تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۸ - حدیثی دیگری کرده مگر گوش
حدیثی دیگری کرده مگر گوش
که بلبل عهد گل کرده فراموش
چو بلبل رفت از گلشن بکهسار
توهم ایگل زبلبل رخ فراپوش
مرا تا آتش سوداست بر سر
نخواهد افتاد این دیگ از جوش
کجا منت برد از میفروشان
کسی کامد زساقی مست و مدهوش
مرا غیر از تو در خاطر نگنجد
بیا و گفته اغیار می نوش
ندارم چشم جز بر دست ساقی
نگوئی قول واعظ میکنم گوش
بجز آن جامه رنگین بجامی
توهم این کسوت تلبیس بفروش
اگر تو آفتی این دین و آندل
اگر تو رهزنی این عقل و آن هوش
منم ذره تو خورشیدی و خاشاک
که گنجد ذره را مهری در آغوش
مرا گویند آشفته که در بزم
چو چنگ از گوشمال عشق مخروش
ولی تا زخمه از مطرب خورد چنگ
نخواهد بودن اندر بزم خاموش
که بلبل عهد گل کرده فراموش
چو بلبل رفت از گلشن بکهسار
توهم ایگل زبلبل رخ فراپوش
مرا تا آتش سوداست بر سر
نخواهد افتاد این دیگ از جوش
کجا منت برد از میفروشان
کسی کامد زساقی مست و مدهوش
مرا غیر از تو در خاطر نگنجد
بیا و گفته اغیار می نوش
ندارم چشم جز بر دست ساقی
نگوئی قول واعظ میکنم گوش
بجز آن جامه رنگین بجامی
توهم این کسوت تلبیس بفروش
اگر تو آفتی این دین و آندل
اگر تو رهزنی این عقل و آن هوش
منم ذره تو خورشیدی و خاشاک
که گنجد ذره را مهری در آغوش
مرا گویند آشفته که در بزم
چو چنگ از گوشمال عشق مخروش
ولی تا زخمه از مطرب خورد چنگ
نخواهد بودن اندر بزم خاموش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۰ - چه اختر بود طالع در شب دوش
چه اختر بود طالع در شب دوش
که با آن ماه رو بودم در آغوش
به ترکستان رویش چی گیسو
فتاده کاروانی دوش بر دوش
مژه از ابروی مشکین کمانش
عذر از خط زنگاری زره پوش
من از آن لعل میگون سرخوش و مست
حریفان از می و پیمانه مدهوش
صراحی وار خونم ریخت از چشم
زبس چون خم زدی خون دلم جوش
همه شب چشم من بیدار از شوق
رقیبان جملگی در خواب خرگوش
گهی در حلقه زلفش زدم چنگ
کشیدم عقل و دین را حلقه در گوش
کله افکند از سر زآنکه هرگز
نگنجد آفتابی زیر سر پوش
اگر بزمی بعمرت شد میسر
که با او می بنوشی پند مینوش
عوض گر میدهندت جنت و حور
بیا یوسف بهیچ ای خواجه مفروش
بیا آشفته دم درکش زگفتار
که هر کاو باخبر شد گشت خاموش
بگو از صاحب سر سلونی
حدیث آزمندی کن فراموش
که با آن ماه رو بودم در آغوش
به ترکستان رویش چی گیسو
فتاده کاروانی دوش بر دوش
مژه از ابروی مشکین کمانش
عذر از خط زنگاری زره پوش
من از آن لعل میگون سرخوش و مست
حریفان از می و پیمانه مدهوش
صراحی وار خونم ریخت از چشم
زبس چون خم زدی خون دلم جوش
همه شب چشم من بیدار از شوق
رقیبان جملگی در خواب خرگوش
گهی در حلقه زلفش زدم چنگ
کشیدم عقل و دین را حلقه در گوش
کله افکند از سر زآنکه هرگز
نگنجد آفتابی زیر سر پوش
اگر بزمی بعمرت شد میسر
که با او می بنوشی پند مینوش
عوض گر میدهندت جنت و حور
بیا یوسف بهیچ ای خواجه مفروش
بیا آشفته دم درکش زگفتار
که هر کاو باخبر شد گشت خاموش
بگو از صاحب سر سلونی
حدیث آزمندی کن فراموش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۸ - شبی کان کودکم آید در آغوش
شبی کان کودکم آید در آغوش
کنم صبح جوانی را فراموش
غلام لعبت حوری نژادم
که شد غلمان بخلدش حلقه در گوش
اگر نوشم چو خضر آب حیاتش
نخواهم گفت حرف از چشمه نوش
اگر چون دوش بر چشمم زنی تیر
نمیگیرم دو چشم از آن بر دوش
اگر خیر است در کیش تو قربان
منت قربان شوم در خیر میکوش
پریشان بر رخ او زلف مشکین
بمهر از غالیه بنهاده سرپوش
نخواهد اوفتاد از جوش خونم
زنند اغیار تا در بزم تو جوش
چه گلزار است یا رب عشق کانجا
لب بلبل بود چون غنچه خاموش
حریفان مست می سرخوش زباده
