تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - مرا می سوزد آن بدخو که کار خودنکو سازد
مرا می سوزد آن بدخو که کار خودنکو سازد
عجب گر با چنین خوبی خدا اسباب او سازد
برآنم بعد از این کز رو برانم اشک را هر دم
وگرنه زود باشد کاو مرا بی آبرو سازد
هنوزم دست بر سر باشد از ذوقِ می لعلت
اگر بعد از اجل دوران زخاک من سبو سازد
مرا وقتی رسد در حلقهٔ زلف تو پیچیدن
که فکرِ آن میان از لاغری چون تار مو سازد
خیالی را مکن منع از حدیث آن لب شیرین
که طوطی را تمنّای شکر بسیار گو سازد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - نکردم جز به زلف یار پیوند
نکردم جز به زلف یار پیوند
که نتوان کرد خود را بی رسن بند
چه شرین کرد طوطی کز سر شوق
لبت را دید و بگذشت از سرقند
سگت را بی وفا گفتم عفاالله
گناه از بنده و عفو از خداوند
مرو چون سیل اشک از دیده هر دم
که خون کردی دلم را ای جگر بند
دل غمگین به بویی از تو خوشنود
خیالی با خیالی از تو خرسند
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - چه بود افسانهٔ منصور با یار
چه بود افسانهٔ منصور با یار
که کردندش بدینسان زار بردار
کسی کآن چشم خواب آلود بیند
دگر در خواب بیند بخت بیدار
نگردانم ازو روی عبادت
اگر گردم ازین باشم گنه کار
به پیش صورت آن صورت جان
چه باشد صورت چین، نقش دیوار
خیالی کار با او سرسری نیست
سری در باز یا بنشین پی کار
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - دلا غم یار ما شد دل به جا دار
دلا غم یار ما شد دل به جا دار
که او را یافتم یار وفادار
طریق باده نوشی گرچه جرم است
بنوش و چشم رحمت از خدادار
تو را ای سرو بالا خود که آموخت
که این بیچاره را چندین بلا دار
خطت را جان اگر مشگ ختا گفت
خطایی گفت تو بر جان ما دار
گذشتی دی به باغ و گشت شمشاد
به صد جان سرو قدت را هوادار
خیالش جز دل ما ای خیالی
ندارد جای دیگر دل به جادار
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - اگر در بند سودا نیست با من زلف مشگینش
اگر در بند سودا نیست با من زلف مشگینش
شکست نقد قلب من چرا شد رسم و آیینش
منش دیگر نمی گویم مکن چندین جفا آخر
چو بهبودی نمی بینم ز دل کاو گفت چندینش
منجّم تا رخ یار و سرشکم دید، در خاطر
به وجه نیک روشن شد حدیث ماه و پروینش
دلا فرهاد را زیبد ره و رسم وفاداری
که سر رفت و نرفت از سر خیال شور شیرنیش
خیالی طوطی طبعت همان رنگ سخن دارد
که در آیینهٔ اول همی کردند تلقینش
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۳۵ - کنایت ها به آب خضر گفته
کنایت ها به آب خضر گفته
دهانش پیش لب امّا نهفته
مگر گلزار رخسار تو رنگی ست
کزین سان سرخی رویت شکفته
چه محرابی ست طاق ابروانت
که در هر گوشه اش مستی ست خفته
صبا را آستان روبی مفرمای
به مژگان باید آن درگاه رُفته
خیالی در سخن دُر سفت و آن شوخ
نمی گیرد به گوش دُرهای سفته
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۳۶ - گهی دل می خورد خونم گه از راه جفا دیده
گهی دل می خورد خونم گه از راه جفا دیده
همین باشد کمال بی رهی ای دل تو بادیده
ز رسوایی نیندیشم کنون کز غم برون انداخت
حدیث دیده ام را گریه و راز مرا دیده
تو قدر خاک پای خود بپرس از مردم چشمم
نه زآن مردم که روشن می کنند از توتیا دیده
اگر نادیده رویت را به مه نسبت کند چشمم
مکن عیبش که بدخویی سیه روی است نادیده
