تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۱۵ - بویی از آن دو سلسله خم به خم گذشت
بویی از آن دو سلسله خم به خم گذشت
شیخ از حرم برآمد و گبر از صنم گذشت
خیز از سفال خضر زلال بقا بنوش
کاین آب زندگی ز سر جام جم گذشت
نبود علایق دو جهان گرد دامنش
چون من مجردی که ز دیر و حرم گذشت
ناموس و ننگ در نظر من برابر است
هرکس ز خود گذشت ز شادی و غم گذشت
برق دل رمیده ما را طلب مکن
کاین پرتو از سواد وجود و عدم گذشت
جز رفت و آمد نفسی نیست بود ما
جاوید زیست هر که ازین یک دو دم گذشت
چون عندلیب مست «نظیری » ترانه گوست
از خار و گل بریده شد از مدح و ذم گذشت
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۲۹ - این پیش خیل کج کلهان از سپاه کیست؟
این پیش خیل کج کلهان از سپاه کیست؟
وین قبله یی که کج شده طرف کلاه کیست؟
دامن کشان چو ابر به گلزار می رود
تا آب نرگس که و برق گیاه کیست؟
پایم به پیش از سر این کو نمی رود
یاران خبر دهید که این جلوه گاه کیست؟
آن ابروی کشیده کمان از چه خانه خاست
وین غمزه گرفته کمین در پناه کیست؟
گیرم تبسمت کند انکار کشتنم
آن غمزه حریص سیاست گواه کیست؟
گرد سر تو گشتن و مردن گناه من
دیدن هلاک و رحم نکردن گناه کیست؟
بر باد داده طره ز رخسار یار گر
لخت جگر به جیب که، گل در نگاه کیست؟
از کف به عذر دامن و دستت نمی دهم
دانسته ام که گوشه چشمت به راه کیست؟
کف می کشد به زلف و نمی گویدش کسی
کان زلف در هم از اثر دود آه کیست؟
چون بگذرد «نظیری » خونین کفن به حشر
خلقی فغان کنند که این دادخواه کیست؟
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۳۲ - شب از فسانه ام ز جنون خانه پر شدست
شب از فسانه ام ز جنون خانه پر شدست
وز گریه ام دیار ز ویرانه پر شدست
زان طره کی شکایت آشفتگی رسد
ما را که زلف او چو کف شانه پر شدست
ترسم به لاله و سمن او زیان رسد
طرف چمن ز سبزه بیگانه پر شدست
افکنده پرده از رخ ساقی نسیم صبح
دیر و حرم ز نعره مستانه پر شدست
بازم به کعبه کیست نه شمع و نه آفتاب
بام و درم ز ذره و پروانه پر شدست
هرگز عطای ساقی ما را کرانه نیست
از تنگ ظرفی است که پیمانه پر شدست
تنگ است جای بر نفس امشب به خلوتم
یک آشنا نیامده و خانه پر شدست
آن شاخ گل به چون تو «نظیری » نمی رسد
دارالشفای شهر ز دیوانه پر شدست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۳۵ - شور چمن ز نغمه آزادی من است
شور چمن ز نغمه آزادی من است
روی شکفته سحر از شادی من است
میخانه ام، به بوی بهارم گشاده اند
هرجا خرابی است ز آبادی من است
بیهوشی ام به جلوه گه گلستان برد
من بلبلم که نکهت گل هادی من است
بی ذوق عشق کار به سامان نمی رسد
شاگرد عشق بودن از استادی من است
عشقم نوید زندگی جاودان دهد
آن چشمه ای که گم شده در وادی من است
گردون به عشق زایچه طالعم نوشت
نیک اختری نشانه همزادی من است
حسرت برم همیشه «نظیری » ز صیدگاه
زین رحم و خو که آفت صیادی من است
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۳۹ - عشق مرا زبان حکایت بریدنیست
عشق مرا زبان حکایت بریدنیست
مکتوب سر به مهر دلم ناشنیدنیست
رازی که در دلست ز دل بایدم نهفت
گل های ناشکفته این باغ چیدنیست
جلد و بیاض و دفترم از راز دل پر است
