تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - کی زبام تو من سوخته جان بر خیزم
کی زبام تو من سوخته جان بر خیزم
تا بسنگ اجل از بام جهان برخیزم
باز در خانه فرو آیمت از گوشهٔ بام
آنزمان هم که پی نقل مکان برخیزم
بال بشکستی و پا بستی و دل خستی و باز
میزنی سنگ که برخیز چسان برخیزم
چو نشان گر ز نیم تیر نشینم نه چو تیر
بفشار سر شستی ز کمان برخیزم
حاصل کون و مکان عشق تو و نیست عجب
گر بعشقت ز سر کون و مکان برخیزم
خیز و بر دیدهٔ من سر و قد خویش نشان
بنشین تا برهت از سر جان برخیزم
غیر من پرده میان من و او نیست صغیر
خرم آنروز که من هم ز میان برخیزم
تا بسنگ اجل از بام جهان برخیزم
باز در خانه فرو آیمت از گوشهٔ بام
آنزمان هم که پی نقل مکان برخیزم
بال بشکستی و پا بستی و دل خستی و باز
میزنی سنگ که برخیز چسان برخیزم
چو نشان گر ز نیم تیر نشینم نه چو تیر
بفشار سر شستی ز کمان برخیزم
حاصل کون و مکان عشق تو و نیست عجب
گر بعشقت ز سر کون و مکان برخیزم
خیز و بر دیدهٔ من سر و قد خویش نشان
بنشین تا برهت از سر جان برخیزم
غیر من پرده میان من و او نیست صغیر
خرم آنروز که من هم ز میان برخیزم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۳ - سخن از زلف نو گویند دل و شانه بهم
سخن از زلف نو گویند دل و شانه بهم
می نمایند دو گم گشته ره خانه بهم
سوختم ز آتش عشق تو ولی خرسندم
که رسیدیم در این ره من و پروانه بهم
آشنای تو بدل غیر تو را ره ندهد
که نسازند بیک خانه دو بیگانه بهم
حرمت کوی تو گر شیخ و برهمن یابند
نفروشند دگر کعبه و بتخانه بهم
شیخ را پای پیمان زدهام ساقی کو
تا رساند لب من با لب پیمانه بهم
دوستان بهر من از حالت مجنون گوئید
که خوش آید خبر حال دو دیوانه بهم
در قیامت برهش باز فرو ریزم جان
افتد آنجا چو گذار من و جانانه بهم
کمتر از جغد و غراب اهل جهانند صغیر
که نسازند در این منزل ویرانه بهم
می نمایند دو گم گشته ره خانه بهم
سوختم ز آتش عشق تو ولی خرسندم
که رسیدیم در این ره من و پروانه بهم
آشنای تو بدل غیر تو را ره ندهد
که نسازند بیک خانه دو بیگانه بهم
حرمت کوی تو گر شیخ و برهمن یابند
نفروشند دگر کعبه و بتخانه بهم
شیخ را پای پیمان زدهام ساقی کو
تا رساند لب من با لب پیمانه بهم
دوستان بهر من از حالت مجنون گوئید
که خوش آید خبر حال دو دیوانه بهم
در قیامت برهش باز فرو ریزم جان
افتد آنجا چو گذار من و جانانه بهم
کمتر از جغد و غراب اهل جهانند صغیر
که نسازند در این منزل ویرانه بهم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۶ - گر من از هر دو جهان دست بیکبار کشم
گر من از هر دو جهان دست بیکبار کشم
کافرم پای اگر از طلب یار کشم
بیکی غمزه تلافی شود از جانب یار
گر هزاران ستم از جانب اغیار کشم
من از آندم که شدم عاشق گل دامن عزم
بکمر بر زدهام تا ستم خار کشم
هست در خانه مرا شاخ گل زیبایی
که نه منت دگر از گل نه ز گلزار کشم
نه فلک نیست حجاب نظر من هر گاه
سرمه بر دیده ز خاک در خمار کشم
ساقیا مستم از آن بادهٔ منصوری کن
تا که فریاد اناالحق بسر دار کشم
تا بکی مستی و مستوری از این پس خواهم
رخت رسوائی خود بر سر بازار کشم
بیکی شعله یقین خرمن گردون سوزد
گر من از سینه خود آه شرر بار کشم
بندهٔ عشقم و فارغ چو صغیر از غم دین
نه دگر منت تسبیح و نه زنار کشم
کافرم پای اگر از طلب یار کشم
بیکی غمزه تلافی شود از جانب یار
گر هزاران ستم از جانب اغیار کشم
من از آندم که شدم عاشق گل دامن عزم
