تعداد ۱۰۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۴۲ - بیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
بیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
روزی‌ست اندر شب نهان ترکی میان هندوان
هین ترک تازی‌یی بکن کان ترک در خرگاه شد
گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندر زنی
کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد
گردیم ما آن شب روان اندر پی ما هندوان
زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد
ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته
رخ‌ها چو گل افروخته کان بیذق ما شاه شد
بشکست بازار زمین بازار انجم را ببین
کز انجم و در ثمین آفاق خرمنگاه شد
تا چند ازین استور تن کو کاه و جو خواهد ز من؟
بر چرخ راه کهکشان از بهر او پرکاه شد
استور را اشکال نه رخ بر رخ اقبال نه
اقبال آن جانی که او بی‌مثل و بی‌اشباه شد
تن را بدیدی جان نگر گوهر بدیدی کان نگر
این نادره ایمان نگر کایمان درو گمراه شد
معنی همی‌گوید مکن ما را درین دلق کهن
دلق کهن باشد سخن کو سخرهٔ افواه شد
من گویم ای معنی بیا چون روح در صورت درآ
تا خرقه‌ها و کهنه‌ها از فر جان دیباه شد
بس کن رها کن گازری تا نشنود گوش پری
کان روح از کروبیان هم سیر و خلوت خواه شد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱۵ - ای شاهد سیمین ذقن، درده شرابی همچو زر
ای شاهد سیمین ذقن، درده شرابی همچو زر
تا سینه‌ها روشن شود، افزون شود نور نظر
کوری هشیاران ده، آن جام سلطانی بده
تا جسم گردد همچو جان، تا شب شود همچون سحر
چون خواب را درهم زدی، درده شراب ایزدی
زیرا نشاید در کرم، بر خلق بستن هر دو در
ای خورده جام ذوالمنن، تشنیع بیهوده مزن
زیرا که فاز من شکر، زیرا که خاب من کفر
ای تو مقیم میکده، هم مستی و هم می زده
تشنیع‌های بیهده، چون می‌زنی ای بی‌گهر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱۶ - انا فتحنا عینکم، فاستبصروا الغیب البصر
انا فتحنا عینکم، فاستبصروا الغیب البصر
انا قضینا بینکم، فاستبشروا بالمنتصر
باد صبا ای خوش خبر، مژده بیاور، دل ببر
جانم فدات ای مژده ور، بستان تو جانم ماحضر
شمشیرها جوشن شود، ویرانه‌ها گلشن شود
چشم جهان روشن شود، چون از تو آید یک نظر
ای قهر بی‌دندان شده، وی لطف صد چندان شده
جان و جهان خندان شده، چون داد جان‌ها را ظفر
هر کس که دیدت ای ضیا، وان حضرت باکبریا
بادا ورا شرم از خدا، گر او بلافد از هنر
نگذاشت شیر بیشه ای، از هست ما یک ریشه ای
الا که نیم اندیشه ای، در روز و شب هجران شمر
ای آفرین بر روی شه، کز وی خجل شد روی مه
کوران به دیده گفته خه، بشنوده لطفش گوش کر
از عشق آن سلطان من، وان دارو و درمان من
کی سیر گردد جان من؟ در جان من جوع البقر
ان کان عیشا قد هجر و اختل عقلی من سهر
والله روحی ما نفر والله روحی ما کفر
من ابروش او ماه وش، او روز و من همچو شبش
او جان و من چون قالبش، حیران از آن خوبی و فر
آه از دعا بی‌سامعی، جرم و گنه بی‌شافعی
درد و الم بی‌نافعی، رویم چو زر بی‌سیمبر
کی باشد آن در سفته من؟ الحمدلله گفته من؟
مستطرب و خوش خفته من، در سایه‌های آن شجر؟
تا دیدمی جانان خود، من جویمی درمان خود
که گویمش هجران خود، بنمایمش خون جگر
ای گوهر بحر بقا، چون حق تو بس پنهان لقا
مخدوم شمس الدین را، تبریز شهر و مشتهر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱۷ - آمد ترش رویی دگر، یا زمهریر است او مگر؟
آمد ترش رویی دگر، یا زمهریر است او مگر؟
برریز جامی بر سرش، ای ساقی همچون شکر
یا می دهش از بلبله، یا خود به راهش کن، هله
زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت، ای پسر
درده می پیغامبری، تا خر نماند در خری
خر را بروید در زمان، از باده عیسی دو پر
در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل
دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر؟
ای پاسبان بر در نشین، در مجلس ما ره مده
جز عاشقی، آتش دلی، کآید از او بوی جگر
گر دست خواهی پا دهد، ور پای خواهی، سر نهد
ور بیل خواهی عاریت، بر جای بیل آرد تبر
تا در شراب آغشته‌‌ام، بی‌شرم و بی‌دل گشته‌‌ام
اسپر سلامت نیستم، در پیش تیغم چون سپر
خواهم یکی گوینده ای، آب حیاتی، زنده ای
کآتش به خواب اندرزند، وین پرده گوید تا سحر
اندر تن من گر رگی هشیار یابی، بردرش
چون شیرگیر حق نشد، او را در این ره سگ شمر
قومی خراب و مست و خوش، قومی غلام پنج و شش
آن‌ها جدا، وین‌ها جدا، آن‌ها دگر، وین‌ها دگر
ز اندازه بیرون خورده‌‌ام، کاندازه را گم کرده‌‌ام
شد وایدی، شد وافمی، هذا حفاظ ذی السکر
هین، نیش ما را نوش کن، افغان ما را گوش کن
ما را چو خود بی‌هوش کن، بی‌هوش سوی ما نگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱۸ - رو چشم جان را برگشا، در بی‌دلان اندرنگر
رو چشم جان را برگشا، در بی‌دلان اندرنگر
قومی چو دل زیر و زبر، قومی چو جان بی‌پا و سر
بی‌کسب و بی‌کوشش همه، چون دیگ در جوشش همه
بی پرده و پوشش همه، دل پیش حکمش چون سپر
از باغ و گل دلشادتر، وز سرو هم آزادتر
وز عقل و دانش رادتر، وز آب حیوان پاکتر
چون ذره‌ها اندر هوا، خورشید ایشان را قبا
بر آب و گل بنهاده پا، وز عین دل برکرده سر
در موج دریاهای خون، بگذشته بر بالای خون
وز موج وز غوغای خون، دامانشان ناگشته تر
در خار لیکن همچو گل، در حبس ولیکن همچو مل
در آب و گل لیکن چو دل، در شب ولیکن چو سحر
باری، تو از ارواحشان، وز باده و اقداحشان
مستی خوشی از راحشان، فارغ شده از خیر و شر
بس کن که هر مرغ ای پسر، خود کی خورد انجیر تر؟
شد طعمه طوطی شکر، وان زاغ را چیزی دگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱۹ - ما را خدا از بهر چه آورد؟ بهر شور و شر
ما را خدا از بهر چه آورد؟ بهر شور و شر
دیوانگان را می‌کند زنجیر او دیوانه‌تر
ای عشق شوخ بوالعجب، آورده جان را در طرب
آری، درآ هر نیم شب، بر جان مست بی‌خبر
ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان
ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر
ای عشق خونم خورده‌ای، صبر و قرارم برده ای
از فتنه روز و شبت، پنهان شدستم چون سحر
در لطف اگر چون جان شوم، از جان کجا پنهان شوم؟
گر در عدم غلطان شوم، اندر عدم داری نظر
ما را که پیدا کرده‌ای، نی از عدم آورده‌ای؟
ای هر عدم صندوق تو، ای در عدم بگشاده در
هستی خوش و سرمست تو، گوش عدم در دست تو
هر دو طفیل هست تو، بر حکم تو بنهاده سر
کاشانه را ویرانه کن، فرزانه را دیوانه کن
وان باده در پیمانه کن، تا هر دو گردد بی‌خطر
ای عشق چست معتمد، مستی سلامت می‌کند
بشنو سلام مست خود، دل را مکن همچون حجر
چون دست او بشکسته‌ای، چون خواب او بربسته‌ای
بشکن خمار مست را، بر کوی مستان برگذر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۷۲ - جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر
آمد ترش رویی دگر یا زمهریراست او مگر
برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر
اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکم
و ارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر
یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله
زیرا میان گل رخان خوش نیست عفریت ای پسر
و قایل یقول لی انا علمنا بره