چشمم به هرچه می افتد از هم دریدنیست
از سینه تا به چند برآم فرو برم
این نیم قطره خون که ز مژگان چکیدنیست
خصم آن حریف نیست که دل کین کشد ازو
زین تیر نیم کش پر و پیکان کشیدنیست
گفتم مگر به منزل مقصود پی برم
یک بار چند گام به هر سو دویدنیست
چون یافت دل که بر سر راهی رسیده ام
ننشست از طلب که به آن کو رسیدنیست
رفتیم و ره به کنه جمالش نیافتیم
قانع نگشت دل به رسیدن که دیدنیست
دیدیم و دیدنش ز خودی بی خودی نداد
این زهر اگر به حوصله کند چشیدنیست
زین عشق صد بلاست «نظیری » فسانه چند
افسون خامشی به لب و دل دمیدنیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۴۰ - رفتی به بزم غیر و نکونامی تو رفت
رفتی به بزم غیر و نکونامی تو رفت
ناموس صدقبیله ز یک خامی تو رفت
اکنون اگر فرشته نکو گویدت چه سود
در شهر صد حکایت بدنامی تو رفت
هم صحبت رقیب شدی از غرور حسن
نام خوش تو در سر خودکامی تو رفت
یاران متفق همه انکار می کنند
هرجا حدیث نیک سرانجام تو رفت
رندی که می فروش ندادیش درد می
مشهور خاص و عام به هم جامی تو رفت
برد از رخ تو رنگ حیا باده هوس
شرمی که بود در همه جا حامی تو رفت
با کاو کاو غمزه «نظیری » اثر نماند
فارغ نشین که خون دل آشامی تو رفت
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۴۲ - بر طبع ساده زود شود خوشگوار بحث
بر طبع ساده زود شود خوشگوار بحث
دارد برای طفل شکر در کنار بحث
پر خشمگین مباش چنان کز پی نزاع
بر هر غبار خاسته سازی سوار بحث
از هر غمی به خاطر ما کین سبک تر است
این راح ما به روح کند در عیار بحث
آنم که حال مستی و مخموریم یکی است
هرگز نکرده ام به کسی در خمار بحث
ریزم گل نیاز و تضرع در اضطراب
ز ابر ستیزه ام نگرفتست بار بحث
خط مسلمی به کف صدق داده اند
هرگز ز راستی نشود شرمسار بحث
مطلب گریزد از تو «نظیری » جفا مکش
جز در ضمیر کند نگیرد قرار بحث
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۵۰ - بیگانه چون رود به در آشنا رود
بیگانه چون رود به در آشنا رود
آن کس که آشنای تو باشد کجا رود
از خاک بوس کوی تو تا پا کشیده ام
در راه من جدا روم و دل جدا رود
احرام عهد روز ازل، کعبه کوی دوست
جز راه عشق هرکه رود بر خطا رود
صهبای راز بیش ز اندازه می دهند
گر دم زند حریف سرش بر هوا رود
عشاق ناز حسن نه ارزان خریده اند
بسیار سر، که در سر این ماجرا رود
شادی که غبن می کشی و دم نمی زنی
در شهر این معامله با هر گدا رود
عشق آمد و تمام به گوشم فرو دمید
رازی که در میان مس و کیمیا رود
زان بحر موج خیز چه کم گردد ار شبی
بر کشتزار سوخته آب بقا رود
این حاجیان ز دور صدایی شنیده اند
کس در درون پرده چه داند چه ها رود؟
عریان تنی عارف معنی جمال اوست
فر هما بماند و، پر هما رود
ما پیرهن ز سادگی از بر فگنده ایم
وز کینه دیر در بر دشمن قبا رود
غمگین مباش زود «نظیری » فرح دهند
چون بنده مطیع همه بر رضا رود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۵۵ - مجلس چو بر شکست تماشا به ما رسید
مجلس چو بر شکست تماشا به ما رسید
در بزم چون نماند کسی جا به ما رسید
دلال عشق بود خریدار دلستان
خود را فروختیم چو سودا به ما رسید
بال و پر از درازی منزل بسوختیم
پیغام بی نیازی عنقا به ما رسید