من آشفته زساقی مست و مدهوش
چه ساقی ساقی بزم محبت
علی کاوراست امکان حلقه در گوش
کنم صبح جوانی را فراموش
غلام لعبت حوری نژادم
که شد غلمان بخلدش حلقه در گوش
اگر نوشم چو خضر آب حیاتش
نخواهم گفت حرف از چشمه نوش
اگر چون دوش بر چشمم زنی تیر
نمیگیرم دو چشم از آن بر دوش
اگر خیر است در کیش تو قربان
منت قربان شوم در خیر میکوش
پریشان بر رخ او زلف مشکین
بمهر از غالیه بنهاده سرپوش
نخواهد اوفتاد از جوش خونم
زنند اغیار تا در بزم تو جوش
چه گلزار است یا رب عشق کانجا
لب بلبل بود چون غنچه خاموش
حریفان مست می سرخوش زباده
من آشفته زساقی مست و مدهوش
چه ساقی ساقی بزم محبت
علی کاوراست امکان حلقه در گوش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۹ - دلی کز هجر طاق ابرویت طاقت بود طاقش
دلی کز هجر طاق ابرویت طاقت بود طاقش
بزن با ناوک مژگان که از جانست مشتاقش
اگر مستی بدور عشق بسته عهد مستوری
بیک پیمانه بشکن ساقیا پیمان و میثاقش
خوشا طوفانی بحری که گردابش بود ساحل
خوشا مسموم عشق تو که باشد زهر تریاقش
نشد گر آفتاب می زشرق جام زر طالع
چرا تابید مستان را بجان انوار اشراقش
بگردان مطرب آهنگ مخالف را در این پرده
حصاری را بدست آور که شد مغلوب عشاقش
پر پروانه را چون سوخت شمع آتش بجان آمد
که از سوز درون خویش آگه شد زاخراقش
عبث آشفته جستن از منافق کام دل تا کی
بخواه از پیر میخانه که بس عام است انفاقش
علی آن ساقی کوثر علی شاه سخاپرور
که باشد ریزه خوار خوان همه امکان و آفاقش
بود چون طلعت تو مه اگر او را دهن باشد
بود چون قامت تو سرو اگر سیمین بود ساقش
بزن با ناوک مژگان که از جانست مشتاقش
اگر مستی بدور عشق بسته عهد مستوری
بیک پیمانه بشکن ساقیا پیمان و میثاقش
خوشا طوفانی بحری که گردابش بود ساحل
خوشا مسموم عشق تو که باشد زهر تریاقش
نشد گر آفتاب می زشرق جام زر طالع
چرا تابید مستان را بجان انوار اشراقش
بگردان مطرب آهنگ مخالف را در این پرده
حصاری را بدست آور که شد مغلوب عشاقش
پر پروانه را چون سوخت شمع آتش بجان آمد
که از سوز درون خویش آگه شد زاخراقش
عبث آشفته جستن از منافق کام دل تا کی
بخواه از پیر میخانه که بس عام است انفاقش
علی آن ساقی کوثر علی شاه سخاپرور
که باشد ریزه خوار خوان همه امکان و آفاقش
بود چون طلعت تو مه اگر او را دهن باشد
بود چون قامت تو سرو اگر سیمین بود ساقش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۸ - نمیتابی چرا ایشمع در کاشانه عاشق
نمیتابی چرا ایشمع در کاشانه عاشق
نمی آئی چرا ای گنج در ویرانه عاشق
برم یرغو بر سلطان که زلفت جای غیر آمد
چرا کردی نزول ای بیمروت خانه عاشق
گرفتم من کنم قصه زسوز دل برت هر شب
اثر کی در دل سنگت کند افسانه عاشق
غم جلانرا مخور هرگز که در عشقش تلف کردی
که رجحان بس بجان دارد دلا جانانه عاشق
بذکر شیخ تو مفتون زطوف کعبه ی مغبون
زمیخانه شنو آن نعره مستانه عاشق
بمحفل گر دهی بارم چو شمع صبحدم جانا
بشکرانه بسوزد خرقه رندانه عاشق
از آن رخسار آتشگون خبر بشنو زآشفته
خبر دارد زشمع انجمن پروانه عاشق
می مهر علی در جام دل بین محتسب بگذر
مزن سنگ جفا زین پس تو بر پیمانه عاشق
رود هر وقت غواصی بدریائی پی لؤلؤ
بخاک درگه حیدر نهان دردانه عاشق
نمی آئی چرا ای گنج در ویرانه عاشق
برم یرغو بر سلطان که زلفت جای غیر آمد
چرا کردی نزول ای بیمروت خانه عاشق
گرفتم من کنم قصه زسوز دل برت هر شب
اثر کی در دل سنگت کند افسانه عاشق
غم جلانرا مخور هرگز که در عشقش تلف کردی
که رجحان بس بجان دارد دلا جانانه عاشق
بذکر شیخ تو مفتون زطوف کعبه ی مغبون
زمیخانه شنو آن نعره مستانه عاشق
بمحفل گر دهی بارم چو شمع صبحدم جانا
بشکرانه بسوزد خرقه رندانه عاشق
از آن رخسار آتشگون خبر بشنو زآشفته
