تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۱ - حذر کن ای دل از آن چشم و ابرو
حذر کن ای دل از آن چشم و ابرو
که ترکست و کمانکش هست و جادو
اگر هندو پرستد آفتابی
تو را خورشید رو زائیده هندو
ززلف و خط چرا پوشیده جوشن
اگر داود نبود آن زره مو
زتیغ ابروانش بر دل آن رفت
که بر بغداد از تیغ هلاکو
بگرد سرو قدت مرغ روحم
زند چون فاخته پیوسته کوکو
تو را منزل بود بر دیده و دل
کند گر سرو بن جابر لب جو
نه خود آشفته بودم من زآغاز
مرا آشفته کرد آن تار گیسو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۴ - دلا بگریزم از زاهد و یا خمار یا هر دو
دلا بگریزم از زاهد و یا خمار یا هر دو
ببرم رشته تسبیح یا زنار یا هر دو
دو چشمت خفته است و غمزه ات بیدار دل بردن
بپرهیزم زخواب آلوده یا بیدار یا هر دو
دو زلفین تو طراران دو ترکان تو عیاران
ستیزم من بآنا عیار یا طرار یا هر دو
بسحر غمزه هشیاری بچشمان مست و خونخواری
شکایت گویم از آن مست یا هشیار یا هر دو
بریزد خون من یار و ببخشایند اغیارم
بنالم لاجرم از یار یا اغیار یا هر دو
شکستی رونق کعبه ببردی آب بتخانه
تو خصمی با مسلمانان و یا کفار یا هر دو
دلم رسوای عالم کرده و دلدار کردش خون
زدل شکوه بگویم یا که از دلدار یا هر دو
اگر گویم شوم رسوا نگویم سوزدم سودا
بسوزم از خموشی یا که از گفتار یا هر دو
بسودای گلی با خار و گلچین همعنانستم
بگلچین صبر باید کردنم یا خار یا هر دو
لبش ضحاک جادو زلف او مار است آشفته
پریشان مغزت از ضحاک شد یا مار یا هر دو
نسیم آورد بوی زلف یار و مشک تاتارم
ببویم زلف او یا نافه تاتار یا هر دو
بود حب علی کردار و مدح اوست گفتارم
مباهاتم بگفتار است یا کردار یا هر دو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۶ - چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهسته
چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهسته
دلم خون دیده ام خونبار شد آهسته آهسته
تجلی کرد تا شمع رخت در سینه تنگم
چو سینا مهبط انوار شد آهسته آهسته
بشارت بر بشیراز مصر امشب پیر کنعانرا
که یوسف شاهد بازار شد آهسته آهسته
مکن از خار هجران عندلیبا ناله از این پس
که گل از آتش گلزار شد آهسته آهسته
زبس امروز و فردا کرد اندر وعده وصلم
بمحشر وعده دیدار شد آهسته آهسته
تو را زهره جبینا مشتری جز من نبود اول
خریدار غمت بسیار شد آهسته آهسته
شد از سودای زلفت رشته اسلام از کفها
مبدل سبحه بر زنار شد آهسته آهسته
همان زاهد که اندر صومعه بودش مقام امن
مقیم خانه خمار شد آهسته آهسته
بوصف شکرستان لب شیرینش آشفته
نی کلکم چه شکربار شد آهسته آهسته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۰ - بزنجیر جفائی گر نشد بخت دژم بسته
بزنجیر جفائی گر نشد بخت دژم بسته
سگ لیلی بمجنون از چه رو راه حشم بسته
مرا حسن ار کرشمه بسته در زلف سیاه او
گدائی را بزنجیری آمیزی محتشم بسته
فراری گفتم از کویش کنم بهر قرار دل
مرا راه گریز آن گیسوی پرپیچ و خم بسته
ره دلهای مسکین میزند طرار جادویش
نمی بینی که در یک چین مو صد دل بهم بسته
زلیخا طلعتی در چاه غبغب کرده زندانم
که صد چون یوسف مصری بزنجیر ستم بسته
نه تنها من دل و دین کرده ام کابین بجام می
که عقد دختر رز را بجان زین پیش خم بسته
بنازم غمزه ترکت که از مژگان و از ابرو
عرب را خیل غارت کرده و ره بر عجم بسته
مگو آشفته طوفانرا نشاید بست راه از حسن
