تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۱۵ - آن که از مشک به رخساره نشانی دارد
آن که از مشک به رخساره نشانی دارد
قامتی دلکش و باریک میانی دارد
چشم و ابروی تو و غمزه خونریز به هم
ترک مستی است به خود تیر و کمانی دارد
سر به گوش تو اگر زلف در آورد مرنج
هندوی تست مگر راز نهانی دارد
ای خیال رخ دلدار به چشمم بنشین
زان که هم سبزه و هم آب روانی دارد
خاک پای سگ کویت نفروشد به دو کون
چه کند این دل درویش همانی دارد
ناله بلبل از آن است که او می داند
که گل اندر عقب خویش خزانی دارد
پیر شد صوفی سودازده در فرقت یار
لیک اندر سر خود عشق جوانی دارد
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۲۰ - ای خجل در چمن از قامت تو سرو بلند
ای خجل در چمن از قامت تو سرو بلند
چشم شوخ تو سبق برده زبادام خجند
دل زابروی تو پیوسته گرفتار بلاست
چون رهد مرغ که افتاده بود دام کمند
این چه بالا و میان است و چه ابرو و چه چشم
یارب از چشم بدانت نرسد هیچ گزند
چه زنی لاف ز میم دهن تنگ حبیب
برو ای غنچه سیراب، تو بر خویش بخند
ای پری در غم سودای توام دیوانه
ناز تا کی بود و جور و جفاهای تو چند
چه نشینی به رقیبان و دلم خون سازی
گر وفایی نکنی جور و جفا هم مپسند
صوفیا چند کنی ناله، ز خوبان گفتی
گر تو خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۲۵ - خرم آن روز که دیدار توام روزی بود
خرم آن روز که دیدار توام روزی بود
وصل جان بخش توام دولت پیروزی بود
قصد جان داری و در سینه فکندی آتش
با من اینها ز تو از غایت دلسوزی بود
غمزه بر کشتن عشاق چه تعلیم کنی
نیک استاست چه حاجت به بدآموزی بود
گفتمش ریخته شد خون رقیب تو به خاک
گفت احسنت مرا زان که بسی موزی بود
گرچه شد عاشق و رسوای جهان عیب مکن
چه کند صوفی درویش چو این روزی بود
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۲۷ - ساقیا عید صیام آمد و نوروز رسید
ساقیا عید صیام آمد و نوروز رسید
سبزه از هر طرفی چون خط معشوق دمید
می کند بلبل شوریده حکایت به چمن
انتظاری که به وصل گل سیراب کشید
کی گشاید به چمن از طربی عید دلش
همچو من هر که بود از رخ دلدار بعید
گو غنیمت شمر امروز که بس ارزان است
هر که سودای بتی را به دو عالم بخرید
اشک من در هوس خاک کف پای حبیب
سالها رفت در آن کوی و به گردش نرسید
روح را گشت میسر شرف پابوسش
دل اگر دولت وصل تو به جان می طلبید
در ره عشق تو صوفی شده سرگردان آه
نیست این بادیه را هیچ کرانی چو بدید
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۳۱ - ساقیا عید صیام آمد و هنگام بهار
ساقیا عید صیام آمد و هنگام بهار
به علی رغم صراحی شکنان باده بیار
از سر کوی تو هرگز نروم سوی چمن
بی جمال تو بود در نظر من گل خار
عمر چون باد وزان است و فلک حادثه زای
چون دمی خوش گذرد با تو غنیمت می دار
حالیا این دو سه دم را تو بیا خوش گذران
چون نداری خبر از خاتمت و اول کار
آن که بودست دلا، پیر خرابات کجاست
دست در دامن آن اهل کرم زن زنهار
غم دنیا چه خوری باده خور و شاد بزی
یک نصیحت بشنو عمر نباشد چو دوبار
صوفی از صحبت ناجنس برو رنجه مباش
مثلی هست که از مار چه زاید جز مار
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۳۲ - گل نورسته من عزم چمن دارد باز
گل نورسته من عزم چمن دارد باز
می کند روح و روان در عقب او پرواز
