم به زیر بار فراق
هلال وار چو ابروی دوست خم باشد
کسی که بر در وصل تو جان دهد چو جهان
میان حلقه ی عشّاق محترم باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۶ - دلم ز غصّه هجران همیشه خون باشد
دلم ز غصّه هجران همیشه خون باشد
ندانم عاقبت او ز عشق چون باشد
هوای زلف تو چندان دلم به سر دارد
که دایم از غم عشق تو سرنگون باشد
کسی که روی تو را دید و عشق با تو نباخت
توان نبشت به فتوی که از جنون باشد
ز هجر روی تو بیچاره مردم دیده
ز سوز سینه ی من در میان خون باشد
فتاده ام به سر کوی تو به زاری زار
روا مدار که عاشق چنین زبون باشد
فراق را چه تحمّل کند تن مسکین
اگرچه خود به مثل کوه بیستون باشد
کجا به دیده جان راه عشق تو پویم
اگرنه بوی دو زلف تو رهنمون باشد
به سر رویم چو پرگار گرد خانه ی شوق
جهان ز دایره ی عشق چون برون باشد
ندانم عاقبت او ز عشق چون باشد
هوای زلف تو چندان دلم به سر دارد
که دایم از غم عشق تو سرنگون باشد
کسی که روی تو را دید و عشق با تو نباخت
توان نبشت به فتوی که از جنون باشد
ز هجر روی تو بیچاره مردم دیده
ز سوز سینه ی من در میان خون باشد
فتاده ام به سر کوی تو به زاری زار
روا مدار که عاشق چنین زبون باشد
فراق را چه تحمّل کند تن مسکین
اگرچه خود به مثل کوه بیستون باشد
کجا به دیده جان راه عشق تو پویم
اگرنه بوی دو زلف تو رهنمون باشد
به سر رویم چو پرگار گرد خانه ی شوق
جهان ز دایره ی عشق چون برون باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۱ - مرا تحمّل هجران آن نگار نباشد
مرا تحمّل هجران آن نگار نباشد
چو بلبلم هوس ناله های زار نباشد
گلم ز دست به در شد چه می کنم بستان
به پای دل ز فراقش به غیر خار نباشد
بیا به دیده نشینم که مردم چشمی
میان ما و تو ای دیده ام غبار نباشد
مکن جفا به دل ریش من که در دو جهان
به غیر نام نکو هیچ یادگار نباشد
به سخت و سست زمانه دلا بباید ساخت
بساز با بد و نیکش چو روزگار نباشد
زمانه ای عجب و خلق جمله بوالعجب اند
به عهد و قول و وفا هیچ اعتبار نباشد
به اختیار به هجران بکوش چندینی
چه حاصل از غم عشقت چو اختیار نباشد
چو چشم جادویت ای دوست نیک سرمستم
به باده ی لب لعلت غم خمار نباشد
جهان وفا نکند با کسی یقین می دان
نه با من و تو که این سفله پایدار نباشد
چو بلبلم هوس ناله های زار نباشد
گلم ز دست به در شد چه می کنم بستان
به پای دل ز فراقش به غیر خار نباشد
بیا به دیده نشینم که مردم چشمی
میان ما و تو ای دیده ام غبار نباشد
مکن جفا به دل ریش من که در دو جهان
به غیر نام نکو هیچ یادگار نباشد
به سخت و سست زمانه دلا بباید ساخت
بساز با بد و نیکش چو روزگار نباشد
زمانه ای عجب و خلق جمله بوالعجب اند
به عهد و قول و وفا هیچ اعتبار نباشد
به اختیار به هجران بکوش چندینی
چه حاصل از غم عشقت چو اختیار نباشد
چو چشم جادویت ای دوست نیک سرمستم
به باده ی لب لعلت غم خمار نباشد
جهان وفا نکند با کسی یقین می دان
نه با من و تو که این سفله پایدار نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۹ - چرا ز وصل تو کامم روا نمی باشد
چرا ز وصل تو کامم روا نمی باشد
چرا به بخت منت جز جفا نمی باشد
پیام من که رساند به یار مهرگسل
رسول من چکنم جز صبا نمی باشد
بگو به هجر توأم خون دل ز دیده برفت
به غیر مردمکم کس گوا نمی باشد
دوای درد من ای جان نمی کنی چکنم
به دست بنده به غیر از دعا نمی باشد
چو نوش داروی لعلت دوای رنجورست