فاحک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر
درده می پیغامبری تا خر نماند در خری
خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر
السر فیک یا فتی لا تلتمس فیما اتی
من لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر
در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل
دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر
انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدی
لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر
ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده
جز عاشقی آتش دلی کاید ازو بوی جگر
یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن
منک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر
جز عاشقی عاشق کنی مستی لطیفی روشنی
نشناسد از مستی خود او سرکله را از کمر
یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیه
عندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر
گر دست خواهی پا نهد ور پای خواهی سر نهد
ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر
ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسی
و العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر
ای خواجه من آغشته‌‌‌‌ام بی‌شرم و‌ بی‌دل گشته ام
اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر
سر کتیم لفظه سیف حسیم لحظه
شمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر
خواهم یکی گوینده‌یی مستی خرابی زنده‌یی
کاتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر
یا ساحرا ابصارنا بالغت فی اسحارنا
فارفق بنا اودارنا انا حبسنا فی السفر
اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش
چون شیرگیر او نشد او را درین ره سگ شمر
یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکم
کیف اهتدیتم فاخبروا لا تکتموا عنا الخبر
آن‌ها خراب و مست و خوش وین‌ها غلام پنج و شش
آن‌ها جدا وین‌ها جدا آن‌ها دگر وین‌ها دگر
ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنا
اصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر
گفتن همه جنگ آورد در بوی و در رنگ آورد
چون رافضی جنگ افکند هر دم علی را با عمر
اسکت و لا تکثر اخی ان ظلت تکثر ترتخی
الحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر
خامش کن و کوتاه کن نظاره آن ماه کن
آن مه که چون بر ماه زد از نورش انشق القمر
ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنا
فاکشف بلطف ضرنا قال النبی لا ضرر
ای میر مه روپوش کن ای جان عاشق جوش کن
ما را چو خود بیهوش کن بیهوش خوش در ما نگر
قالوا ندبر شانکم نفتح لکم آذانکم
نرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر
ز اندازه بیرون خورده‌‌‌‌ام کاندازه را گم کرده‌ام
شدوا یدی شدوا فمی هذا دواء من سکر
هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقا
انعم به من مستقی اکرم به من مستقر
هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن
ما را چو خود بیهوش کن بیهوش سوی ما نگر
العیش حقا عیشکم و الموت حقا موتکم
و الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱۵ - ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش
ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش
رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش
هرگز ندیده‌‌‌ست آسمان هرگز نبوده در جهان
مانند تو لیلی جان مانند من مجنون خوش
باور کند خود عاقلی در ظلمت آب و گلی
مانند تو موسی دلی مانند من هارون خوش؟
ای قطب این هفت آسیا هم کان زر هم کیمیا