نه منم مایل آن حلقه گیسو تنها
همه کس را به جهان هست هوس عمر دراز
هر شبی سوز دل خویش بگویم با شمع
پیش او نیست چو روشن صفت سوز و گداز
نکند مرغ دلم جز سرکویش منزل
همچو شاهین که به سر پنجه شه آید باز
می کند میل به آن طاق دو ابرو عابد
روی آرند به محراب بلی اهل نماز
تا تو از بند خود آزاد نگردی چون نی
نشوی محرم اسرار و نگردی دمساز
خواست صوفی که کند راز دل خود نهان
اشک خونی است دمادم شده او را غماز
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۳۳ - ای دل سوخته با سوز و غم یار بساز
ای دل سوخته با سوز و غم یار بساز
چند روزی به غم و محنت دلدار بساز
چون بجز دوست نخواهی که بود همدم تو
صبر کن در غم و پس روی به دیوار بساز
به امید رخ زیبای گل ای بلبل مست
با جفا خوی کن و با ستم خار بساز
آدمی زاد نباشد چو به عالم دلشاد
شادی کم منگر، با غم بسیار بساز
مکن اندیشه که دنیای دنی بر گذرست
رو به آه سحر و دیده خونبار بساز
سرنوشت ازلی را نتوان داد تمیز
در خرابات بیا با می گلنار بساز
صوفیا خرقه و سجاده به می در گرو است
برو امروز تو با جبه و دستار بساز
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۳۷ - ای رخت مایه عیش و طرب اهل نشاط
ای رخت مایه عیش و طرب اهل نشاط
در دل من غم و اندوه تو خوشتر ز شماط
پیش اسب تو نهادم رخ و ای شاه هنوز
می کشم بار فراق تو چو فیلان به بساط
گشته آویخته در بند قبایش دل من
مگر از رشته جان دوخته آن را خیاط
دل به دنیا منه و باده خور و شاد بزی
زان که عاقل به سفر می ننهد دل به رباط
چه روم سوی گلستان به تماشا، چو مرا
نیست از دولت غمهای تو پروای نشاط
داغ سودای تو بر سینه چو آیم فردا
با همه جرم و گنه بگذرم آسان زصراط
ساخت صوفی به سرکوی ملامت منزل
کرد چون شهر دلش را سبب عشق احاط
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۴۰ - من که دیوانه آن سلسله موی توام
من که دیوانه آن سلسله موی توام
جان به لب آمده در آرزوی روی توام
نظری بر من دیوانه کن ای حور لقا
کین زمان همچو پری زنده من از بوی توام
ناوک غمزه رسد تا بدل از ترک دو چشم
در تمنای کمانخانه ابروی توام
مرده در خاک چو بیچاره نهم سر بر خشت
همچنان میل دل خسته بود سوی توام
از در خویش مران رحم کن از بهر خدا
که من آنجا به طفیل سگ آن کوی تو ام
سرو و شمشاد مرا در نظر آیند دو تا
آه تا شیفته قامت دلجوی توام
گفت آن سرو گل اندام که چونی صوفی
ای مراد من بیچاره دعاگوی توام
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۴۱ - چشمه آب حیات است دهان یارم
چشمه آب حیات است دهان یارم
از لب چون شکرش کام طمع می دارم
در همه کون و مکان غیر تو دلدارم نیست
جان کنم در سر و سودای تو در دل دارم
چه روم سوی گلستان و چمن را چه کنم
بی تو در دیده خونبار بود گل خارم
به چمن در نظر گل منشین بی پرده
که ترا در نظر غیر رواکی دارم
عاشق زارم و جز دیدن او ای واعظ
به نصیحت که کنی، باد هوا پندارم
مست این کار مرا قسمت روز ازلی
گر ترا دیده بیناست مکن انکارم
همچو صوفی سر و دستار به می بفروشم
جرعه ای باده به این حیله مگر دست آرم
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۴۲ - وقت آن شد که اقامت به خرابات برم
وقت آن شد که اقامت به خرابات برم
چند در مدسه بی فایده اوقات برم
عمر بی صحبت رندان خرابات گذشت
باقی عمر به آنجا به مکافات برم
