تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - کمان آهِ که یارب کشیده تا گوش است؟
کمان آهِ که یارب کشیده تا گوش است؟
که طرّة تو به آن پردلی زره‌پوش است
بیا که بر تن عشّاق پیرهن نگذاشت
قبای ناز که با قامت تو همدوش است
تو ای نسیم، گلابی به روی بلبل زن
که ناله در سر منقار مست و مدهوش است
عرق به روی تو می‌غلطد و نمی‌داند
که خون شبنم و گل چون زرشک در جوش است
گرفته باز قبا تنگ در برش فیّاض
نصیب ما و تو خمیازه‌های آغوش است
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - ز رنگِ می به رخت تا نقاب در پیش است
ز رنگِ می به رخت تا نقاب در پیش است
نگاه را سفر آفتاب در پیش است
تو تا به خلوت آیینه کرده‌ای آرام
مرا چو شعله هزار اضطراب در پیش است
سلوک راه خدا با تو می‌توان کردن
اگرچه جملة عالم حجاب در پیش است
خوش است قطع بیابان نفس اگر نبود
کریوه‌ای که ز عهد شباب در پیش است
عجب که رخت ز دریا برون تواند برد
که موج را ره پر پیچ و تاب در پیش است
مباش غرّه، شب عیش را صباحی هست
فریب سایه مخور کافتاب در پیش است
به پشت گرمی مهلت سمند جور متاز
که بی‌حساب ستم را حساب در پیش است
شبی به تجربه بیدار می‌توان بودن
ترا که فرصت شب‌های خواب در پیش است
علاج تشنگی راه پیش‌تر می‌کن
که تا به منزل ازین‌جا سراب در پیش است
کتان صبر بر کرده می‌روم لیکن
هزار مرحله‌ام ماهتاب در پیش است
کتاب حکمت یونان چه می‌کنی فیّاض
ترا که حکمت امّ‌الکتاب در پیش است
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - چمن به خرّمی و گل به بار نزدیک است
چمن به خرّمی و گل به بار نزدیک است
جنون تهیّه نکرد و بهار نزدیک است
نشان ساحل این بحر ای که می‌پرسی
اگر به موج سواری کنار نزدیک است
به غیر یأس ابد در میانه فاصله نیست
بیا که وعدة دیدار یار نزدیک است
به خنده دست ندارم ولی به دولت عشق
رهم به گریة بی‌اختیار نزدیک است
گواه دعوی منصور می‌تواند شد
کسی که یک سر و گردن به دار نزدیک است
سر از دریچة گرداب کن برون و ببین
که چون محیط فنا را کنار نزدیک است
قدم به وادی حرمان به راه نه فیّاض
که راه وصل ازین رهگذار، نزدیک است
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - ز عکس زلف تو آیینه سنبلستانست
ز عکس زلف تو آیینه سنبلستانست
به وصف روی تو بلبل هزار دستانست
به نخل قد تو کردیم سرو را نسبت
بدین وسیله کنون سرفراز بستانست
اسیر عشق تو باغ و بهار را چه کند
خیال روی تو هر جا بود گلستانست
هوا چو سرد شود باده خوش بود فیّاض
پیاله گیر که ساغر گل زمستانست
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - درون پرده نه پنهان عذار جانانست
درون پرده نه پنهان عذار جانانست
که زیر ابر نهان آفتاب تابانست
به سیر لاله و گل دل نمی‌کشد هرگز
دلم ز غنچة پیکان او گلستانست
بدامنم نرسد هیچ‌گه ز کوتاهی
همیشه دست مرا کار با گریبانست
ز بس که آب نماندست در جهان خراب
ز چشمه‌ای که توان آب خورد پیکانست
درین جهان پر آشوب دون به خاطر جمع
به گوشه‌ای که توان بود کنج زندانست
گمان خاطر جمعی به غنچه نیز نماند
به عهد زلف بتان عالمی پریشانست
همیشه ناله به یک طرز می‌‌کنم فیّاض
مرا نه عادت مرغ هزار دستانست
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - جهان ز عکس رخت پرگل است و یاسمن است
