تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۷۲ - ای نگارین زلف شبرنگت به گل پرچین مکن
ای نگارین زلف شبرنگت به گل پرچین مکن
ابروان چون هلالت را به مه پرچین مکن
صورت خود را چو می بینی ببین در آینه
لیکن ای جان طعنه ها بر لعبتان چین مکن
گر تو دعوی می کنی شطرنج عشقش باختن
گرچه لجلاجی دلا این عرصه را پرچین مکن
جانم از هجرت به جان آمد ز روی مردمی
حسبتاً لله جفا بر بی دلان چندین مکن
گفته ای یاری دگر گیرم به ترک او کنم
هرچه می خواهی بکن با ما خدا را این مکن
در فراق روی چون ماه تمامت دلبرا
دامنم را بیش ازین از خون دل رنگین مکن
چون من مسکین نه مرد دست و بازوی توأم
ای جفاجو بیش ازین اسب جفا را زین مکن
گر گناهی کرده ام بگذر ز روی لطف از آن
ای نگار نازنین نازنینان این مکن
چون تویی در شادی و ناز و نعیم این جهان
خاطر بیچارگان را بیش ازین غمگین مکن
ابروان چون هلالت را به مه پرچین مکن
صورت خود را چو می بینی ببین در آینه
لیکن ای جان طعنه ها بر لعبتان چین مکن
گر تو دعوی می کنی شطرنج عشقش باختن
گرچه لجلاجی دلا این عرصه را پرچین مکن
جانم از هجرت به جان آمد ز روی مردمی
حسبتاً لله جفا بر بی دلان چندین مکن
گفته ای یاری دگر گیرم به ترک او کنم
هرچه می خواهی بکن با ما خدا را این مکن
در فراق روی چون ماه تمامت دلبرا
دامنم را بیش ازین از خون دل رنگین مکن
چون من مسکین نه مرد دست و بازوی توأم
ای جفاجو بیش ازین اسب جفا را زین مکن
گر گناهی کرده ام بگذر ز روی لطف از آن
ای نگار نازنین نازنینان این مکن
چون تویی در شادی و ناز و نعیم این جهان
خاطر بیچارگان را بیش ازین غمگین مکن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۷۳ - ای دل ای دل بیش ازین در عشق نادانی مکن
ای دل ای دل بیش ازین در عشق نادانی مکن
دیده ی مهجور ازین پس گوهرافشانی مکن
چون نمی خواهد مرا دلدار شهرآرا بیا
هم سبک روحی کن آنجا هم گرانجانی مکن
عشق بازی با رخ خوبش نه کار سرسریست
سرّ عشقش آشکارا گشت پنهانی مکن
ای که جویای لب یاقوت رنگی در عدن
گر زند تیغت به ترک گوهر کانی مکن
ای صبا گر بگذری بر کوی آن زیبا نگار
گر بفرماید بدان در غیر دربانی مکن
گرچه مشکل گشت راه کوی وصلش پیش ما
زینهار ای دل به ترک او به آسانی مکن
چون بد و نیکش جزایی هست بی شک در جهان
سعی کن ای بی خرد بر آنچه درمانی مکن
دیده ی مهجور ازین پس گوهرافشانی مکن
چون نمی خواهد مرا دلدار شهرآرا بیا
هم سبک روحی کن آنجا هم گرانجانی مکن
عشق بازی با رخ خوبش نه کار سرسریست
سرّ عشقش آشکارا گشت پنهانی مکن
ای که جویای لب یاقوت رنگی در عدن
گر زند تیغت به ترک گوهر کانی مکن
ای صبا گر بگذری بر کوی آن زیبا نگار
گر بفرماید بدان در غیر دربانی مکن
گرچه مشکل گشت راه کوی وصلش پیش ما
زینهار ای دل به ترک او به آسانی مکن
چون بد و نیکش جزایی هست بی شک در جهان
سعی کن ای بی خرد بر آنچه درمانی مکن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۷۶ - ای به بالا سرو نازی ای به رخ همچون سمن
ای به بالا سرو نازی ای به رخ همچون سمن
عاشقان مشتاقت از جان میل کن سوی چمن
تا فرو ریزد گل از بار از احیای روی تو
تا نشیند از خجالت سرو بر خاک دمن
گر به بستان بگذری یک دم به طرف جویبار
از حیای قدّت افتد لرزه اندر نارون
نرگس ار چشم تو بیند سر به بالا کی کند
گر دهانت باز بیند غنچه نگشاید دهن
گر بنفشه زلف شبرنگ تو را بیند عجب
گر نبوسد از ادب او خاک پایت را چو من
لاله را گر یک نظر افتد به رنگت نشکفد
وز خجالت عارضت از بر فرو ریزد سمن