می کند آن عنب آینه دل، صافی
خواهم این زنگ غم از طلعت مرآت برم
خود فروشی است کرامات بگو زاهد را
من چرا رنج دل از بهر کرامات برم
زلف آن شاه پسر فتنه دور قمرست
زان شر و شور امان سوی خرابات برم
طاق محراب دو ابروی تو کو در شب زلف
تا دل غمزده خود به مناجات برم
هر کسی روز جزا فخر کند از عملی
من چو صوفی غم او را به مباهات برم
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۵۰ - پرده بردار ز رخ ای بت خورشید جبین
پرده بردار ز رخ ای بت خورشید جبین
دیده تر، لب خشک و دل مجروحم بین
بر بناگوش تو آن خط بود از نیلی خام
چشم زخمی است چنان...قضا ساخت چنین
می رود بهر شکار دل صاحب نظران
مست برخاسته باز آن بت خرگاه نشین
ظاهرا مهر سلیمانت که پنهان شده بود
آن دهان خاتم و لعل تو درو هست نگین
ناوک غمزه به ابروی کمان پیوسته
در شب و روز برای دل زاهد به کمین
دوش افتاد هزاران دل شیدا به رهت
زان سبب پای تو امروز نیاید به زمین
صوفی دل شده را بار دگر روزی باد
دیدن طلعت آن ماه، بگویید آمین
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۵۲ - ای خجل پیش دو رخسار چو خورشید تو ماه
ای خجل پیش دو رخسار چو خورشید تو ماه
چشم جادوی تو وه عین بلائی است سیاه
پیش رویش نتوانم که بر آرم آهی
می شود تیره بلی آه چو آیینه به آه
بس که در سر دهان تو به جان کوشیدم
گشت از فکر محال این دل بیچاره تباه
التفاتی به من بی سر و سامان می کن
به نگاهی ز ترحم نظری کن ناگاه
هر که عطری فکند بر در خاک کویت
روز محشر چه غم آن بی سرو پا را ز گناه
پیش رخسار تو در دیده او خنجر باد
خیره چشمی که کند جانب خورشید نگاه
صبر کن صوفی سودازده در فرقت دوست
تا برآرد همه مقصود ترا الا الله
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۵۳ - ای مرا سوخته سودای بتان ته بر ته
ای مرا سوخته سودای بتان ته بر ته
غنچه پر خون است از آن شوق دهان ته بر ته
گر زبان باز نکردی ز همش همچو شکر
بسته بودی به همان لعل لبان ته بر ته
در چمن از رخ او پرده برانداخت صبا
هست گل در عرق از خجلت آن ته بر ته
می گلگون به کف آرید که نفعش چون طب
بنوشته است بر اوراق رزان ته بر ته
ای دل اندیشه مکن بر سر کویش ز رقیب
کو پیازست چو بی مغز و میان ته بر ته
چو برآید به سر بام همه خلقان را
شود از حیرت او ورد زبان ته بر ته
سخن صوفی دلسوخته بی حالی نیست
جمله دفتر او را تو بخوان ته بر ته
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۵۶ - دل که در دست فراق صنمی پاماله
دل که در دست فراق صنمی پاماله
داغ دارد به جگر زآتش غم چون لاله
نیست کوکب، که شب از سقف سما پران است
آتش آه من است آن که کشد دنباله
حاصل از عمر همین است که نوشی به چمن
می ده‌ساله به آن دلبر هفده‌ساله
آستر بهر قباش از گل صد برگ کنید
که تن نازک او حیف بود بر واله
خال مشکین، دل زهاد جهان را بر بود
زان که بر عارض زیبای تو پس پر خاله
مصحف روی تو خواهم که گشایم فالی
که مبارک به من بی‌سر و پا آن فاله
ناله زار من از عشق ز قانون بگذشت
هرکه در چنگ تو افتاد چو نی می‌ناله
قامت دلکش آن ماه مگر نیشکر است
چشم بد دور چنین زود از آن می‌باله
صوفیا جنت کویش به تو آسان نرسد
مگر از آتش غم پاک شوی چون ژاله
صوفی محمد هروی : قصاید
شمارهٔ ۲ - فی القصیده
کرد با چشم تو خود را چو برابر نرگس
گل بخندید ازین واقعه خوش بر نرگس
