تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۰۸ - از زمین آزرده ام، وز آسمان رنجیده ام
از زمین آزرده ام، وز آسمان رنجیده ام
دوستان! رنجیده ام زین دشمنان، رنجیده ام
همچو بادامم اگر بر چشم صد سوزن زنند
چشم نگشایم ز هم، بس کز جهان رنجیده ام
شد درای محملم ناقوس بر عزم فرنگ
کز عراق آزرده وز هندوستان رنجیده ام
هرچه بادا باد، تنها می روم این راه را
نکهت پیراهنم، از کاروان رنجیده ام
باده ی صافی نمی سازد دل ناصاف را
می نمی خواهم، که از پیرمغان رنجیده ام
اتفاق دست و دل باید، به هرکاری که هست
گل نمی گیرم به کف، کز باغبان رنجیده ام
سایه ی خار بیابانم به از صد گلشن است
بلبلم، اما ز باغ و بوستان رنجیده ام
گاه بر گل می زنم خود را، گهی بر خار و خس
طایر رم کرده ام، از آشیان رنجیده ام
رنجشم با دوستان افزون ز شوق افتاده است
مژده باد ای دشمنان کز دوستان رنجیده ام
برق من کی خویش را غافل به خرمن می زند
با خبر باشید، گفتم دوستان، رنجیده ام!
تیغی از هر پر حمایل کرده ام همچون همای
بعد ازین خون می خورم کز استخوان رنجیده ام
انتقام چرخ را کلکم ازیشان می کشد
وای بر اهل جهان کز آسمان رنجیده ام
یک کس از آسیب من مشکل که جان بیرون برد
در رمه افتاده گرگ از شبان رنجیده ام
این قصیده شد غزل، آخر ز روی اختصار
تا به کی گویم سلیم از این و آن رنجیده ام
دوستان! رنجیده ام زین دشمنان، رنجیده ام
همچو بادامم اگر بر چشم صد سوزن زنند
چشم نگشایم ز هم، بس کز جهان رنجیده ام
شد درای محملم ناقوس بر عزم فرنگ
کز عراق آزرده وز هندوستان رنجیده ام
هرچه بادا باد، تنها می روم این راه را
نکهت پیراهنم، از کاروان رنجیده ام
باده ی صافی نمی سازد دل ناصاف را
می نمی خواهم، که از پیرمغان رنجیده ام
اتفاق دست و دل باید، به هرکاری که هست
گل نمی گیرم به کف، کز باغبان رنجیده ام
سایه ی خار بیابانم به از صد گلشن است
بلبلم، اما ز باغ و بوستان رنجیده ام
گاه بر گل می زنم خود را، گهی بر خار و خس
طایر رم کرده ام، از آشیان رنجیده ام
رنجشم با دوستان افزون ز شوق افتاده است
مژده باد ای دشمنان کز دوستان رنجیده ام
برق من کی خویش را غافل به خرمن می زند
با خبر باشید، گفتم دوستان، رنجیده ام!