بده که جز شب وصلت دوا نمی باشد
بترس از آه دل زار دردمندانت
که تیر آه سحرگه خطا نمی باشد
برون مبر ز حد ای جان جفا که در دو جهان
ستم به خسته دلان هم روا نمی باشد
چرا به بخت منت جز جفا نمی باشد
پیام من که رساند به یار مهرگسل
رسول من چکنم جز صبا نمی باشد
بگو به هجر توأم خون دل ز دیده برفت
به غیر مردمکم کس گوا نمی باشد
دوای درد من ای جان نمی کنی چکنم
به دست بنده به غیر از دعا نمی باشد
چو نوش داروی لعلت دوای رنجورست
بده که جز شب وصلت دوا نمی باشد
بترس از آه دل زار دردمندانت
که تیر آه سحرگه خطا نمی باشد
برون مبر ز حد ای جان جفا که در دو جهان
ستم به خسته دلان هم روا نمی باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۲ - رمید دل ز من خسته پیش دلبر شد
رمید دل ز من خسته پیش دلبر شد
دماغ جان ز سر زلف او معطّر شد
چو روی آن بت رعنا بدید از سر شوق
ز جان غلام رخ یار ماه پیکر شد
اگرچه زلف سیاهت به شب رهش گم کرد
به بوی عنبر ساراش باز رهبر شد
به یاد دوش کشیدم به خواب طرّه یار
دو دستم از سر زلفین او معنبر شد
درآمد از درم آن ماه روی سیم اندام
ز روش کلبه احزان ما منوّر شد
اگرچه کرّه بی باک چرخ، توسن بود
به تازیانه وصلش دگر مسخّر شد
وصال دوست به زاری زار می جستم
هزار شکر که آن دولتم میسّر شد
چو روی تو نبود نقش در جهان باری
به کارگاه خیالم چنین مصوّر شد
چرا تو دست برآورده ای به غارت دل
مگر به دور جمالت جهان مسخّر شد
دماغ جان ز سر زلف او معطّر شد
چو روی آن بت رعنا بدید از سر شوق
ز جان غلام رخ یار ماه پیکر شد
اگرچه زلف سیاهت به شب رهش گم کرد
به بوی عنبر ساراش باز رهبر شد
به یاد دوش کشیدم به خواب طرّه یار
دو دستم از سر زلفین او معنبر شد
درآمد از درم آن ماه روی سیم اندام
ز روش کلبه احزان ما منوّر شد
اگرچه کرّه بی باک چرخ، توسن بود
به تازیانه وصلش دگر مسخّر شد
وصال دوست به زاری زار می جستم
هزار شکر که آن دولتم میسّر شد
چو روی تو نبود نقش در جهان باری
به کارگاه خیالم چنین مصوّر شد
چرا تو دست برآورده ای به غارت دل
مگر به دور جمالت جهان مسخّر شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۵ - جمال روی تو بر ملک دل چو سرور شد
جمال روی تو بر ملک دل چو سرور شد
دو چشم بخت من از دیدنش منوّر شد
چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق
جهان حسن و لطافت تو را مقرّر شد
چو روشنی رخت دید آفتاب ز رشک
تبش گرفت و ضرورت مطیع و چاکر شد
رخم ز جور چو زر گشت و نیک می دانی
که خیل وجه تو از مال ما توانگر شد
هلال ابروی تو دید ماه نو ز حسد
به یک دو هفته ضعیف و نزار و لاغر شد
معلّمم همه شب درس دور می آموخت
ولی از آن همه آیات عشقم از بر شد
به تحفه جان طلبیدی ز من فرستادم
ولی خجالتم از اسم آن محقّر شد
جهان همیشه جوانست پیش اهل خرد
به نزد جاهل و نادان مگر مکرر شد
دو چشم بخت من از دیدنش منوّر شد
چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق
جهان حسن و لطافت تو را مقرّر شد
چو روشنی رخت دید آفتاب ز رشک
تبش گرفت و ضرورت مطیع و چاکر شد
رخم ز جور چو زر گشت و نیک می دانی
که خیل وجه تو از مال ما توانگر شد
هلال ابروی تو دید ماه نو ز حسد
به یک دو هفته ضعیف و نزار و لاغر شد
معلّمم همه شب درس دور می آموخت
ولی از آن همه آیات عشقم از بر شد
به تحفه جان طلبیدی ز من فرستادم
ولی خجالتم از اسم آن محقّر شد
جهان همیشه جوانست پیش اهل خرد