غمزه ی سرمست اگر برهم زنی با زلف و خال
بی شک ای جان در سپاه زنگبار افتد شکن
دیده ی یعقوب نابینا شود بینا یقین
گر صبا آرد نسیمی سوی او از پیرهن
بی رخت چشمم نمی بیند جهان بازآی زود
روشنای دیده ی ما شمع جمع انجمن
گر بشیر از مصر آید سوی کنعان بی خبر
گلشن فردوس گردد زان خبر بیت الحزن
سرو قدّش را بگفتم سر مکش از ما ولی
با وجود قامتش از ما نمی آید سخن
گر به خاکم بگذری با مهر با ما یک زمان
از دل خاکم بیابی بوی مهر خویشتن
چشم مستت را بگو رحمی بکن بر عاشقان
در جهان تا کی شود زان فتنه ها خون ریختن
عاشقان مشتاقت از جان میل کن سوی چمن
تا فرو ریزد گل از بار از احیای روی تو
تا نشیند از خجالت سرو بر خاک دمن
گر به بستان بگذری یک دم به طرف جویبار
از حیای قدّت افتد لرزه اندر نارون
نرگس ار چشم تو بیند سر به بالا کی کند
گر دهانت باز بیند غنچه نگشاید دهن
گر بنفشه زلف شبرنگ تو را بیند عجب
گر نبوسد از ادب او خاک پایت را چو من
لاله را گر یک نظر افتد به رنگت نشکفد
وز خجالت عارضت از بر فرو ریزد سمن
غمزه ی سرمست اگر برهم زنی با زلف و خال
بی شک ای جان در سپاه زنگبار افتد شکن
دیده ی یعقوب نابینا شود بینا یقین
گر صبا آرد نسیمی سوی او از پیرهن
بی رخت چشمم نمی بیند جهان بازآی زود
روشنای دیده ی ما شمع جمع انجمن
گر بشیر از مصر آید سوی کنعان بی خبر
گلشن فردوس گردد زان خبر بیت الحزن
سرو قدّش را بگفتم سر مکش از ما ولی
با وجود قامتش از ما نمی آید سخن
گر به خاکم بگذری با مهر با ما یک زمان
از دل خاکم بیابی بوی مهر خویشتن
چشم مستت را بگو رحمی بکن بر عاشقان
در جهان تا کی شود زان فتنه ها خون ریختن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۸۴ - تا به کی در پا کشد زلفت دل مسکین من
تا به کی در پا کشد زلفت دل مسکین من
رحمتی بر حال ما کن ای مه و پروین من
چون من از دنیا و عقبا مهر تو بگزیده ام
نور چشمم از چه رو رفتی چنین در کین من
رویم از درد فراقت زرد و اشک دیده سرخ
یک نظر فرما خدا را بر رخ رنگین من
تا ببینی خون دل بر رویم از هجران روان
بو که باری رحمت آری بر تن مسکین من
تا به کی بر پشت طاقت بار هجران می نهی
از وصالت شاد کن جانا دل غمگین من
خسته هجران منم یک شب گذر کن سوی ما
شمع مومین دان ببین چون سوخت بر بالین من
دلبرا فرهادسان چون جان شیرین دربرت
کرده ام از من مشو دور ای چو جان شیرین من
گفتمش دل را ببردی قصد جانم می کنی
در جوابم گفت آری این بود آیین من
چشم مستش خون جان ما بخورد اندر جهان
با دو زلف کافرش گفتم بیا در دین من
بر دو چشم شیرگیرش خون جان ما بخورد
پس چرا از ما رمید آن آهوی مشکین من
رحمتی بر حال ما کن ای مه و پروین من
چون من از دنیا و عقبا مهر تو بگزیده ام
نور چشمم از چه رو رفتی چنین در کین من
رویم از درد فراقت زرد و اشک دیده سرخ
یک نظر فرما خدا را بر رخ رنگین من
تا ببینی خون دل بر رویم از هجران روان
بو که باری رحمت آری بر تن مسکین من
تا به کی بر پشت طاقت بار هجران می نهی
از وصالت شاد کن جانا دل غمگین من
خسته هجران منم یک شب گذر کن سوی ما
شمع مومین دان ببین چون سوخت بر بالین من
دلبرا فرهادسان چون جان شیرین دربرت
کرده ام از من مشو دور ای چو جان شیرین من
گفتمش دل را ببردی قصد جانم می کنی
در جوابم گفت آری این بود آیین من
چشم مستش خون جان ما بخورد اندر جهان
با دو زلف کافرش گفتم بیا در دین من
بر دو چشم شیرگیرش خون جان ما بخورد
پس چرا از ما رمید آن آهوی مشکین من
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۸۹ - تا به کی مسکین دلم باشد ز هجرانت حزین