خبر دارد زشمع انجمن پروانه عاشق
می مهر علی در جام دل بین محتسب بگذر
مزن سنگ جفا زین پس تو بر پیمانه عاشق
رود هر وقت غواصی بدریائی پی لؤلؤ
بخاک درگه حیدر نهان دردانه عاشق
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۴ - حدیث عشق بازی را مپرس از عارف عاقل
حدیث عشق بازی را مپرس از عارف عاقل
که کس نشناخت لیلی را بجز مجنون لا یعقل
سبکتر ران زرحمت ساربانا ناقه لیلی
که امشب اشک مجنون راه را بربسته بر محمل
نخواهم خونبها در حشر و گویم شکر از این کشتن
همینم بس که رنگین شد زخونم پنه قاتل
بخوانم بر کلیم امشب حدیث لن ترانی را
که کرده آتش سودای تو در طور دل منزل
کسی کش عشق شد پیشه ثمر کی باشد از عقلش
چو برقش در کمین باشد زخرمن کی برد حاصل
نه تنها پای من در گل بود از بار عشق تو
که هر جا کوه را بینی از این سوداست پا در گل
مده در حلقه زلفت خدا را راه آه کس
بیا مپسند این بار گران آشفته را بر دل
اگر خواهی نجات ایدل بکوی مرتضی جا کن
که بهر نوح در طوفان شدی درگاه او ساحل
که کس نشناخت لیلی را بجز مجنون لا یعقل
سبکتر ران زرحمت ساربانا ناقه لیلی
که امشب اشک مجنون راه را بربسته بر محمل
نخواهم خونبها در حشر و گویم شکر از این کشتن
همینم بس که رنگین شد زخونم پنه قاتل
بخوانم بر کلیم امشب حدیث لن ترانی را
که کرده آتش سودای تو در طور دل منزل
کسی کش عشق شد پیشه ثمر کی باشد از عقلش
چو برقش در کمین باشد زخرمن کی برد حاصل
نه تنها پای من در گل بود از بار عشق تو
که هر جا کوه را بینی از این سوداست پا در گل
مده در حلقه زلفت خدا را راه آه کس
بیا مپسند این بار گران آشفته را بر دل
اگر خواهی نجات ایدل بکوی مرتضی جا کن
که بهر نوح در طوفان شدی درگاه او ساحل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۸ - شکار کیستم یا رب بخاک و خون طپان بسمل
شکار کیستم یا رب بخاک و خون طپان بسمل
کمانداری کجا کز ناوکی حل سازد این مشگل
منم صید تو حیف آید بفتراک دگر افتم
بگو روبه مخور شیری شکاری گر کند بسمل
فلاطون را بگو از من که تا کی خم نشین باشی
تو را حکمت نیاموزد مگر مجنون لایعقل
مده از دست ملک دل که در او سلطنت کردی
نگین جم بود حاشا زحال دل مشو غافل
زنی تو لاف عشق شمع و میسوزی زیک پرتو
برو پروانه و دیگر مکن تو دعوی باطل
ملک از آتش عشقت نمیسوزد عجب دارم
که نگذارد بجان برق نه عالی و نه سافل
رموز عشق از عاشق شنو نه مفتی و قاضی
بلی فرقست بی پایان میان عالم و جاهل
بقای خویشتن در سوختن دیده است پروانه
که میآید چو آشفته بخون خویش مستعجل
چه غم داری از این دریای بی پایان پهناور
که نوحت عشق و کشتی شوق و کوی میکده ساحل
در میخانه وحدت علی آئینه درا حق
که آمد رشحه جودش بارزاق جهان کافل
کمانداری کجا کز ناوکی حل سازد این مشگل
منم صید تو حیف آید بفتراک دگر افتم
بگو روبه مخور شیری شکاری گر کند بسمل
فلاطون را بگو از من که تا کی خم نشین باشی
تو را حکمت نیاموزد مگر مجنون لایعقل
مده از دست ملک دل که در او سلطنت کردی
نگین جم بود حاشا زحال دل مشو غافل
زنی تو لاف عشق شمع و میسوزی زیک پرتو
برو پروانه و دیگر مکن تو دعوی باطل
ملک از آتش عشقت نمیسوزد عجب دارم
که نگذارد بجان برق نه عالی و نه سافل
رموز عشق از عاشق شنو نه مفتی و قاضی
بلی فرقست بی پایان میان عالم و جاهل
بقای خویشتن در سوختن دیده است پروانه
که میآید چو آشفته بخون خویش مستعجل
چه غم داری از این دریای بی پایان پهناور
که نوحت عشق و کشتی شوق و کوی میکده ساحل
در میخانه وحدت علی آئینه درا حق
که آمد رشحه جودش بارزاق جهان کافل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۷ - زمشکین موی و روی ای لعبت روم
زمشکین موی و روی ای لعبت روم