نمی بینی که مژگان راه بر چشم چویم بسته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۵ - بمسجد رخنه ای بگشای ای زاهد زمیخانه
بمسجد رخنه ای بگشای ای زاهد زمیخانه
که از نورش کنی چون طور روشن صحن کاشانه
در آن موقف که ساقی ساغر توحید میبخشد
توهم جامی بزن کز خویش خواهی گشت بیگانه
زبان عقل و سود عشق بر مستان بود واضح
تو هم بهر زیان و سود عاقل باش و فرزانه
زهی بزمی که روشن گشته از نور مه ساقی
که شمع خاوری در پیش شمع اوست پروانه
بود تا سر سودای بتان اندر سویدایم
بگوش من نخواهد رفت ناصح پند دانانه
بیا از خانقه بیرون بهل افسانه و افسون
که جز پیر مغان دیگر ندیدم مرد و مردانه
بخم بنشین چو می تا صاف گردد درد عقل تو
فلاطون کسب حکمت کرد از مستان دیوانه
بجز شور علی آشفته نبود در دماغ من
مرا از کاسه سر عشق تا بگشود دندانه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۹ - زانبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه
زانبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه
مگس چندانکه مردم را نظر بر تنک شکر نه
مرا گفتی شبی آیم بخوابت دیده بر بستم
ولی از بخت خواب آلوده ام این حرف باور نه
پی خورسندی دشمن بریزی خون احبابت
پسندد هیچ مسلم این ستم گاهی بکافر نه
تو را بادا گوارا باده لعل لب دلبر
که جز خون جگر ای مدعی ما را بساغر نه
از آن ساعت که با اغیار هم بالین شدی ایمه
تو پنداری که آمد یک سر از یاران به بستر نه
بغمزه ساحر چشمش همی میگفت با زلفش
که این عود قماری را جز این زیبنده مجمر نه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۶ - زمویت سنبل بویا شکسته
زمویت سنبل بویا شکسته
زرویت لاله حمرا شکسته
رخت کرده کساد گل بگلزار
قدت سرو سهی را پا شکسته
غلامان سر کوی تو غلمان
بهشتت جنت حورا شکسته
دلم بشکست چشم مستش و گفت
که مستی شیشه صهبا شکسته
که پیوست آن شکست طره با هم
بنام ایزد چه پا برجا شکسته
نکردت رخنه در دل از چه شیرین
اگر چه کوهکن پارا شکسته
باوج آسمان عشق جبریل
پر و بال جهان پیما شکسته
زسنگ انداز بام قلعه عشق
سر نه گنبد مینا شکسته
دل آشفته را میمانی ایزلف
که می آئی زسر تا پا شکسته
کلاهی دارم از خاک در دوست
که تاج قیصر و دارا شکسته
سپاه خصم را درویش این در
بیمن همت مولا شکسته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۲ - بجز زلف تو کفر و غیر چشمان تو ساحر نه
بجز زلف تو کفر و غیر چشمان تو ساحر نه
بجز رویت بهشت و جز لب لعل تو کوثر نه
بدست چشم مستت زابروان تیغ دو سر دیدم
بجز در پنجه حیدر سر تیغ دو پیکر نه
نی خامه شکر ریزد زوصف آن لب شیرین
مگو غیر ازنی هندوستان را هست شکر نه
اگر ای دست حق دستم نگیری از سر رحمت
زخیل ممکناتم هست گوئی یار و یاور نه
بپاداش عمل آشفته را دوزخ بود درخور
ولی با عفو جام تو مرا این حرف باور نه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۳ - مرا کز عشق تو در هر سخن صد داستان بسته
مرا کز عشق تو در هر سخن صد داستان بسته
غمت مرغ شکر گفتار نطقم را زبان بسته
شتربان را بگو تا محمل لیلی بخواباند
که امشب اشک مجنون راه را بر کاروان بسته
زکعبه لاف زد زاهد کز اینجا کار بگشاید
در میخانه را بر امتحان پیر مغان بسته
کس از طعن حسود ایدل نخواهد رست در عالم
اگر چه خویش را عیسی صفت بر آسمان بسته
قدش را سرو بن گفتم خرد گفتا خطا گفتی