انفعالی که زچشمان تو دارد در باغ
نتواند که بر آرد به چمن سرنرگس
تا نثار قدم یار کند در گلزار
ایستادست ببین کاغذ پر زر نرگس
کرده کژ گردن و در لعل لبش می نگرد
مست مخمور کند میل به ساغر نرگس
نو عروسی است که در صحن چمن آمده است
می کند میل از آن با زر و زیور نرگس
سبز پوشیده و در عین توجه شب و روز
خضر گلهاست به آن موی معنبر نرگس
تن عریان و سرانداز همی دانی چیست
به تمنای تو گشته است قلندر نرگس
بس که در روی گل از چشم تو شرمنده بود
می رود سوی چمن بر سر چادر نرگس
خواهد امروز چو سوسن که زبان بگشاید
تا دعای تو کند بر سر منبر نرگس
چون در آیی به چمن سر بنهد بر قدمت
کرده شب با گل سیراب مقرر نرگس
در خمارم من سودا زده از چشمانش
بارها گفته به گلزار مکرر نرگس
چشم جادوی تو ناگه چو نظر کرد به خاک
از دل خاک همان لحظه شد اخضر نرگس
داده رشوت به صبا در هوس خاک درش
خوردهای زر خود، کرده درین سر نرگس
سر به زانو نهد از ذوق دو چشم سیهش
چون من دل شده، در فرقت دلبر نرگس
چشم بگشای که بیمار شد از فرقت تو
تا زمانی شود از درد تو خوشتر نرگس
گو مگوئید که سروی چو قدش هست به باغ
سخن کژ نکند راست چو باور نرگس
تو زبان آوری ای سوسن و او صاحب حسن
خویشتن را نکند با تو برابر نرگس
سرو از سایه قد تو به عالم روید
گشته از عکس دو چشم تو مصور نرگس
نشنود تا که گل از پیرهنش، لاف زند
زآن معاشر نشود با گل احمر نرگس
به هواداری چشم سیهش روز جزا
سر برآرد ز دل خاک به محشر نرگس
گر بدی بال و پرش در هوس چشمانت
بر سر کوی تو گشتی چو کبوتر نرگس
به چمن مست درآیی به در آید ز خمار
گر نگاهی بکند چشم تو اندر نرگس
هست مداح دو چشم سیهت در گلزار
زآن دهان است در آفاق پر از زر نرگس
تا نبیند رخ زیبای ترا نامحرم
بر کشیدست ازین واقعه خنجر نرگس
سرگران است و سبک از لب او جوید می
وه ببیند که چها داشته در سر نرگس
تا قیامت بود او شاه ریاحین جهان
مست آید به چمن پای تو بر سر نرگس
دیده در مصحف گل وصف ترا زان ساعت
آیت حسن ترا می کند از بر نرگس
ای دل از حسرت آن غمزه مستانه او
سوی گلزار رو و زار نگر در نرگس
شب چو آیی به چمن در ره تو بهر ضیا
مشعل گل بود و شمع منور نرگس
گل در آن صحن چمن ته به تهش ذالی چیست
صفت حسن ترا برده به دفتر نرگس
چو قلم زار و ضعیف است بگویم که چراست
گشته در فرقت چشمان تو لاغر نرگس
گر ز خاک کف پای تو نشانی یابد
سر به عیوق کشد همچو صنوبر نرگس
تا به پابوس تو باشد که مشرف گردد
آمده باز و قدم ساخته از سر نرگس
بس که در فرقت او شب سر شب گرید زار
چه کند گر نکند دامن خود تر نرگس
چون ز پیراهن دلدار ز گل یافت نشان
گشت در خدمت او بنده و چاکر نرگس
غیر چشم تو نخواهد که ببیند چیزی
بر سر انداخته زین واقعه معجر نرگس
تا دگر غیر دعای شه عادل نکند
دوش در صحن چمن کرده مقرر نرگس
خسرو روی زمین فخر جهان شاه حسین
آن که از خاک رهش یافته افسر نرگس
در چمن سایه قدش چو فتد بر سر او
سرو هر جا که بود رشک برد بر نرگس
می نداند به چه منصوبه نهد سر بر پاش
گشته حیران و سراسیمه و مضطر نرگس
به ادب سر فکند پیش و ستاده شب و روز
می کند خدمت سلطان مظفر نرگس
رو دگر ای گل سیراب شکایت نکنی
که چو خاک ره شاه است مطهر نرگس
کرده از پیرهن شاه گدایی بویی
زآن سبب صحن چمن کرده معطر نرگس
نیستی قابل خاک ره سلطان گویند
گوش خود ساخته از بهر همین کر نرگس
گر ببارد نفسی ابر عطا و کرمش