تو چین و روم آوردی در این بوم
وجودت گر نبودی عالم آرا
بعالم بدیکی موجود و معدوم
زتقسیم ازل دل آن دهان برد
از آن تنگست ما را رزق مقسوم
کجا پنهان شدی ای چشمه نوش
که خضرت چون سکندر گشته محروم
نظر را طلعت یار است منظور
مشامم را ززلف دوست مشموم
بگو لؤلؤی منثورت صدف چیست
که لعلش پرورد لؤلؤی منظوم
جهانی در گمان از جوهر فرد
بحرفی کشف کردی سر مکتوم
نمی بستی میان خود اگر تنگ
نمی شد این دقیقه هیچ مقهوم
تب هجران بکشت از التهابم
طبیبی گو عیادت کن بمحموم
چو عاشق گشتی از شنعت نیندیش
زلازم ناگزیر افتاده ملزوم
مرا تریاق از مهر علی هست
طبیبم داد گر جلاب مسموم
گنه کاری آشفته عجب نیست
که جز آن چارده کس نیست معصوم
تو چین و روم آوردی در این بوم
وجودت گر نبودی عالم آرا
بعالم بدیکی موجود و معدوم
زتقسیم ازل دل آن دهان برد
از آن تنگست ما را رزق مقسوم
کجا پنهان شدی ای چشمه نوش
که خضرت چون سکندر گشته محروم
نظر را طلعت یار است منظور
مشامم را ززلف دوست مشموم
بگو لؤلؤی منثورت صدف چیست
که لعلش پرورد لؤلؤی منظوم
جهانی در گمان از جوهر فرد
بحرفی کشف کردی سر مکتوم
نمی بستی میان خود اگر تنگ
نمی شد این دقیقه هیچ مقهوم
تب هجران بکشت از التهابم
طبیبی گو عیادت کن بمحموم
چو عاشق گشتی از شنعت نیندیش
زلازم ناگزیر افتاده ملزوم
مرا تریاق از مهر علی هست
طبیبم داد گر جلاب مسموم
گنه کاری آشفته عجب نیست
که جز آن چارده کس نیست معصوم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۳ - زنی گر تیر پرتابم که روی از عشق برتابم
زنی گر تیر پرتابم که روی از عشق برتابم
کنار از بحر نتوانم که رفت از دست پایابم
دلم بربود و دین فرسود و جان تاراج و خرسندم
و گر شکوه کنم از دوست دشمن دان و کذابم
سرآبست آنچه بنمائی اگر چه قلزم ایساقی
که دارد شربتی از چشمه نوش تو سیرابم
مسلمانان نگوئیدم که از کعبه چرا رفتی
که در بتخانه فرخار پیدا گشته محرابم
بمرگ خویش مشتاقم طلبکارم قیامت را
اگر دانم که در محشر وصال دوست دریابم
بنالد دل که ای دیده مگو راز نهانم را
بگرید مردم دیده که از سر برگذشت آبم
کجا یارب توانم گفت با کس درد پنهانی
که خون خوردند اصحاب و جفا کردند احبابم
زمستان فراقت را بود نوروز از وصلت
شب یلدای هجران را جمال تست مهتابم
من از عشق و وفاداری شدم رسوا در این عالم
بمن رحمت نمی آرند احباب و نه اصحابم
تو را ای کعبه پرده پرنیانست و کجا دانی
که چون شب بر بیابان مغیلانت برد خوابم
زهر در روی آشفته بکوی تست ای مولا
توئی باب الله مطلق چه میرانی از این بابم
کنار از بحر نتوانم که رفت از دست پایابم
دلم بربود و دین فرسود و جان تاراج و خرسندم
و گر شکوه کنم از دوست دشمن دان و کذابم
سرآبست آنچه بنمائی اگر چه قلزم ایساقی
که دارد شربتی از چشمه نوش تو سیرابم
مسلمانان نگوئیدم که از کعبه چرا رفتی
که در بتخانه فرخار پیدا گشته محرابم
بمرگ خویش مشتاقم طلبکارم قیامت را
اگر دانم که در محشر وصال دوست دریابم
بنالد دل که ای دیده مگو راز نهانم را
بگرید مردم دیده که از سر برگذشت آبم
کجا یارب توانم گفت با کس درد پنهانی
که خون خوردند اصحاب و جفا کردند احبابم
زمستان فراقت را بود نوروز از وصلت
شب یلدای هجران را جمال تست مهتابم
من از عشق و وفاداری شدم رسوا در این عالم
بمن رحمت نمی آرند احباب و نه اصحابم
تو را ای کعبه پرده پرنیانست و کجا دانی
که چون شب بر بیابان مغیلانت برد خوابم
زهر در روی آشفته بکوی تست ای مولا
توئی باب الله مطلق چه میرانی از این بابم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۴ - نه پندارم که دیگر در جهان اغیار می بینم
نه پندارم که دیگر در جهان اغیار می بینم
که در آئینه دل طلعت دلدار می بینم