به نزد جاهل و نادان مگر مکرر شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۹۲ - نسیم باد صبا از دیار ما آمد
نسیم باد صبا از دیار ما آمد
عجب اگرنه ز پیش نگار ما آمد
عبیر و عنبر سارا وزید در بستان
که نکهتی ز سر زلف یار ما آمد
خبر به بلبل شیدا ده ای نسیم صبا
که وقت عشرت و باغ و بهار ما آمد
فغان و ناله ی شبگیر ما به روز فراق
نگشت ضایع و روزی به کار ما آمد
چو گل برفت ز دستم ببین که سرو روان
ز روی لطف دگر با کنار ما آمد
برون رویم به صحرا و خرّمی و نشاط
که از سفر بت چابک سوار ما آمد
به زلف گو که پریشان چرا شدی چو دلم
مگر موافقت روزگار ما آمد
زآتش دل غمدیده و بلا جویم
ز دیده خون جگر در کنار ما آمد
عجب اگرنه ز پیش نگار ما آمد
عبیر و عنبر سارا وزید در بستان
که نکهتی ز سر زلف یار ما آمد
خبر به بلبل شیدا ده ای نسیم صبا
که وقت عشرت و باغ و بهار ما آمد
فغان و ناله ی شبگیر ما به روز فراق
نگشت ضایع و روزی به کار ما آمد
چو گل برفت ز دستم ببین که سرو روان
ز روی لطف دگر با کنار ما آمد
برون رویم به صحرا و خرّمی و نشاط
که از سفر بت چابک سوار ما آمد
به زلف گو که پریشان چرا شدی چو دلم
مگر موافقت روزگار ما آمد
زآتش دل غمدیده و بلا جویم
ز دیده خون جگر در کنار ما آمد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۹۷ - رسید مژده ی شادی که شاه باز آمد
رسید مژده ی شادی که شاه باز آمد
خلاص یافت دل از غم که دلنواز آمد
نگارم ار چه بسی انتظار می فرمود
چو صد نگار کنونم ز در فراز آمد
مرا ز درد فراقش شکایتی می بود
هزار شکر که آن غمگسار باز آمد
به ناز اگر بخرامد چو سرو در بستان
فغان ز لاله برآید که سرو ناز آمد
به پیش طاق دو ابروی همچو محرابش
هزار زاهد صد ساله در نماز آمد
خیال دوست ندا کرد کای فلان چون تو
بسی کبوتر وحشی به چنگ باز آمد
بساز با غم هجران یار و شادی کن
که کار هر دو جهان از غمش به ساز آمد
خلاص یافت دل از غم که دلنواز آمد
نگارم ار چه بسی انتظار می فرمود
چو صد نگار کنونم ز در فراز آمد
مرا ز درد فراقش شکایتی می بود
هزار شکر که آن غمگسار باز آمد
به ناز اگر بخرامد چو سرو در بستان
فغان ز لاله برآید که سرو ناز آمد
به پیش طاق دو ابروی همچو محرابش
هزار زاهد صد ساله در نماز آمد
خیال دوست ندا کرد کای فلان چون تو
بسی کبوتر وحشی به چنگ باز آمد
بساز با غم هجران یار و شادی کن
که کار هر دو جهان از غمش به ساز آمد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۹۸ - ز باد صبح حدیثی مرا به گوش آمد
ز باد صبح حدیثی مرا به گوش آمد
که خیز ای دل مسکین که گل به جوش آمد
زمین ز لاله و خیری و سوسن و شمشاد
به بانگ بلبل شوریده در خروش آمد
چو جام باده به بستان دمید و گل بشکفت
ز چارسوی چمن های و هوی نوش آمد
بگیر گوشه باغی و دامن چمنی
مرا ز هاتف غیبی چنین به گوش آمد
مده ز دست لب جوی و قامتی دلجوی
به گوش جان من از گفته سروش آمد
گلست عارض زیبای یار و لب چون می
زآن جهت ز دهان تو بوی نوش آمد
دلم ز هوش به در رفته بود از هجران
ز بوی عنبر زلف تو باز هوش آمد
شکست طبله عطّار در همه بازار
از آنکه لعل لبانت شکرفروش آمد
چو ناله ام بر دف در جهان شنید هزار
ز شوق روی گل بوستان خموش آمد
که خیز ای دل مسکین که گل به جوش آمد
زمین ز لاله و خیری و سوسن و شمشاد
به بانگ بلبل شوریده در خروش آمد
چو جام باده به بستان دمید و گل بشکفت
ز چارسوی چمن های و هوی نوش آمد
