تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فضولی : غزلیات
شماره ۲۰ - روزی که پیش خویش نبینم حبیب را
روزی که پیش خویش نبینم حبیب را
دارم هزار شوق که بینم رقیب را
در پیش گل مشاهده ی خار می کند
چون رشک مضطرب نکند عندلیب را
دانسته ام که عارضه عشق بی دواست
بیهوده درد سر چه رسانم طبیب را
امید نیست منقطع از وصل دوست لیک
صبری نمانده است من ناشکیب را
گفتم دل من از ذقنت قوتی گرفت
خندید و گفت منفعت اینست سیب را
از خوان وصل یار که فیضیست بی دریغ
یارب نصیب بخش من بی نصیب را
گفتم جان دهم به تو جانی نداشتم
دادم فریب آن صنم دل فریب را
جز کوی یار نیست فضولی مراد ما
خاک وطن به از همه عالم غریب را
فضولی : غزلیات
شماره ۳۳ - تا بوده ایم همدم غم بوده ایم ما
تا بوده ایم همدم غم بوده ایم ما
غم را ملازم همه دم بوده ایم ما
غم را ز من نبوده جدایی مرا ز غم
هر جا که بوده ایم بهم بوده ایم ما
پیش از وجود با غم لعل تو عمرها
همراز تنگنای عدم بوده ایم ما
تا بر کمان ابروی تو بسته ایم دل
دایم نشان تیر ستم بوده ایم ما
هرگز نگشته است کم از ما بلای تو
یک لحظه بی بلای تو کم بوده ایم ما
هر جا نهاده ایم قدم در ره نیاز
افتاده تر ز خاک قدم بوده ایم ما
یکدم نبوده ایم فضولی بکام دل
پیوسته مبتلای الم بوده ایم ما
فضولی : غزلیات
شماره ۳۷ - ای آنکه آفت دل و جان و تنی مرا
ای آنکه آفت دل و جان و تنی مرا
من دوستم تو را تو چرا دشمنی مرا
ای جان چه شود زانکه کنم میل زیستنی
چون مهربان نه تو که جان منی مرا
یوسف قرار قیمت خویش از زمانه یافت
ای در بی بها تو از او احسنی مرا
شمعم من آتشی تو ز تو دوریم مباد
زیرا حیات بخش دل روشنی مرا
مانند شمع سوخته حسرت توام
با آنکه صبح وش سبب مردنی مرا
من لاله ی بهار غمم شبنمم تویی
ای گوهر سرشک که در دامنی مرا
در عشق جز تو نیست فضولی حسود من
معلوم می شود که شریک فنی مرا
فضولی : غزلیات
شماره ۴۱ - چون شمع سوخت آتش محنت تن مرا
چون شمع سوخت آتش محنت تن مرا
غم پاره پاره ساخت دل روشن مرا
بر من بسوخت در غم عشقت دل رقیب
شادم که غم بسوخت دل دشمن مرا
واجب شد اجتناب من از ماه پیکران
چون فرض کرده اند بخود کشتن مرا
مردم بداغ لاله رخان گریهای ابر
خواهم که لاله زار کند مدفن مرا
سویم نمی کند الم بی کسی گذر
تا غم شناخت است ره مسکن مرا
عمریست کز لباس تعلق مجردم
نگرفته است دست غمی دامن مرا
از غم مرا نماند فضولی ره گریز
بگرفت سیل تفرقه پیرامن مرا
فضولی : غزلیات
شماره ۵۷ - تندست یار و بی سببی می کند غضب
تندست یار و بی سببی می کند غضب
دارد غضب همیشه بعشاق زین سبب
مطلوب را چو نیست مقام معینی
هرگز نمی رسد بنهایت ره طلب
معلوم می شود که ندارد مذاق عشق
او را که از حرارت می می رسد طرب
کام از لبت چگونه بیابند جان و دل
دل می رسد بجان ز تو جان می رسد بلب
تو چشمه حیاتی و ما ظلمت فنا
از ما هوای وصل تو امریست بس عجب
ما طالب تو و تو گریزان ز قرب ما
اینست کار ما و تو پیوسته روز و شب
الفت میان ما و تو بسیار مشکل است
تو در پس حجابی و ما در ره ادب
چون غیر ممکن است فضولی وصال دوست
بیهوده چند در طلبش می کشی تعب
فضولی : غزلیات
شماره ۶۰ - قرآن صفات جاه و جلال محمد است
