تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - بس است خواب، دگر چشم من ز جا برخیز
بس است خواب، دگر چشم من ز جا برخیز
ز دست عمر شدت، عمر من بپا برخیز
گشاده درگه فیض حکیم خسته دلان
توهم بجوی پی درد خود دوا، برخیز
ترا که بهر سفر، توشه پختن است ضرور
نگشته تا که خموش آتش بقاء برخیز
رهت بخانه تاریک مرگ خواهد بود
بده چراغ دل خویش را ضیا، برخیز
ز دوست کرده ترا خواب ناز بیگانه
مگر شوی نفسی با وی آشنا، برخیز
مگر کند قدمی رنجه یاد دوست دلا
بآه خانه خود را بده صفا برخیز
ز دست رفته و از پا فتاده ایم کنون
مقام کردن یاری است، ای دعا برخیز
بچار موجه عصیان فتاده یی واعظ
مباش کم ز خس، اکنون بدست و پا برخیز
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۰۸ - گذشت زندگی و، شد ز دست کار افسوس
گذشت زندگی و، شد ز دست کار افسوس
نداد فرصت افسوس، صد هزار افسوس!
برفت عهد شباب و، همان علاقه بجاست
نکرده بند ز خود پاره، شد بهار افسوس
گذشت عمر و، نکردیم طاعتی هرگز
ز دست رفت کمند و، نشد شکار افسوس
دمی به کار نیامد ترا ز مدت عمر
شکفت و ریخت چه گلها ز شاخسار افسوس
تمام عمر تو بگذشت در خود آرایی
نگشت دست ز دندان ترا نگار افسوس
ترا بسی حرکت داد رعشه پیری
ز خواب وا نشدت چشم اعتبار افسوس
دل شکسته بگرداب تن تباهی ماند
نرفت کشتی از این ورطه برکنار افسوس
بشد بخنده و غفلت تمام عمر و، شبی
بروز خود نگریستیم زار زار افسوس
ز روسیاهی ایام جاهلی واعظ
نشست چهره ترا چشم اشکبار افسوس!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۰۹ - شده است باب در ایام ما ز بس تلبیس
شده است باب در ایام ما ز بس تلبیس
کسی چه داند کاین آدمست و آن ابلیس؟!
ز کین عدو شکند گو دلم بسنگ جفا
که هست چوب مکافات کرده ها در حیس
مجوی کام ز دونان، که نیست بی منت
بگیری ار همه عبرت ز خواجگان خسیس
خوری ز خوان جهان، غصه چون لئیمان چند؟
نه در خور است که همکاسگی کنی با پیس!
چنان خوشست میان دو یار جنسیت
که خوش نماست میان دو لفظ هم تجنیس
خوش آن کناره که همخوابه معنی بکراست
خموشی است سخنگوی و، درد عشق انیس
سخن چگونه شود دلنشین در آن کشور؟
که میدود ز پی مشتری، متاع نفیس!
چنان ز سختی دوران شکسته ام واعظ
که خامه ام شده از شرح آن شکسته نویس
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۱۴ - چو ابر بر سرمردم تمام احسان باش
چو ابر بر سرمردم تمام احسان باش
معاش خلق جهان را تو میر سامان باش
چو گوهر، از گره کار هیچکس مگذر
بحل آن، همه استادگی چو دندان باش
مخور ز سنگدلی، چون نمک بهر دل ریش
بدرد هر که رسی، چاره جو درمان باش
کشند تا چو شکر تنگ عالمی ببرت
بروی هر که گزیدت، چو پسته خندان باش
دهند تا بسر دیده مردمانت جای
ز گرد کلفتشان، پاسبانی جو مژگان باش
چو کیسه چند شوی بسته گلو و شکم
چو کاسه گرسنه اشتهای یاران باش
براین اینکه بر آری فتاده یی از گل
بسر چو قطره باران بخاک غلتان باش
بری مگر گرو راست ز هم کیشان
چو تیر صاف ازین خاک توده پران باش
در آن مباد نهد آرزوی دنیا پای
نشسته بر در دل، روز و شب چو دربان باش
بجو فزونی خود، از ره کمی واعظ
تلاش صد یک خود کن، هزار چندان باش!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - نگین خاتم دلهاست در دندانش
نگین خاتم دلهاست در دندانش
چکیده جگر خون ماست مرجانش
کنند کسب جفا، عضو عضو او از هم
نگاه کرده بابرو خمیده مژگانش
بخود همیشه کمانش کشیده میخواهم
ز رشک اینکه مبادا رود بقربانش
از آن چو زلف سیاهش بخود می پیچم
که دست طره چرا میرسد بدامانش؟!