تیغی از هر پر حمایل کرده ام همچون همای
بعد ازین خون می خورم کز استخوان رنجیده ام
انتقام چرخ را کلکم ازیشان می کشد
وای بر اهل جهان کز آسمان رنجیده ام
یک کس از آسیب من مشکل که جان بیرون برد
در رمه افتاده گرگ از شبان رنجیده ام
این قصیده شد غزل، آخر ز روی اختصار
تا به کی گویم سلیم از این و آن رنجیده ام
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۱۷ - گر امید رحمی از فریادرس می داشتم
گر امید رحمی از فریادرس می داشتم
لب نمی بستم ز افغان تا نفس می داشتم
شور فریادم بیابان را به تنگ آورده است
کاش آواز خوشی همچون جرس می داشتم
عاشقم، اندیشه ام از گردش افلاک نیست
می نمی خوردم اگر بیم از عسس می داشتم
گو منال طالع خود بی سبب مرغ اسیر
کاش من هم گوشه ای همچون قفس می داشتم
در بیابان طلب از رشک می مردم، اگر
جز دو دست خود کسی در پیش و پس می داشتم
نیست الفت با مغول، شکرلبان هند را
کاش بر سر چیره ای همچون مگس می داشتم
بی کس چون من نمی باشد، چه می کردم سلیم
در خراب هند اگر حاجت به کس می داشتم
لب نمی بستم ز افغان تا نفس می داشتم
شور فریادم بیابان را به تنگ آورده است
کاش آواز خوشی همچون جرس می داشتم
عاشقم، اندیشه ام از گردش افلاک نیست
می نمی خوردم اگر بیم از عسس می داشتم
گو منال طالع خود بی سبب مرغ اسیر
کاش من هم گوشه ای همچون قفس می داشتم
در بیابان طلب از رشک می مردم، اگر
جز دو دست خود کسی در پیش و پس می داشتم
نیست الفت با مغول، شکرلبان هند را
کاش بر سر چیره ای همچون مگس می داشتم
بی کس چون من نمی باشد، چه می کردم سلیم
در خراب هند اگر حاجت به کس می داشتم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۱۸ - از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم
تا بیابان بود، ذوق انجمن نشناختم
از سفر از بس چو عنقا بازگشتم دیر شد
هیچ کس را از مقیمان وطن نشناختم
بی تو از بس آب و تاب حسن ایشان رفته است
شمع را در بزم و گل را در چمن نشناختم
عمر صرف صحبت این فرقه گردید و هنوز
همنشینان را چو شمع انجمن نشناختم
بس که عریان دیده بودم در جنون خود را سلیم
روز محشر چون بدیدم در کفن، نشناختم
تا بیابان بود، ذوق انجمن نشناختم
از سفر از بس چو عنقا بازگشتم دیر شد
هیچ کس را از مقیمان وطن نشناختم
بی تو از بس آب و تاب حسن ایشان رفته است
شمع را در بزم و گل را در چمن نشناختم
عمر صرف صحبت این فرقه گردید و هنوز
همنشینان را چو شمع انجمن نشناختم
بس که عریان دیده بودم در جنون خود را سلیم
روز محشر چون بدیدم در کفن، نشناختم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۲۱ - بس که گشتم ناتوان، هرگه صفیری می کشم
بس که گشتم ناتوان، هرگه صفیری می کشم
از دل مجروح، پنداری که تیری می کشم
چون سبوی می، ندارم قوت برخاستن
دست بر سر، انتظار دستگیری می کشم
از خیال روی او شد پیرهن خوشبو مرا
همچو گل کی منت مشک و عبیری می کشم
چون کنم اصلاح کار عشق، از وحشت مرا
دست می لرزد که خار از پای شیری می کشم
گوشه ای خواهم چو خال ابروی خوبان سلیم
انتظار همتی از گوشه گیری می کشم
از دل مجروح، پنداری که تیری می کشم