زشوق چشم مستانت بر قصد برهمن با شیخ
نه مست عشقم ار یکتن بجا هشیار می بینم
مکن خون در دل مسکین بده ساقی می رنگین
که امشب در قدح عکس رخ دلدار می بینم
ترا تا تار خواندم طره زلف و خطا کردم
که در هر چین او صد نافه تاتار می بینم
بیاد بت به بتخانه برهمن بسته زناری
چه شد یا رب که بت را بسته زنار می بینم
مگر از غمزه جادو رخ تو کافرستان شد
که هر سو کافری خنجر بکف خونخوار می بینم
همانا بحر طوفان خیر چشم من بموج آمد
که امشب ساحت آفاق را خونبار می بینم
گر آن لعل شکرخند ضحاک است آشفته
که از هر جانبش زلف سیه چون مار می بینم
زدند از چار جانب نوبت شاهی پس از احمد
ولیکن من علی را مظهر دادار می بینم
که در آئینه دل طلعت دلدار می بینم
زشوق چشم مستانت بر قصد برهمن با شیخ
نه مست عشقم ار یکتن بجا هشیار می بینم
مکن خون در دل مسکین بده ساقی می رنگین
که امشب در قدح عکس رخ دلدار می بینم
ترا تا تار خواندم طره زلف و خطا کردم
که در هر چین او صد نافه تاتار می بینم
بیاد بت به بتخانه برهمن بسته زناری
چه شد یا رب که بت را بسته زنار می بینم
مگر از غمزه جادو رخ تو کافرستان شد
که هر سو کافری خنجر بکف خونخوار می بینم
همانا بحر طوفان خیر چشم من بموج آمد
که امشب ساحت آفاق را خونبار می بینم
گر آن لعل شکرخند ضحاک است آشفته
که از هر جانبش زلف سیه چون مار می بینم
زدند از چار جانب نوبت شاهی پس از احمد
ولیکن من علی را مظهر دادار می بینم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۷ - سروشی دوش در مستی زجانان کرد پیغامم
سروشی دوش در مستی زجانان کرد پیغامم
که گر مشتاق مائی عکسی افتاده است در جامم
زشب تا صبح بودم بر در میخانه رحمت
سحر پیر مغان جامی زرأفت کرد انعامم
بزن زآن آتشین صهبا تو ساقی آتشم بر جان
که من در بزم میخواران یکی میخواره خامم
بشو سجاده ام در می که من آلوده زرقم
ببر رختم بمیخانه که من در زهد بدنامم
حدیثی زآن لب شیرین بگو مطرب در این محفل
که با تلخی می شیر و شکر ریزی تو در کامم
گرم سوزی چو نی اعضا پس از صد سال از رحلت
نوای عشق میآید زهر بندی از اندامم
حدیث از نافه چین بس کن ای عطار در مجلس
که من آشفته آنزلف مشکین سیه فامم
که گر مشتاق مائی عکسی افتاده است در جامم
زشب تا صبح بودم بر در میخانه رحمت
سحر پیر مغان جامی زرأفت کرد انعامم
بزن زآن آتشین صهبا تو ساقی آتشم بر جان
که من در بزم میخواران یکی میخواره خامم
بشو سجاده ام در می که من آلوده زرقم
ببر رختم بمیخانه که من در زهد بدنامم
حدیثی زآن لب شیرین بگو مطرب در این محفل
که با تلخی می شیر و شکر ریزی تو در کامم
گرم سوزی چو نی اعضا پس از صد سال از رحلت
نوای عشق میآید زهر بندی از اندامم
حدیث از نافه چین بس کن ای عطار در مجلس
که من آشفته آنزلف مشکین سیه فامم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۷ - مجالی نیست کز شور رقیبان با تو پیوندم
مجالی نیست کز شور رقیبان با تو پیوندم
همان بهتر که از کوی تو امشب رخت بربندم
زشب تا صبح میپختم خیال آن لب میگون
نمک بر زخمهای پرده دل میپراکندم
نه آزادم کنی نه میکشی نه دانه میریزی
عبث خود را بدام چون تو صیادی برافکندم
رفیق حجره و گرمابه و صحرای اغیاری
نمیدانم به چه لطف از تو ای بیرحم خرسندم
زخون مدعی رنگین مکن ناخن نگارینا
که من بر پنجه سیمین تو این ننگ نپسندم
مرا هم بود نخلی بارور در گلشن خاطر
بامید تو ای رعنا نهال از بیخ برکندم
غرور حسن نگذارد که حال چون منی پرسی
ولی روزی شوی جویا و خواهی باز آرندم
بملک حسن چون آرد شبیخون لشکر خطت
شود چشمان بیمار تو جویا و نه بینندم
بسم از این هوسناکی برو آشفته عاشق شو
که اندر حلقه عشاق سر دفتر شمارندم
زعشق مرتضی کن پر سراپای وجود ایدل