تا به کی مسکین دلم باشد ز هجرانت حزین
رحم کن بر حال من طاقت ندارم بیش ازین
گفته بودی در وفایت عهد بر جا آورم
نیست گویی در دلت عهدی که کردی پیش ازین
عهد مشکن چون دو زلفت در وفای من بکوش
تا کنم بر جانت ای جان صد هزاران آفرین
از وصالم یک زمان بنواز جانا تا شوم
بر درت از جان غلام کمترین را کمترین
عقل می گوید برو ترک غم عشقش بگوی
چون کنم ترک غمش کاو هست چون نقش نگین
مهر مهرت از دل پر آتش ما چون رود
مهر رویت در دل ما هست چون نقش نگین
با وجود آنکه کردی بس جفا بر جای من
در سر کار تو کردم در جهان دنیا و دین
گرچه برگشتی ز من، من سر نگردانم ز تو
شیوه ی مردان نباشد ای دلارامم چنین
گرچه بگزیدی کسی دیگر به جای من ولی
در جهان جز روی خوبت کی بود ما را گزین
رحم کن بر حال من طاقت ندارم بیش ازین
گفته بودی در وفایت عهد بر جا آورم
نیست گویی در دلت عهدی که کردی پیش ازین
عهد مشکن چون دو زلفت در وفای من بکوش
تا کنم بر جانت ای جان صد هزاران آفرین
از وصالم یک زمان بنواز جانا تا شوم
بر درت از جان غلام کمترین را کمترین
عقل می گوید برو ترک غم عشقش بگوی
چون کنم ترک غمش کاو هست چون نقش نگین
مهر مهرت از دل پر آتش ما چون رود
مهر رویت در دل ما هست چون نقش نگین
با وجود آنکه کردی بس جفا بر جای من
در سر کار تو کردم در جهان دنیا و دین
گرچه برگشتی ز من، من سر نگردانم ز تو
شیوه ی مردان نباشد ای دلارامم چنین
گرچه بگزیدی کسی دیگر به جای من ولی
در جهان جز روی خوبت کی بود ما را گزین
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۹۱ - بلبل شوریده زندان بر نتابد بیش ازین
بلبل شوریده زندان بر نتابد بیش ازین
جان من هجران جانان بر نتابد بیش ازین
رحمتی بر من کن و بر درد بی درمان من
درد من دوری ز درمان بر نتابد بیش ازین
آدم سرگشته در حیرت سرای خاکدان
فرقت دیدار رضوان برنتابد بیش ازین
بوسه ای ده ز آن لب لعلت که جان خضر من
اشتیاق آب حیوان برنتابد بیش ازین
این دل سرگشته ی چون گوی در میدان غم
از دو زلفت تاب چوگان برنتابد بیش ازین
جان شیرین از تن مجروح من دوری مجوی
تن فراق صحبت جان برنتابد بیش ازین
تا به کی گویند بی سامان بگردی در جهان
این سر شوریده سامان برنتابد بیش ازین
جان من هجران جانان بر نتابد بیش ازین
رحمتی بر من کن و بر درد بی درمان من
درد من دوری ز درمان بر نتابد بیش ازین
آدم سرگشته در حیرت سرای خاکدان
فرقت دیدار رضوان برنتابد بیش ازین
بوسه ای ده ز آن لب لعلت که جان خضر من
اشتیاق آب حیوان برنتابد بیش ازین
این دل سرگشته ی چون گوی در میدان غم
از دو زلفت تاب چوگان برنتابد بیش ازین
جان شیرین از تن مجروح من دوری مجوی
تن فراق صحبت جان برنتابد بیش ازین
تا به کی گویند بی سامان بگردی در جهان
این سر شوریده سامان برنتابد بیش ازین
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۹۲ - ای به قد چون سرو نازی صد هزاران آفرین
ای به قد چون سرو نازی صد هزاران آفرین
در سرابستان جان سروی نروید این چنین
با وجود آنکه بر ما نیستت میلی چنان
در سر کار تو کردم ای صنم دنیا و دین
من ز عشقت هیچ می دانی چه دارم در جهان
دیده ی پر خون ز هجران و دلی دارم حزین
ای سهی سرو گل اندامم به نام ایزد ز ما
دل ربودن نیک می دانی هزاران آفرین
گه گهی از روی لطفم گر نوازی می شود
ای مسلمانان طمع از وی ندارم بیش ازین
چون ز عشقت بر لب آمد جان شیرینم ز غم
بیش ازین بر ما مکن جور و ستم ای نازنین
زاریم از حد گذشتست و ز حال زار من
گوییا دارد فراغت آن نگار مه جبین