بگیر گوشه باغی و دامن چمنی
مرا ز هاتف غیبی چنین به گوش آمد
مده ز دست لب جوی و قامتی دلجوی
به گوش جان من از گفته سروش آمد
گلست عارض زیبای یار و لب چون می
زآن جهت ز دهان تو بوی نوش آمد
دلم ز هوش به در رفته بود از هجران
ز بوی عنبر زلف تو باز هوش آمد
شکست طبله عطّار در همه بازار
از آنکه لعل لبانت شکرفروش آمد
چو ناله ام بر دف در جهان شنید هزار
ز شوق روی گل بوستان خموش آمد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۹ - چو زلف خویش چرا عهد یار بشکستند
چو زلف خویش چرا عهد یار بشکستند
چرا به تیغ جفا جان خستگان خستند
ز محنت شب هجران و اشتیاق وصال
به چشم حسرت ما راه خواب دربستند
قسم به روی چو خورشید تو که هشیاران
به بوی زلف تو جانا هنوز سرمستند
به چشم دوست که یاران خشم رفته ی ما
به شکل ابروی دلدار باز پیوستند
سرم برفت ز سودای عاشقان رخش
همیشه داغ غم عشق دوست بربستند
فدای روی تو کردند ای صنم دل و جان
از آن جهت ز غم روزگار وارستند
نمی رود ز خیالم دمی که مردم چشم
مدام دیده ی جان در جمال او بستند
از آتش غم عشقت که در جهان افتاد
کنون ز باد هوایت چو خاک ره پستند
چرا به تیغ جفا جان خستگان خستند
ز محنت شب هجران و اشتیاق وصال
به چشم حسرت ما راه خواب دربستند
قسم به روی چو خورشید تو که هشیاران
به بوی زلف تو جانا هنوز سرمستند
به چشم دوست که یاران خشم رفته ی ما
به شکل ابروی دلدار باز پیوستند
سرم برفت ز سودای عاشقان رخش
همیشه داغ غم عشق دوست بربستند
فدای روی تو کردند ای صنم دل و جان
از آن جهت ز غم روزگار وارستند
نمی رود ز خیالم دمی که مردم چشم
مدام دیده ی جان در جمال او بستند
از آتش غم عشقت که در جهان افتاد
کنون ز باد هوایت چو خاک ره پستند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۲ - بسا دلی که به زلف تو پای در بندند
بسا دلی که به زلف تو پای در بندند
گر از تو باز ستانند با که پیوندند
دلم ببردی و خون جگر خوری تا کی
مکن مکن که چنین جور از تو نپسندند
نمی رود ز خیالم خیال طلعت دوست
چرا که مهر رخش در دل من آکندند
ز بوستان وفاداری ای مسلمانان
مگر که شاخ محبّت ز بیخ برکندند
جواب تلخ شنیدیم از آن لب شیرین
نمک به ریش من خسته دل پراکندند
دل شکسته ی بیچاره هیچ می دانی
که عاشقان رخ همچو ماه او چندند
منم شکسته دلی در جهان و گویندم
چرا ز چشم عنایت ترا بیفکندند
گر از تو باز ستانند با که پیوندند
دلم ببردی و خون جگر خوری تا کی
مکن مکن که چنین جور از تو نپسندند
نمی رود ز خیالم خیال طلعت دوست
چرا که مهر رخش در دل من آکندند
ز بوستان وفاداری ای مسلمانان
مگر که شاخ محبّت ز بیخ برکندند
جواب تلخ شنیدیم از آن لب شیرین
نمک به ریش من خسته دل پراکندند
دل شکسته ی بیچاره هیچ می دانی
که عاشقان رخ همچو ماه او چندند
منم شکسته دلی در جهان و گویندم
چرا ز چشم عنایت ترا بیفکندند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۷ - مرا ز دوستی دوست دشمنان بیشند
مرا ز دوستی دوست دشمنان بیشند
اگرچه دوست نباشند دشمن خویشند
تو شاه عالمیانی و من گدای درت
شهان ز حال گدایان خود بیندیشند
مزن به تیغ جفا دلبرا مرا زین بیش
که عاشقان رخت خستگان دل ریشند
اگرچه شهد دهد نیش هم زند زنبور
تمام خاطره ها خسته از سر نیشند
دلا تو خویش جفاپیشه را به خویش مخوان
که دوستان وفادار بهتر از خویشند
به کنج عافیت آخر چه به ز درویشیست
که دوستان خدا خاک پای درویشند
مراست مذهب آن کز درت نپیچم روی