جهان ز عکس رخت پرگل است و یاسمن است
نهال قد تو سرو بلند این چمن است
تو رحم اگر نکنی بر دلم کسی چه کند؟
تنت به ناز برآورده‌ام گناه من است
ز یار شکوه ندارم خدای می‌داند
که شکوه‌ام ز دل بی‌قرار خویشتن است
به حیرتم که به گرد چه انجمن کردم
که یاد روی تو شمع هزار انجمن است
شکفته‌رویی گل از شکفته‌رویی تست
اگرچه تنگ‌دلی‌های غنچه زان دهن است
طلسم بند قبا را شکسته‌ایم ولی
هزار عقده هوس را ز بند پیرهن است
کسی که دم نزد از دشمنی ما فیّاض
همین گمان به تو داریم و در تو هم سخن است
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - مگو ز عقل که دام فریب خودرایی‌ست
مگو ز عقل که دام فریب خودرایی‌ست
مبین به علم که آیینة خودآرایی‌ست
کسی که بادة تحقیق خورده می‌داند
که اعتراف به جهل از کمال دانایی‌ست
جهان ز حیرت حسن تو نقش دیوارست
فضای دهر به عهد تو کُنج تنهایی‌ست
تمام دهر زآزاده‌ای نشان ندهد
که سرو هم به چمن زیر بار رعنایی‌ست
به دست وصل دل پاره‌پاره‌ای دارم
که خون تپیده‌تر از حسرت تماشایی‌ست
اگرچه عقل جنون‌پرور و جنون خودروست
به گل چه باج دهد لاله‌ای که صحرایی‌ست؟
تصرّفی که دلم از جمال لیلی دید
هنوز مجنون سرگرم دشت‌پیمایی‌ست
نظاره‌ام ز تو گل چید و جای رنجش نیست
به باغبان نکند عیب کس، که یغمایی‌ست
به هر چه می‌نگرم روی اوست در نظرم
که گفته است طلب‌کار یار، هر جایی‌ست؟
نظارگان تو سر در کف خطر دارند
که هر نگاه تو خونیّ صد تماشایی‌ست
ز بی‌مضایقگی‌های عشق دانستم
که بر جنون نزدن نقص در شکیبایی‌ست
زلاف محرمی کوی دوست شد معلوم
که عقل با همه تمکین هنوز سودایی‌ست
چنین که از تو گل و لاله می‌فریبندم
سزد که طعنه زند دشمنم که هر جایی‌ست
مرا دلیست که چون قطره لجّه‌آشامست
چه نقص کشتی گرداب را که دریایی‌ست
به یمن همّت بدنامی از خطر رستم
که پرده‌پوشی عشق است هر چه رسوایی‌ست
به ذوق گوشه‌نشینی مبند دل زنهار
که سعی گمشدگی‌ها تلاش پیدایی‌ست
به محفلی که هنر عیب‌پوش شد فیّاض
ندیدن هنر خویش عین بینایی‌ست
بست دوست ز دنیا و آخرت فیّاض
سخن یکی‌ست دگرها عبارت‌آرایی‌ست
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - چه شد که عشوه دگر مست خویشتن‌داریست
چه شد که عشوه دگر مست خویشتن‌داریست
کرشمه صید فریبی نگاه پرکاریست
بلا به چین سر زلف غمزه زندانیست
اجل به سایة مژگان ناز زنهاریست
مدار ناله به مرغوله‌های زنجیرست
قرار گریه به پیمانه‌های سرشاریست
من از تبسّم مژگان ناز دانستم
که زخم تیر نگاه تو در دلم کاریست
دگر به پیش تو خود را به خواب می‌بینم
ندانم این‌که به خوابست یا به بیداریست
جهانیان همه حیران کار و بار منند
کسی که کار من آسان گرفته دستاریست
هوای چشم تو پنهان نمی‌توان کردن
که جلوة گل مستی همیشه دشواریست
شد از ادای زلیخا و یوسف این معلوم
که حسن پرده‌نشین است و عشق بازاریست
دمید سبزة خط گرد عارضش فیّاض
تو فارغی و هنوز اول گرفتاریست
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - به فکر کار نیفتاده روزگار گذشت
به فکر کار نیفتاده روزگار گذشت
کنون چه کار کند کس که وقت کار گذشت
غبار راهِ سواری شدم ولی از ضعف
چو گرد تا ز زمین خاستم سوار گذشت
ز بیم هجر ندیدیم ذوق وصل، افسوس
که عمر نشئة ما در غم خمار گذشت
تمام عرصة دل پر ز گرد اغیارست
عجب عجب که توانیم ازین غبار گذشت!