که همچون نی نوای عشق باز آید زهر بندم
همان بهتر که از کوی تو امشب رخت بربندم
زشب تا صبح میپختم خیال آن لب میگون
نمک بر زخمهای پرده دل میپراکندم
نه آزادم کنی نه میکشی نه دانه میریزی
عبث خود را بدام چون تو صیادی برافکندم
رفیق حجره و گرمابه و صحرای اغیاری
نمیدانم به چه لطف از تو ای بیرحم خرسندم
زخون مدعی رنگین مکن ناخن نگارینا
که من بر پنجه سیمین تو این ننگ نپسندم
مرا هم بود نخلی بارور در گلشن خاطر
بامید تو ای رعنا نهال از بیخ برکندم
غرور حسن نگذارد که حال چون منی پرسی
ولی روزی شوی جویا و خواهی باز آرندم
بملک حسن چون آرد شبیخون لشکر خطت
شود چشمان بیمار تو جویا و نه بینندم
بسم از این هوسناکی برو آشفته عاشق شو
که اندر حلقه عشاق سر دفتر شمارندم
زعشق مرتضی کن پر سراپای وجود ایدل
که همچون نی نوای عشق باز آید زهر بندم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۶ - غباری گردم و روزی بدامان تو بنشینم
غباری گردم و روزی بدامان تو بنشینم
شوم آئینه و بر کام دل روی ترا بینم
شوم ابریشم و در جامه ات خود را کنم پنهان
که افتد اتفاق بوسه بر آن دست سیمینم
من آن فرهادم و یکدل هوس پیشه نیم خسرو
نه سودای شکر دارم که خوش در خواب شیرینم
مگو بی دین بود عاشق نیم این طعن را لایق
که شد محراب و میخانه بود عشق بتان دینم
مناز ای آسمان بر ماه و پروینت که بی آن مه
به هر شب اوفتد از چشم تر صد عقد پروینم
سری از تن برآوردم چو گو چندین قفا خوردم
کنون بی سرهمی آیم ببخش ایشه که مسکینم
شب رحلت ببالین گر کسی را شمع افروزند
به آن امید میمیرم که باشی شمع بالینم
اگر چه بلبلم گل را بهنگام نواخوانی
بتیمارم چو ناید گل چو بوتیمار بنشینم
مبادا تا گلی بینم بگلزار جهان جز تو
بگرد چشم هر شب از مژه خاشاک میچینم
چو سفتم گوهر مدح علی با خامه آشفته
سزد گر میر بزم امشب گشاید لب به تحسینم
شوم آئینه و بر کام دل روی ترا بینم
شوم ابریشم و در جامه ات خود را کنم پنهان
که افتد اتفاق بوسه بر آن دست سیمینم
من آن فرهادم و یکدل هوس پیشه نیم خسرو
نه سودای شکر دارم که خوش در خواب شیرینم
مگو بی دین بود عاشق نیم این طعن را لایق
که شد محراب و میخانه بود عشق بتان دینم
مناز ای آسمان بر ماه و پروینت که بی آن مه
به هر شب اوفتد از چشم تر صد عقد پروینم
سری از تن برآوردم چو گو چندین قفا خوردم
کنون بی سرهمی آیم ببخش ایشه که مسکینم
شب رحلت ببالین گر کسی را شمع افروزند
به آن امید میمیرم که باشی شمع بالینم
اگر چه بلبلم گل را بهنگام نواخوانی
بتیمارم چو ناید گل چو بوتیمار بنشینم
مبادا تا گلی بینم بگلزار جهان جز تو
بگرد چشم هر شب از مژه خاشاک میچینم
چو سفتم گوهر مدح علی با خامه آشفته
سزد گر میر بزم امشب گشاید لب به تحسینم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۸ - بکام دل شبی گر بوسی از لعل تو بستانم
بکام دل شبی گر بوسی از لعل تو بستانم
اگر چه یکجهان جان باشدم دامن برافشانم
اگرچه در همه عمرم بپیش ایدوست ننشینی
ولی من گر همه جانست بر جای تو ننشانم
کنم هر شب بدل پیمان که توبه بشکنم دیگر
سحرگه بر سر پیمانه خواهد رفت پیمانم
نخواهم راه بردن سوی کعبه من از این وادی
که بر دامان بسی آویخته خار مغیلانم
نهان ماند کجا رازم که باشد اشک غمازم
دریغا گفت بی پرده بمردم راز پنهانم
فلاطون را زدرد عشق گفتم مختصر حرفی
بگفت این درد را درمانده ام درمان نمیدانم
کشیدم هفت دریا و همان مستسقی عطشان
مسیحا عجز میآرد که خواهد کرد درمانم
بگفتم از هوسناکی کنم پرهیز و بی باکی
بگفتا عقل مسکین من علاج نفس نتوانم
من آن حلوائیم کز شکرم خالی بود دکان
بیا از خنده شیرین رواجی ده بدکانم
زند تر خنده بر گلزار کابل غنچه آنلب
که من بی زحمت خار از گل عارض گلستانم