بکمر بر زدهام تا ستم خار کشم
هست در خانه مرا شاخ گل زیبایی
که نه منت دگر از گل نه ز گلزار کشم
نه فلک نیست حجاب نظر من هر گاه
سرمه بر دیده ز خاک در خمار کشم
ساقیا مستم از آن بادهٔ منصوری کن
تا که فریاد اناالحق بسر دار کشم
تا بکی مستی و مستوری از این پس خواهم
رخت رسوائی خود بر سر بازار کشم
بیکی شعله یقین خرمن گردون سوزد
گر من از سینه خود آه شرر بار کشم
بندهٔ عشقم و فارغ چو صغیر از غم دین
نه دگر منت تسبیح و نه زنار کشم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۷ - تا بدام تو من ای جان جهان افتادم
تا بدام تو من ای جان جهان افتادم
کرد عشق تو ز قید دو جهان آزادم
هر قدر درس کهام وخته بود استادم
الف قامت رعنای تو برد از یادم
تا چو طوطی همه جا شرح دهم قند لبت
از خیال رخت آئینه ببر بنهادم
نشنودم پند کسان گر همه باشد پدری
من بروی تو صنم عاشق مادر زادم
باز مانند ملایک همه شب از تسبیح
بس رود بی مه رویت بفلک فریادم
خواهی از من تو بهر عشوه دلی من چکنم
داشتم یکدل و در عشوهٔ اول دادم
از سر این تن خاکی بهوایت چو غبار
خواستم تا که بکوی تو رساند بادم
تا رخ و زلف و قدت دیدهام ای غنچه دهان
بیخبر از گل و از سنبل و از شمشادم
تو ز گیسوی سیه لیلی و من مجنونم
تو بشیرین دهنی شهره و من فرهادم
گرمن از تیشهٔ همت بکنم ریشهٔ کوه
تیشهٔ عشق تو آخر بکند بنیادم
تا گرفتی بدلم خانه خرابم کردی
کی پس آخر کنی ای خانه خراب آبادم
بده از وصل رخ و قامت خود کام مرا
تا نمایی ز غم روز قیامت شادم
برق بیداد کسی خرمن من سوخت صغیر
که از او کس نتواند بستاند دادم
کرد عشق تو ز قید دو جهان آزادم
هر قدر درس کهام وخته بود استادم
الف قامت رعنای تو برد از یادم
تا چو طوطی همه جا شرح دهم قند لبت
از خیال رخت آئینه ببر بنهادم
نشنودم پند کسان گر همه باشد پدری
من بروی تو صنم عاشق مادر زادم
باز مانند ملایک همه شب از تسبیح
بس رود بی مه رویت بفلک فریادم
خواهی از من تو بهر عشوه دلی من چکنم
داشتم یکدل و در عشوهٔ اول دادم
از سر این تن خاکی بهوایت چو غبار
خواستم تا که بکوی تو رساند بادم
تا رخ و زلف و قدت دیدهام ای غنچه دهان
بیخبر از گل و از سنبل و از شمشادم
تو ز گیسوی سیه لیلی و من مجنونم
تو بشیرین دهنی شهره و من فرهادم
گرمن از تیشهٔ همت بکنم ریشهٔ کوه
تیشهٔ عشق تو آخر بکند بنیادم
تا گرفتی بدلم خانه خرابم کردی
کی پس آخر کنی ای خانه خراب آبادم
بده از وصل رخ و قامت خود کام مرا
تا نمایی ز غم روز قیامت شادم
برق بیداد کسی خرمن من سوخت صغیر
که از او کس نتواند بستاند دادم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - عشق یارب چه قماریست که نشناختهایم
عشق یارب چه قماریست که نشناختهایم
با وجودیکه به نزدش دل و دین باختهایم
یوسفا ما به تماشای ترنج ذقنت
دست ببریده و بر خویش نپرداختهایم
گرچه هم پنجهٔ شیریم بهنگام مصاف
پیش آهوی دو چشمت سپر انداختهایم
بر تن ما نکند آتش دوزخ اثری
که بآتشکدهٔ عشق تو بگداختهایم
ای صبا چند پریشان کنی آن گیسو را
ما برای دل خود خانه در آن ساختهایم
دست صاحب علمی کرده علم قامت ما
ورنه ما رایت هستی نه خود افراختهایم
عمر معدوم شد و هیچ نگفتیم صغیر
که بمیدان وجود از چه سبب تاختهایم
با وجودیکه به نزدش دل و دین باختهایم
یوسفا ما به تماشای ترنج ذقنت
دست ببریده و بر خویش نپرداختهایم
گرچه هم پنجهٔ شیریم بهنگام مصاف
پیش آهوی دو چشمت سپر انداختهایم
بر تن ما نکند آتش دوزخ اثری