به جان دوست که اهل جهان در این کیشند
اگرچه دوست نباشند دشمن خویشند
تو شاه عالمیانی و من گدای درت
شهان ز حال گدایان خود بیندیشند
مزن به تیغ جفا دلبرا مرا زین بیش
که عاشقان رخت خستگان دل ریشند
اگرچه شهد دهد نیش هم زند زنبور
تمام خاطره ها خسته از سر نیشند
دلا تو خویش جفاپیشه را به خویش مخوان
که دوستان وفادار بهتر از خویشند
به کنج عافیت آخر چه به ز درویشیست
که دوستان خدا خاک پای درویشند
مراست مذهب آن کز درت نپیچم روی
به جان دوست که اهل جهان در این کیشند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۶ - مقرّرست دلا دلبران وفا نکنند
مقرّرست دلا دلبران وفا نکنند
نهند درد به دلها ولی دوا نکنند
وفا اگر ننمایند حاکمند ولی
به جان خسته دلان این همه جفا نکنند
اگر زکات به درویش مستحق ندهند
به روز حسن ولی جور بر گدا نکنند
به اختیار چو بیگانه گشته اند از ما
ز غمزه تیغ فشانی بر آشنا نکنند
چو کام هرکس از آن لب دهند در شب وصل
بگو که کام دل ما چرا روا نکنند
اگر به باغ خرامد قد سهی سروش
فدای آن قد و بالا جهان چرا نکنند
هر آنکه صاحب عقل و خرد بود به جهان
به جان تو که چنین جورها به ما نکنند
نهند درد به دلها ولی دوا نکنند
وفا اگر ننمایند حاکمند ولی
به جان خسته دلان این همه جفا نکنند
اگر زکات به درویش مستحق ندهند
به روز حسن ولی جور بر گدا نکنند
به اختیار چو بیگانه گشته اند از ما
ز غمزه تیغ فشانی بر آشنا نکنند
چو کام هرکس از آن لب دهند در شب وصل
بگو که کام دل ما چرا روا نکنند
اگر به باغ خرامد قد سهی سروش
فدای آن قد و بالا جهان چرا نکنند
هر آنکه صاحب عقل و خرد بود به جهان
به جان تو که چنین جورها به ما نکنند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۵۳ - دمی که رای منت اختیار خواهد بود
دمی که رای منت اختیار خواهد بود
همان دمم به جهان بخت یار خواهد بود
اگر به دامن وصلت رسد شبی دستم
فتوح روز من و روزگار خواهد بود
اگر به کلبه احزان ما دهی تشریف
ز بهر مقدم تو جان نثار خواهد بود
اگر تو را ز من خسته عار می آید
مرا به بندگیت افتخار خواهد بود
به اختیار شدم بنده ی در تو ولی
تو را به ردّ و قبول اختیار خواهد بود
چو ترک چشم تو برخاست بر هوای شکار
یقین شدم که دل من شکار خواهد بود
شبی به دولت وصلت اگر رسم تا روز
چه عیشها که به بوس و کنار خواهد بود
اگرچه طالب تو در جهان بسیست ولی
که را به حضرت تو اعتبار خواهد بود
وگر ز روی تلطّف تو در میان آیی
رقیب بیهده گو برکنار خواهد بود
همان دمم به جهان بخت یار خواهد بود
اگر به دامن وصلت رسد شبی دستم
فتوح روز من و روزگار خواهد بود
اگر به کلبه احزان ما دهی تشریف
ز بهر مقدم تو جان نثار خواهد بود
اگر تو را ز من خسته عار می آید
مرا به بندگیت افتخار خواهد بود
به اختیار شدم بنده ی در تو ولی
تو را به ردّ و قبول اختیار خواهد بود
چو ترک چشم تو برخاست بر هوای شکار
یقین شدم که دل من شکار خواهد بود
شبی به دولت وصلت اگر رسم تا روز
چه عیشها که به بوس و کنار خواهد بود
اگرچه طالب تو در جهان بسیست ولی
که را به حضرت تو اعتبار خواهد بود
وگر ز روی تلطّف تو در میان آیی
رقیب بیهده گو برکنار خواهد بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۵۴ - مرا خیال تو تا در ضمیر خواهد بود
مرا خیال تو تا در ضمیر خواهد بود
گمان مبر که ز عشقم گزیر خواهد بود
هوای مهر دل من ز جان و دل شب و روز
مدام در پی ماه منیر خواهد بود