ز سبز گشتن پشت لبش، منال ای دل
که بوده است چنین سرنوشت مرجانش
کشیده خنجر بیداد و، من ازین ترسم
که دست خون شهیدی رسد بدامانش
نه لایق است دگر حرف عشق واعظ را
که اشک و آه بود خال و زلف جانانش!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۲۳ - بهشت سفره درویش و، کاسه چو بینش
بهشت سفره درویش و، کاسه چو بینش
دروست مائده جنت، آش کشکینش
بود فراغت دنیا و آخرت باغی
که غیر دست تهی، نیست هیچ گلچینش
جهان زنی است بخون تو چشم کرده سیاه
بغیر موج بلا نیست زلف پر چینش
شهی که دی بجهان سر فرو نیاوردی
بجای پر، شده امروز سنگ ببالینش
برو بمقبره ها، خرده استخوانها بین
که استخوان بزرگیست، هر کدامینش!
شهی که بسته دو صد اسب بر درش، غافل
که سر طویله آنهاست، اسب چوبینش!
شهی که بسته چو جوزا کمر بجباری
بنات نعش شود در دو روز پروینش
سبک سری، که هزارش امید ز امسالست
دو روز دیگر آینده است پارینش
کلام واعظ تحسین ز کس نمیخواهد
همین شنیدن یاران بس است تحسینش
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۳۶ - به پنج روزه حیاتست اعتبار غلط
به پنج روزه حیاتست اعتبار غلط
نه یک غلط دو غلط، بلکه صد هزار غلط!
گذشت آنکه شکفتی دل از بهار و خزان
بود دگر طمع آن ز روزگار غلط!
طلب مکن ز جوانان کمال پیران را
که هست خواستن میوه از بهار غلط!
بدست باز فراغ و، بدشت صید عمل
بود گذشتن ازین دشت، بی شکار غلط!
رسید سیل علایق عنان گسسته و، هست
متاع دل نکشیدن به یک کنار غلط!
بود معارضه با ما به یک دو مصرع پوچ
چو تاختن به صف از طفل نی سوار غلط!
زباغ عمر گل بندگی بچین واعظ
نشستن است دگر دست در نگار غلط
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۴۱ - نیافته است کسی لذتی ز خوان طمع
نیافته است کسی لذتی ز خوان طمع
نگشته سیر کسی را شکم بنان طمع
همیشه بهر پریدن ز ناکسان دنی
مساز تیغ زبان تیز بافسان طمع
برای اینکه کنی صید مطلب دوری
برشته های سخن زه مکن کمان طمع
توان بقصر شرف شد چو با کمند دعا
مرو بچاه دنائت بریسمان طمع
بپوش چشم زخلق و، بچشم خلق نشین
که بی نشان شدنت، نیست جز نشان طمع
مساز پیشه خود آبرو فروشی را
بهر گذر مگشا از دو لب دکان طمع
ترا که گلشن عزت ز تشنگی شد خشک
مبند آب رخ خود ببوستان طمع
متاز اسب طلب بر در کسان واعظ
بتاب جانب درگاه حق عنان طمع
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۴۳ - کسی ز خلق نباشد، چو خسروان قانع
کسی ز خلق نباشد، چو خسروان قانع
که گشته اند بدنیا، ز ترک آن قانع؟!
زدست طعنه مجنون، چه سان رهد عقل؟!
که شد بسقف گل، از سقف آسمان قانع
خورد بنانخورش عزت قناعت نان
کسی که گشته ز دنیا به نیم نان قانع
بصدر خانه ء دلها همیشه جا دارد
شود ز صدر کسی گر بآستان قانع
بجامه چرکنی جسم بایدش تن داد
هر آنکسی که ز جانان شود بجان قانع
سخن چو از دو زبانی رود نکوتر پیش
قلم نگشته از آن رو بیک زبان قانع
هزار تیر ملامت خریده بر دل ریش
مصاف دیده نگردیده بیک کمان قانع!