چون سبوی می، ندارم قوت برخاستن
دست بر سر، انتظار دستگیری می کشم
از خیال روی او شد پیرهن خوشبو مرا
همچو گل کی منت مشک و عبیری می کشم
چون کنم اصلاح کار عشق، از وحشت مرا
دست می لرزد که خار از پای شیری می کشم
گوشه ای خواهم چو خال ابروی خوبان سلیم
انتظار همتی از گوشه گیری می کشم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۲۳ - گه ز شوق او در آتش، گاه در خون می رویم
گه ز شوق او در آتش، گاه در خون می رویم
خضر کو تا بنگرد این راه را چون می رویم
همچو توبه با صلاحیت به مجلس آمدیم
لیک رسواتر ز بوی می به بیرون می رویم
هرکجا باشد، چو ما دیوانگان را جای نیست
شهر اگر از ما به تنگ آمد، به هامون می رویم
نیست شوری هرکجا شوریده ای در رقص نیست
در چمن، گاهی به ذوق بید مجنون می رویم
جمله عالم را گرفت اعجاز نطق ما سلیم
بعد ازین همچون مسیحا سوی گردون می رویم
خضر کو تا بنگرد این راه را چون می رویم
همچو توبه با صلاحیت به مجلس آمدیم
لیک رسواتر ز بوی می به بیرون می رویم
هرکجا باشد، چو ما دیوانگان را جای نیست
شهر اگر از ما به تنگ آمد، به هامون می رویم
نیست شوری هرکجا شوریده ای در رقص نیست
در چمن، گاهی به ذوق بید مجنون می رویم
جمله عالم را گرفت اعجاز نطق ما سلیم
بعد ازین همچون مسیحا سوی گردون می رویم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۲۴ - عاشقم، از ناله نتوانم زمانی تن زنم
عاشقم، از ناله نتوانم زمانی تن زنم
گر کنند از ناله منعم، بر در شیون زنم
در ره این دوستان، صد خار در پایم شکست
نیست در دستم گلی تا بر سر دشمن زنم
داغ دست خود نمایم، داغ سازم لاله را
آستینی بشکنم، بر آتشی دامن زنم
تا بداند باغبان کز باغ او چون رفته ام
پنجه ی خونین خود را بر در گلشن زنم
جوهر روح از شراب کهنه ماند با صفا
تا نگیرد زنگ، این آیینه را روغن زنم
تیره بختان را رسد از روی دل تسکین سلیم
آب چون آیینه بر خاکستر گلخن زنم
گر کنند از ناله منعم، بر در شیون زنم
در ره این دوستان، صد خار در پایم شکست
نیست در دستم گلی تا بر سر دشمن زنم
داغ دست خود نمایم، داغ سازم لاله را
آستینی بشکنم، بر آتشی دامن زنم
تا بداند باغبان کز باغ او چون رفته ام
پنجه ی خونین خود را بر در گلشن زنم
جوهر روح از شراب کهنه ماند با صفا
تا نگیرد زنگ، این آیینه را روغن زنم
تیره بختان را رسد از روی دل تسکین سلیم
آب چون آیینه بر خاکستر گلخن زنم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۲۵ - خویش را از بس به تیغ موج این دریا زدم
خویش را از بس به تیغ موج این دریا زدم
جای ناخن بر تن من نیست، بر هر جا زدم
عرصه ی معمور بر خیل سرشکم تنگ بود
همچو ابر نوبهاری خیمه بر صحرا زدم
روزگار از عجز گفتم مهربان گردد، نشد
همچو همت، دست بر دامان استغنا زدم
خاطر خود را به درویشی تسلی ساختم
آزمودم ظرف خود را، سنگ بر مینا زدم
پشت پایم از کف پا بیش دارد آبله
بر جهان در راه عشق از بس که پشت پا زدم
قطره ی بی دست و پایم من سلیم، اما چو سیل
کاروان موج را صدبار در دریا زدم
جای ناخن بر تن من نیست، بر هر جا زدم