که بآتشکدهٔ عشق تو بگداختهایم
ای صبا چند پریشان کنی آن گیسو را
ما برای دل خود خانه در آن ساختهایم
دست صاحب علمی کرده علم قامت ما
ورنه ما رایت هستی نه خود افراختهایم
عمر معدوم شد و هیچ نگفتیم صغیر
که بمیدان وجود از چه سبب تاختهایم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳۲ - من نخواهم بکسی زهد و ریا بفروشم
من نخواهم بکسی زهد و ریا بفروشم
گو همه خلق بدانند که میمینوشم
واعظ بیهدهام وعظ مفرما که بود
در بر پیر مغان رهن کلامی گوشم
دستبرد غم عشق تو بنازم ای دوست
که ببرداست ز تن طاقت و از سر هوشم
گر نه از بهر نثار قدمت بود سرم
زیر این بار گران هیچ نرفتی دوشم
پای تا سر همه در ذکر گل روی توام
گرچه لب دوخته و غنچه صفت خاموشم
با کسی انس نگیرد دلم از خلق جهان
جز خیالت که مصور شده در آغوشم
چونکه غمگینی من باعث خرسندی تست
روز و شب در پی غمگینی خود میکوشم
هر زمان روی تو را مینگرم همچو صغیر
دیده یکبارگی از هر دو جهان میپوشم
گو همه خلق بدانند که میمینوشم
واعظ بیهدهام وعظ مفرما که بود
در بر پیر مغان رهن کلامی گوشم
دستبرد غم عشق تو بنازم ای دوست
که ببرداست ز تن طاقت و از سر هوشم
گر نه از بهر نثار قدمت بود سرم
زیر این بار گران هیچ نرفتی دوشم
پای تا سر همه در ذکر گل روی توام
گرچه لب دوخته و غنچه صفت خاموشم
با کسی انس نگیرد دلم از خلق جهان
جز خیالت که مصور شده در آغوشم
چونکه غمگینی من باعث خرسندی تست
روز و شب در پی غمگینی خود میکوشم
هر زمان روی تو را مینگرم همچو صغیر
دیده یکبارگی از هر دو جهان میپوشم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳۷ - دل کشد گه بحرم گاه سوی دیر مغانم
دل کشد گه بحرم گاه سوی دیر مغانم
چه کنم در کف دیوانه فتاده است عنانم
چون غم عشق تو ایدوست بپوشم که بمردم
چشم خوبنار همی فاش کند راز نهانم
همه جا خلق بانگشت نمایندم و شادم
که بدیوانگی عشق تو مشهور جهانم
نه عجب باشد اگر بی تو من ایجان نه صبورم
که توئی قوه دل نور بصر راحت جانم
بستم از کون و مکان چشم و بروی تو گشودم
الله الله تو شدی ماحصل کون و مکانم
از جفای تو شکایت نکنم با من بی دل
هر چه خواهی بکن اما ز در خویش نرانم
گل بر خار نشان یا که نشان خار بر گل
بکنارم بنشین یا بکنارت بنشانم
با ختم هستی خود بر سر سودای محبت
نه دگر در طلب سود و نه در فکر زیانم
هر کسی یافته راهی و در آنره شده پویان
من رهی غیر ره خانهٔ خمار ندانم
گر تو در مجلس شیخان ریا صدرنشینی
من یک از خاکنشینان در پیر مغانم
بخدا از در میخانه صغیرا نکشم پای
تا بخاک قدم پیر مغان جان بفشانم
چه کنم در کف دیوانه فتاده است عنانم
چون غم عشق تو ایدوست بپوشم که بمردم
چشم خوبنار همی فاش کند راز نهانم
همه جا خلق بانگشت نمایندم و شادم
که بدیوانگی عشق تو مشهور جهانم
نه عجب باشد اگر بی تو من ایجان نه صبورم
که توئی قوه دل نور بصر راحت جانم
بستم از کون و مکان چشم و بروی تو گشودم
الله الله تو شدی ماحصل کون و مکانم
از جفای تو شکایت نکنم با من بی دل
هر چه خواهی بکن اما ز در خویش نرانم
گل بر خار نشان یا که نشان خار بر گل
بکنارم بنشین یا بکنارت بنشانم
با ختم هستی خود بر سر سودای محبت
نه دگر در طلب سود و نه در فکر زیانم
هر کسی یافته راهی و در آنره شده پویان
من رهی غیر ره خانهٔ خمار ندانم
گر تو در مجلس شیخان ریا صدرنشینی
من یک از خاکنشینان در پیر مغانم
بخدا از در میخانه صغیرا نکشم پای
