تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۰ - عشق گل گر آشکارا کرد بلبل باک نیست
عشق گل گر آشکارا کرد بلبل باک نیست
عاشقی ترسد ز رسوایی که عشقش پاک نیست
کار ما را از نگاهی می تواند ساختن
گردش چشم تو مثل گردش افلاک نیست
عشق را الفت به قدر نسبت آمد شعله را
با سمندر نسبتی باشد که با خاشاک نیست
سیر بستان را مشو منگر که آخر بی سبب
سرو را پا در گل و گل را گریبان چاک نیست
ای که گفتی بر سر خاک تو خواهم آمدن
ما کف خاکستری داریم و ما را خاک نیست
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۱ - بی گل روی تو بر ما جام صهبا آتش است
بی گل روی تو بر ما جام صهبا آتش است
در نظر آب است اما در سویدا آتش است
دور از او تا جام بر لب مینهم میسوزدم
می که با او آب حیوان است تنها آتش است
جلوه ی معشوق بر هرکس به قدر حال دوست
آن چه گل بینی تو بر بلبل سراپا آتش است
گریم و نالم به یاد لعل رخسارش مرا
در فراقش کار گه با آب و گه با آتش است
گریه افزون می کند سوز دل صد پاره را
من نمیدانم که آب است اشک من یا آتش است
آه عالم سوز خواهم اشک خونین گو مباش
کی کند پروانه رغبت آب را تا آتش است
آب چشم و آتش دل هردو می سوزد مرا
ای خوشا پروانه کو را خصم تنها آتش است
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۲ - تار زلفت گر چو بخت تار با ما یار نیست
تار زلفت گر چو بخت تار با ما یار نیست
یک گره کمتر به دور افکن دلم دشوار نیست
میکنی دانسته گرمی تا بسوزم سینه را
گرمی خورشید بهر سوختن در کار نیست
من کجا و آرزوی سایه ی دیوار او
آفتاب عالم آرا مرا در آنجا بار نیست
ای که گویی یار هست اندر پی آزار تو
منت آزار بر جان است اگر بیزار نیست
خار مژگان بسته بر گلهای اشکم راه را
صبر باشد چاره ام چون هیچ گل بی خار نیست
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۳ - منت ایزد را که سودای توام از سر نرفت
منت ایزد را که سودای توام از سر نرفت
رفت جان، اما غمت از جان غم پرور نرفت
بر سر خاکم گذار آورد و من در خواب مرگ
هیچ کس را آنچه آمد بر سرم بر سر نرفت
نقش بر آب ارچه بی صورت بود اعجاز عشق
نقش آن صورت مرا هرگز زچشم تر نرفت
سعی ها کردم که پا بر منظر چشمم نهد
سعی من ضایع نشد دل رفت اگر دلبر نرفت
عاشقی و رستگاری کی درست آمد بهم
رفت چون پروانه در آتش برون دیگر نرفت
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۵ - گرنه دلجویی نمودی قامت دلجوی دوست
گرنه دلجویی نمودی قامت دلجوی دوست
از خجالت سرفکندی پیش ماه روی دوست
عشق را با کفر و ایمان نیست کاری زآن که هست
قبله ما روی یار و کعبه ما کوی دوست
قبله دزدیده کم دانند دزدان عیب نیست
گر نداند قیمت دل طره هندوی دوست
از پریشانی ست این ارزان فروشی ورنه کی
می دهد تاری بجانی زلف عنبر بوی دوست
تا نظر در آفتاب افکنده ام در چشم من
آب گردد ز آن که می آید بیادم روی دوست
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۶ - نسبتی محراب ابرو را بهر محراب نیست
نسبتی محراب ابرو را بهر محراب نیست
آن چه در دل و آنچه در گل جا کند یک باب نیست
بایدم محنت کشید و از سبب خاموش بود
عالم عشق ست اینجا عالم اسباب نیست
از ملاقات صبا با زلف او چون زلف او
تا به کی بر خویش پیچم بیش از اینم تاب نیست
ما بروی شادمانی ای فلک دربسته ایم
گر متاعت این بود مگشا که اینجا باب نیست
ای منم یارب که می بینم رخش را بی نقاب
ای خوشا بختی که من دارم اگر در خواب نیست
تا به چشم آمد ز دل با اشک رنگ خون نماند
سیم را رنگی که در آتش بود در آب نیست
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۷ - لب ز کوثر ترنمی سازیم ما تا آن آتش است
لب ز کوثر ترنمی سازیم ما تا آن آتش است
درد ما آتش پرستان را مداوا آتش است
ما که می سوزیم خواه از وصل و خواه از هجر باش
سوختن کارست هرکس را تمنا آتش است
دور از آن در گریه دارم که می سوزد مرا