از این غیرت نمی خواهد خیالی دیده را روشن
که می سازد خیالت را به مردم آشنا دیده
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - همه شب در غم آن ماه پاره
همه شب در غم آن ماه پاره
همی بارد ز چشم من ستاره
بینداز اشک را ای دیده از چشم
کز او شد راز پنهان آشکاره
دلم صدپاره گشت از هجر و بیم است
که خون گردد در این غم پاره پاره
من حیران به یک نظّارهٔ تو
شدم از خویش و مردم در نظاره
به مویی جان ز زلفش بردی ای باد
چگونه جستی از تارش کناره
گذر سوی خیالی کز خدنگت
به دل سوراخها دارد گذاره
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - اگرچه مشگ را باشد به هر سویی خریداری
اگرچه مشگ را باشد به هر سویی خریداری
ولی در حلقهٔ زلفت ندارد روز بازاری
به رویت صورت چین تا نزد لاف دل افروزی
نمی خواهم که بینم نقش او بر هیچ دیواری
شدم خاک و در آن کو می برد بادم بحمدالله
که در کویت بدین تدبیر باری یافتم باری
مه نو را چو با چشم خریداری شبی دیدم
به چشمم کم نمود از ابروی شوخ تو بسیاری
دلا گر حاجتی داری به نزد سرو قدّی بر
چو حاجت می بری باری به نزدیک قدم داری
خیالی چند می پیچی ز حکمش گردن طاعت
سری در کار تیغش کن اگر داری سر کاری
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - بدین شوخی که تو بنیاد داری
بدین شوخی که تو بنیاد داری
عجب گر خاطری را شاد داری
فراموشت نخواهم کرد گفتی
فراموشت شد این هم یاد داری؟
هوای من نداری تا کی ای سرو
سر و کار مرا بی یاد داری
چه سعی است از نظر افتادن ای اشک
تو می دانی که پیش افتاد داری
خیالی آن پسر شوخ و تو سرکش
گله از بخت مادر زاد داری؟
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۵۸ - تو ای مه گر چه شوخ و بیوفایی
تو ای مه گر چه شوخ و بیوفایی
ولی باشد که با ما خوش برایی
دلم با تو از آن رو آشنا شد
که باشد آشنایی روشنایی
اگر حیران نیی در قدّش ای سرو
چرا پا در گِل و سر در هوایی
مزن ای ماه نو با ابرویش لاف
که بسیاری از او کم می نمایی
به قدر هرکسی حق تحفه یی داد
تو را شاهی خیالی را گدایی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - دلا تا محنتی بر خودنبینی
دلا تا محنتی بر خودنبینی
جمال دولت سرمد نبینی
چو بربندی نظر از هستی خویش
تفاوت در قبول و رد نبینی
اگر صد گونه می بینی رخ خویش
ز خوبیها یکی از صد نبینی
تو ای نرگس طریق چشم او را
چه دانی تا به چشم خودنبینی
شبی گر پرسی از حال خیالی
به شب خیزان که روز بد نبینی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۶۶ - کجا باشد چو می روشن ضمیری
کجا باشد چو می روشن ضمیری
که دارد به ز ساغر دستگیری؟
جوانی کو ننوشد بادهٔ شوق
ز دست نازنینی دلپذیری
اگر پیری رسد آن بی ارادت
ورا نبود نصیب از هیچ پیری
چه گویم چیست چشم دلفریبش
گزین شوخی بلای بی نظیری
به امّیدی سپر کردیم سینه
که با ما هم رسد ز آن غمزه تیری
خیالی کیست پرسیدی بر این در
که خواهد بود درویشی فقیری
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - گر ای دل بر طریق عذرخواهی
گر ای دل بر طریق عذرخواهی
به راهش سر نهادی سر به راهی
کسی قدر رخ و زلفت شناسد
که بشناسد سفیدی از سیاهی
که بخشد روشنی گفتی شبت را
چو گفتی بر تو می ماند که ماهی
چو مه چندین مناز از خرمن حسن
که زود آن فرصتی آید که کاهی
گداییِّ تو می خواهد خیالی