تا بخاک قدم پیر مغان جان بفشانم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - چون گل روی ترا در خور دیدار شدیم
چون گل روی ترا در خور دیدار شدیم
نیست باک ار ببر خلق جهان خوار شدیم
تا سر زلف گره گیر تو افتاد بدست
فارغ از کشمکش سبحه و زنار شدیم
بدو صد دام فتادیم و پریدیم ولی
آخرالامر بدام تو گرفتار شدیم
در ره عشق تو جز خویش ندیدیم حجاب
چون گذشتیم ز خود از تو خبردار شدیم
ما تو بودیم و تو ما ما و تو پنداری بود
شکرلله بدر از پرده پندار شدیم
شد کهن قصهٔ منصور بگو مفتی را
قصد ما کن که مهیای سر دار شدیم
غیرت عشق چنان غیر برانداخت که ما
همه جا محو تماشای رخ یار شدیم
ندهی تا به بها سر ندهندت سری
ما بدادیم سر و محرم اسرار شدیم
فخر داریم بشاهان جهان تا چو صغر
بندهٔ شاه نجف حیدر کرار شدیم
نیست باک ار ببر خلق جهان خوار شدیم
تا سر زلف گره گیر تو افتاد بدست
فارغ از کشمکش سبحه و زنار شدیم
بدو صد دام فتادیم و پریدیم ولی
آخرالامر بدام تو گرفتار شدیم
در ره عشق تو جز خویش ندیدیم حجاب
چون گذشتیم ز خود از تو خبردار شدیم
ما تو بودیم و تو ما ما و تو پنداری بود
شکرلله بدر از پرده پندار شدیم
شد کهن قصهٔ منصور بگو مفتی را
قصد ما کن که مهیای سر دار شدیم
غیرت عشق چنان غیر برانداخت که ما
همه جا محو تماشای رخ یار شدیم
ندهی تا به بها سر ندهندت سری
ما بدادیم سر و محرم اسرار شدیم
فخر داریم بشاهان جهان تا چو صغر
بندهٔ شاه نجف حیدر کرار شدیم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۴۱ - دهنش هیچ و از آن بوسه تمنا دارم
دهنش هیچ و از آن بوسه تمنا دارم
جای خنده است کز او خواهش بیجا دارم
با خیال رخ لعل لب و زلفش عمریست
خون بدل شور بسر سلسله برپا دارم
فارغ ز سبحه و زنارم و از مسجد و دیر
تا سر و کار بدان زلف چلیپا دارم
کار من عاشقی و مستی و شاهد بازیست
من از این کار نه انکار و نه حاشا دارم
همه دارند به یوسف نظر رغبت و من
رشک بر حال پریشان زلیخا دارم
نخورم حسرت جام و نکشم منت جم
تا که از خون جگر باده مهیا دارم
صحبت مردم دانا طلب ایدوست که من
هر چه دارم همه از صحبت دانا دارم
واعظم گفت بترس از صف محشر گفتم
با ولای علی از حشر چه پروا دارم
دامنم از گنه آلوده و غم نیست صغیر
که به دامان علی دست تولا دارم
جای خنده است کز او خواهش بیجا دارم
با خیال رخ لعل لب و زلفش عمریست
خون بدل شور بسر سلسله برپا دارم
فارغ ز سبحه و زنارم و از مسجد و دیر
تا سر و کار بدان زلف چلیپا دارم
کار من عاشقی و مستی و شاهد بازیست
من از این کار نه انکار و نه حاشا دارم
همه دارند به یوسف نظر رغبت و من
رشک بر حال پریشان زلیخا دارم
نخورم حسرت جام و نکشم منت جم
تا که از خون جگر باده مهیا دارم
صحبت مردم دانا طلب ایدوست که من
هر چه دارم همه از صحبت دانا دارم
واعظم گفت بترس از صف محشر گفتم
با ولای علی از حشر چه پروا دارم
دامنم از گنه آلوده و غم نیست صغیر
که به دامان علی دست تولا دارم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۴۲ - کرده عشق تو چنان بیخبر و بی خویشم
کرده عشق تو چنان بیخبر و بی خویشم
که به غیر از تو دگر هیچ نمیاندیشم
گرم از نوش نوازی ورم از نیش زنی
هم بنوش تو ز جان مایل و هم بر نیشم
گر منامید عنایت ز تو دارم شاید
تو شه مملکت حسنی و من درویشم
مذهب عشق بنازم که به یکباره نمود
فارغ از هر روش و بی خبر از هر کیشم
کرد فارغ طلب وصل تو از هر کارم
ساخت بیگانه غم عشق تو از هر خویشم
در جنون من و مجنون بود ار فرق اینست
که در این راه دو صد مرحله از وی پیشم