گر گمرهیم تیره شب از خواب جسته ایم
حسن تو شور کرد که غوغا به ما رسید
آموخت هرچه عشوه ز گبری به ما فروخت
اندوخت هرچه غمزه ز یغما به ما رسید
بعد از هزار سعی و ثواب و مجاهدت
زنار راهب و بت ترسا به ما رسید
ما را کجاست ارزش زخم التفات تو
شد عام آن چنان که تمنا به ما رسید
رحمی نما و مستی ما را تمام کن
زان خم که یک پیاله صهبا به ما رسید
مشکل عنان ناله «نظیری » توان گرفت
باد بهار و نکهت صحرا به ما رسید
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۵۶ - در آشیان ما پر و بال هما رسید
در آشیان ما پر و بال هما رسید
هرجا رسید سایه دولت ز ما رسید
بلبل نمی شود که ننالد به بوستان
گلبن ز صوت و نغمه به نشو و نما رسید
کس ماجرای بلبل و پروانه حل نکرد
سرگشته ماند هرکه به این ماجرا رسید
با غمزه این معامله پیش از الست بود
حرف بلی نبود، که زخم بلا رسید
هرکسی به قدر طاقت خود می کشد غمش
آهن به قدر جذبه به آهن ربا رسید
یک خنده بر بضاعت درویش زد لبش
صد کاروان شکر به نی بوریا رسید
گردید تلخ عیش حریفان ز حسرتم
لذت شد از طعام چو چشم گدا رسید
آزار از جراحت بیگانگان رسد
مرهم منه که خم من از آشنا رسید
می ده که رفت نوبت مستوری و صلاح
طرف نقاب غنچه به دست صبا رسید
کس در جفا طریق رضا را به سر نبرد
در حیرتم که کار «نظیری » کجا رسید
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۵۸ - آن بخت فتنه جو که تو دیدی به خواب شد
آن بخت فتنه جو که تو دیدی به خواب شد
وان دل که بود سخت تر از خاره آب شد
گلگونه هوا و هوس رنگ واگذاشت
خال و خط عروس طبیعت خراب شد
دل را که حرف سوختگان داغ کرده بود
می رفت تا بر آتش ایشان کباب شد
در بحر شوق کشتی دل ریسمان برید
در کوی یار خیمه تن بی طناب شد
این بو ز سنبل و گل هر کشوری نخاست
تا در خطا کدام گیا مشک ناب شد
دایم کسی به قافله بودست پاسبان
بیدار شو که چشم رفیقان به خواب شد
خشکی لب به تشنه لبان آب می دهد
تا مستعد شدیم دعا مستجاب شد
مستی چه خوب کرد که این پرده برگرفت
رخساره حقیقت ما بی نقاب شد
تاریخ واقعات شهان نانوشته ماند
افسانه ای که گفت «نظیری » کتاب شد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۸۶ - صبحی بنال راه فلک برنبسته اند
صبحی بنال راه فلک برنبسته اند
هرچند دیر آمده یی در نبسته اند
حرمان تو ز همت کوتاه بین تست
هرگز در کریم به کافر نبسته اند
سرمایه شناخت چراغیت داده اند
اما ره چراغ ز صرصر نبسته اند
بر تشنگان بباز بخیلی برای چیست؟
دریا کریم و ظرف تو را سر نبسته اند
ما می رمیم رخش تو را پی نکرده اند
ما وحشییم باز تو را پر نبسته اند
عالم ز ظلمت شب حرمان سیاه شد
کو آفتاب اگر ره خاور نبسته اند؟
مکتوب دوستداری ما را جواب نیست
غیر از سرش به بال کبوتر نبسته اند
هر مرغ بر هوای گلی آشیان نهد
بر شاخ شعله بال سمندر نبسته اند
تا چند عود خام «نظیری » فروختن
دودی برآر روزن مجمر نبسته اند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۸۸ - ذوقی ز می نزاد که صد شور و شر نشد
ذوقی ز می نزاد که صد شور و شر نشد
بی باکی از مذاق خم می بدر نشد
این رسم های تازه ز حرمان عهد ماست
عنقا به روزگار کسی نامه بر نشد
باز این چه آفتست درخت امید را
امسال هم شکوفه فشاند و ثمر نشد