گر چه طوبی بگذری در باغ جان ما روان
خاک پایت را بساید ارغوان و یاسمین
گر نقاب از چهره چون ماه بگشایی یقین
خیره گردد در جمالت دیده های حور عین
آتش اندر ما زدی و آب چشم از حد گذشت
هم حذر باید ز آب چشم و آه آتشین
من تو را بگزیده ام از جمله خوبان جهان
بر من مسکین چرا یاری دگر کردی گزین
در سرابستان جان سروی نروید این چنین
با وجود آنکه بر ما نیستت میلی چنان
در سر کار تو کردم ای صنم دنیا و دین
من ز عشقت هیچ می دانی چه دارم در جهان
دیده ی پر خون ز هجران و دلی دارم حزین
ای سهی سرو گل اندامم به نام ایزد ز ما
دل ربودن نیک می دانی هزاران آفرین
گه گهی از روی لطفم گر نوازی می شود
ای مسلمانان طمع از وی ندارم بیش ازین
چون ز عشقت بر لب آمد جان شیرینم ز غم
بیش ازین بر ما مکن جور و ستم ای نازنین
زاریم از حد گذشتست و ز حال زار من
گوییا دارد فراغت آن نگار مه جبین
گر چه طوبی بگذری در باغ جان ما روان
خاک پایت را بساید ارغوان و یاسمین
گر نقاب از چهره چون ماه بگشایی یقین
خیره گردد در جمالت دیده های حور عین
آتش اندر ما زدی و آب چشم از حد گذشت
هم حذر باید ز آب چشم و آه آتشین
من تو را بگزیده ام از جمله خوبان جهان
بر من مسکین چرا یاری دگر کردی گزین
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۹۴ - ای دو دیده چون کنم درمان ندارد درد تو
ای دو دیده چون کنم درمان ندارد درد تو
در غم عشقت دل تنگم نباشد مرد تو
گفته بودم جان شیرین را که در کارت کنم
چون بدیدم این محقّر نیست اندر خورد تو
درد بر دردم به دل تا کی کنی از روز هجر
ای عزیز من بگو تا کی ببینم درد تو
بیش ازین از تیغ هجرانم میازار ای نگار
در جهان آخر بگو تا کیست هم آورد تو
در سرابستان چو دیدم قامتت گفتم کجاست
سرو بستان تا به جان و دل بچیند درد تو
در غم عشقت دل تنگم نباشد مرد تو
گفته بودم جان شیرین را که در کارت کنم
چون بدیدم این محقّر نیست اندر خورد تو
درد بر دردم به دل تا کی کنی از روز هجر
ای عزیز من بگو تا کی ببینم درد تو
بیش ازین از تیغ هجرانم میازار ای نگار
در جهان آخر بگو تا کیست هم آورد تو
در سرابستان چو دیدم قامتت گفتم کجاست
سرو بستان تا به جان و دل بچیند درد تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۱۲ - من ندیدم ای دل سرگشته جز بیداد ازو
من ندیدم ای دل سرگشته جز بیداد ازو
می کنم هر لحظه ای صد داد و صد فریاد ازو
جز غم و اندوه ازو حاصل نشد هرگز مرا
ای مسلمانان شبی هرگز نگشتم شاد ازو
جان من در آتش هجران محبوبان بسوخت
بس که در سر هر دمم سودای خام افتاد ازو
بر سر خاک رهم بنشاند و زد آتش به ما
نیست باری این زمان در دست من جز باد ازو
دل جوابم داد گفتا این سخن با دیده گو
ز آنکه می باشد همشیه عشق را بنیاد ازو
چون ز دست دیده و دل من در آب و آتشم
دیده را در خون کنم و آنگه کنم فریاد ازو
آنکه این عیار شهرآشوب با ما می کند
گر مرا عاری بود هرگز نیارم یاد ازو
گشتم از جان بنده ی آن قد و بالا در جهان
زآنکه شد در بوستان سرو چمن آزاد ازو
چون به بستان بگذرد روزی به ناز آن سروناز
از قد افتد بی تکلف قامت شمشاد از او
می کنم هر لحظه ای صد داد و صد فریاد ازو
جز غم و اندوه ازو حاصل نشد هرگز مرا
ای مسلمانان شبی هرگز نگشتم شاد ازو
جان من در آتش هجران محبوبان بسوخت
بس که در سر هر دمم سودای خام افتاد ازو
بر سر خاک رهم بنشاند و زد آتش به ما
نیست باری این زمان در دست من جز باد ازو
دل جوابم داد گفتا این سخن با دیده گو
ز آنکه می باشد همشیه عشق را بنیاد ازو
چون ز دست دیده و دل من در آب و آتشم