قرآن صفات جاه و جلال محمد است
احکام شرع شرح کمال محمد است
اخبار انبیا که سراسر شنیده
یک یک بیان حسن خصال محمد است
آن کاف و نون که اصل وجودست خلق را
کاف کمال و نون نوال محمد است
مدی که بر سر الف آدمست تاج
مضمون میم و معنی دال محمد است
زیب صحیفه ازل و نسخه ابد
از نقطهای دانه خال محمد است
سیاح درک باصره عقل کی رسد
جایی که جلوه گاه جمال محمد است
از دور نیست کار فضولی بانتظام
از دولت محمد و آل محمد است
فضولی : غزلیات
شماره ۶۱ - جانم در آن آرزوی وصال محمد است
جانم در آن آرزوی وصال محمد است
چشمم در انتظار جمال محمد است
قدم خمیده چون فلک از جور دور نیست
از شوق روی ماه مثال محمد است
جسمم ضعیف چون مه نو نیست از فلک
بر یاد ابروی چو هلال محمد است
این داغهای تازه که بر سینه منست
از اشتیاق دانه خال محمد است
شایسته احاطه تملیک غیر نیست
ملک دلم که وقف خیال محمد است
آیینه دار طوطی نطقم هر آینه
اندیشه صفات کمال محمد است
کردست مهر غیر فضولی ز دل برون
تا عاشق محمد و آل محمد است
فضولی : غزلیات
شماره ۶۵ - عمر دراز من که پریشان گذشته است
عمر دراز من که پریشان گذشته است
در آرزوی گیسوی جانان گذشته است
ذوق وصال اگر نشناسیم دور نیست
اوقات ما همیشه به هجران گذشته است
داریم آتشی ز تو در دل که سوختست
غیر تو هر که در دل سوزان گذشته است
در دل گذشته است خیال اجل مرا
هر جا که ذکر غمزه جانان گذشته است
بگذر طبیب از سر درمان درد من
بیمار درد عشق ز درمان گذشته است
هر دم بناوک تو که در جان گرفته جا
دل میل می کند مگر از جان گذشته است
زاهد ز ما مجو سر و سامان که مست عشق
ز اندیشه بی سر و سامان گذشته است
افغان ز چرخ گر گذرانی چه فایده
چون کار تو فضولی از افغان گذشته است
فضولی : غزلیات
شماره ۶۶ - ای دل بسی ز محنت هجران نمانده است
ای دل بسی ز محنت هجران نمانده است
خوش باش کین معامله چندان نمانده است
جان را ز بیم هجر بجانان سپرده ام
هجری میانه من و جانان نمانده است
از اشک چشم تر زده آبی بر آتشم
سوزی که داشت سینه سوزان نمانده است
امیدواریی که دل از یار داشت هست
اندیشه که بود ز حرمان نمانده است
شکر خدا ز درد سرم رسته اند خلق
در من ز ضعف طاقت افغان نمانده است
دوران نموده است مداری بکام دل
دل را شکایت از غم دوران نمانده است
حیران آن جمال نه چشم منست و بس
چشمی نمانده است که حیران نمانده است
جان دادنم به مژده وصل تو آرزوست
با آنکه در فراق توام جان نماند است
دارم فضولی از غم عالم فراغتی
گویا دلی که بود مرا آن نمانده است
فضولی : غزلیات
شماره ۷۴ - در هجر یار حال دل زار مشکل است
در هجر یار حال دل زار مشکل است
زین حال واقف ار نشود یار مشکل است
آسان بوصل یار رسیدن توان ولی
در وصل یار دیدن اغیار مشکل است
طعن است بر من از همه سو کار دشمنان
گر دوست چاره نکند کار مشکل است
بسیار شد غم از کمی التفات یار
کم نیست این معامله بسیار مشکل است
از گرد راهت ار نرسد دم بدم مدد
تسکین آب دیده خونبار مشکل است
زاهد نمی شود نکند منع ما ز می
معتاد را تغییر اطوار مشکل است
رفتن فضولی از سر آن کوی سهل نیست
دوری عندلیب ز گلزار مشکل است
فضولی : غزلیات