ای عیسی دوران بیا بر ما بخوان افسون خوش
چون گوهری ناسفته‌ام فارغ ز خام و پخته ام
در سایه‌ات خوش خفته‌ام سرمست از آن افیون خوش
از نغمه تو ذره‌‌ها گر رقص آرد چه عجب
نک طور موسی از وله رقصان در آن هامون خوش
ای دل برای دلخوشی زر و هنر چون‌‌‌ می‌کشی؟
دیدی تو از زر و هنر بی‌خسف یک قارون خوش؟
باشد به صورت خوش نما راه خوشی بسته شده
چون زهر مار کوهی‌یی بنهفته در معجون خوش
یا همچو گور کافران پرمحنت و زخم گران
پیچیده بیرون گور را در اطلس و اکسون خوش
زان گوش همچون جیم تو زان چشم همچو صاد تو
زان قامت همچون الف زان ابروی چون نون خوش
شاگرد لوح جان شدم زین حرف‌‌ها خط خوان شدم
کشتی و کشتی بان شدم اندر چنین جیحون خوش
ایوان کجا ماند مرا با منجنیق کبریا؟
میزان کجا ماند مرا در عشقت؟ ای موزون خوش
ای مایه صد بی‌هشی دی از طریق سرکشی
گفتی مرا چونی خوشی در حیرت بی‌چون خوش؟
هر ناخوشی را در قود عدل رخت گردن بزد
کان ناخوشی‌‌ها خورده بد در غیبت تو خون خوش
ای شمس تبریزی تویی کندر جلالت صدتویی
جان من است آن ماهی‌یی در وی چو تو ذاالنون خوش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱۶ - گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
ور زان که تو عاشق نه‌یی رو سخره می‌کن خار کش
جانی بباید گوهری تا ره برد در دلبری
این ننگ جان‌ها را ز خود بیرون کن و بر دار کش
گاهی بود در تیرگی گاهی بود در خیرگی
بیزار شو زین جان هله بر وی خط بیزار کش
خود را مبین در من نگر کز جان شده ستم بی‌اثر
مانند بلبل مست شو زو رخت بر گلزار کش
این کرهٔ تند فلک از روح تو سر می‌کشد
چابک سوار حضرتی این کره را در کار کش
چون شهسوار فارسی خربندگی تا کی کنی؟
ننگت نمی‌آید که خر گوید تو را خروار کش؟
همچون جهودان می‌زی‌یی ترسان و خوار و متهم
پس چون جهودان کن نشان عصابه بر دستار کش
یا از جهودی توبه کن از خاک پای مصطفیٰ
بهر گشاد دیده را در دیدهٔ افگار کش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۳۳ - ای تو ولی احسان دل، ای حسن رویت دام دل
ای تو ولی احسان دل، ای حسن رویت دام دل
ای از کرم پرسان دل، وی پرسشت آرام دل
ما زنده از اکرام تو، ای هر دو عالم رام تو
وی از حیات نام تو جانی گرفته نام دل
بر گرد تن دل حلقه شد، تن با دلم هم خرقه شد
وین هر دو در تو غرقه شد، ای تو ولی انعام دل
ای تن گرفته پای دل، وی دل گرفته دامنت
دامن ز دل اندر مکش، تا تن رسد بر بام دل
ای گوهر دریای دل، چه جای جان؟ چه جای دل؟
روشن زتو شب‌های دل، خرم زتو ایام دل
ای عاشق و معشوق من، در غیر عشق آتش بزن
چون نقطه‌یی در جیم تن، چون روشنی بر جام دل
از بارگاه عقل کل، آید همی‌بانگ دهل
کامد سپاه آسمان، نک می‌رسد اعلام دل
از زخم تیغ آن سپه، در کشتن خصمان شه
پر خون شده صحرا و ره، ره گشته خون آشام دل
زان حمله‌های صف شکن، سر کوفته دیوان تن
خطبه به نام شه شده، دیوان پر از احکام دل
ای قیل و قالت چون شکر، وی گوشمالت چون شکر
گر زین ادب خوارم کنی، خواری من است اکرام دل
گر سر تو ننهفتمی، من گفتنی‌ها گفتمی
تا از دلم واقف شدی، امروز خاص و عام دل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۳۴ - این بوالعجب کندر خزان شد آفتاب اندر حمل
این بوالعجب کندر خزان شد آفتاب اندر حمل
خونم به جوش آمد، کند در جوی تن رقص الجمل
این رقص موج خون نگر، صحرا پر از مجنون نگر
وین عشرت بی‌چون نگر، ایمن زشمشیر اجل
مردار جانی می‌شود، پیری جوانی می‌شود
مس زر کانی می‌شود در شهر ما، نعم البدل
شهری پر از عیش و فرح، بر دست هر مستی قدح
این سوی نوش آن سوی صح، این جوی شیر و آن عسل