دگر چگونه کند دعوی خرد واعظ
که گشته است ز صحرا بخان و مان قانع؟!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۵۵ - نباشدم تن تنها، ز فوج دشمن باک
نباشدم تن تنها، ز فوج دشمن باک
شرار را نبود از هجوم خرمن باک
ملایمت ز گزند زمانه آزاد است
ندارد آینه آب، از شکستن باک
خط از جمال خداداد، صرفه یی نبرد
چراغ مهر ندارد ز باد دامن باک
نمیکشد دل روشن، کدورت از دنیا
که چشم شعله ندارد ز دود گلخن باک
صف سپاه شهان را نه مانع اجلست
خزان ندارد از خار بست گلشن باک
دلم ز وعظ تو پروا نمیکند واعظ
بلی بلی نبود مرده را ز شیون باک!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۶۱ - گذشت عمر و، تو در کار کاهلی، کاهل!
گذشت عمر و، تو در کار کاهلی، کاهل!
رسید مرگ و، تو بسیار غافلی، غافل!!
دم از کمال زنی، ز آنکه ناقصی ناقص!
کنی بدانش خود ناز، جاهلی، جاهل!!
بخویش بسته از آنی، که بیخودی بیخود!
ز حق گسسته از آنی، که باطلی، باطل!!
ز خود چو تیر گریزت بود ضرور، ضرور!
بخویشتن چو کمان، سخت مایلی، مایل!!
از آن نه پند پذیری، که واعظی واعظ!
از آن به بند اسیری، که عاقلی، عاقل!!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۷۶ - ز غصه جان نبری، بی حذر ازین مردم!
ز غصه جان نبری، بی حذر ازین مردم!
بمنزلی نرسی، بی سفر ازین مردم!
بهند سایه دیوار فقر کن سفری
امید سود چه داری دگر ازین مردم؟!
در آب حلقه این قوم و، گل به چین نفسی
بیار طاقت و، عبرت ببر ازین مردم!
شرر ز خلق مگر دید آنچه من دیدم
که ناگشوده بپوشد نظر ازین مردم!؟
ز نان کسی که نسازد بخوردن دل خویش
برنگ اشک فتد در بدر ازین مردم؟!
بغیر اینکه ز دین بهر مال میگذرند
ندیده ام گذشتی دگر ازین مردم!
بمرگ فرصت کشتن نمیدهند این قوم
چه زشت طایفه اند؟ الحذر از این مردم!
رسید عمر بانجام، غم مخور واعظ
بخند یک دو سه روزی دگر ازین مردم!!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۸۱ - چو تار چنگ کند گوشمال غم سازم
چو تار چنگ کند گوشمال غم سازم
چو مرغ رنگ بتنگست بال پروازم
رسید ضعف بجایی که نارساست اگر
کنند کوک بساز خموشی آوازم
ز بس جهان شده خالی ز دوستان صدیق
فرامشی بود امروز محرم رازم
بشوق بال و پر افشانی فضای عدم
چو گل همیشه گشاد است بال پروازم
بسان بید موله درین چمن واعظ
ز سرفکندگی خویشتن سرافرازم
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۰۳ - درست نیست گشودن به خنده لب چندان
درست نیست گشودن به خنده لب چندان
که خویش را شکند، پسته چون شود خندان
به ملک صبر ترا خاتم سلیمانیست
جگر شود چو نگیندان گوهر دندان
تو یوسفی و، جهان بقا ترا مصر است
چنانکه صلب و رحم چاه و، این جهان زندان
زمانه ایست که چون آمد آمد دشمن
بری چو نام گدایی، کنند دربندان!
توان گرفت به سرکوب ازین بخیلان زر
توان گر آب گرفتن به پتک از سندان!
چو کنده شد ز وطن دل، دگر نسازد کار
چه عقده واکند از جا، چو کنده شود دندان؟!
فتاده ز آن غم لیلی بگردن مجنون
که کار عشق نمی آید از خردمندان
چو پا بمصر عزیز نهاد یوسف، گفت:
نبود مسند دولت براحت زندان!
ز فکر رشته روزی، دگر چه تاب خوری
چو گشت درج دهن خالی از در دندان؟!
مدار صحبت این عاقلان بخود داریست
کجاست حلقه اطفال و مجمع رندان
ازین باین دو سه مصراع خوشدلم واعظ
که بسته چشم پدر از عیوب فرزندان
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۱۵ - زیاده فیض توان از شکستگان بردن
زیاده فیض توان از شکستگان بردن
که عطر گل شود افزون بوقت پژمردن
بود بخانه تاریک با چراغ شدن
ز فیض بندگی دوست، زنده دل مردن
شکستگی است، نشان درستی ایمان
دیانتی نبود چون بخویش نسپردن
دل از فشارش غم، به برون دهد معنی
بعین ریزش اشکست چشم افشردن
اگر حیات چنین مرده مرده زیستن است؟
برای آمدن مرگ، میتوان مردن!