بگذرد از سر شمشاد و ز عرعر نرگس
تا نشستی تو مربع به چمن با دل شاد
نکند میل به خورشید مدور نرگس
آرزومند به پابوس سگان تو بود
وین میسر نشود رحم بود بر نرگس
گفت گر بلبل شوریده ثنای گل دوش
هست در کوی تو امروز ثناگر نر گس
گر بنفشه است چو انگشت دل افسرده زغم
هست در خدمت او گرم چو اخگر نرگس
زدهان آب فکندی چو به اطراف چمن
بمکید و شد از آن روز مخمر نرگس
رفت سوی چمن و خیمه زد از روی طرب
...برگرد و شد حاجب آن در نرگس
از می لطف تو گر یک قدحی نوش کند
به جوی می نخرد حشمت سنجر نرگس
در شب بدر سها را بتواند دیدن
گر زکوی تو شود دیده اغبر نرگس
سوسن از بهر چرا رشک برد بر جانش
گشته از سیم و زر خویش توانگر نرگس
چون تبشه بدو چشم سیهش کرد از آن
گشت در صحن چمن حاکم و سرور نرگس
ترک کژ کرده کلاهی است مگر پنداری
شسته بر تخت زمرد چو سکندر نرگس
از سفال سگ او گر بخورد آب، شود
بهتر از صوفی بیچاره سخنور نرگس
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۴۷ - چند گاهی است که دل می کشدم سوی برنج
چند گاهی است که دل می کشدم سوی برنج
لله الحمد که دیدم به جهان روی برنج
حبشی گشته دعاگوی مزعفر شب و روز
آن سیه چرده بلی هست چو هندوی برنج
می زند بر من سودازده روغن چشمک
چون به بازار نگاهی بکنم سوی برنج
بر سر سفره بدم همنفس آش حلیم
که پدیدار شد از دور هیاهوی برنج
گر دهد دست من بی سر و پا را این دم
دو جهان را بکنم وقف به یک موی برنج
حاجت پیک اجل نیست که اندر مطبخ
جان دهد صوفی سودا زده از بوی برنج
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۵۳ - قال رخوت البیت فی لسان الحال المسماه
دوش در خانه به من تخت شد اندر گفتار
گفت دارم ز تو ای خواجه شکایت بسیار
من که محبوس درین کنج سرای تو شدم
در شب و روز بگو چند نشینم بیکار
نه امید که به زیر تو در آیم روزی
چند سایم من درویش بگو بر دیوار
خوردن من ز تو گر نیست به روی صندوق
برهنه چند نشینم تو بگو بی ایزار
تن تو بر تن من می نرسد در صحبت
مگر آن روز که تو رنجه شوی یا بیمار
گفت بالشت که من نیز ازین می نالم
چند شینی تو دل غمزده رو بر دیوار
شد لحاف آن نفس اندر غضب و می لندید
که چه خاوند...گشته به ماها دوچار
گفتم ای...قواده تو خمش کن باری
که مرا هست ز نام تو درین ساعت عار
گفت آن گاه به من خنده زنان سرگفتی
باش تا برف شود از افق چرخ به بار
عار خود را به تو آن گاه عیان بنمایم
که تو لرزان شده باشی به زمستان چون خار
ناگهان نعره برآورد ز یک گوشه پلاس
که مرا هم سخنی هست بگویم ناچار
مدتی شد که درین گوشه فتادم حیران
گرد از جان من خسته برآورد دمار
بوریا گفت که من نقش زمین دارم لیک
کس ندیدم که نشیند به روی من یک بار
بحث اینها چو به مطبخ برسید از سر درد
دیگ فریاد برآورد که آه از غم نار
گفتم ای سنگ دل رو سیه سوخته کون
دم خور این لحظه چه فریاد کنی ناهنجار
کاسه و چمچه و کفلیز ز یک سوی دگر
باز کردند به دشنام دهان همچو طغار
بود در ناله و فریاد و فغان دنبه گداز
زین جهت ترش پلا داشت دلی پر آزار
سیرکو گفت که من نیز ازین کوفته ام
که مرا نیست نوا و بچه دارم به کنار
انبه جولی ز سر قهر سوی دیگ دوید
که تو باری خمش ای رو سیه ناهموار
شکمی پر بچه داری و سر پوشیده
بر سر خشت که نایی به سلامت به کنار
چند گرمی کنی امروز تو با خویش بجوش
کز تو هستند بسی به زصغار و زکبار