دیده را در خون کنم و آنگه کنم فریاد ازو
آنکه این عیار شهرآشوب با ما می کند
گر مرا عاری بود هرگز نیارم یاد ازو
گشتم از جان بنده ی آن قد و بالا در جهان
زآنکه شد در بوستان سرو چمن آزاد ازو
چون به بستان بگذرد روزی به ناز آن سروناز
از قد افتد بی تکلف قامت شمشاد از او
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۱۳ - ای که دل دارد بسی بر روی جانان آرزو
ای که دل دارد بسی بر روی جانان آرزو
چون کسی کاو درد یابد سوی درمان آرزو
گرچه بی سامانم از تو وصل می خواهم شبی
زانکه می دانم که دارد سر به سامان آرزو
آرزوی من به خاک پای تو دانی که چیست
همچو تشنه کاو برد بر آب حیوان آرزو
آرزومندم چنان بر روی شهرآرای تو
مرده را بینی که چون باشد سوی جان آرزو
بس بکوشیدم که رویت باز بینم دلبرا
برنیاید هیچ کامی بنده را زان آرزو
صبر از حد رفت و جان آمد به لب از جور یار
هیچ می دانی چه دارد دل ز جانان آرزو
موسم گل در بهار اندر چمن هرسو چمان
بر لب جویی کند سر وی خرامان آرزو
گر ندارد با جهان میلی نگار بی وفا
دیده باری بر رخت دارد فراوان آرزو
چون کسی کاو درد یابد سوی درمان آرزو
گرچه بی سامانم از تو وصل می خواهم شبی
زانکه می دانم که دارد سر به سامان آرزو
آرزوی من به خاک پای تو دانی که چیست
همچو تشنه کاو برد بر آب حیوان آرزو
آرزومندم چنان بر روی شهرآرای تو
مرده را بینی که چون باشد سوی جان آرزو
بس بکوشیدم که رویت باز بینم دلبرا
برنیاید هیچ کامی بنده را زان آرزو
صبر از حد رفت و جان آمد به لب از جور یار
هیچ می دانی چه دارد دل ز جانان آرزو
موسم گل در بهار اندر چمن هرسو چمان
بر لب جویی کند سر وی خرامان آرزو
گر ندارد با جهان میلی نگار بی وفا
دیده باری بر رخت دارد فراوان آرزو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۱۹ - ای صبا گرزان نگار ما خبر داری بگو
ای صبا گرزان نگار ما خبر داری بگو
بر در آن یار سنگین دل گذر داری بگو
گر ز حال من بپرسد آن نگار سنگ دل
چون تو حال زار زار من زبر داری بگو
گر بگوید حال آن بیچاره مسکین چه شد
گو به حال و کار زارش گر نظر داری بگو
گر به حال ما نظر خواهی فکندن بعد ازین
ور نمی اندازی و یاری دگر داری بگو
ای دل محزون نظر کن ناوک دلدوز را
پیش تیغ کافرش گر جان سپر داری بگو
در جهان باری ندارم جز تو محبوبی دگر
دلبرا با ما سر یاری اگر داری بگو
بر در آن یار سنگین دل گذر داری بگو
گر ز حال من بپرسد آن نگار سنگ دل
چون تو حال زار زار من زبر داری بگو
گر بگوید حال آن بیچاره مسکین چه شد
گو به حال و کار زارش گر نظر داری بگو
گر به حال ما نظر خواهی فکندن بعد ازین
ور نمی اندازی و یاری دگر داری بگو
ای دل محزون نظر کن ناوک دلدوز را
پیش تیغ کافرش گر جان سپر داری بگو
در جهان باری ندارم جز تو محبوبی دگر
دلبرا با ما سر یاری اگر داری بگو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۳۴ - ماهتابی هست و ابرش دست پیرامن زده
ماهتابی هست و ابرش دست پیرامن زده
در فراقش دست دل هرکس به پیراهن زده
گر نمی تابد مه رویش به ما تدبیر چیست
آتش دل شعله های هجر در خرمن زده
گرچه طوفان فراق دوست کاری مشکلست
امّت نوح پیمبر دست بر دامن زده
نرم می گردد به آتش آهن ای دلبر مگر
آتش آن دل همانا سنگ بر آهن زده
گفتم آه آتشینم هم کند در وی اثر
لعل روح افزای جانان آتشی در من زده
موسم نوروز در بستان ز باد صبحدم
غنچه از غوغای بلبل چاک پیراهن زده
بلبل شوریده غوغا در جهان انداخته
گل به حسن خویش مغرورست باری تن زده
در فراقش دست دل هرکس به پیراهن زده