لب آن شوخ شکرخند نباتی است صغیر
که نمک ریخته داغش بدرون ریشم
که به غیر از تو دگر هیچ نمیاندیشم
گرم از نوش نوازی ورم از نیش زنی
هم بنوش تو ز جان مایل و هم بر نیشم
گر منامید عنایت ز تو دارم شاید
تو شه مملکت حسنی و من درویشم
مذهب عشق بنازم که به یکباره نمود
فارغ از هر روش و بی خبر از هر کیشم
کرد فارغ طلب وصل تو از هر کارم
ساخت بیگانه غم عشق تو از هر خویشم
در جنون من و مجنون بود ار فرق اینست
که در این راه دو صد مرحله از وی پیشم
لب آن شوخ شکرخند نباتی است صغیر
که نمک ریخته داغش بدرون ریشم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - بس بدل هست خیال رخ نیکوی توام
بس بدل هست خیال رخ نیکوی توام
همه جا جلوه کند پیش نظر روی توام
شادم از اینکه بتیغ تو شدم کشته ولی
هست شرمندگی از رنجش بازوی توام
بخدا یافتهام معنی آزادی را
تا گرفتار کمند سر گیسوی توام
رشتهٔ عشق تو درگردن من زنجیریست
که بهر حال که روم باز کشد سوی توام
من که صیدم نتوانست کند شیر فلک
کرد خوش صید به تیر نگه آهوی توام
پا ز کویت نکشم ور بجنان خوانندم
که بود ز جنان خاک سر کوی توام
نه ز ایمان نه کفرم دگر آگه چو صغیر
روز و شب بس بغم روی تو و موی توام
همه جا جلوه کند پیش نظر روی توام
شادم از اینکه بتیغ تو شدم کشته ولی
هست شرمندگی از رنجش بازوی توام
بخدا یافتهام معنی آزادی را
تا گرفتار کمند سر گیسوی توام
رشتهٔ عشق تو درگردن من زنجیریست
که بهر حال که روم باز کشد سوی توام
من که صیدم نتوانست کند شیر فلک
کرد خوش صید به تیر نگه آهوی توام
پا ز کویت نکشم ور بجنان خوانندم
که بود ز جنان خاک سر کوی توام
نه ز ایمان نه کفرم دگر آگه چو صغیر
روز و شب بس بغم روی تو و موی توام
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۴۴ - ساقی آن میبقدح کن که چو ما نوش کنیم
ساقی آن میبقدح کن که چو ما نوش کنیم
هر چه جز دوست بود جمله فراموش کنیم
آتش افروخته غم یکقدح آب عنب آر
تا که این آتش افروخته خاموش کنیم
خرد و هوش بود مایهٔ غم خوردن ما
باده بخشای که دفع خرد و هوش کنیم
هوشیارا تو و دانشوری و عقل و صلاح
ما برآنیم که خود بیخود و مدهوش کنیم
کی شود فصل بهار آید وزان ترک پسر
ما به بستان طلب خون سیاوش کنیم
فلک ار سنگ بساغر زدمان باکی نیست
میتوانیم میاز خون جگر نوش کنیم
مطربا ساز کن آهنگ دف و نغمهٔ نی
تا بکی موعظهٔ بی عملان گوش کنیم
پیرهن چیست که جا دارد اگر جامهٔ جان
ما قبا در غم آن سرو قباپوش کنیم
روی خورشید شود تیره ز دود دل ما
هر زمان یاد از آن زلف و بناگوش کنیم
دوش با روی چو صبحام د و تا شام ابد
شاید ارما سخن از کیفیت دوش کنیم
هیچ مقصود نماند بدل ما هرگاه
دست با شاهد مقصود در آغوش کنیم
سرگردان بود سر دوش و بپایش چو صغیر
بفکندیم کزین بار سبک دوش کنیم
هر چه جز دوست بود جمله فراموش کنیم
آتش افروخته غم یکقدح آب عنب آر
تا که این آتش افروخته خاموش کنیم
خرد و هوش بود مایهٔ غم خوردن ما
باده بخشای که دفع خرد و هوش کنیم
هوشیارا تو و دانشوری و عقل و صلاح
ما برآنیم که خود بیخود و مدهوش کنیم
کی شود فصل بهار آید وزان ترک پسر
ما به بستان طلب خون سیاوش کنیم
فلک ار سنگ بساغر زدمان باکی نیست
میتوانیم میاز خون جگر نوش کنیم
مطربا ساز کن آهنگ دف و نغمهٔ نی
تا بکی موعظهٔ بی عملان گوش کنیم
پیرهن چیست که جا دارد اگر جامهٔ جان
ما قبا در غم آن سرو قباپوش کنیم
روی خورشید شود تیره ز دود دل ما
هر زمان یاد از آن زلف و بناگوش کنیم