آن چه آن بر دیگران آبست بر ما آتش است
راستی را دور ازو یک دم شکیباییم نیست
با وجود آن که میدانم سرا پا آتش ست
تا شنیدم هندوان سوزند، خود را سوختم
زانکه از عکس رخ او شعله ها با آتشست
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۱۹ - یار شادان رفت و با خود جان ناشادم نبرد
یار شادان رفت و با خود جان ناشادم نبرد
جان رفیقش کردم و چندانکه جان دادم نبرد
بس که در هر ذره پنهان داشتم کوه غمی
خاک گشتم بر سر کوی تو و بادم نبرد
آن قدر تکرار کردم درس مهر دوست را
کین همه نامهربانی کرد و از یادم نبرد
می کنم فریاد و از غیرت نمیدانم زکیست
همچو طفل بی زبان کس ره به فریادم نبرد
بی تو چندانی که بزم آراستم دل وا نشد
هیچ عیشی لذت جور تو از یادم نبرد
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۲۰ - مطلب هرکس که بینی مالی و جاهی بود
مطلب هرکس که بینی مالی و جاهی بود
ترک مال و مطلب دنیا مرا شاهی بود
بخت معذور است گر از حال ما آگاه نیست
خفته را از حال بیداران چه آگاهی بود
می کشد یارم بجرم آن که می خواهی مرا
چون زیم جایی که تقصیرم نکوخواهی بود
شاهد بالا بلندم چون خرامد سوی باغ
سرو اگر پیشش نیارد سجده کوتاهی بود
آب چشمم تا به ماهی رفت و آهم تا به ماه
شاهد سوز درونم ماه تا ماهی بود
گفت در عشقم نه ی یک رنگ پرسیدم چرا
گفت شاهد اشک آل و چهره ی گاهی بود
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۲۶ - دل به چنین زلف بندم چین ابرو چون بپاید
دل به چنین زلف بندم چین ابرو چون بپاید
زآن که چیزی کان نپاید، دل باو بستن نشاید
گفتمش بنشین زمانی تا مگر سیرت به بینم
گفت چون خورشید بنشیند دگر کی رخ نماید
ای که می گویی شبت را روزی از پی هست، یا رب
روز من از پی نیاید هرچه می آید بیاید
بلبل از بیرحمی گل می کند فریاد و افغان
باغبان کز درد واقف نیست، گوید می سراید
آمدی ممنونم اما گویا، ره کرده گم
گر نه لیلی ره کند کم بر سر مجنون نیاید
گرچه منع از گریه کردی، زخم ها در دل افکندی
گر خدا یک دربه بندد، صد در دیگر گشاید
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۳۴ - از صبوری لاف زد خون دل ناشا دریز
از صبوری لاف زد خون دل ناشا دریز
خار در آرامگاه صبر بی بنیاد ریز
من نخواهم رفت ازین در آتشم در زن بسوز
وز برای امتحان خاکسترم بر باد ریز
مرد دوری نیستی ای دل چو من بسمل شوم
خویشتن را خون کن و در دامن صیاد ریز
مست عشقم لطف را از قهر نتوانم شناخت
خواه جرمم بخش و خواهی ناوک بیداد ریز
ای صبا گر میتوانی پای خسرو نازک است
خار راه عشق را در دیده فرهاد ریز
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۰ - یاد آن روزی که یاری چون تو در برداشتم
یاد آن روزی که یاری چون تو در برداشتم
در نظر خورشید و در کف مشک و عنبر داشتم
ساغر می داشتی در کف به جای تیغ کین
من لب خندان به جای دیده ی ترداشتم
ای که می سوزی دلم دانم که سوزد دامنت
زآن که نگرفتم به دستی کان زدل برداشتم
ناصحا تا چند گویی صبر کن دور از رخش
از برای کی نگه می داشتم گر داشتم
دیدم اندر خواب دامانش بدست خویشتن
از شعف بیدار گشتم دست بر سرداشتم
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۲ - باورم آید اگر گوید جفا کمتر کنم
باورم آید اگر گوید جفا کمتر کنم
ساده لوحم هرچه میگویند من باور کنم
شمع سان خاکستر خود ریختم بر سر چرا
خویش را ممنون گلخن بهر خاکستر کنم
سر نهم بر خاک کوی او ازین پس چون نماند
قدرتی کان خاک را برگیرم و بر سر کنم
بس که لذت یافتم از خارخار عشق او
خار بر سر نهم چون تکیه بر بستر کنم
دوستان گویند فکر دلبر دیگر مکن
کو دل دیگر که فکر دلبر دیگر کنم
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۳ - بر سر کوی تو روزی چند جا می خواستیم
بر سر کوی تو روزی چند جا می خواستیم
از فلک یک حاجت خود را روا می خواستیم
باد بیرون می برد از گلستان گل را مگر