در شهر یک سلطان بود، وین شهر پر سلطان، عجب
بر چرخ یک ماه است بس، وین چرخ پر ماه و زحل
رو، رو طبیبان را بگو، کان جا شما را کار نیست
کان جا نباشد علتی، وان جا نبیند کس خلل
نی قاضی‌یی، نی شحنه‌یی، نی میر شهر و محتسب
بر آب دریا کی رود دعوی و خصمی و جدل؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۷۰ - آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
گرد غریبان چمن، خیزید تا جولان کنیم
امروز چون زنبورها، پران شویم از گل به گل
تا در عسل خانه‌ی جهان، شش گوشه آبادان کنیم
آمد رسولی از چمن، کین طبل را پنهان مزن
ما طبل خانه‌ی عشق را، از نعره‌ها ویران کنیم
بشنو سماع آسمان، خیزید ای دیوانگان
جانم فدای عاشقان، امروز جان افشان کنیم
زنجیرها را بردریم، ما هر یکی آهنگریم
آهن گزان چون کلبتین، آهنگ آتشدان کنیم
چون کورهٔ آهنگران، در آتش دل می‌دمیم
کاهن دلان را زین نفس، مستعمل فرمان کنیم
آتش درین عالم زنیم، وین چرخ را برهم زنیم
وین عقل پا بر جای را، چون خویش سرگردان کنیم
کوبیم ما بی‌پا و سر، گه پای میدان گاه سر
ما کی به فرمان خودیم، تا این کنیم و آن کنیم؟
نی نی، چو چوگانیم ما، در دست شه گردان شده
تا صد هزاران گوی را، در پای شه غلطان کنیم
خامش کنیم و خامشی هم مایهٔ دیوانگی‌ست
این عقل باشد کاتشی در پنبه‌یی پنهان کنیم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۷۱ - ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه را گم کرده‌ام
ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه را گم کرده‌ام
زان می که در پیمانه‌ها اندر نگنجد، خورده‌ام
مستم ز خمر من لدن، رو محتسب را غمز کن
مر محتسب را و تو را، هم چاشنی آورده‌ام
ای پادشاه صادقان، چون من منافق دیده‌یی؟
با زندگانت زنده‌ام، با مردگانت مرده‌ام
با دلبران و گلرخان، چون گلبنان بشکفته‌ام
با منکران دی صفت، همچون خزان افسرده‌ام
ای نان طلب، در من نگر، والله که مستم بی‌خبر
من گرد خنبی گشته‌ام، من شیره‌ای افشرده‌ام
مستم ولی از روی او، غرقم ولی در جوی او
از قند و از گلزار او، چون گلشکر پرورده‌ام
روزی که عکس روی او، بر روی زرد من فتد
ماهی شوم رومی رخی، گر زنگی نوبرده‌ام
در جام می آویختم، اندیشه را خون ریختم
با یار خود آمیختم، زیرا درون پرده‌ام
آویختم اندیشه را، کاندیشه هشیاری کند
زاندیشه بیزاری کنم، زاندیشه‌ها پژمرده‌ام
دوران کنون دوران من، گردون کنون حیران من
در لامکان سیران من، فرمان زقان آورده‌ام
در جسم من جانی دگر، در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر، زیرا به آن پی برده‌ام
گر گویدم بیگاه شد، رو رو، که وقت راه شد
گویم که این با زنده گو، من جان به حق بسپرده‌ام
خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده‌یی
گفتا خموشی را مبین، در صید شه صد مرده‌ام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۷۲ - این بار من یک بارگی، در عاشقی پیچیده‌ام
این بار من یک بارگی، در عاشقی پیچیده‌ام
این بار من یک بارگی، از عافیت ببریده ام
دل را ز خود برکنده‌ام، با چیز دیگر زنده‌ام
عقل و دل و اندیشه را، از بیخ و بن سوزیده‌ام
ای مردمان ای مردمان، از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کندر دل اندیشیده‌ام
دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته، در نیستی پریده‌ام
امروز عقل من ز من، یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیده‌ام
من خود کجا ترسم ازو؟ شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم؟ ولی قاصد چنین گیجیده‌ام
از کاسهٔ استارگان، وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام
من از برای مصلحت، در حبس دنیا مانده‌ام
حبس از کجا، من از کجا؟ مال که را دزدیده‌ام؟
در حبس تن غرقم به خون، وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می‌مالیده‌ام
مانند طفلی در شکم، من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی، من بارها زاییده ام
چندان که خواهی درنگر در من، که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده‌یی، من صد صفت گردیده‌ام
در دیدهٔ من اندر آ، وزچشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده‌ها، منزلگهی بگزیده‌ام
تو مست مست سرخوشی، من مست بی‌سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی، من بی‌دهان خندیده‌ام
من طرفه مرغم کز چمن، با اشتهای خویشتن
بی دام و بی‌گیرنده‌یی، اندر قفص خیزیده‌ام
زیرا قفص با دوستان، خوش تر زباغ و بوستان
بهر رضای یوسفان، در چاه آرامیده‌ام
در زخم او زاری مکن، دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام
چون کرم پیله در بلا، در اطلس و خز می‌روی
بشنو ز کرم پیله هم، کندر قبا پوسیده‌ام
پوسیده‌یی در گور تن، رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم، کز گور تن ریزیده‌ام
نی نی چو باز ممتحن، بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو، من دیبه‌ها پوشیده‌ام
پیش طبیبش سر بنه، یعنی مرا تریاق ده
زیرا درین دام نزه من زهرها نوشیده‌ام
تو پیش حلوایی جان، شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده‌ام
عین تو را حلوا کند، به زان که صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده‌ام
خاموش کن کندر سخن، حلوا بیفتد از دهن
بی‌گفت، مردم بو برد، زان سان که من بوییده‌ام
هر غوره‌یی نالان شده، کی شمس تبریزی، بیا
کز خامی و بی‌لذتی، در خویشتن چغزیده‌ام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۷۳ - هان، ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم
هان، ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم
تا بخت و رخت و تخت خود، بر عرش و کرسی بر برم
بر گردن و بر دست من، بربند آن زنجیر را
افسون مخوان زافسون تو، هر روز دیوانه ترم
خواهم که بدهم گنج زر، تا آن گواه دل بود
گرچه گواهی می‌دهد، رخسارهٔ همچون زرم
ورتو گواهان مرا رد می‌کنی ای پر جفا
ای قاضی شیرین قضا، باری فروخوان محضرم
بی‌لطف و دلداری تو، یارب چه می‌لرزد دلم
در شوق خاک پای تو، یارب چه می‌گردد سرم
پیشم نشین، پیشم نشان، ای جان جان جان جان
پر کن دلم گر کشتی‌ام، بیخم ببر گر لنگرم
گه در طواف آتشم، گه در شکاف آتشم
باد آهن دل سرخ رو، از دمگه آهنگرم
هر روز نو جامی دهد، تسکین و آرامی دهد
هر روز پیغامی دهد، این عشق چون پیغامبرم
در سایه‌ات تا آمدم، چون آفتابم بر فلک
تا عشق را بنده شدم، خاقان و سلطان سنجرم
ای عشق آخر چند من، وصف تو گویم بی‌دهن؟
گه بلبلم، گه گلبنم، گه خضرم و گه اخضرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۷۴ - ای عاشقان ای عاشقان، من خاک را گوهر کنم
ای عاشقان ای عاشقان، من خاک را گوهر کنم
وی مطربان ای مطربان، دف شما پر زر کنم
ای تشنگان ای تشنگان، امروز سقایی کنم
وین خاکدان خشک را جنت کنم، کوثر کنم
ای بی‌کسان ای بی‌کسان، جاء الفرج، جاء الفرج
هر خستهٔ غم دیده را، سلطان کنم، سنجر کنم
ای کیمیا ای کیمیا، در من نگر، زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم، صد دار را منبر کنم
ای کافران ای کافران، قفل شما را وا کنم
زیرا که مطلق حاکمم، مؤمن کنم، کافر کنم
ای بوالعلا ای بوالعلا، مومی تو اندر کف ما