دوش با روی چو صبحام د و تا شام ابد
شاید ارما سخن از کیفیت دوش کنیم
هیچ مقصود نماند بدل ما هرگاه
دست با شاهد مقصود در آغوش کنیم
سرگردان بود سر دوش و بپایش چو صغیر
بفکندیم کزین بار سبک دوش کنیم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - خبرت هست که بی لعل تو ما خونجگریم
خبرت هست که بی لعل تو ما خونجگریم
بی مه روی تو بیزار ز دور قمریم
بامیدی که ز گیسوی تو بویی شنویم
همه شب منتظر مقدم باد سحریم
به تمنای گل روی تو ای سرو روان
لاله سان داغ بدل غنچه صفت خونجگریم
ای پریوش تو رخ از دیدهٔ ما بستی و ما
نظر از غیر توبستیم که صاحب نظریم
بامیدی که ببینیم رخت در دم مرگ
روزگاریست که در راه اجل منتظریم
سیم اشک و زر رخساره بدست آوردیم
تا نگویند که ما عاشق بی سیم و زریم
بر سر ما چو نکردی گذر ای مایهٔ ناز
گشت معلوم که از خاک رهت پستتریم
تا خبردار شدیم از غم عشقت چو صغیر
یکسر از کیفیت هر دو جهان بیخبریم
بی مه روی تو بیزار ز دور قمریم
بامیدی که ز گیسوی تو بویی شنویم
همه شب منتظر مقدم باد سحریم
به تمنای گل روی تو ای سرو روان
لاله سان داغ بدل غنچه صفت خونجگریم
ای پریوش تو رخ از دیدهٔ ما بستی و ما
نظر از غیر توبستیم که صاحب نظریم
بامیدی که ببینیم رخت در دم مرگ
روزگاریست که در راه اجل منتظریم
سیم اشک و زر رخساره بدست آوردیم
تا نگویند که ما عاشق بی سیم و زریم
بر سر ما چو نکردی گذر ای مایهٔ ناز
گشت معلوم که از خاک رهت پستتریم
تا خبردار شدیم از غم عشقت چو صغیر
یکسر از کیفیت هر دو جهان بیخبریم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۵۱ - خوش بود دیده ز جان بستن و جانان دیدن
خوش بود دیده ز جان بستن و جانان دیدن
رحمت وصل پس از زحمت هجران دیدن
هان مخوانید بخلدم که به طوبی ارزد
یک نظر قامت آن سرو خرامان دیدن
چه بهشتی تو که دیدار تو را هر که بدید
کرد صرف نظر از روضهٔ رضوان دیدن
اشک ریزد بصر از دیدن روی تو که نیست
دیده را طاقت خورشید درخشان دیدن
ای که بی دوست شود عمر تو در عالم طی
حاصلت چیست از این رنج فراوان دیدن
کور شد چشم زلیخا بغم یوسف و گفت
کوریم به بود از یار بزندان دیدن
ای که در عرصهٔ میدان غمش افتادی
بایدت گوی صفت لطمهٔ چوگان دیدن
در دل خضر بود چشمهٔ حیوان چه روی
چون سکندر ز پی چشمهٔ حیوان دیدن
دیده بربند صغیر از خود و بین طلعت دوست
چشم خودبین نتواند رخ جانان دیدن
رحمت وصل پس از زحمت هجران دیدن
هان مخوانید بخلدم که به طوبی ارزد
یک نظر قامت آن سرو خرامان دیدن
چه بهشتی تو که دیدار تو را هر که بدید
کرد صرف نظر از روضهٔ رضوان دیدن
اشک ریزد بصر از دیدن روی تو که نیست
دیده را طاقت خورشید درخشان دیدن
ای که بی دوست شود عمر تو در عالم طی
حاصلت چیست از این رنج فراوان دیدن
کور شد چشم زلیخا بغم یوسف و گفت
کوریم به بود از یار بزندان دیدن
ای که در عرصهٔ میدان غمش افتادی
بایدت گوی صفت لطمهٔ چوگان دیدن
در دل خضر بود چشمهٔ حیوان چه روی
چون سکندر ز پی چشمهٔ حیوان دیدن
دیده بربند صغیر از خود و بین طلعت دوست
چشم خودبین نتواند رخ جانان دیدن
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۶۳ - خبرم نیست ز سر تا شده سودائی تو
خبرم نیست ز سر تا شده سودائی تو
در برم گمشده دل تا شده شیدائی تو
دمت ای پیر مرا زنده جاویدنمود
جان فدای تو و انفاس مسیحائی تو
آنچه از موسی و از طور شنیدم دیدم
همه را از تو و از سینهٔ سینائی تو
گوهری کز پی آن گرد جهان میگشتم