من از جفای تو روی از درت نگردانم
که هر چه دوست کند دلپذیر خواهد بود
مرا به ماه و ستاره نظر کجا باشد
چو در خیال من آن بی نظیر خواهد بود
چو رو به کعبه ی جان کرده ام به پای دلم
تمام خار مغیلان حریر خواهد بود
عزیز من دل من در چه زنخدانت
به سان یوسف مصری اسیر خواهد بود
نظر ز روی جوانان جهان نخواهد داشت
گرش هزار غم از چرخ پیر خواهد بود
گمان مبر که ز عشقم گزیر خواهد بود
هوای مهر دل من ز جان و دل شب و روز
مدام در پی ماه منیر خواهد بود
من از جفای تو روی از درت نگردانم
که هر چه دوست کند دلپذیر خواهد بود
مرا به ماه و ستاره نظر کجا باشد
چو در خیال من آن بی نظیر خواهد بود
چو رو به کعبه ی جان کرده ام به پای دلم
تمام خار مغیلان حریر خواهد بود
عزیز من دل من در چه زنخدانت
به سان یوسف مصری اسیر خواهد بود
نظر ز روی جوانان جهان نخواهد داشت
گرش هزار غم از چرخ پیر خواهد بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۵۵ - فروغ حسن تو تا در کمال خواهد بود
فروغ حسن تو تا در کمال خواهد بود
زبان فکر من از مدح لال خواهد بود
حرام باد بر آنکس همیشه خواب و قرار
که گفت خون دل ما حلال خواهد بود
به جان رسید دل ما ز هجر تو تا کی
تو را ز صحبت ما این ملال خواهد بود
به حسن تکیه مکن بیش از این که هم روزی
کمال حسن تو را هم زوال خواهد بود
اگر چو عود نوازی به وصلم از هجران
یقین که عاقبتم گوشمال خواهد بود
اگر جهان همه حوری شوند پیوسته
دو دیده ام نگران جمال خواهد بود
زبان فکر من از مدح لال خواهد بود
حرام باد بر آنکس همیشه خواب و قرار
که گفت خون دل ما حلال خواهد بود
به جان رسید دل ما ز هجر تو تا کی
تو را ز صحبت ما این ملال خواهد بود
به حسن تکیه مکن بیش از این که هم روزی
کمال حسن تو را هم زوال خواهد بود
اگر چو عود نوازی به وصلم از هجران
یقین که عاقبتم گوشمال خواهد بود
اگر جهان همه حوری شوند پیوسته
دو دیده ام نگران جمال خواهد بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۵۶ - هزار یار نوت گر ندیم خواهد بود
هزار یار نوت گر ندیم خواهد بود
نه چون محبّت یار قدیم خواهد بود
رسید مژده به گوش دلم ز باد صبا
که بر من آن دل مسکین رحیم خواهد بود
اگر نه لطف تو فریاد ما رسد جانا
رخی زرینم و اشکی چو سیم خواهد بود
دلم ز درد فراقت به جان رسید مگر
غذای جان دهنی همچو میم خواهد بود
قرار و صبر به یکباره از دلم بربود
قرار ما ز دو زلف چو جیم خواهد بود
اگر عنایت او در جهان کند نظری
مرا ز دشمن بدگو چه بیم خواهد بود
مگر که رحمت او دستگیر ما باشد
گنه ز بنده و عفو از کریم خواهد بود
اگرچه دور شدی از نظر خیال رخت
درون دیده جان مستقیم خواهد بود
مرا به روز فراقت که از جهان کم باد
سرشک دیده و آهم ندیم خواهد بود
نه چون محبّت یار قدیم خواهد بود
رسید مژده به گوش دلم ز باد صبا
که بر من آن دل مسکین رحیم خواهد بود
اگر نه لطف تو فریاد ما رسد جانا
رخی زرینم و اشکی چو سیم خواهد بود
دلم ز درد فراقت به جان رسید مگر
غذای جان دهنی همچو میم خواهد بود
قرار و صبر به یکباره از دلم بربود
قرار ما ز دو زلف چو جیم خواهد بود
اگر عنایت او در جهان کند نظری
مرا ز دشمن بدگو چه بیم خواهد بود
مگر که رحمت او دستگیر ما باشد
گنه ز بنده و عفو از کریم خواهد بود
اگرچه دور شدی از نظر خیال رخت
درون دیده جان مستقیم خواهد بود
مرا به روز فراقت که از جهان کم باد
سرشک دیده و آهم ندیم خواهد بود