خنجر شوی ساغر کنم، ساغر شوی، خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی، وان گه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی، تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم، گمراه را هادی کنم
من گرگ را یوسف کنم، من زهر را شکر کنم
ای سردهان ای سردهان، بگشاده‌ام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را، جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان، از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحان‌هات را، من جفت نیلوفر کنم
ای آسمان ای آسمان، حیران تر از نرگس شوی
چون خاک را عنبر کنم، چون خار را عبهر کنم
ای عقل کل ای عقل کل، تو هر چه گفتی صادقی
حاکم تویی، حاتم تویی، من گفت و گو کمتر کنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۷۵ - بازآمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم
بازآمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را، چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را، کین خاکیان را می‌خورند
هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
از شاه بی‌آغاز من، پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را، در دیر ویران بشکنم
زآغاز عهدی کرده‌ام، کین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان، گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان، در پیش سلطان بشکنم
روزی دو، باغ طاغیان، گر سبز بینی غم مخور
چون اصل‌های بیخشان، از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را، یا ظالم بدغور را
گر ذره‌یی دارد نمک، گبرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بود، چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد، در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او، چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او، تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم، یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی، می‌دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را، در خانهٔ خود ره دهی
پس تو ندانی این قدر، کین بشکنم، آن بشکنم؟
گر پاسبان گوید که هی، بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند، گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده‌یی، مهمان خویشم برده‌یی
گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم؟
نی نی، منم سرخوان تو، سرخیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم، تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من، تلقین شعرم می‌کنی
گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد، مستم کند
من لاابالی وار خود، استون کیوان بشکنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۷۶ - کاری ندارد این جهان، تا چند گل کاری کنم؟
کاری ندارد این جهان، تا چند گل کاری کنم؟
حاجت ندارد یار من، تا که منش یاری کنم
من خاک تیره نیستم، تا باد بر بادم دهد
من چرخ ازرق نیستم، تا خرقه زنگاری کنم
دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود؟
سلطان جانم، پس چرا چون بنده جانداری کنم؟
دکان خود ویران کنم، دکان من سودای او
چون کان لعلی یافتم، من چون دکانداری کنم؟
چون سرشکسته نیستم، سر را چرا بندم؟ بگو
چون من طبیب عالمم، بهر چه بیماری کنم؟
چون بلبلم در باغ دل، ننگ است اگر جغدی کنم
چون گلبنم در گلشنش، حیف است اگر خاری کنم
چون گشته‌ام نزدیک شه، از ناکسان دوری کنم
چون خویش عشق او شدم، از خویش بیزاری کنم
زنجیر بر دستم نهد، گر دست بر کاری نهم
در خنب می غرقم کند، گر قصد هشیاری کنم