مگر حب علی آشفته گیرد دست در محشر
و گرنه من در آن تیه ضلالت مانده حیرانم
اگر چه یکجهان جان باشدم دامن برافشانم
اگرچه در همه عمرم بپیش ایدوست ننشینی
ولی من گر همه جانست بر جای تو ننشانم
کنم هر شب بدل پیمان که توبه بشکنم دیگر
سحرگه بر سر پیمانه خواهد رفت پیمانم
نخواهم راه بردن سوی کعبه من از این وادی
که بر دامان بسی آویخته خار مغیلانم
نهان ماند کجا رازم که باشد اشک غمازم
دریغا گفت بی پرده بمردم راز پنهانم
فلاطون را زدرد عشق گفتم مختصر حرفی
بگفت این درد را درمانده ام درمان نمیدانم
کشیدم هفت دریا و همان مستسقی عطشان
مسیحا عجز میآرد که خواهد کرد درمانم
بگفتم از هوسناکی کنم پرهیز و بی باکی
بگفتا عقل مسکین من علاج نفس نتوانم
من آن حلوائیم کز شکرم خالی بود دکان
بیا از خنده شیرین رواجی ده بدکانم
زند تر خنده بر گلزار کابل غنچه آنلب
که من بی زحمت خار از گل عارض گلستانم
مگر حب علی آشفته گیرد دست در محشر
و گرنه من در آن تیه ضلالت مانده حیرانم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۵ - ثمر از نخل عیش دهر غیر از غم نمی بینم
ثمر از نخل عیش دهر غیر از غم نمی بینم
بجز حرمان ثمر از کشته عالم نمی بینم
مسیحم گر طبیب آید که جز دردت نمیخواهم
که غیر از زخم پیکانت بدل مرهم نمی بینم
دمی گر همدمم باشی و بگذاری لبم بر لب
همان دم جان دهم چون جز لبت همدم نمی بینم
نشسته میکشان غمناک گرداگرد میخانه
بهشتست این چرا در او دل خرم نمی بینم
چه طوفان دید دوش از اشک یا رب مردم چشمم
که امشب هفت دریا را بجز شبنم نمی بینم
ببستم دیده بر اغیار بگشودم در دل را
که بینم یار بی اغیار آنرا هم نمی بینم
نپندارم ملک چون ما بود سرمست عشق تو
که من این ذوق را جز در بنی آدم نمی بینم
گدای کوی میخانه بسی خاتم بجم بخشد
بدست جم اگر چه غیر یک خاتم نمی بینم
در تو برتر از عرش است ای دست خدا الحق
که من عرش برین را آنچنان اعظم نمی بینم
بجز حرمان ثمر از کشته عالم نمی بینم
مسیحم گر طبیب آید که جز دردت نمیخواهم
که غیر از زخم پیکانت بدل مرهم نمی بینم
دمی گر همدمم باشی و بگذاری لبم بر لب
همان دم جان دهم چون جز لبت همدم نمی بینم
نشسته میکشان غمناک گرداگرد میخانه
بهشتست این چرا در او دل خرم نمی بینم
چه طوفان دید دوش از اشک یا رب مردم چشمم
که امشب هفت دریا را بجز شبنم نمی بینم
ببستم دیده بر اغیار بگشودم در دل را
که بینم یار بی اغیار آنرا هم نمی بینم
نپندارم ملک چون ما بود سرمست عشق تو
که من این ذوق را جز در بنی آدم نمی بینم
گدای کوی میخانه بسی خاتم بجم بخشد
بدست جم اگر چه غیر یک خاتم نمی بینم
در تو برتر از عرش است ای دست خدا الحق
که من عرش برین را آنچنان اعظم نمی بینم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۷ - بکفر زلف آن ترسا بچه تا دین و دل دادم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۸ - بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم
بمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم
بکش آن سرمه در چشمم که غیر از دوست نشناسم
بسازم ساز صلح کل و از پیکار برخیزم
زلطف ای شاخ طوبی بر سر من سایه ای افکن
که از وجد و شعف از سایه دیوار برخیزم
بکن در میکده خاکم که وقت نفخ صور از جا
چو گرد از آستان خانه خمار برخیزم
بدوزخ چون بری آشفته را با مهر حیدر بر
که با دامان پرگل چون خلیل از نار برخیزم
بمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم
بکش آن سرمه در چشمم که غیر از دوست نشناسم
بسازم ساز صلح کل و از پیکار برخیزم
زلطف ای شاخ طوبی بر سر من سایه ای افکن
که از وجد و شعف از سایه دیوار برخیزم
بکن در میکده خاکم که وقت نفخ صور از جا