یافتم عاقبت اندر دل دریائی تو
تو ز مولائی خود بندگی من بپذیر
که من از جان شدهام بنده مولائی تو
ناتوانم من سودازده ای خضر طریق
دست جان من و دامان توانائی تو
چه دهم شرح غم خویش که سر دل من
همه مکشوف بود در بر دانائی تو
سرمه چشم نما خاک ره پیر صغیر
تا کند خرق حجب قوه بینائی تو
در برم گمشده دل تا شده شیدائی تو
دمت ای پیر مرا زنده جاویدنمود
جان فدای تو و انفاس مسیحائی تو
آنچه از موسی و از طور شنیدم دیدم
همه را از تو و از سینهٔ سینائی تو
گوهری کز پی آن گرد جهان میگشتم
یافتم عاقبت اندر دل دریائی تو
تو ز مولائی خود بندگی من بپذیر
که من از جان شدهام بنده مولائی تو
ناتوانم من سودازده ای خضر طریق
دست جان من و دامان توانائی تو
چه دهم شرح غم خویش که سر دل من
همه مکشوف بود در بر دانائی تو
سرمه چشم نما خاک ره پیر صغیر
تا کند خرق حجب قوه بینائی تو
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۶۶ - طعنه بر ما مزن ای شیخ و به خود غره مشو
طعنه بر ما مزن ای شیخ و به خود غره مشو
زان که معلوم شود کِشته به هنگام درو
پاک کن دل که به میخانه دوصد جامهٔ پاک
نستانند پی دادن جامی بگرو
دوش از پیر مغان خواستم اندرزی گفت
گوشی آور به کفم اده و اندرز شنو
عملی را که در آن روی و ریا هست مکن
مجلسی را که در آن صدق و صفا نیست مرو
اندر این دیر کهن از روش اهل زمین
آسمان میگزد انگشت همی از مه نو
در مؤثر چه کنی مغلطه با این آثار
که دلیل است به خورشید فروزان پرتو
عمل نیک و بدت ماحصل تست صغیر
حاصل خود درود هر کسی از گندم و جو
زان که معلوم شود کِشته به هنگام درو
پاک کن دل که به میخانه دوصد جامهٔ پاک
نستانند پی دادن جامی بگرو
دوش از پیر مغان خواستم اندرزی گفت
گوشی آور به کفم اده و اندرز شنو
عملی را که در آن روی و ریا هست مکن
مجلسی را که در آن صدق و صفا نیست مرو
اندر این دیر کهن از روش اهل زمین
آسمان میگزد انگشت همی از مه نو
در مؤثر چه کنی مغلطه با این آثار
که دلیل است به خورشید فروزان پرتو
عمل نیک و بدت ماحصل تست صغیر
حاصل خود درود هر کسی از گندم و جو
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۷۵ - ای دلارام که اندر دل ما آمدهای
ای دلارام که اندر دل ما آمدهای
اندر این خانه ندانم ز کجا آمدهای
به به ای گنج گرانمایه در این ویرانه
جای کس جز تو نباشد چه به جا آمدهای
ما کجا دولت وصل تو کجا پندارم
راه گم کرده و در خانهٔ ما آمدهای
جان نثار رهت ای خسرو خوبان که ز لطف
بهر پرسیدن احوال گدا آمدهای
چه جفاها که ز هجران تو دیدم صد شکر
که کنون بر سرم از راه وفا آمدهای
به از این برگ و نوایی نشناسم که ز مهر
به سراغ من بیبرگ و نوا آمدهای
من نه خود در خم چوگان غمت گو شدهام
تو به دنبال من بیسر و پا آمدهای
گر نخواهی که چو من بوسه زنی بر لب او
به لب ای جان من خسته چرا آمدهای
گلرخی گر نربوده است قرار از تو صغیر
همچو بلبل ز چه در شور و نوا آمدهای
اندر این خانه ندانم ز کجا آمدهای
به به ای گنج گرانمایه در این ویرانه
جای کس جز تو نباشد چه به جا آمدهای
ما کجا دولت وصل تو کجا پندارم
راه گم کرده و در خانهٔ ما آمدهای
جان نثار رهت ای خسرو خوبان که ز لطف
بهر پرسیدن احوال گدا آمدهای
چه جفاها که ز هجران تو دیدم صد شکر
که کنون بر سرم از راه وفا آمدهای
به از این برگ و نوایی نشناسم که ز مهر
به سراغ من بیبرگ و نوا آمدهای
من نه خود در خم چوگان غمت گو شدهام
تو به دنبال من بیسر و پا آمدهای