عرصه ی معمور بر خیل سرشکم تنگ بود
همچو ابر نوبهاری خیمه بر صحرا زدم
روزگار از عجز گفتم مهربان گردد، نشد
همچو همت، دست بر دامان استغنا زدم
خاطر خود را به درویشی تسلی ساختم
آزمودم ظرف خود را، سنگ بر مینا زدم
پشت پایم از کف پا بیش دارد آبله
بر جهان در راه عشق از بس که پشت پا زدم
قطره ی بی دست و پایم من سلیم، اما چو سیل
کاروان موج را صدبار در دریا زدم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۲۶ - چون گره جا در خم آن زلف دلکش کرده ایم
چون گره جا در خم آن زلف دلکش کرده ایم
پای خود پیچیده در دامن، فروکش کرده ایم
می کند از دلگشایی گریه ی ما کار می
ما به آتش آب را چون شیشه روکش کرده ایم
کار ارباب صفا برعکس چون آیینه است
خانه را از ساده کاری ما منقش کرده ایم
نان یاران را که بوی قرص افعی می دهد
زهر قاتل باد اگر هرگز نمک چش کرده ایم
در طریق عشق، دل را پختگی حاصل نشد
بیضه ی فولاد پنداری در آتش کرده ایم
غیر شانه کس ندارد دست بر وصلش سلیم
خاطر خود جمع ازان زلف مشوش کرده ایم
پای خود پیچیده در دامن، فروکش کرده ایم
می کند از دلگشایی گریه ی ما کار می
ما به آتش آب را چون شیشه روکش کرده ایم
کار ارباب صفا برعکس چون آیینه است
خانه را از ساده کاری ما منقش کرده ایم
نان یاران را که بوی قرص افعی می دهد
زهر قاتل باد اگر هرگز نمک چش کرده ایم
در طریق عشق، دل را پختگی حاصل نشد
بیضه ی فولاد پنداری در آتش کرده ایم
غیر شانه کس ندارد دست بر وصلش سلیم
خاطر خود جمع ازان زلف مشوش کرده ایم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۳۰ - فصل گل رفت و به جام می دمی نگذاشتم
فصل گل رفت و به جام می دمی نگذاشتم
همچو لاله داغ دل را مرهمی نگذاشتم
خنده ی موجم درین دریا کجا تر می کند؟
من که دریا را وجود شبنمی نگذاشتم
در محبت بس که کردم خاک عالم را به سر
در دل آشفتگان گرد غمی نگذاشتم
لب نهادم بر لب مینا و در لای شراب
همچو ریگ شیشه ی ساعت، نمی نگذاشتم
صد هنر دارم پی آوازه همچون جم سلیم
نام خود را در طلسم خاتمی نگذاشتم
همچو لاله داغ دل را مرهمی نگذاشتم
خنده ی موجم درین دریا کجا تر می کند؟
من که دریا را وجود شبنمی نگذاشتم
در محبت بس که کردم خاک عالم را به سر
در دل آشفتگان گرد غمی نگذاشتم
لب نهادم بر لب مینا و در لای شراب
همچو ریگ شیشه ی ساعت، نمی نگذاشتم
صد هنر دارم پی آوازه همچون جم سلیم
نام خود را در طلسم خاتمی نگذاشتم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۳۱ - یاد ایامی که دامی همچو بلبل داشتیم
یاد ایامی که دامی همچو بلبل داشتیم
گاه با گل دستبازی، گه به سنبل داشتیم
با جهان سودای ما نازکدلان صورت نبست
او چو آتش خاروخس می جست و ما گل داشتیم
عالم مستی ست ساقی، دور ما را مگذران
رفت آن دوران که ما تاب تغافل داشتیم
ناخدا برهم زن هنگامه ی ما زود شد
صحبتی با موج دریا بر سر پل داشتیم
از ترقی نیست ما را قسمتی هرگز سلیم
رو چو درد شیشه ی می در تنزل داشتیم
گاه با گل دستبازی، گه به سنبل داشتیم
با جهان سودای ما نازکدلان صورت نبست
او چو آتش خاروخس می جست و ما گل داشتیم