گر نمی تابد مه رویش به ما تدبیر چیست
آتش دل شعله های هجر در خرمن زده
گرچه طوفان فراق دوست کاری مشکلست
امّت نوح پیمبر دست بر دامن زده
نرم می گردد به آتش آهن ای دلبر مگر
آتش آن دل همانا سنگ بر آهن زده
گفتم آه آتشینم هم کند در وی اثر
لعل روح افزای جانان آتشی در من زده
موسم نوروز در بستان ز باد صبحدم
غنچه از غوغای بلبل چاک پیراهن زده
بلبل شوریده غوغا در جهان انداخته
گل به حسن خویش مغرورست باری تن زده
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۵۰ - آن چه زلفست آن که باز از قهر تابش داده ای
آن چه زلفست آن که باز از قهر تابش داده ای
وآن چه نرگسهای مستست آن که خوابش داده ای
این چه پیکانست بر جانم بگو زان غمزه ها
گوئیا از بی وفایی زهر نابش داده ای
دیده بگشادم که تا بینم جمال آفتاب
ای دو چشم من چرا بر رخ نقابش داده ای
زان لب چو نوش دارو هر دو چشم پرخمار
از دل مجروح من گویی کبابش داده ای
چشم خون خوارت بسی خوردست خوناب جگر
نیک سرمستست دل زان لب شرابش داده ای
آن نهال قامتش را بین چو سرو بوستان
ای دل مسکین مگر از دیده آبش داده ای
دل به چشم جان سؤال از روز وصلت کرده بود
گفته ای لالا و از ابرو جوابش داده ای
ای طبیب من ز لعلت بوسه ای می خواست دل
در جهان وز خون دل دردم جوابش داده ای
شهد وصلت چون شود بیرون به کام دل که تو
شربتی شیرین تو از لعل مذابش داده ای
وآن چه نرگسهای مستست آن که خوابش داده ای
این چه پیکانست بر جانم بگو زان غمزه ها
گوئیا از بی وفایی زهر نابش داده ای
دیده بگشادم که تا بینم جمال آفتاب
ای دو چشم من چرا بر رخ نقابش داده ای
زان لب چو نوش دارو هر دو چشم پرخمار
از دل مجروح من گویی کبابش داده ای
چشم خون خوارت بسی خوردست خوناب جگر
نیک سرمستست دل زان لب شرابش داده ای
آن نهال قامتش را بین چو سرو بوستان
ای دل مسکین مگر از دیده آبش داده ای
دل به چشم جان سؤال از روز وصلت کرده بود
گفته ای لالا و از ابرو جوابش داده ای
ای طبیب من ز لعلت بوسه ای می خواست دل
در جهان وز خون دل دردم جوابش داده ای
شهد وصلت چون شود بیرون به کام دل که تو
شربتی شیرین تو از لعل مذابش داده ای
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۵۱ - بازم از سودای زلفت مست و شیدا کرده ای
بازم از سودای زلفت مست و شیدا کرده ای
بازم اندر دیده ی بینا تو مأوا کرده ای
از شراب لعل فامت وز دو چشم نیمه مست
بر سر بازار عشقم باز رسوا کرده ای
از فروغ روی همچون ماه و خورشیدت دگر
دیده ی جان من بیچاره بینا کرده ای
ای دل سرگشته بازت آتشی در جان فتاد
از دو زلف و روی او با خود چه سودا کرده ای
خانه ی خود را سیه کردی و ما سرگشته ایم
خانه ای در شست زلفش باز پیدا کرده ای
در سرابستان جان آخر چرا ای سرو ناز
روی در گلهای بستان پشت بر ما کرده ای
ای سرشک دیده ی غمدیده ی ما از چه روی
راز ما را در جهان یکباره افشا کرده ای
بازم اندر دیده ی بینا تو مأوا کرده ای
از شراب لعل فامت وز دو چشم نیمه مست
بر سر بازار عشقم باز رسوا کرده ای
از فروغ روی همچون ماه و خورشیدت دگر
دیده ی جان من بیچاره بینا کرده ای
ای دل سرگشته بازت آتشی در جان فتاد
از دو زلف و روی او با خود چه سودا کرده ای
خانه ی خود را سیه کردی و ما سرگشته ایم
خانه ای در شست زلفش باز پیدا کرده ای
در سرابستان جان آخر چرا ای سرو ناز
روی در گلهای بستان پشت بر ما کرده ای
ای سرشک دیده ی غمدیده ی ما از چه روی
راز ما را در جهان یکباره افشا کرده ای
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۵۵ - عاشقانت را دگر در جست و جو آورده ای