کجا بر سرو بستان مهر و مه را باغبان بسته
دل بیمار را جستم دوا بگشود لب گفتا
لب نوشین من اینک شکر بر ناردان بسته
ندانم آن حریر اندام را دل چیست اندر بر
همی دانم که سنگ خاره را در پرنیان بسته
ندانم ترک چشمت با کدامین خیل میتازد
که پیوسته کمند زلف بر چاچی کمان بسته
حذر از کشتزار خود بکن دهقان در این وادی
که مرغی زآشیانه راه بر برق یمان بسته
ببار ای آسمان چندانکه خواهی فتنه در عالم
ندیدی خویش را آشفته بر دارالامان بسته
در میخانه رحمت نجف آن مضجع حیدر
که خود را بر مکانش از شرافت لامکان بسته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۴ - بر این جا آن بلا بالا گرفته
بر این جا آن بلا بالا گرفته
بلا اندر زمین بالا گرفته
حذر کن شهسوار از آب چشمم
که سیلش کوه تا صحرا گرفته
اگر نه مردم آبی است چشمم
نشیمن از چه در دریا گرفته
زمخموری چشمت شب خبر داشت
که بر کف ساغر صهبا گرفته
چو پروانه زجانش نیست پرا
کسی کاو یاربی پروا گرفته
زتو خورشید کسب نور کرده
زمن یاد این هنر حربا گرفته
از این سوز نهانی شمع آسا
مرا آتش زسر تا پا گرفته
زسنگ خاره سیم آرند بیرون
بسیمت جا چرا خارا گرفته
عبث مجنون بحی لیلا چه جوئی
که کوه و دشت را لیلا گرفته
بخون کیست چشمت داده فتوی
که رخسارت زخط طغرا گرفته
بسودای سر زلف تو سر داد
زسر آشفته این سودا گرفته
بخاک آستان طوس منزل
میان عقبی و دنیا گرفته
بدستی میزند بر سر زحسرت
بدستی دامن مولا گرفته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۱ - تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانی
تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانی
که دستان ساز شد هر بلبلی بر طرف بستانی
نشان از خیمه لیلی در این وادی نمی بینم
کنم مجنون صفت هر روز گر طوف بیابانی
لبت دارد دوای دردم و ناچار میمیرد
مریضی را کز آن عناب بنویسند درمانی
نیاید در خم چوگانشان جز گوی مهر و مه
اگر ترکان بسازند از سر زلف تو چوگانی
کجا این بی بضاعت را شماری از خریداران
کز این زنجیر صد یوسف دراندازی بزندانی
کمانداران زهر سوئی بتیری خسته آهوئی
تو هم تیر مژه داری بساز ای چشم پیکانی
نخواندی گر حدیث زلف او بر غیر در محفل
چرا آشفته پیوسته از این گفته پریشانی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۶ - که گفت ایدل کز اسرار محبت باخبری گردی
که گفت ایدل کز اسرار محبت باخبری گردی
گذاری نیکنامی و بقلاشی سمر گردی
که گفت ای دیده عمان باش و لؤلؤ در کنار آور
که گفت ای مردم دیده تو غواص گهر گردی
نمیکردی اگر خود را بآن باریکی ای گیسو
کجا بودت جلادت تا بگرد آن کمر گردی
ندیدم اندر این بستان ثمر از تو بجز حرمان
بود یا رب که ای نخل محبت بی ثمر گردی
نه هر که دیده ای دارد بمنظوری سپارد دل
بکن جهد ای دل شیدا که از اهل نظرگردی
بشام هجر میکردم حدیث قامتت با دل
بجوش آمد دل و گفت ای قیامت مختصر گردی
تو را چون سیم و زر جز چهره و اشک بصر نبود
چرا باید که گرد این بتان سیمبر گردی
نه هر در کاو یتیم افتد فزاید نرخ بازارش
دعا کن ای در یکتا یتیم و بی پدر گردی
زآن زلف پریشان جو دال آشفته خود را
می دیوانه ای تا چند هر سو در بدر گردی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۸ - بچین زلف تو پیوسته با چشم تو ابروئی
بچین زلف تو پیوسته با چشم تو ابروئی
کمانی و کمندی را بهم پیوسته جادوئی
بجز وحشی غزال تو که او مردم فریب آمد