عالم مستی ست ساقی، دور ما را مگذران
رفت آن دوران که ما تاب تغافل داشتیم
ناخدا برهم زن هنگامه ی ما زود شد
صحبتی با موج دریا بر سر پل داشتیم
از ترقی نیست ما را قسمتی هرگز سلیم
رو چو درد شیشه ی می در تنزل داشتیم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۳۲ - ای در ایام تو تیغ غمزه را الماس نام
ای در ایام تو تیغ غمزه را الماس نام
در میان کینه جویانت خدانشناس نام
شیوه ی بیگانگی از بس به عهدت عام شد
دور نبود گر نداند خضر را الیاس نام
چشم و مژگان سیاهت هندوان جنگجو
کرده ایشان را جهان خودرای [و] جادو داس نام
ظرف هرکس برنتابد ساغر عشق ترا
این قدح دارد ز ما دریاکشان چون طاس نام
هرکه را دیدیم، دارد احتراز از ما سلیم
تا به بدنامی برآوردیم چون افلاس نام
در میان کینه جویانت خدانشناس نام
شیوه ی بیگانگی از بس به عهدت عام شد
دور نبود گر نداند خضر را الیاس نام
چشم و مژگان سیاهت هندوان جنگجو
کرده ایشان را جهان خودرای [و] جادو داس نام
ظرف هرکس برنتابد ساغر عشق ترا
این قدح دارد ز ما دریاکشان چون طاس نام
هرکه را دیدیم، دارد احتراز از ما سلیم
تا به بدنامی برآوردیم چون افلاس نام
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۳۴ - ما خس و خار از ره خوبان به دامن می کشیم
ما خس و خار از ره خوبان به دامن می کشیم
منت تیغ شهادت را به گردن می کشیم
از تهیدستی، چو خواهد خرقه ی ما بخیه ای
رشته ی تسبیح چون عیسی به سوزن می کشیم
محتسب را نیست راه حرف در بازار ما
شیشه با سنگ و ترازوی فلاخن می کشیم
ما در خلوت به روی اهل عالم بسته ایم
انتظار آفتاب از راه روزن می کشیم
گوی را از چابکی خواهد ز میدان برد خصم
وقت تنگ است و همین ما تنگ توسن می کشیم
از فلک روزی گرفتن آن قدرها کار نیست
ما چراغ لاله ایم، از سنگ روغن می کشیم
گل نباشد، می رسد خود بوی گل ما را سلیم
خویش را در سایه ی دیوار گلشن می کشیم
منت تیغ شهادت را به گردن می کشیم
از تهیدستی، چو خواهد خرقه ی ما بخیه ای
رشته ی تسبیح چون عیسی به سوزن می کشیم
محتسب را نیست راه حرف در بازار ما
شیشه با سنگ و ترازوی فلاخن می کشیم
ما در خلوت به روی اهل عالم بسته ایم
انتظار آفتاب از راه روزن می کشیم
گوی را از چابکی خواهد ز میدان برد خصم
وقت تنگ است و همین ما تنگ توسن می کشیم
از فلک روزی گرفتن آن قدرها کار نیست
ما چراغ لاله ایم، از سنگ روغن می کشیم
گل نباشد، می رسد خود بوی گل ما را سلیم
خویش را در سایه ی دیوار گلشن می کشیم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۳۹ - ساغری کو تا به دل از عیش اسبابی دهم
ساغری کو تا به دل از عیش اسبابی دهم
پنجه ی غم را به زور می مگر تابی دهم
کشتی سرگشته ام چون بشکند، در هر طرف
تخته ی تعلیم ازان بر دست گردابی دهم
گر دلت از کشتن صیدی چو من خوش می شود
هر سر مو را کنم تیغی، به قصابی دهم
ساده لوحی بین که در این خشکسال آبرو
چشم را خواهم ز روی دوستان آبی دهم
عافیت دل را به تنگ آورده، می خواهم سلیم
این کتان را جلوه در بازار مهتابی دهم
پنجه ی غم را به زور می مگر تابی دهم
کشتی سرگشته ام چون بشکند، در هر طرف