شماره ۸۳ - از جان بدود دل غم خالت برون نرفت
از جان بدود دل غم خالت برون نرفت
وز دیده این سواد بسیلاب خون نرفت
از چاک سینه ام بدرون سر نهاد اشک
وز سینه ام حرارت سوز درون نرفت
از حسن الفتیست که گر رفت کوهکن
هرگز خیال او ز دل بیستون نرفت
آورد تاب جسم نزارم بآه دل
در حیرتم ز خاک که بر باد چون نرفت
ساقی مرا علاج دگر کن که گرد درد
ز آیینه دلم بمی لاله گون نرفت
صد دور کرد چرخ ولیکن بهیچ دور
تاب بلا ز رشته بخت زبون نرفت
در راه عشق کرد فضولی وداع دل
عاقل کسیست کز پی اهل جنون نرفت
فضولی : غزلیات
شماره ۸۹ - دل الفت تمام بآن خاک در گرفت
دل الفت تمام بآن خاک در گرفت
خوش صحبتی میان دو افتاد در گرفت
خونابه نیست بر مژه ام آتش دل است
کز چاک سینه سر زد و در چشم تر گرفت
چون من بسیست باده کش بزم عشق لیک
بودم تنک شراب مرا بیشتر گرفت
چون شمع باز در سرم افتاد گرمی
دل کرده بود ترک تعلق ز سر گرفت
شوق حریم روضه کوی تو داشت گل
بگشاد دست و دامن باد سحر گرفت
فرهاد در زمانه من گشت کوهکن
بگذاشت عاشقی پی کار دگر گرفت
چون خس فتاده بود فضولی بخاک ره
او را نسیم لطف تو از خاک بر گرفت
فضولی : غزلیات
شماره ۹۱ - بر جان ما جفای نکویان ز حد گذشت
بر جان ما جفای نکویان ز حد گذشت
اوقات ما میانه ی این قوم بد گذشت
سوز و گداز شمع ز رشک جمال تست
رست از همه عذاب کسی کز حسد گذشت
نشمرد از سکان خودم هیچ دلبری
بر من ز دلبران ستم بی عدد گذشت
در خون نشست مردم چشمم ز آرزو
هر گه که در خیال من آن خال و خد گذشت
گشتم مقید غم عشق تو از ازل
هرگز نمی توانم ازین تا ابد گذشت
عمرم گذشت لیک ندارم تأسفی
شادم به این که در غم آن سرو قد گذشت
ذوق وصال او ز فضولی دریغ نیست
اما به شرط آن که تواند ز خود گذشت
فضولی : غزلیات
شماره ۹۵ - تا غایبی تو مجلس ما را حضور نیست
تا غایبی تو مجلس ما را حضور نیست
دور از تو بی حضوری عشاق دور نیست
رفتی و رفت تاب و توان از تن ضعیف
ما طاقت فراق نداریم زور نیست
شبهای غم چو شمع دم صبح بی رخت
در دیده گر چه اشک روان هست نور نیست
بی تو قرار یافتن و زیستن دمی
بس مشکل است کار من ناصبور نیست
بخرام کز قد تو خدنگ بلا رسد
بر هر دلی کز آمدنت پر سرور نیست
گرد رهت برابر کحل است در نظر
می بیند این معاینه هر کس که کور نیست
شد ساکن در تو فضولی وزین سبب
او را هوای جنت و پروای حور نیست
فضولی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - جانی که هست رسته ز آزار او کجاست
جانی که هست رسته ز آزار او کجاست
آزاده که نیست گرفتار او کجاست
آسوده که داشته باشد فراغتی
در دور غمزه های ستمگار او کجاست
صاحب دلی که در دل او نیست بار غم
در آرزوی لعل گهربار او کجاست
من نیستم فتاده رفتار او همین
افتاده که نیست ز رفتار او کجاست
تنها مگو که واله رخسار او منم
آن کس که نیست واله رخسار او کجاست
بی پرده اوست در همه جا جلوه گر ولی
چشمی که هست قابل دیدار او کجاست
دل بود جای محنت بسیار او بسوخت
در حیرتم که محنت بسیار او کجاست
از غم دل فضولی زارست بی قرار
یارب قرار بخش دل زار او کجاست
فضولی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - ما را بلای عشق تو عمریست آشناست