ز جست‌جو ننشینیم تا نفس باقی‌ست
توان به گرد رسیدن اگر سوار گذشت
هزار عقده ز بیم شکفتگی داریم
سری ز جیب برآریم اگر بهار گذشت
به کم عیاری خود دل نهاده شو فیّاض
که نقد عمرِ ترا کار از عیار گذشت
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۰۵ - غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت
غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت
به حسرت دگرم حسرت تو وانگذاشت
نداشتم سر و برگ کرشمه‌های طبیب
خوشم که عشق تو درد مرا دوا نگذاشت
گلی به سر نزدم هرگز از وصال تو لیک
ره تو حسرت خاری مرا به پا نگذاشت
ز درد دل گرة شکوة تو چون تبخال
هزار ره به لب آوردم و حیا نگذاشت
مرا به تهمت هستی نگاهش از غیرت
چنان بسوخت که خاکسترم به جا نگذاشت
مرا به غیرتِ بیگانه خوی من رشک است
که تا به داغ دل خویشم آشنا نگذاشت
چنان به کشتن ما برفروخت رخ فیّاض
که رنگ بر رخ صبر و شکیب ما نگذاشت
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - کسی ز ننگ به من گرچه روبه‌رو نگذاشت
کسی ز ننگ به من گرچه روبه‌رو نگذاشت
خوشم که دست سبو دست من فرو نگذاشت
خوشم که آینه هر چند کرد بی‌رویی
نقاب جانب روی ترا فرو نگذاشت
ز زخم‌های تن خسته خون دل همه رفت
فغان که تیغ تو آب مرا به جو نگذاشت
هزار مطلب سرگشته در کشاکش بود
نگاه گرم تو ما را به گفتگو نگذاشت
بس است این قدر از دوست آرزو فیّاض
که غمزه‌اش به دلم هیچ آرزو نگذاشت
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۹ - رسید موسم نوروز و روزگار شکفت
رسید موسم نوروز و روزگار شکفت
ز خندة گل شادی دل بهار شکفت
چه باده ساقی نیسان به جام گلشن ریخت!
که گل به روی گلش همچو روی یار شکفت
تبسّم که به داغ جگر نمک‌ریز است؟
کزین امید گل لاله داغدار شکفت
چه حاجتست به باغم که نازنین مرا
دمیده سبزة خطّ و گل عذار شکفت
یکی به کشت بهارم بیا کنون که مرا
هزار رنگ گل اشک در کنار شکفت
ز خاکِ کُشتة او سر کشیده شعلة شوق
ترا خیال که شمع سر مزار شکفت
شکفته ریخت ز کلک من این غزل فیّاض
ز بسکه خاطرم از التفات یار شکفت
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - گهی ملال مّورث گهی غم ورّاث
گهی ملال مّورث گهی غم ورّاث
قیاس کن که ازین‌ها چه می‌بری میراث
همیشه صرف کنی عمر در اثاث‌البیت
چرا به خانة دین تو نیست هیچ اثاث؟
ترا نشاط و مرا رنج و غیر را حسرت
کسی نکرد بدین‌گونه قسمت اثلاث
کلاه، سه سه، قبا، چارچار می‌خواهد
کسی که فرق نداند رباع را ز ثلاث
درین بساطت و ترکیب چیست سرّ یارب؟
که والدات شدند اربع و بنات ثلاث
مدام خون دلم صرف دیده می‌گردد
بلی همیشه پسر از پدر برد میراث
به درگه که کنم استغاثه چون فیّاض
چو نیست در همه عالم مرا به جز تو غیاث
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - گهی کلاه نهی بر سر و گه افسر کج
گهی کلاه نهی بر سر و گه افسر کج
تمام کار تو چون فطرت تو کج در کج
به عقل خویش مکن اعتماد در ره دین
که راه پرخطر افتاده است و رهبر کج
مجو وصال جوانان کنون که پیر شدی
که هیچ‌گه نشود راست منطبق بر کج
کنون که راست بر اندام تست جامة حسن
کلاهِ ناز بیا کج گذار بر سر کج
به طبع راست زن اندیشه‌های خود فیّاض