بیهوده بر گذرگه آفت نشسته ام
شد کاروان و مرد رهی جلوه گر نشد
رسوا منم و گرنه تو صد بار در دلم
رفتی و آمدی که کسی را خبر نشد
دستار مار گنج گره در گلو شود
خم را که خشت میکده یی تاج سر نشد
شب زنده دار باش که تا پیر بت تراش
بیدار بود، بتکده زیر و زبر نشد
در صدر چون حضور نبود آستان گزید
هرگز گدای کوی مغان معتبر نشد
بس نغمه ها به گوش «نظیری » هوس کشید
در از درون ببست و به بیرون در نشد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۸۹ - پیران که دقع قبض طباشیر برده اند
پیران که دقع قبض طباشیر برده اند
آب رخ جوان به دم پیر برده اند
چون من هر آن کسان که نفس کرده اند سرد
نور سحر به ناله شبگیر برده اند
سرگشته اند اگرچه به تحصیل تجربه
پی تا فراز طارم تدبیر برده اند
از سالخوردگان نبود خوش فضول از آنک
صحبت به ضیف خانه تقدیر برده اند
پیران ز روز تیره سیه کار می شوند
با آن که مو سفید سر از شیر برده اند
بی باکی و غرور جوانی نماند حیف
پیران همه خجالت و تقصیر برده اند
شادی به شیب کز می و افیون بود چه حظ؟
این قوم ره به عیش به تزویر برده اند
گر کج شود به ما دل نازک به آن سزد
بار گران به قامت چون تیر برده اند
با موی همچو سبحه کافور نگروند
آنان که دل به زلف چو زنجیر برده اند
یوسف فریب گرگ ممثل کجا خورد؟
روبه به صید کردن نخجیر برده اند
وحشی چو تو، شکار «نظیری » کجا شود
شهباز را به دام مگس گیر برده اند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۹۵ - آمد دگر به صلح و در فتنه باز کرد
آمد دگر به صلح و در فتنه باز کرد
صلحی به مصلحت پی جنگ دراز کرد
شد عمر و سرگرانی او برطرف نشد
بر من به قدر مرتبه عشق ناز کرد
خود را به کام دشمن خود دید آن که او
با دوستان تغافل دشمن نواز کرد
چشم طمع بدوز که از در قسمت کسان
هرکس گشود دیده به حسرت فراز کرد
صد معجز از کرامت لعل تو دیده ام
از تو نمی توان به خطا احتراز کرد
هرجای بینم از تو سزای پرستشی
در کعبه می توان به همه سو نماز کرد
صوت من از ترانه ناهید برگذشت
شدی بلند مطرب حسن تو ساز کرد
طبل وجود عیش «نظیری » به هم نزد
کوتاه دید مرحله خواب دراز کرد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۰۷ - این کعبه را بنا نه به باطل نهاده اند
این کعبه را بنا نه به باطل نهاده اند
بس معنی و جمال درین گل نهاده اند
درمانده گشته است به این کار و بال عقل
هر سو هزار عقده مشکل نهاده اند
زین گل چه دیده اند مگر حاملان عرش
کز رنج ره به بادیه محمل نهاده اند
قلزم به شور رفته و عمان نشسته تلخ
زین آب زندگی که به ساحل نهاده اند
آه این چه دوستی است که سرهای یکدگر
خویشان بریده در ره قاتل نهاده اند
خوارم مکن که ریختن آب روی را
با خون صد شهید مقابل نهاده اند
بر هر که هوشیار بود اعتراض کن
مستان قدم به بزم تو غافل نهاده اند
بنمای رخ تمام که شاهانه چیده اند
شاهان که خان به دعوت سایل نهاده اند
گردن بنه به تیغ «نظیری » که عاشقی
بر سر کلاه مردم عاقل نهاده اند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۲۴ - درد و غمت که همچو هما استخوان خورند
درد و غمت که همچو هما استخوان خورند
بر من مبارکند گرم مغز جان خورند
بر نامه ام مخند که آشفته خاطران