گر نخواهی که چو من بوسه زنی بر لب او
به لب ای جان من خسته چرا آمدهای
گلرخی گر نربوده است قرار از تو صغیر
همچو بلبل ز چه در شور و نوا آمدهای
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۸۳ - ما بجز عشق ندیدیم صلاح دیگری
ما بجز عشق ندیدیم صلاح دیگری
غیر از این کار نجستیم فلاح دیگری
آنمباحی که فزونتر بود اجرش ز ثواب
بخدا نیست بجز عشق مباح دیگری
جز از آن باده که ذرات همه مست و بند
در سر ما نبود مستی راح دیگری
ایکه بر خاک بنخفت گذری غره مشو
که تو هم خاک شوی چارصباح دیگری
اینجهان پیره عجوزیست که امروز بود
به نکاح تو وفردا بنکاح دیگری
وه چه خوش دید صلاح و چه نکو گفت صغیر
ما بجز عشق ندیدیم صلاح دگری
غیر از این کار نجستیم فلاح دیگری
آنمباحی که فزونتر بود اجرش ز ثواب
بخدا نیست بجز عشق مباح دیگری
جز از آن باده که ذرات همه مست و بند
در سر ما نبود مستی راح دیگری
ایکه بر خاک بنخفت گذری غره مشو
که تو هم خاک شوی چارصباح دیگری
اینجهان پیره عجوزیست که امروز بود
به نکاح تو وفردا بنکاح دیگری
وه چه خوش دید صلاح و چه نکو گفت صغیر
ما بجز عشق ندیدیم صلاح دگری
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - غیر خونابه چه خوردی ز می انگوری
غیر خونابه چه خوردی ز می انگوری
راحت روح طلب کن ز میمنصوری
بخور آن میکه کند تقویت عقل و روان
مخور آن باده که بر عقل دهد رنجوری
جز که از عقل نگردی بسعادت نزدیک
زانچه دورت کند از عقل از آن کن دوری
ترسمت مست برآیی ز لحد روز جزا
که شب و روز رود عمر تو در مخموری
پیش حق عذر جنایات مدان مستی را
نیست مسموع در آن محکمه این معذوری
بنگر حاصل مغروری مغروران را
بس کن این مستی و اینخودسری و مغروری
عالمی سوخته از آتش این آب صغیر
خود که داده است بدین مایه شر دستوری
راحت روح طلب کن ز میمنصوری
بخور آن میکه کند تقویت عقل و روان
مخور آن باده که بر عقل دهد رنجوری
جز که از عقل نگردی بسعادت نزدیک
زانچه دورت کند از عقل از آن کن دوری
ترسمت مست برآیی ز لحد روز جزا
که شب و روز رود عمر تو در مخموری
پیش حق عذر جنایات مدان مستی را
نیست مسموع در آن محکمه این معذوری
بنگر حاصل مغروری مغروران را
بس کن این مستی و اینخودسری و مغروری
عالمی سوخته از آتش این آب صغیر
خود که داده است بدین مایه شر دستوری
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - جان بتنگ آمدم از غصهٔ بی همنفسی
جان بتنگ آمدم از غصهٔ بی همنفسی
آخر ای همنفس از چیست بدادم نرسی
جمع خلقی بتماشای من انگشت گزان
تو نپرسی که بدین حال پریشان چه کسی
حال آن خستهٔ واماندهٔ افتاده ز پای
تو چه دانی که بصد ناز سوار فرسی
باختم دل بنظر بازی و غافل بودم
که بدین روز کشد عاقبت بوالهوسی
در هوایی که ز پرواز بماند جبریل
بچه منظور رسم من ز عروج مگسی
در محیطی که شود فلک فلک طوفانی
کی در از قعر بدامان کند این خوی خسی
گر بمنزل نرسیدی تو صغیر اینت بس
که در این قافله نالان همه دم چون جرسی
آخر ای همنفس از چیست بدادم نرسی
جمع خلقی بتماشای من انگشت گزان
تو نپرسی که بدین حال پریشان چه کسی
حال آن خستهٔ واماندهٔ افتاده ز پای
تو چه دانی که بصد ناز سوار فرسی
باختم دل بنظر بازی و غافل بودم
که بدین روز کشد عاقبت بوالهوسی
در هوایی که ز پرواز بماند جبریل
بچه منظور رسم من ز عروج مگسی
در محیطی که شود فلک فلک طوفانی
کی در از قعر بدامان کند این خوی خسی
گر بمنزل نرسیدی تو صغیر اینت بس
که در این قافله نالان همه دم چون جرسی