ای خواجه من جام می ام، چون سینه را غمگین کنم؟
شمع و چراغ خانه ام، چون خانه را تاری کنم؟
یک شب به مهمان من آ، تا قرص مه پیشت کشم
دل را به پیش من بنه، تا لطف و دلداری کنم
در عشق اگر بی‌جان شوی، جان و جهانت من بسم
گر دزد دستارت برد، من رسم دستاری کنم
دل را منه بر دیگری، چون من نیابی گوهری
آسان درآ و غم مخور، تا منت غم خواری کنم
اخرجت نفسی عن کسل، طهرت روحی عن فشل
لا موت الا بالاجل، بر مرگ سالاری کنم
شکری علی لذاتها، صبری علی آفاتها
یا ساقیی قم‌هاتها، تا عیش و خماری کنم
الخمر ما خمرته، والعیش ما باشرته
پخته‌ست انگورم، چرا من غوره افشاری کنم؟
ای مطرب صاحب نظر، این پرده می‌زن تا سحر
تا زنده باشم زنده سر، تا چند مرداری کنم؟
پندار کامشب شب پری، یا در کنار دلبری
بی خواب شو همچون پری، تا من پری داری کنم
قد شیدوا ارکاننا واستوضحوا برهاننا
حمدا علی سلطاننا، شیرم، چه کفتاری کنم؟
جاء الصفا زال الحزن، شکرا لوهاب المنن
ای مشتری، زانو بزن، تا من خریداری کنم
زان از بگه دف می‌زنم، زیرا عروسی می‌کنم
آتش زنم اندر تتق، تا چند ستاری کنم؟
زین آسمان چون تتق، من گوشه گیرم چون افق
ذوالعرش را گردم قنق، بر ملک جباری کنم
الدار من لا دارله، والمال من لا مال له
خامش اگر خامش کنی، بهر تو گفتاری کنم
با شمس تبریزی اگر هم خو و هم استاره ام
چون شمس اندر شش جهت، باید که انواری کنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۷۷ - ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می‌کنم
ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می‌کنم
تو کعبه‌یی، هر جا روم، قصد مقامت می‌کنم
هر جا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می‌شود چون یاد نامت می‌کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می‌زنم
گه چون کبوتر پر زنان آهنگ بامت می‌کنم
گر غایبی هر دم چرا، آسیب بر دل می‌زنی؟
ورحاضری پس من چرا در سینه دامت می‌کنم
دوری به تن، لیک از دلم، اندر دل تو روزنی‌ست
زان روزنه دزدیده من چون مه پیامت می‌کنم
ای آفتاب از دور تو، بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو، جان را غلامت می‌کنم
من آینه‌ی دل را زتو، این جا صقالی می‌دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت می‌کنم
در گوش تو، در هوش تو، وندر دل پرجوش تو
این‌ها چه باشد؟ تو منی، وین وصف عامت می‌کنم
ای دل نه اندر ماجرا، می‌گفت آن دلبر تو را
هرچند از تو کم شود، از خود تمامت می‌کنم؟
ای چاره در من چاره گر، حیران شو و نظاره گر
بنگر کزین جمله صور، این دم کدامت می‌کنم
گه راست مانند الف، گه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته می‌شوی، یک لحظه خامت می‌کنم
گر سال‌ها ره می‌روی، چون مهره‌یی در دست من
چیزی که رامش می‌کنی، زان چیز رامت می‌کنم
ای شه حسام الدین حسن، می‌گوی با جانان که من
جان را غلاف معرفت، بهر حسامت می‌کنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۷۸ - ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
خورشید او را ذره‌ام، این رقص ازو آموختم
ای مه نقاب روی او، ای آب جان در جوی او
بررو دویدن سوی او، زان آب جو آموختم
گلشن همی‌گوید مرا، کین نافه چون دزدیده‌یی؟
من شیری و نافه بری زآهوی هو آموختم
از باغ و از عرجون او، وزطرهٔ می گون او
اینک رسن بازی خوش، همچون کدو آموختم
از نقش‌های این جهان، هم چشم بستم، هم دهان
تا نقش بندی عجب، بی‌رنگ و بو آموختم
دیدم گشاد داد او، وان جود و آن ایجاد او
من دادن جان دم به دم زان دادخو آموختم
در خواب بی‌سو می‌روی، در کوی بی‌کو می‌روی
شش سو مرو، وزسو مگو، چون غیر سو آموختم