تخته ی تعلیم ازان بر دست گردابی دهم
گر دلت از کشتن صیدی چو من خوش می شود
هر سر مو را کنم تیغی، به قصابی دهم
ساده لوحی بین که در این خشکسال آبرو
چشم را خواهم ز روی دوستان آبی دهم
عافیت دل را به تنگ آورده، می خواهم سلیم
این کتان را جلوه در بازار مهتابی دهم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۴۱ - از دو جانب سرگرانی را تحمل می کنیم
از دو جانب سرگرانی را تحمل می کنیم
ما و او با یکدگر جنگ تغافل می کنیم
بس که از گلچینی این باغ دارد خارها
پنجه ی خود را خیال بال بلبل می کنیم
چشم ما را سرمه از حسن سیاهان داده اند
عشقبازی در چمن با ساق سنبل می کنیم
هرکه را ره داد، بر ره می سپارد باغبان
خار در پا می رود تا دست بر گل می کنیم
نیست زیرطاق گردون، جای آسایش سلیم
آه ازین خوابی که ما در سایه ی پل می کنیم
ما و او با یکدگر جنگ تغافل می کنیم
بس که از گلچینی این باغ دارد خارها
پنجه ی خود را خیال بال بلبل می کنیم
چشم ما را سرمه از حسن سیاهان داده اند
عشقبازی در چمن با ساق سنبل می کنیم
هرکه را ره داد، بر ره می سپارد باغبان
خار در پا می رود تا دست بر گل می کنیم
نیست زیرطاق گردون، جای آسایش سلیم
آه ازین خوابی که ما در سایه ی پل می کنیم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۴۶ - اختیار گوشه درمان است، همت می کنم
اختیار گوشه درمان است، همت می کنم
می نشینم همچو عنقا و فراغت می کنم
تیغ چون خورشید نتوانم کشیدن بر کسی
بر دل خود چون زنم ناخن، شجاعت می کنم
هرچه کردم شکر آن را، روزگار از من گرفت
شکر نشنیده ست، پنداری شکایت می کنم
هست می دانم درین وادی، گذاری خضر را
نقش پایی هرکجا دیدم، زیارت می کنم
حرف چون در وقت خود باشد به جایی می رسد
از تو دارم شکوه ها، اما قیامت می کنم
بی تو ای گل پیرهن، هرگاه در شب های هجر
سر به بالین می نهم، اول وصیت می کنم
مشتری را مژده باد از بی وقوفی های من
آب حیوان را چو خاک راه، قیمت می کنم
روی اگر برتافتم از آینه بیهوده نیست
معنیی خاطرنشان اهل صورت می کنم
حاصل دین را برهمن می دهد در راه عشق
خاطر از من جمع دار ای بت که خدمت می کنم
وصف زلف او مپرسید از من ای آشفتگان
زخم ها را همچو بوی خوش جراحت می کنم
ذره را در محفل خورشید تابان راه نیست
در حدیث وصل او بر خویش تهمت می کنم
چون به لطفت خو گرفتم، کار مشکل می شود
مهربانی پر مکن با من که عادت می کنم
این دل دیوانه دیگر قابل اصلاح نیست
من چه بی عقلم که مجنون را نصیحت می کنم
همچو دولت در به در افتم، گر از روی طمع
روی هرگز بر در ارباب دولت می کنم
جوهر اصلی ز هرکس می شود ظاهر سلیم
مدعی با من خصومت، من محبت می کنم
می نشینم همچو عنقا و فراغت می کنم
تیغ چون خورشید نتوانم کشیدن بر کسی
بر دل خود چون زنم ناخن، شجاعت می کنم
هرچه کردم شکر آن را، روزگار از من گرفت
شکر نشنیده ست، پنداری شکایت می کنم
هست می دانم درین وادی، گذاری خضر را
نقش پایی هرکجا دیدم، زیارت می کنم
حرف چون در وقت خود باشد به جایی می رسد
از تو دارم شکوه ها، اما قیامت می کنم
بی تو ای گل پیرهن، هرگاه در شب های هجر