همین بسست ز الوان نعمتت واعظ
که نان خویش توانی بخون دل خوردن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۲۳ - بگوش آنکه بود بهره ور ز فهمیدن
بگوش آنکه بود بهره ور ز فهمیدن
صدای ریختن آبروست خندیدن
سفر برون برد از طبع مرد خامیها
کباب پخته نگردد، مگر بگردیدن
ترا بسختی ایام میکنند آگاه
که چشم را سبب بینش است مالیدن
ز بیدماغی خود از سلوک اهل زمان
باین خوشم که ندارم دماغ رنجیدن
ز سطر رشته زنار خواندن این مضمون
که: کفر محض بود گرد خلق گردیدن!
ز بخل خرج، ره دخل بسته میگردد
که شیر پستان کم گردد از ندوشیدن
چو گوش تند شنو، چشم داری از مردم؟
چو هست کار تو واعظ، همیشه نشنیدن!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۶۷ - نیی کریم، ز فیض آب تا نمیگردی
نیی کریم، ز فیض آب تا نمیگردی
چو آفتاب جهانتاب تا نمیگردی
ز شرم طاعت خود آب شو، که بی ثمر است
بپای نخل دعا آب تا نمیگردی
ز فیض بندگی حق نمیشوی لبریز
تهی ز خویش چو محراب تا نمیگردی
شکار بحر معانی نمیتوانی کرد
دو تا ز فکر چو قلاب تا نمیگردی
ترا ز گشت عمل نیست حاصلی واعظ
تمام گریه چو دولاب تا نمیگردی
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۷۴ - بغیر بیکسیم نیست در جهان یاری
بغیر بیکسیم نیست در جهان یاری
که عقده ام بگشاید ز رشته کاری
ز زیر بال هما همتم گذشت چنان
که بگذرند ز پای شکسته دیواری
بغیر دیده حسرت، بملک و مال جهان
در این زمانه ندیدیم چشم بیداری
ز من تر است از آن خصم خشک مغز، که من
چو آب نشکند از نرمیم بپا خاری
ز گند مرده دلانم دماغ مختل شد
کجاست روی مزاری و پشت دیواری
ز سیل کثرت مردم، ز گرد کلفت خلق
کجاست قله کوهی و، رخنه غاری
زمانه مشتری روی کار هر جنسی است
که کوته است نظرها ز غور هر کاری
گزیده بسکه نگه های منتم، شده است
بدیده حلقه هر چشم رخنه ماری
جواب مطلب کس، رسم این بزرگان نیست
خوشا فغان جگر سوز پای کهساری
بسان خشت ز قالب، شود ز تفرقه جمع
دلی که ساخت ز دنیا بچار دیواری
ز شادکامی دشمن دگر چه غم واعظ؟
مرا که همچو غم دوست هست غمخواری!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۸۰ - دگر مخواب، چو دندان فتادت ای سفری
دگر مخواب، چو دندان فتادت ای سفری
ببند بار که سر زد ستاره سحری
دگر شکار غزال هوس نه دسترس است
ترا که ناوک نور نگاه شد سپری
بجستن کمر زر، کمر چه می بندی؟
کنون که کرده ترا بار زندگی کمری!
مدار امید ز فرزند، کز برای کسی
بغیر نام نکو، کس نمی کند پسری
مرا از لوث هوس ها، همیشه داشته پاک
بود بگردن من، عشق را حق پدری
برعشه ز آن حرکت پیریت دهد واعظ
که دیده یی بگشایی ز خواب بیخبری
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۶۰۶ - زبان گشود و، چنین گفت شمع نورانی:
زبان گشود و، چنین گفت شمع نورانی:
که هست نور و صفا بیش در پریشانی
ندیده در دل روشندلان، کسی غم دل
نهفته آینه در خویش، چین پیشانی
ز باز گشتن باران ز ابر، دانستم
تلاش مرتبه می آورد پشیمانی
سری که از در حق دیده سجده واری رو
هزار حیف که آید فرو بسلطانی!
شد ار تو قدر سخن کم، ببند لب واعظ
که گشته قیمت کالا کم، از فراوانی