چو گرد از آستان خانه خمار برخیزم
بدوزخ چون بری آشفته را با مهر حیدر بر
که با دامان پرگل چون خلیل از نار برخیزم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۹ - گمان کردم که در هجرت شبی خاموش بنشینم
گمان کردم که در هجرت شبی خاموش بنشینم
بر آتش دیگدان دارم کجا از جوش بنشینم
منم آن بلبل شیدا که گلزارم شده یغما
بگو خود ایگل رعنا که چون خاموش بنشینم
بود تا هوشم اندر سر از این سودا بجوشد دل
کرم کن ساقیا رطلی که تا مدهوش بنشینم
کنم چون نی همی ناله بنوشم خون دل چون می
چو بی روی تو یکشب من بنای و نوش بنشینم
مرا نار هوا در دل مرا سودای تو بر سر
سراپایم گرفت آتش کجا از جوش بنشینم
حریم کعبه دل را مقیم آستانستم
بیادت چند در این کشور مغشوش بنشینم
زشوق حلقه گیسوی تو رفتم سوی کعبه
بمحراب از برای قبله ابروش بنشینم
نیارم سر فرود آشفته بر تخت جم و قیصر
اگر با آن سگ کو دست در آغوش بنشینم
در میخانه رحمت بود خاک نجف ایدل
بود با آن سگ کو یکدمک همدوش بنشینم
بر آتش دیگدان دارم کجا از جوش بنشینم
منم آن بلبل شیدا که گلزارم شده یغما
بگو خود ایگل رعنا که چون خاموش بنشینم
بود تا هوشم اندر سر از این سودا بجوشد دل
کرم کن ساقیا رطلی که تا مدهوش بنشینم
کنم چون نی همی ناله بنوشم خون دل چون می
چو بی روی تو یکشب من بنای و نوش بنشینم
مرا نار هوا در دل مرا سودای تو بر سر
سراپایم گرفت آتش کجا از جوش بنشینم
حریم کعبه دل را مقیم آستانستم
بیادت چند در این کشور مغشوش بنشینم
زشوق حلقه گیسوی تو رفتم سوی کعبه
بمحراب از برای قبله ابروش بنشینم
نیارم سر فرود آشفته بر تخت جم و قیصر
اگر با آن سگ کو دست در آغوش بنشینم
در میخانه رحمت بود خاک نجف ایدل
بود با آن سگ کو یکدمک همدوش بنشینم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۳ - زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارم
زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارم
بجانم زآشنائیها سر بیگانگی دارم
نه دیر و نه حرم تسبیح و زنارم زکف رفته
بشمع که نمیدانم سر پروانگی دارم
برآنم تا نهم زنجیر زلف آن پری از کف
کنید آماده زنجیرم سر دیوانگی دارم
خمار آلوده بودم خواستم پیمانه از ساقی
لب میگون او گفتا شراب خانگی دارم
نظر بر شاهد و دل پیش ساقی گوش بر مطرب
حکیما خود بگو کی قوه فرزانگی دارم
بجانم زآشنائیها سر بیگانگی دارم
نه دیر و نه حرم تسبیح و زنارم زکف رفته
بشمع که نمیدانم سر پروانگی دارم
برآنم تا نهم زنجیر زلف آن پری از کف
کنید آماده زنجیرم سر دیوانگی دارم
خمار آلوده بودم خواستم پیمانه از ساقی
لب میگون او گفتا شراب خانگی دارم
نظر بر شاهد و دل پیش ساقی گوش بر مطرب
حکیما خود بگو کی قوه فرزانگی دارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۹ - بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم
بمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم
بکش آن سرمه در چشمم که غیر از دوست نشناسم
بسازم ساز صلح کل و از پیکار برخیزم
زلطف ای شاخ طوبی بر سر من سایه ای افکن
که از وجد و شعف از سایه دیوار برخیزم
بکن در میکده خاکم که وقت نفخ صور از جا
چو گرد از آستان خانه خمار برخیزم
بدوزخ چون بری آشفته را با مهر حیدر بر
که با دامان پرگل چون خلیل از نار برخیزم
بمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم
بکش آن سرمه در چشمم که غیر از دوست نشناسم
بسازم ساز صلح کل و از پیکار برخیزم
زلطف ای شاخ طوبی بر سر من سایه ای افکن
که از وجد و شعف از سایه دیوار برخیزم
بکن در میکده خاکم که وقت نفخ صور از جا
چو گرد از آستان خانه خمار برخیزم
بدوزخ چون بری آشفته را با مهر حیدر بر
که با دامان پرگل چون خلیل از نار برخیزم