سر به بالین می نهم، اول وصیت می کنم
مشتری را مژده باد از بی وقوفی های من
آب حیوان را چو خاک راه، قیمت می کنم
روی اگر برتافتم از آینه بیهوده نیست
معنیی خاطرنشان اهل صورت می کنم
حاصل دین را برهمن می دهد در راه عشق
خاطر از من جمع دار ای بت که خدمت می کنم
وصف زلف او مپرسید از من ای آشفتگان
زخم ها را همچو بوی خوش جراحت می کنم
ذره را در محفل خورشید تابان راه نیست
در حدیث وصل او بر خویش تهمت می کنم
چون به لطفت خو گرفتم، کار مشکل می شود
مهربانی پر مکن با من که عادت می کنم
این دل دیوانه دیگر قابل اصلاح نیست
من چه بی عقلم که مجنون را نصیحت می کنم
همچو دولت در به در افتم، گر از روی طمع
روی هرگز بر در ارباب دولت می کنم
جوهر اصلی ز هرکس می شود ظاهر سلیم
مدعی با من خصومت، من محبت می کنم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۵۰ - تا به کی بر من شکست آید چو مینا از زمین
تا به کی بر من شکست آید چو مینا از زمین
می گریزم بر فلک همچون مسیحا از زمین
دارد از جای دگر سررشته در کف ریشه ام
آب و رنگم نیست چون گل های دیبا از زمین
در گلستانی که چون گل ما درو پرورده ایم
همچو نیلوفر برآید آسمان ها از زمین
آن که در قید خود است از راز عشق آگاه نیست
آسمان را می کند دایم تماشا از زمین
ما به این دون همتی چون با مسیحا دم زنیم؟
او سخن از آسمان می گوید و ما از زمین
گر نداری می، به گلشن رو که آنجا چون روی
ساغر می می شود چون لاله پیدا از زمین
چون نشینم از پی آسودگی، کز شوق او
همچو افلاکم رسیده هفت اعضا بر زمین
از غبار غم خلاصی نیست هرجا می رویم
گرد باشد بیشتر در روی دریا از زمین
گفتگویی سر کنیم از عالم دیگر سلیم
تا به کی گوید کسی از آسمان یا از زمین
می گریزم بر فلک همچون مسیحا از زمین
دارد از جای دگر سررشته در کف ریشه ام
آب و رنگم نیست چون گل های دیبا از زمین
در گلستانی که چون گل ما درو پرورده ایم
همچو نیلوفر برآید آسمان ها از زمین
آن که در قید خود است از راز عشق آگاه نیست
آسمان را می کند دایم تماشا از زمین
ما به این دون همتی چون با مسیحا دم زنیم؟
او سخن از آسمان می گوید و ما از زمین
گر نداری می، به گلشن رو که آنجا چون روی
ساغر می می شود چون لاله پیدا از زمین
چون نشینم از پی آسودگی، کز شوق او
همچو افلاکم رسیده هفت اعضا بر زمین
از غبار غم خلاصی نیست هرجا می رویم
گرد باشد بیشتر در روی دریا از زمین
گفتگویی سر کنیم از عالم دیگر سلیم
تا به کی گوید کسی از آسمان یا از زمین
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۵۱ - مطرب از دستت گر آید، ناخنی بر چنگ زن
مطرب از دستت گر آید، ناخنی بر چنگ زن
من بر آتش می زنم خود را، تو بر آهنگ زن
نسبتی با مشرب پروانه گر داری بس است
گر نباشد آتشی، بر آب آتش رنگ زن
بلبلان با هم نمی دانند غیر از دوستی
گل تمام عمر گو ناخن برای جنگ زن
شکوه ی احباب را پوشیده نتوان داشتن
گر به دستت شیشه گردد راستی، بر سنگ زن
زین گلستان برگ سبزی خود به کف ناید سلیم
همچو اوراق چمن، آیینه را بر سنگ زن
من بر آتش می زنم خود را، تو بر آهنگ زن