ما را بلای عشق تو عمریست آشناست
از آشنا جدا شدن آشنا بلاست
برخاست از قد تو بهر گوشه فتنه ای
سروی ز باغ حسن بدین فتنه برنخاست
جان و دلم بسوخت جدایی جدا جدا
این است حال آن که ز جانان خود جداست
جان پیش تست ما ببلای تو زنده ایم
ای عمر مدتیست بلای تو جان ماست
کس نیست کز بلای بتانم دهد نجات
بس مشکل است دفع بلایی که از خداست
مستان جام عشق فتادند بی خبر
کس آگهی نیافت که این نشاه از کجاست
چون گشت عادت تو فضولی جفا کشی
تکلیف ترک کردن عادت ترا جفاست
فضولی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - در عشق شهرتم سبب اشتهار تست
در عشق شهرتم سبب اشتهار تست
بی اعتباریم جهت اعتبار تست
از ذکر من چرا مه من عار می کنی
اظهار خاکساری من افتخار تست
حسن تو گشته شهره عالم ز عشق من
تا هست لوح هستیم آیینه دار تست
بر اشکباری مژه ام خنده می کنی
گویا گلی تو وین مژه ابر بهار تست
دل را درون سینه اگر جا دهم رواست
دردی که در دلست مرا یادگار تست
عمریست گم شدست دل مبتلا ز من
گویا اسیر سلسله مشک بار تست
جانا مکن ز حال فضولی نظر دریغ
کان هم ز عاشقان سیه روزگار تست
فضولی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - دل دامن هوای تو محکم گرفته است
دل دامن هوای تو محکم گرفته است
مرغی چنان هوای چنین کم گرفته است
از عشق من که بهر تو رسوای عالمم
آوازه جمال تو عالم گرفته است
تا شعله برون ندهد آتش درون
دل رخنهای زخم بمرهم گرفته است
بگذر ز زیر طاق فلک بی توقفی
کز اشکم این بنای کهن نم گرفته است
از کبر حلقه بر در جنت نمی زند
دستی که آن دو گیسوی پرخم گرفته است
بر التفات ساقی ایام دل منه
جامی که می دهد بتو از جم گرفته است
گر هست آرزوی غم عشق دور نیست
ما را که دل ز خاطر خرم گرفته است
در دور عیسی لبت از زلف عنبرین
در حیرتم که بهر چه ماتم گرفته است
رسم طرب مجو ز فضولی که مدتیست
دور از تو خوی با الم و غم گرفته است
فضولی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - با عارض تو شمع کشیدی زبان بحث
با عارض تو شمع کشیدی زبان بحث
وز گرمیش گرفته زبان در میان بحث
گفتند غنچه با دهنت بحث می کند
معلوم می شود هنر او زمان بحث
دی زد دم از دهان تو ذره که نیست باد
ما را ازو نبود اگر چه گمان بحث
آنی که با عذار تو گل کرده بحث لیک
از خجلتی که دیده عرق کرده آن بحث
مه خورده تیر رشک ز حسن تو بر جگر
با ابرویت هلال شکسته کمان بحث
بحث است کار چشم و دلم بهر تیغ تو
خون است در میانه ایشان نشان بحث
از مدرسه مجوی فضولی فراغتی
کانجا مقام مدعی است و مکان بحث
فضولی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - عکس لبت نمود دلم کرد خون قدح
عکس لبت نمود دلم کرد خون قدح
دردا که کرد سوز درونم فزون قدح
بر باد داد رخت سرای سلامتم
یارب که چون حباب شود سرنگون قدح
نقش تو می کند رقم صفحه درون
پا می نهد ز دائره خود برون قدح
گردد مدام کف بلب آورده هر طرف
بر عقل روشن است که دارد جنون قدح
انصاف بر صفای دل صافیش که کرد
بهر لب تو ترک می لاله گون قدح
صیاد هوش و ره زن عقل است غالبا
آموختست از لب لعلت فسون قدح
غیر از قدح مجوی فضولی مصاحبی
زیرا که آگه است ز راز درون قدح