عاشقانت را دگر در جست و جو آورده ای
طالبان وصل را در گفت و گو آورده ای
نکهت عنبر همی یابد دماغ جان مگر
ای صبا از زلف دلدارم تو بو آورده ای
تار زلفت ساختی چوگان به میدان جفا
بی دلان را دل به نزد خود چو گوی آورده ای
هرکسی دارند عشق چشمه نوشت ولی
بادپیمایان چو خاک ره به کوی آورده ای
من چنین محروم و محزون در فراق یار و تو
ای دل آخر با نگارم رو به روی آورده ای
دشمنانم را به هجرم شاد و خرّم کرده ای
دوستانت را ز دیده خون به جوی آورده ای
چون نسیم صبحدم آمد ز کویش گفتمش
قصّه درد جهان را مو به مو آورده ای
طالبان وصل را در گفت و گو آورده ای
نکهت عنبر همی یابد دماغ جان مگر
ای صبا از زلف دلدارم تو بو آورده ای
تار زلفت ساختی چوگان به میدان جفا
بی دلان را دل به نزد خود چو گوی آورده ای
هرکسی دارند عشق چشمه نوشت ولی
بادپیمایان چو خاک ره به کوی آورده ای
من چنین محروم و محزون در فراق یار و تو
ای دل آخر با نگارم رو به روی آورده ای
دشمنانم را به هجرم شاد و خرّم کرده ای
دوستانت را ز دیده خون به جوی آورده ای
چون نسیم صبحدم آمد ز کویش گفتمش
قصّه درد جهان را مو به مو آورده ای
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۶۵ - تا که مهر مهرم از درج وفا برداشتی
تا که مهر مهرم از درج وفا برداشتی
بی خطایی از چه رو راه خطا برداشتی
ای بت سیمین بر نامهربان سنگ دل
شرم بادت بی گناهی دل ز ما برداشتی
نارسیده از گلستان رخت بویی به ما
از چه معنی خنجر خار جفا برداشتی
ای دل آشفته ی شیدای سرگردان بگو
کز میان مهربانان خود که را برداشتی
آنکه از جان و جهانت در طلب سرگشته بود
چون تو را گشتست از او خاطر چرا برداشتی
بی خطایی از چه رو راه خطا برداشتی
ای بت سیمین بر نامهربان سنگ دل
شرم بادت بی گناهی دل ز ما برداشتی
نارسیده از گلستان رخت بویی به ما
از چه معنی خنجر خار جفا برداشتی
ای دل آشفته ی شیدای سرگردان بگو
کز میان مهربانان خود که را برداشتی
آنکه از جان و جهانت در طلب سرگشته بود
چون تو را گشتست از او خاطر چرا برداشتی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۶۶ - من ندارم بی رخت از زندگانی راحتی
من ندارم بی رخت از زندگانی راحتی
وین سعادت کو که از وصلم نوازی ساعتی
بر من مسکین نمی سوزد تو را دل تا به کی
دلبرا آخر جفا را نیز باشد غایتی
گفته بودم ترک مهر روی مه رویان کنم
باز برکردم به دل سلطان عشقش رایتی
خواستم تا دل برون آرم ز خیل او ولی
چون کنم چون کرد با او این دل من عادتی
صورت یوسف که در سرّت حکایت می کنند
نازل اندر شام زلف تست وصفش آیتی
می دمم بادی به روی تو ز اخلاص جهان
تا ز چشم بد نیاید بر جمالت آفتی
باشدم محراب ابروی تو حاجتگاه دل
تا گشایم بر دعا دست و بخواهم حاجتی
وین سعادت کو که از وصلم نوازی ساعتی
بر من مسکین نمی سوزد تو را دل تا به کی
دلبرا آخر جفا را نیز باشد غایتی
گفته بودم ترک مهر روی مه رویان کنم
باز برکردم به دل سلطان عشقش رایتی
خواستم تا دل برون آرم ز خیل او ولی
چون کنم چون کرد با او این دل من عادتی
صورت یوسف که در سرّت حکایت می کنند
نازل اندر شام زلف تست وصفش آیتی
می دمم بادی به روی تو ز اخلاص جهان
تا ز چشم بد نیاید بر جمالت آفتی
باشدم محراب ابروی تو حاجتگاه دل
تا گشایم بر دعا دست و بخواهم حاجتی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۷۵ - گر مرا با درد عشقت چاره بودی خوش بدی
گر مرا با درد عشقت چاره بودی خوش بدی
ور شب وصل بتان همواره بودی خوش بدی