نسبتی با مشرب پروانه گر داری بس است
گر نباشد آتشی، بر آب آتش رنگ زن
بلبلان با هم نمی دانند غیر از دوستی
گل تمام عمر گو ناخن برای جنگ زن
شکوه ی احباب را پوشیده نتوان داشتن
گر به دستت شیشه گردد راستی، بر سنگ زن
زین گلستان برگ سبزی خود به کف ناید سلیم
همچو اوراق چمن، آیینه را بر سنگ زن
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۵۲ - ترک من کز بزم می گلرنگ می آید برون
ترک من کز بزم می گلرنگ می آید برون
همچو شمشیر از برای جنگ می آید برون
رسم خونریزی به دست و تیغ او زیبنده است
این حنا از دست او خوش رنگ می آید برون
هیچ کس از صحبت آشفتگان خوشدل نرفت
مور از ویرانه ام دلتنگ می آید برون
نیست آسان ساغر عشرت گرفتن از فلک
باده ی ما همچو لعل از سنگ می آید برون
بس که گشتم ناتوان، هرگاه می نالم سلیم
ناله ای گویی ز تار چنگ می آید برون
همچو شمشیر از برای جنگ می آید برون
رسم خونریزی به دست و تیغ او زیبنده است
این حنا از دست او خوش رنگ می آید برون
هیچ کس از صحبت آشفتگان خوشدل نرفت
مور از ویرانه ام دلتنگ می آید برون
نیست آسان ساغر عشرت گرفتن از فلک
باده ی ما همچو لعل از سنگ می آید برون
بس که گشتم ناتوان، هرگاه می نالم سلیم
ناله ای گویی ز تار چنگ می آید برون
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۵۴ - نیست در حشر محبت گفتگوی کشتگان
نیست در حشر محبت گفتگوی کشتگان
لاله ی این باغ دارد رنگ و بوی کشتگان
نیست در مردن هم از قید تو آزادی، که هست
موج آب تیغ، زنجیر گلوی کشتگان
گر هوس را سر نبریده ست در دل عشق او
چیست خون آلوده آهم همچو موی کشتگان
گر ز دامان تو دست آرزو کوته کنند
چون چراغ کشته نتوان دید روی کشتگان
وقت کشتن کام ازو بستان که آن بدخو سلیم
همچو جان دیگر نمی آید به سوی کشتگان
لاله ی این باغ دارد رنگ و بوی کشتگان
نیست در مردن هم از قید تو آزادی، که هست
موج آب تیغ، زنجیر گلوی کشتگان
گر هوس را سر نبریده ست در دل عشق او
چیست خون آلوده آهم همچو موی کشتگان
گر ز دامان تو دست آرزو کوته کنند
چون چراغ کشته نتوان دید روی کشتگان
وقت کشتن کام ازو بستان که آن بدخو سلیم
همچو جان دیگر نمی آید به سوی کشتگان
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۵۵ - فصل گل شد، ناله ی عیشی ز بلبل قرض کن
فصل گل شد، ناله ی عیشی ز بلبل قرض کن
گر نداری زر برای باده، از گل قرض کن
بی پریشانی نگردد جمع اسباب نشاط
بهر دل سرمایه ای زان زلف و کاکل قرض کن
حسن هرگز طرفی از پهلوی اهلیت نبست
مایه ی تمکین خوبی از تغافل قرض کن
بینوایی می کشد بلبل ز تاراج خزان
از چراغ محفل ای پروانه یک گل قرض کن
این همه افغان ندارد گر جفایی دیده ای
سخت بی صبری سلیم، اندک تحمل قرض کن
گر نداری زر برای باده، از گل قرض کن
بی پریشانی نگردد جمع اسباب نشاط
بهر دل سرمایه ای زان زلف و کاکل قرض کن
حسن هرگز طرفی از پهلوی اهلیت نبست
مایه ی تمکین خوبی از تغافل قرض کن
بینوایی می کشد بلبل ز تاراج خزان
از چراغ محفل ای پروانه یک گل قرض کن
این همه افغان ندارد گر جفایی دیده ای
سخت بی صبری سلیم، اندک تحمل قرض کن