که سطر راست نیاید چون هست مسطر کج
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - شتاب شام سیه‌چرده و صباح صبیح
شتاب شام سیه‌چرده و صباح صبیح
بدین درنگِ تو دارد کنایه‌های صریح
لغت‌شناس صحاح زبان حال نیی
و گرنه سوسنِ خاموش قایلی‌ست فصیح
بلند جامة اقبال و پست قامت عمر
بود به پست قدان، جامة بلند قبیح
ضعیفْ حجتْ عمر و قویْ دلایلْ مرگ
چرا نمی‌فهمی مطلبی بدین تنقیح
بدین سراچة فانی چه اعتماد بقاست
کنون که یافت فنای تو بر بقا ترجیح
مسبّحان فلک در صوامع ملکوت
ز تار زلف تو سازند رشتهٔ تسبیح
جواب تست زبان بستن از سخن فیّاض
چه لازمست به منع تو بیش ازین تصریح
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - وزید بر سر زلف کجت صبا گستاخ
وزید بر سر زلف کجت صبا گستاخ
مکن چنین به خود این هرزه‌گرد را گستاخ
چو با خیال تو بزمی کنم به خلوت دل
نفس به سینه نیارد نهاد پا گستاخ
شهید زهر نگاهی شدم بگو زنهار
که استخوان مرا نشکند هما گستاخ
چنین که راه هوس بسته، درنمی‌آید
خیال بوسه در اندیشة حیا گستاخ
مهابت نگه یار را چه شد فیّاض
که می‌گزد لب درد مرا دوا گستاخ
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - کجا چو تیغ‌کشی در میان سپر گنجد!
کجا چو تیغ‌کشی در میان سپر گنجد!
تو را به کشتن عُشاق کاش سر گنجد
چه غم ز تنگ‌دلی‌های من محبَّت را
به ظرف تنگ‌تر این باده بیشتر گنجد
میان شعله و پروانه این مسافت نیست
که در میانه حجابی ز بال و پر گنجد
میان من و او اتحاد از آن بیش است
که در میان ره آمد شد نظر گنجد
محبّتم به دلش جا اگر کند فیّاض
عجیب نیست، که در سنگ هم شرر گنجد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - سخن ز تنگیت اندر دهن نمی‌گنجد
سخن ز تنگیت اندر دهن نمی‌گنجد
درین دقیقه کسی را سخن نمی‌گنجد
به ذوق نسبت لعل لب تو غنچه به باغ
چنان شکفت، که در پیرهن نمی‌گنجد
سری به انجمنت نیست همچو شمع، بلی
فروغ حسن تو در انجمن نمی‌گنجد
کجاست گریه که خالی کنم دلی که مرا
ز دوستی تو خون در بدن نمی‌گنجد
به آرزوی تو فیّاض اگر به خاک رود
بدین غلوی هوس در کفن نمی‌گنجد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - به گلشن چون روی مرغ از نوا خاموش می‌گردد
به گلشن چون روی مرغ از نوا خاموش می‌گردد
تو چون حرفی زنی گل پای تا سر گوش می‌گردد
اگر دیرآشنا باشد دلت، شادم که هر سنگی
که دیر آتش پذیرد دیر هم خاموش می‌گردد
گمان دارم که با گل هست بوی نازنین من
چنین کز نالة بلبل دلم مدهوش می‌گردد
نمی‌دانم چه می‌بینم چو می‌بینم جمال او
همی دانم که در دل عقل و در سر هوش می‌گردد
دمی در عشق او فیّاض خاموشی نمی‌دانم
ولی دانم که گاهی ناله‌ام بیهوش می‌گردد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - دل مسیح ز دردم شکسته می‌گردد
دل مسیح ز دردم شکسته می‌گردد
طبیب بر سر من زود خسته می‌گردد
چه نازک است دل توبه‌ام که بی‌تکلیف
به یک تبسّم ساغر شکسته می‌گردد
به چشمه‌ساز نصیبم اگر دهند آبی
چو آبِ چشمة آیینه بسته می‌گردد
چه شایعست به گلزار داغ بالیدن
که برگ برگ درو دسته دسته می‌گردد
چو آسیا دل فیّاض از تموّج حال
تمام عمر به یک جا نشسته می‌گردد