مو کز قلم کشند نی اندر بنان خورند
مست آئییم به صلح اگر نکهتی بری
زان می که در محبت هم دوستان خورند
نیشکر آن چنان نخورد کس ز دست دوست
کازادگان ز دست مبارز سنان خورند
جانی و صد کرشمه مژگان چه می کنم
این تیرها تمام اگر بر نشان خورند
چشم هزار تشنه جگر در کمین تست
ترسم که خام میوه این بوستان خورند
آزادگان به جای رسیدند و ما همان
زان رهروان که گرد پی کاروان خورند
هرجا گلی است بهر «نظیری » طربگهی است
کی بلبلان مست غم آشیان خورند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۳۷ - رشکی به من گهی ز ادای سخن رسد
رشکی به من گهی ز ادای سخن رسد
صد جایگه مقام کند، تا به من رسد
من بر در از تجلی آن نور ساختم
پروانه چون به عرصه آن انجمن رسد
در راه تو شمال و صبا در ترددند
تا بو که را دهی که به بیت الحزن رسد
گر زیر گلبنی قفسم را نمی نهی
جایی بنه که ناله به گوش چمن رسد
گفتند: کم بقاست سمن عندلیب گفت
ای کاش عمر گل به حیات سمن رسد
جیبی که پاره شد به ملامت رفو نشد
دست جنون مباد به این پیرهن رسد
زاهد ز سر نکته صوفی چه آگه است؟
در شیوه های چشم صنم برهمن رسد
بازیچه تو معجز عیسی به باد داد
در نرگس تو کس به چه افسون و فن رسد؟
ای جان به سعی درد «نظیری » نمی رود
مرگی مگر به داد دل زیستن رسد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۴۰ - هرگز به سیر گل دل محزون نمی رود
هرگز به سیر گل دل محزون نمی رود
یار از خیال غمزده بیرون نمی رود
عشق از جهان بریدن و از جان گذشتن است
کار وفا ز پیش به افسون نمی رود
مردان بجا به عزم و توکل رسیده اند
یک دل رمیده نیست که در خون نمی رود
از زخم عشق در بن هر سنگ کشته ایست
از خون ما کجاست که جیحون نمی رود؟
لذت به خواب میرد و شادی به غافلی
در هر دلی که او به شبیخون نمی رود
در حرف تلخ نوش لبان صد دقیقه است
کوتاه بین ز لفظ به مضمون نمی رود
مرغان دشت را ز غم دل جراحتست
شب نیست کاین خروش به هامون نمی رود
از بس که رد شد از در مقصود حاجتم
آهم ز انفعال به گردون نمی رود
آن را که گوش دل شنود ناله یی بس است
عاشق به درس پیش فلاطون نمی رود
راه وفا ز تفرقه عشق بسته شد
دیریست ناقه بر سر مجنون نمی رود
بوی نسیم فقر «نظیری » شنیده است
از ره به تاج و تخت فریدون نمی رود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۴۲ - دل کز تو شد بریده کم از سنگ و رو نبود
دل کز تو شد بریده کم از سنگ و رو نبود
پیوند روح بود به تو انس و خو نبود
مهر تو ناگهان به سر آمد سبب نداشت
هجر تو اتفاق فتاد آرزو نبود
ناسازی نزاکت طالع سبو شکست
با آن که در دم آن قدر اندر سبو نبود
چشم و دماغ مردم عاقل گرفته بود
یا خود گل جنون مرا رنگ و بو نبود
عقلم که امتیاز گهر ز استخوان نکرد
کام هما برید و درش در گلو نبود
گر پل به راه نامه و قاصد نمی شکست
بسیار تیره آب محبت به جو نبود
معجز فرو گذاشت ز سر کان گل عذار
لایق به روی مفلس ناشسته رو نبود
گفتم که عهد بستن و تنها گذاشتن
دانی بد است، اگرچه نگویم نکو نبود
حسن تو در ترازوی ابر و بلا فروخت
روزی به من که دست رس سنگ و رو نبود
گفت آن زمان که غمزه ام این ماجرا نوشت
هیچم به هستی تو سر گفتگو نبود
ای طایری که نامه سوی دوست می بری
گر پرسدت که بود «نظیری » بگو نبود