شکار افکن که در چین و ختا دیده است آهوئی
چه ای خال هندو زیر زلف آن پری پیکر
بروی بت کشیده طیلسان از مشک هندوئی
زسر تا پا همه نازی زخوبان جمله همتائی
چه حاصل زین همه خوبی نگارینا که بدخوئی
چرا آن سرو قد در چشم ما منزل نمیگیرد
اگر سرو سهی منزل گزیند بر لب جوئی
نموده نافه خون در ناف آهوی ختا و چین
صبا از نافه زلف تو برده در ختا بوئی
من از آشفتگی آشفته با زلفش نه پیچیدم
بگو حال دلم آنجا صبا گر محرم اوئی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۳ - خوشا وقتی که بر آتش بر منظور بنشینی
خوشا وقتی که بر آتش بر منظور بنشینی
بسوزی پرده چون پروانه و مستور بنشینی
بغیر از لن ترانی نشنوی اندر جواب ایدل
اگر صد سال چون موسی بکوه طور بنشینی
چو پروانه بمیلت شمع عشق آخر بسوزاند
اگر زین اتش سودا بمیلی دور بنشینی
تو شهبازی و بر خون ملخ پنچه نیالائی
همائی تو نمی زیبد که با عصفور بنشینی
مشو پروانه ای کز شعله ای شمعت بسوزاند
سمندروش بنارش ساز تا با نور بنشینی
بنوش آن میکه گرد هستی از چهره برافشانی
مرو در خانه خمار تا مخمور بنشینی
گر امروزت بمیخانه بدست افتاد غلمانی
نمیخواهی که فردا در بهشت حور بنشینی
بکوی نیستی بازآ که هستی ابد یابی
وصال دوست بگزینی زخود مهجور بنشینی
سحر آید پدید و بامدادت عید خواهد شد
چو آشفته اگر اندر شب دیجور بنشینی
ولای مرتضایت باد و دوری زبدخواهان
مبادا از عبادت زاهدا مغرور بنشینی
اگر روزی دو صد گورت بصحرا در کمند آید
که چون بهرام آخر در بساط گور بنشینی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۲ - فریب صید آن نخجیر خوردی
فریب صید آن نخجیر خوردی
که از صیاد دیگر تیر خوردی
نخوردستی بطفلی شیر مادر
که خون عاشقان چون شیر خوردی
در اول نظره عشقش شهیدی
مگر تیر نظر را دیر خوردی
عبث افتاده ای در دام زاهد
فریب رشته تزویر خوردی
تو آن مستی که هشیارت نبود
شراب عشق بی تغییر خوردی
سرا پا کیمیائی ای مس قلب
زخاک میکده اکسیر خوردی
دل دیوانه از زلفش رمیدی
همانا صدمه از زنجیر خوردی
بخود باز آمدی از مستی عشق
چه کم این کیف بی تأثیر خوردی
ززخمت خون چو می میجوشد ایدل
مگر از چشم مستش تیر خوردی
بصورت در نگنجد یار کاخر
فریب پرده تصویر خوردی
پریشانی مدام آشفته با عشق
زیک پستان همان شیر خوردی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۴ - شب وصل است ای عاشق بپای دوست کن جانی
شب وصل است ای عاشق بپای دوست کن جانی
بروز عید اندر کیش ما رسم است قربانی
خضر را گو مناز از آب حیوانت تو چندانی
که ابر از بحر میخانه بمستان داد بارانی
میان لیلی و مجنون مگو باشد بیابانی
که حاجی را براه کعبه گل شد هر مغیلانی
زلیخا خود بزندان فراقش گر گرفتاری
پسندیدی چرا بر یوسف کنعان تو زندانی
اگر مرده کنی زنده مکن دعوی حذاقت را
طبیبا گر فلاطونی بدرد عشق درمانی
نه از زلف پریشانش من آشفته پریشانم
که در هر حلقه ای از ذکر او بینی پریشانی
بجز زلف و قد فتان و چشم فتنه انگیزت
زبیم تیغ شه در پارس باقی نیست فتانی
درآ ای صفت شکن اندر صفت میدان نیکویان
بزن هر جا سری بینی چو گو یکدم بچوگانی
گنه ای کاتب اعمال چندان ثبت کن از ما
بمهر مهر حیدر ما بکف داریم فرمانی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱۰ - سرا پا حیرتم موسی صفت در تیه حیرانی
سرا پا حیرتم موسی صفت در تیه حیرانی
از این حیرت مرا ای خضر رحمت کن که برهانی