دیگ را دود به سر رفت ز قهر جولی
جوش می زد دلش از غصه آن بی مقدار
خمچه سرکه بگفتا که دلی پر دارم
می زند جوش، درون من ازین غم بسیار
صوفیا چند نشینی تو درین کنج سرا
ما همه مضطر و حیران و بمانده بیکار
فکر کردم که جواب چه دهم اینها را
سر فرو بردم ازین واقعه چون بوتیمار
خنب آب از طرفی بانگ بر اینها زد و گفت
که چه فریاد و فغان است و چه کار است و چه بار
من به تردامنی خویش، ازو خورسندم
نیست اندر دل و جان من ازو هیچ آزار
کوزه گفتا که ازو هست دل من صافی
سفره گفتا که نواهاست مرا زو بسیار
کاسه و کوزه و این خم وتغار و کفلیز
درهم آویخته و جنگ و جدل شد بسیار
من از آن کنج سرا روی به بام آوردم
گفتم این رخت سرا نیست مرا هیچ به کار
من ندارم سر این جنگ، شما این ساعت
ترک گیرید که دارم غم دل من بسیار
دل ز من برد یکی سرو قدی سیم بری
که من از فرقت او بی خورم و خواب و قرار
خواب چون نیست، ایا تخت کجا تکیه کنم
سر به بالشت کجا می رسدم بی رخ یار
بجز از غصه و غم هیچ نمی نوشم چون
چه برم غیر خیال رخ آن لاله عذار
چون درین واقعه من بی خور و خوابم ای دیگ
لطف فرما و درین واقعه معذورم دار
هست چندانی غم آن بت عیار مرا
که شدم از خود و از جمله عالم بیزار
گر رسم من به مراد دل خود در عالم
به نوایی بر سر کاسه و کفلیز و تغار
ور نه حقا که ز خود سیرم و از خلق ملول
غم آن دوست برآرد ز من خسته دمار
هر که او هست مشرف به وصال صنمی
گو غنیمت شمر آن لحظه که هست او با یار
چه، مرادی به از آن نیست که در خلوت جان
دوست در خواب خوش و عاشق مسکین بیدار
هر که را دولت این کار میسر گردد
او شکایت نکند از فلک ناهنجار
مکنید از من درویش فراموش، آن دم
ای عزیزان چو نشینید به خلوت با یار
من ازین حسرت اگر جان بدهم معذورم
که جدا مانده ام از روی چو خورشید نگار
مردن و باز رهیدن زغم و محنت و درد
بهتر از فرقت یارست به عالم صد بار
صوفیا عمر چو بی دوست بود، مردن به
گل چو در باغ نباشد چه کشی زحمت خار
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۵ - آب بقا
ای همایون پی و فرخ رخ و فرخنده لقا!
ای خطت چون ظلمات و دهنت آب بقا!
سرو اگر دم زند از راست قدی پیش قدت
چون قدت را نگرد می شود از شرم دو تا
این نه خود رای صواب است خطاییست بزرگ
که دهم نسبت زلفین تو با مشک خطا
ترک چشمت به کفش خنجر مژگان از چیست
با من بی سر و پا بر سر جنگ است چرا؟
به دعا خواسته ام تا که مرا یار شوی
از پی وصل تو تجدید کنم باز دعا
نه مرا طاقت این تا که ببوسم دهنت
نه تو را عادت آن تا که کنی بوسه عطا
دوستی کردن «ترکی» به تو کاری عجب است
حاصلی نیست در این کار به جز رنج و عنا
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۰ - منصب شاهانه
قدمی رنجه کن ای دوست! به کاشانه ی ما
ساز آباد ز خود، کلبه ی ویرانه ی ما
می و معشوقه و مطرب همه یکجا جمعند
چشم بد دور از این مجلس رندانه ی ما
پای از سر نشناسیم حریفان مددی
ساقی این می زکجا ریخت به پیمانه ما
شحنه شهر که از مست کشد پوست ز تن
گو بیا و بشنو نعره ی مستانه ی ما
ترک مسجد کنی از زاهد پشمینه قبا
گر گذارت فتد از کوچهٔ میخانه ما
به حقیقت نتوان دید جمال بت ما
چشم زاهد که بود تنگ تر از خانه ما
دل به زنجیر سر زلف نگاری ست به بند
عاقلان را چه خبر از دل دیوانه ی ما
ما گدایان در خانهٔ شاه نجفیم
هر کسی را نرسد منصب شاهانه ی ما