شد نصیب گلستان آن گل که ما می خواستیم
دیر می آرد به مشتاقان نسیم پیرهن
قاصدی چابک تر از باد صبا می خواستیم
در قیامت هم ستم بر ما شهیدان کرده اند
جان به ما دادند و ما جانانه را میخواستیم
دوری از حد رفت می ترسم که بعد از مرگ جان
گم کند گویی که ما انجاش جا می خواستیم
نیست ما را قوت گفتار ورنه وصل یار
با وجود ناامیدی از خدا می خواستیم
از سخندان لب فرو بندم که در ایران نماند
با سخن امروز یک کس آشنا می خواستیم
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۴ - زهر چشم تندخویی گو که دل پرخون کنم
زهر چشم تندخویی گو که دل پرخون کنم
کامرانی بعد ازین بی منت گردون کنم
از برای درد دیگر خانه خالی می کنم
شادمانی نیست گر دردی ز دل بیرون کنم
بخت شد از ناله ام بیدار و تا خوابش برد
ساعتی افسانه خوانم ساعتی افسون کنم
رشک نگذارد که گویم پیش غیرحال خود
از حدیث درد او ترسم دلی را خون کنم
بیش ازین چشم جفا دارم از آن بت کاشکی
می توانستم محبت را ازین افزون کنم
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۵ - مژده باد ای دل که باز آن شمع را پروانه ام
مژده باد ای دل که باز آن شمع را پروانه ام
کز نگاه آشنایش از خرد بیگانه ام
من شرارم دوری آتش نمی سازد مرا
تا ز آتش دور گشتم بافنا هم خانه ام
بی نصیبم از شراب وصل گویی چون حباب
سرنگون ایجاد شد روز ازل پیمانه ام
هر نفس با مرگ امیدی بسر می آورم
نگذرد یک دم که شیون نیست در ویرانه ام
آن زهر شمعی در آتش این زهر گل در خروش
ننگ عشاقند داغ بلبل و پروانه ام
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۶ - سرو من آمد به باغ ای سرو، سربازی مکن
سرو من آمد به باغ ای سرو، سربازی مکن
پیش سرو قامتش دیگر سرافرازی مکن
نیست دل در سینه ای جان چند کاوی سینه را
آتشت مُرد است، با خاکسترش بازی مکن
در گلویم شوگره ای گریه تا دم درکشم
تا توانی پرده پوشی گیر و غمازی مکن
ای که می سوزی مرا با ناله زارم بساز
با تو می سازیم ما با ما تو ناسازی مکن
رستگاری در خموشی باشد ای مرغ چمن
نکته ای گفتم بفهم و نکته پردازی مکن
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۷ - یا رضای دوست باید یا رضای خویشتن
یا رضای دوست باید یا رضای خویشتن
آشنای او نیاید آشنای خویشتن
آتشم بی سوختن چون زندگانی می کنم
تا نسوزم برنمی خیزم ز جای خویشتن
من سزای آتش وز دیده آبم برکنار
در کنار خود نمی بینم سزای خویشتن
گرنه در آینه خود را دیده زنجیر زلف
از چه رو می افکنی هردم به پای خویشتن
بی تو دل خون کردم و از دیده بیرون ریختم
عاقبت از دل گرفتم خون بهای خویشتن
گفتمش دردل و را گفت از خدا شرمی بدار
کس در آتش چون رود هردم به پای خویشتن
ای که میگویی چرا برخود نمی سوزد دلت
آتشم، آتش نمی سوزد برای خویشتن
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۵۰ - من گرفتم آفتاب از چارسو آید برون
من گرفتم آفتاب از چارسو آید برون
روزکی گردد شب ماگرنه او آید برون
زرد رویی ها کشید از رویش امروز آفتاب
من نمیدانم که فردا با چه رو آید برون
بس که زلفش بر زبان می آورم نزدیک شد
کز زبانم چون زبان شانه مو آید برون
بوی زلفش را شنید از باد اینک برگ گل
با صبا از باغ بهر جستجو آید برون
گر تو را نقصی یست عاشق شو که کامل می شوی
گرچه بد باشد طلا زآتش نکو آید برون
می توانم ساخت با ناسازگاری های چرخ
کو کسی کز عهده آن تندخو آید برون
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۵۲ - خرّم آن ساعت که نوسازد دلم پیمان تو
خرّم آن ساعت که نوسازد دلم پیمان تو
عالمی حیران من باشند و من حیران تو
یا مرو یا دل که خون کردی مبر تا شام غم
گریه سیری توانم کرد در هجران تو
گریه کردم عمرها بی منت لخت جگر
بس اگر سوزد درونم آب شد پیکان تو
گر نگاهت رخنه در دل ها نماید دور نیست
سال ها هم خوانگی کرد است با مژگان تو
شکرلله دامنت نگرفت خاکم بعد مرگ
عاقبت گردی زمن ننشست بر دامان تو