دستگیرم گر بدی وصل رخت در پیش ما
گر شب هجران تو آواره بودی خوش بدی
سرو بستان را بود میلی خرامان سوی ما
میل تو گر سوی این بیچاره بودی خوش بدی
شاد می دارد خیال وصل او ما را ولی
بر غم دلدار اگر غمخواره بودی خوش بدی
گر شب وصلت بدیدی صبح بر بستی نقاب
پرده هجران تو گر پاره بودی خوش بدی
زهره گفتن ندارم راز خود را در جهان
ای دریغا گر مرا این چاره بودی خوش بدی
ور شب وصل بتان همواره بودی خوش بدی
دستگیرم گر بدی وصل رخت در پیش ما
گر شب هجران تو آواره بودی خوش بدی
سرو بستان را بود میلی خرامان سوی ما
میل تو گر سوی این بیچاره بودی خوش بدی
شاد می دارد خیال وصل او ما را ولی
بر غم دلدار اگر غمخواره بودی خوش بدی
گر شب وصلت بدیدی صبح بر بستی نقاب
پرده هجران تو گر پاره بودی خوش بدی
زهره گفتن ندارم راز خود را در جهان
ای دریغا گر مرا این چاره بودی خوش بدی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۴۲ - من شبی در خواب عکس روی او گردیدمی
من شبی در خواب عکس روی او گردیدمی
زیر نعلین تو چون خاک رهت گردیدمی
گر مرا بودی مجال خاک بوس حضرتت
صد هزاران دردت از سر تا قدم برچیدمی
ور صبا از کوی تو بویی نیاوردی برم
کی چو غنچه من ز شادی صبحدم خندیدمی
گر نه بوی یوسف مصرم وزیدی گاه گاه
همچو یعقوب از غمت صد پیرهن بدریدمی
سرو آزاد قد او جانم ار کردی قبول
بنده وار از جان به گرد قامتت گردیدمی
ورنه سودایی شدی از زلف او دل چون قلم
سرزنش از خلق عالم این همه نشنیدمی
ورنه بر امّید عفوش جان بدی امّیدوار
ای جهان چون خرّمی، مهر از جهان ببریدمی
چون چنارم گر بدی دستی به سرو قامتت
با وجود دست بالا پای تو بوسیدمی
کاج مویی بودمی از زلف تو تا روز و شب
گرد ماه روشن روی تو درپیچیدمی
زیر نعلین تو چون خاک رهت گردیدمی
گر مرا بودی مجال خاک بوس حضرتت
صد هزاران دردت از سر تا قدم برچیدمی
ور صبا از کوی تو بویی نیاوردی برم
کی چو غنچه من ز شادی صبحدم خندیدمی
گر نه بوی یوسف مصرم وزیدی گاه گاه
همچو یعقوب از غمت صد پیرهن بدریدمی
سرو آزاد قد او جانم ار کردی قبول
بنده وار از جان به گرد قامتت گردیدمی
ورنه سودایی شدی از زلف او دل چون قلم
سرزنش از خلق عالم این همه نشنیدمی
ورنه بر امّید عفوش جان بدی امّیدوار
ای جهان چون خرّمی، مهر از جهان ببریدمی
چون چنارم گر بدی دستی به سرو قامتت
با وجود دست بالا پای تو بوسیدمی
کاج مویی بودمی از زلف تو تا روز و شب
گرد ماه روشن روی تو درپیچیدمی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۷۶ - دلبرا با ما تو لطف بی نهایت می کنی
دلبرا با ما تو لطف بی نهایت می کنی
از درم بازآ اگر با ما عنایت می کنی
ای امید دوستان هجر تو ما را دشمنست
دشمن ما را چرا آخر حمایت می کنی
دل ستانی غم دهی بر ما ستم داری روا
بعد از آن از من به صد دستان شکایت می کنی
گفته ای کاو گفت ترک عشق ما، بالله که من
بی خبر ز آنم بتا کز من روایت می کنی
ای دل سرگشته در هجران روی آن نگار
جان ز غم دادی و پنداری کفایت می کنی
ای صبا جان جهان یک سر معطّر می شود
چون ز زلف مشکبوی او حکایت می کنی
از درم بازآ اگر با ما عنایت می کنی
ای امید دوستان هجر تو ما را دشمنست
دشمن ما را چرا آخر حمایت می کنی
دل ستانی غم دهی بر ما ستم داری روا
بعد از آن از من به صد دستان شکایت می کنی
گفته ای کاو گفت ترک عشق ما، بالله که من
بی خبر ز آنم بتا کز من روایت می کنی
ای دل سرگشته در هجران روی آن نگار
جان ز غم دادی و پنداری کفایت می کنی
ای صبا جان جهان یک سر معطّر می شود
چون ز زلف مشکبوی او حکایت می کنی