سرا پا چون شدم زنجیری زلف پریشانش
نه بینی در وجودم یکسر مو جز پریشانی
برهمن راندم از بتکده شیخ از در کعبه
که عاریت پرستانم من و ننگ مسلمانی
فلاطون در خم حکمت نشست از کثرت دانش
بعصر خویشتن منهم فلاطونم بنادانی
دلا پیمان زاهد بشکن و پیمانه ای بستان
مهل تا شهره شهرم کند از سست پیمانی
زجور دهر و کید اختر آشفته بجانستی
مگر زنجیر عدل صاحب دوران بجنبانی
امام مهدی قائم ولی و حجت و حاکم
که جای یازده جز او نمیشاید که بنشانی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱۳ - نمیگویم گلی کز لطف عارض گلستانستی
نمیگویم گلی کز لطف عارض گلستانستی
زمین را اخترستی آفتاب آسمانستی
اگر ماهی چرا ننشستی و از لب سخن گفتی
و گر سروی چرا با ساق سیمینت روانستی
من اندر جلوه ات غرقم که بشناسم تو را از خود
بنه شمشیر بر فرقم اگر باری توانستی
اگر عمرم ضمان باشد که وصلش یک زمان باشد
همانا حاصل عمرم بدوران ابر بایستی
بیا عیبت نمیگویم اگر بدعهد و بیمهری
اگر بشکست عهد من بغیری مهربانستی
چه غم پروانه گر سوزی که شمعت نیست در محفل
چه باک ارجان رود از کف که جانان در میانستی
تو آن خط خضری و آن زلف تو ظلمات خم در خم
همانا ای لب نوشین حیات جاودانستی
شدم چون استخوان خود را بکوی دوست افکندم
سگ او را مگر دیدم که میل استخوانستی
برآرد شمع وش آتش سر از چاک گریبانش
بجان آشفته را کاین آتش سودا نهانستی
بهر جا گلشنی بینم توانم جست بستانش
علی آن گل که نتوان گفتنش کز گلستانستی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۳۲ - بشهر مصر از خجلت ببندد دکه حلوائی
بشهر مصر از خجلت ببندد دکه حلوائی
اگر آن پسته شیرین بشکر خنده بگشائی
کساد مشک و عنبر در ختا و چین کنی عمدا
گره از زلف مشکین گر براه باد بگشائی
بپوشد مه برخ پرده چو تو پرده برانداری
رود سرو از چمن بیرون چو تو با ناز بازآئی
بخوبی ای صنم طاقی وحید عصر و آفاقی
مسخر شد چو آفاقت بزن نوبت بیکتائی
چو دل بر نیکوان بستی وداع عقل و دین میکن
حدیث عشق گر خواندی بشوی اوراق دانائی
زرسوائی نیندیشد کسی کاو عشق میورزد
که از آغاز شد همخوابه با هم عشق و رسوائی
بجامم زهر اگر ریزی چو شهد از شوق مینوشم
که حنظل چون شکر گردد بکامم چون تو فرمائی
بیک بوسه علاجم کن زعناب می آلودت
که از عناب میآید علاج درد سودائی
بدان چستی که آهن را برد آهن ربا از جا
بیک غمزه تو دل زآهن دلان شهر بربائی
می گلگون بده ساقی غنیمت دان دم باقی
که میبخشد فراقت از غم دنیی و دنیائی
چرا زلفت پریشانت مرا آشفته تر دارد
گر از زنجیر هر دیوانه میبیند شکیبائی
کمند شاه را مانی زبس خم در خمی ای مو
علی کاو را مسلم گشته در آفاق مولائی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۳۳ - صبا از بلبل دور از دیار زار گمنامی
صبا از بلبل دور از دیار زار گمنامی
سوی آن گلبن نوخیز بر از لطف پیغامی
که زخمی باشدم کاری نه از پیکان نه از خنجر
فروبسته پرم اما نه صیادی و نه دامی
فراقم سوخت سر تا پا بآتش باز میگوید
میان پخته گان عشق او سودائی خامی
بغیر از روز هجران نیست شبهای مرا روزی
ندارد روزگارم جز شب حرمان دیگر شامی
پی تسکین جان ناتوانم قاصد از رحمت
بیاور زآن لب شیرین دعا گر نیست دشنامی
چرا پروانه وش آتش نیفتد در سراپایم
که تو ای آتشین رخساره شمع محفل عامی
رقیبانت همه سرمست از صهبای وصل ای مه
ولی آشفته را خون در دلست از حسرت جامی