تو گر خواهی و گرنه پادشاهی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - مرا ای مه اگر دیوانه گفتی
مرا ای مه اگر دیوانه گفتی
نمی رنجم زتو یارانه گفتی
به زلف و عارضش گفتی غم خویش
شبی بود و چراغ افسانه گفتی
غمش گفتی درون سینهٔ ماست
نشان گنج در ویرانه گفتی
ز ریش دل حکایت کردی ای اشک
خبرها از میان خانه گفتی
گدایِ کوی ما گفتی خیالی ست
تعالی الله که درویشانه گفتی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۷۲ - مرا در بزم رندان جرعه نوشی
مرا در بزم رندان جرعه نوشی
به از سودای زهد و خود فروشی
تو در پرده از آن همرازی ای عود
که چون نی راز می گوید تو گوشی
طریق مردمی ای زاهد این است
که چون عیبی ببینی چشم پوشی
تو زآن آزاده ای ای سوسن از غم
که داری ده زبان امّا خموشی
خیالی هست امّیدی کز این راه
رسی روزی به جاهی گر بکوشی
خیالی بخارایی : قطعات
شماره ۲ - چه گویم گردش گردون دون را
چه گویم گردش گردون دون را
که خس را سر بر اوج آسمان برد
خردمندان و مردم زادگان را
ز بهر نانشان آب از رخان برد
خسیسی چند را داده ست توفیق
که ننگ آید مرا خود نامشان برد
خیالی بخارایی : مفردات
شماره ۵ - بیا می نوش ساقی با لب یار
بیا می نوش ساقی با لب یار
غم دل را به دست دل رها کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹ - کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش را
کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش را
مرا سینه هدف گردیده تیر امتحانش را
بود در کاروان مصر گر پیراهن یوسف
سزد جا دیده یعقوب گرد کاروانش را
ننوشم آب از کوثر، نجویم چشمه حیوان
به کام دل ببوسم گر شبی شیرین دهانش را
اگر نه کوی سیمین سرین آویزه اش بودی
ز موی فرق کی فرقی بدی موی میانش را
کهن نخلم شود برنا، برم از خاربن خرما
اگر پیرانه سر خدمت کنم نخل جوانش را
به پیش قاضی و مفتی به خون خود دهم فتوی
که نتواند بگیرد در قیامت کس عنانش را
به جای ناله و زاری کند از سرو بیزاری
اگر قمری ببیند در چمن سرو چمانش را
بد عهد و پیمان را نشاید وصل جانان را
کند هر کس دریغ اندر طریق عشق جانش را
دل آشفته بیرون کن ز چین و زلف و خوش بنشین
بگو این نکته در گوش آن حریف نکته دانش را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳ - نمیدانم چه افغانست در گلشن هزاران را
نمیدانم چه افغانست در گلشن هزاران را
که غیر از رنگ و بوئی نیست ایام بهاران را
چو گل هر ساعتی در دست گلچینی بگلزاری
دلا سنجیدی و دیدی وفای گلعذاران را
بزاری لاله را از خاک بیرون با دل خونین
بهارا تازه کردی باز داغ داغداران را
اگر با آن قد موزون خرامی جانب بستان
نخواهی دید پا برجای سرو جویباران را
حدیث مدعی بگذار و بنشین خوش بمی خوردن
غنمیت میشماری ایکه وصل دوستداران را
درا ای ساقی ساده زدر با ساغر باده
که بیتو هیچ رنگی نیست بزم می گساران را
بیا در میکده درویش و تاج سلطنت بستان
که خاکش تاجداری داده خیل خاکساران را
دل مرده خدازردان و می آمد محک او را
نباشد از محک اندیشه کامل عیاران را
نه هر سر قابل فتراک زلف مهوشان افتد
مگر یاری نماید بخت فوج بختیاران را
کفن از خون کنم گلگون و آیم از لحد بیرون
بخاکم گر گذر افتد شه گلگون سواران را
صفا از زاهدان آشفته کمتر جوا گر رندی
که نبود این کرامت غیر پیر باده خواران را
علی پرده نشین خلوت اسرار او دانی
که از رازش خبر هرگز نبوده پرده داران را