تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸۴ - یکی گولی همی‌خواهم که در دلبر نظر دارد
یکی گولی همی‌خواهم که در دلبر نظر دارد
نمی‌خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد
دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر
دل سنگین نمی‌خواهم که پندارد گهر دارد
ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته
ز مالش‌های غم غافل به مالنده عبر دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸۵ - مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد
یکی پیمانه‌یی دارم که بر دریا همی‌خندد
دل دیوانه‌یی دارم که بند و پند نپذیرد
خداوندا تو می‌دانی که جانم از تو نشکیبد
ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد
زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم
تو را هستی همی‌زیبد مرا مستی همی‌زیبد
هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی
نشاطی می‌دهد بی‌غم قبولی می‌کند بی‌رد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸۶ - سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
ندارد پای عشق او کسی کش عشق سر باشد
مراد دل کجا جوید بقای جان کجا خواهد؟
دو چشم عشق پرآتش که در خون جگر باشد
ز بدحالی نمی‌نالد دو چشم از غم نمی‌مالد
که او خواهد که هر لحظه ز حال بد بتر باشد
نه روز بخت می‌خواهد نه شب آرام می‌جوید
میان روز و شب پنهان دلش همچون سحر باشد
دو کاشانه‌ست در عالم یکی دولت یکی محنت
به ذات حق که آن عاشق ازین هر دو به درباشد
ز دریا نیست جوش او که در بس یتیم است او
ازین کان نیست روی او اگرچه همچو زر باشد
دل از سودای شاه جان شهنشاهی کجا جوید؟
قبا کی جوید آن جانی که کشته‌ی آن کمر باشد؟
اگر عالم هما گیرد نجوید سایه‌اش عاشق
که او سرمست عشق آن همای نامور باشد
اگر عالم شکر گیرد دلش نالان چو نی باشد
وگر معشوق نی گوید گدازان چون شکر باشد
ز شمس الدین تبریزی مقیم عشق می‌گویم
خداوندا چرا چندین شهی اندر سفر باشد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸۷ - صلا جان‌های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
صلا جان‌های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
چو زرکوب است آن دلبر رخ من سیم کوب آمد
ازو کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد
به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد
هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد
کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد؟
بروب از خویش این خانه ببین آن حسن شاهانه
برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد
تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد
هوس‌ها چون ملخ‌ها شد نفس‌ها چون حبوب آمد
ز بینایی بگردیدی مگر خوابی دگر دیدی؟
چه خوردی تو که قاروره پر از خلط و رسوب آمد
تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی؟
حکایت می‌کند رنگت که جاسوس القلوب آمد
صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان
که او خورشید اسرار است و علام الغیوب آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸۸ - صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد
صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد
اگر تلبیس نو دارد همان است او که پار آمد
ز رندان کیست این کاره که پیش شاه خون خواره
میان بندد دگرباره که اینک وقت کار آمد؟
بیا ساقی سبک دستم که من باری میان بستم
به جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد
چو گلزار تو را دیدم چو خار و گل بروییدم
چو خارم سوخت در عشقت گلم بر تو نثار آمد
پیاپی فتنه انگیزی ز فتنه بازنگریزی
ولیک این بار دانستم که یار من عیار آمد
اگر بر رو زند یارم رخی دیگر به پیش آرم
ازیرا رنگ رخسارم ز دستش آبدار آمد
تویی شاها و دیرینه مقام توست این سینه
نمی‌گویی کجا بودی که جان بی‌تو نزار آمد؟
شهم گوید در این دشتم تو پنداری که گم گشتم
نمی‌دانی که صبر من غلاف ذوالفقار آمد
مرا برید و خون آمد غزل پرخون برون آمد
برید از من صلاح الدین به سوی آن دیار آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸۹ - شکایت‌ها همی‌کردی که بهمن برگ ریز آمد
شکایت‌ها همی‌کردی که بهمن برگ ریز آمد
کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد
ز رعد آسمان بشنو تو آواز دهل یعنی
عروسی دارد این عالم که بستان پرجهیز آمد
بیا و بزم سلطان بین ز جرعه خاک خندان بین
که یاغی رفت و از نصرت نسیم مشک بیز آمد
بیا ای پاک مغز من ببو گلزار نغز من
به رغم هر خری کاهل که مشک او کمیز آمد
زمین بشکافت و بیرون شد از آن رو خنجرش خواندم
به یک دم از عدم لشکر به اقلیم حجیز آمد
سپاه گلشن و ریحان بحمدالله مظفر شد
که تیغ و خنجر سوسن درین پیکار تیز آمد
چو حلواهای بی‌آتش رسید از دیگ چوبین خوش
سر هر شاخ پرحلوا بسان کفچلیز آمد
به گوش غنچه نیلوفر همی‌گوید که یا عبهر
به استیز عدو می خور که هنگام ستیز آمد
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
مکن با او تو همراهی که او بس سست و حیز آمد
خمش باش و بجو عصمت سفر کن جانب حضرت
که نبود خواب را لذت چو بانگ خیز خیز آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۰ - سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چبود؟
سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چبود؟
چو جان بهر نظر باشد روان بی‌نظر چبود؟
نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شاید؟
سفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چبود؟
مرا پرسید صفرایی که گر مرد شکرخایی
کمر بندم چو نی پیشت اگر گویی شکر چبود؟
بگفتم بهترین چیزی ولیکن پیش غیر تو
که تو ابله شکر بینی و گویی زین بتر چبود؟
ازیرا اصل جسم تو ز زهر قاتل افتاده‌ست
سقر بوده‌ست اصل تو نداند جز سقر چبود؟
جهان و عقل کلی را ز عقل جزو چون بینی؟
در آن دریای خون آشام عقل مختصر چبود؟
دو سه سطرست که می‌خوانی ز سر تا پا و پا تا سر
دگر کاری نداری تو وگرنه پا و سر چبود؟
چو کور افتاد چشم دل چو گوش از ثقل شد پرگل
به غیر خانهٔ وسواس جای کور و کر چبود؟
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۱ - چه بوی است این چه بوی است این مگر آن یار می‌آید؟
چه بوی است این چه بوی است این مگر آن یار می‌آید؟
مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می‌آید؟
شبی یا پردهٔ عودی و یا مشک عبرسودی
و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می‌آید؟
چه نور است این چه تاب است این چه ماه و آفتاب است این؟
مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می‌آید؟
سبوی می چه می‌جویی دهانش را چه می‌بویی؟
تو پنداری که او چون تو ازین خمار می‌آید؟
چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره؟
چه نقصان حشمت مه را که بی‌دستار می‌آید؟
چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گل
ازان میخانه چون مستان چه ناهموار می‌آید؟
مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابش
که او در حلقهٔ مستان چنین بسیار می‌آید
گلستان می‌شود عالم چو سروش می‌کند سیران
قیامت می‌شود ظاهر چو در اظهار می‌آید
همه چون نقش دیواریم و جنبان می‌شویم آن دم
که نور نقش بند ما برین دیوار می‌آید
گهی در کوی بیماران چو جالینوس می‌گردد
گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می‌آید
خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر من
ز شرم آن پری چهره به استغفار می‌آید
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۲ - اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند
اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد
به امر شاه لشکرها از آن بالا فرو آید
اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران
بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند
شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جباری
کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند
مترسان دل مترسان دل ز سختی‌های این منزل
که آب چشمهٔ حیوان بتا هرگز نمیراند
رأیناکم رأیناکم واخرجنا خفایاکم
فإن لم تنتهوا عنها فإیانا وإیاکم
وان طفتم حوالینا وانتم نور عینانا
فلا تستیسوا منا فان العیش احیاکم
شکسته بسته تازی‌ها برای عشق بازی‌ها
بگویم هرچه من گویم شهی دارم که بستاند
چو من خود را نمی‌یابم سخن را از کجا یابم
همان شمعی که داد این را همو شمعم بگیراند
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۳ - برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید
برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید
تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می‌آید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشته‌ست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان‌وار می‌آید
برو ای شکر کین نعمت ز حد شکر بیرون شد
نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار می‌آید
روید ای جمله صورت‌ها که صورت‌های نو آمد
علم‌هاتان نگون گردد که آن بسیار می‌آید
در و دیوار این سینه همی‌درد ز انبوهی
که اندر در نمی‌گنجد پس از دیوار می‌آید
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۳ - اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
ز دست یار آتش روی عالم سوز زیبا خور
نمی‌شاید که چون برقی به هر دم خرمنی سوزی
مثال کشت کوهستان همه شربت ز بالا خور
اگر خواهی که چون مجنون حجاب عقل بردری
ز دست عشق پابرجا شراب آن جا ز بی‌جا خور
اگر دلتنگ و بدرنگی به زیر گلبنش بنشین
وگر مخمور و مغموری ازین بگزیده صهبا خور
گریزان است این ساقی ازین مستان ناموسی
اگر اوباش و قلاشی مخور پنهان و پیدا خور
حریفان گر همی‌خواهی چو بسطامی و چون کرخی
مخور باده درین گلخن بر آن سقف معلا خور
برو گر کارکی داری به کار خویشتن بنشین
چو بر یوسف نه‌یی مجنون غم نان زلیخا خور
کسی دکان کند ویران که بطال جهان باشد
چو نربوده‌ست سیلابت تو آب از مشک سقا خور
به گرد دیگ این دنیا چو کفلیز ار همی‌گردی
برون رو ای سیه کاسه مخور حمرا و حلوا خور
درین بازار ای مجنون چو منبل گرد تن پرخون
چو در شاهد طمع کردی برو شمشیر لالا خور
اگر مشتاق اشراقات شمس الدین تبریزی
شراب صبر و تقویٰ را تو بی‌اکراه و صفرا خور
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۴ - مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
پدر را نیک واقف دان ازان کژبازی مضمر
تو گردی راست اولی‌تر از آن که کژ نهی او را
وگر تو کژ نهی او را به استیزت کند کژتر
ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می‌خواند
که خاک اوست کیخسرو بمیرد پیش او سنجر
چو ان الله یدعو را شنیدی کژ مکن رو را
زهی راعی زهی داعی زهی راه و زهی رهبر
پراکنده شدی ای جان به هر درد و به هر درمان
ز عشقش جوی جمعیت در آن جامع بنه منبر
چو کر و فر او دیدی تویی کرار و شیر حق
چو بال و پر او دیدی تویی طیار چون جعفر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۵ - مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
به صد حیله کنم غافل ازو خود را کنم جاهل
بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
مرا گوید نمی‌گویی که تا چند از گدارویی؟
چو هر عوری و ادباری گدایی می‌کنی هر در
بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی
اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر؟
ازین‌ها کز تو می‌زاید شهان را ننگ می‌آید
ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر؟
که داند گفت گفت او؟ که عالم نیست جفت او
ز پیدا و نهفت او جهان کور است و هستی کر
مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی
هر آن جانی که بشنودی برون جستی ازین معبر
از آن دلدار دریادل مرا حالی‌ست بس مشکل
که ویران می‌شود سینه از آن جولان و کر و فر
اگر با مومنان گویم همه کافر شوند آن دم
وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر
چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو
مرا پرسید چونی تو؟ بگفتم بی‌تو بس مضطر
اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا
دلت سنگ است یا خارا و یا کوهی‌ست از مرمر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۱ - اگر گم گردد این بی‌دل از آن دلدار جوییدش
اگر گم گردد این بی‌دل از آن دلدار جوییدش
وگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش
وگر این بلبل جانم بپرد ناگهان از تن
زهر خاری مپرسیدش در آن گلزار جوییدش
اگر بیمار عشق او شود یاوه ازین مجلس
به پیش نرگس بیمار آن عیار جوییدش
وگر سرمست دل روزی زند بر سنگ آن شیشه
به میخانه روید آن دم از آن خمار جوییدش
هران عاشق که گم گردد هلا زنهار‌‌‌ می‌گویم
بر خورشید برق انداز بی‌زنهار جوییدش
وگر دزدی زند نقبی بدزدد رخت عاشق را
میان طره مشکین آن طرار جوییدش
بت بیدار پرفن را که بیداری ز بخت اوست
چنین خفته نیابیدش مگر بیدار جوییدش
بپرسیدم به کوی دل ز پیری من ازان دلبر
اشارت کرد آن پیرم که در اسرار جوییدش
بگفتم پیر را بالله تویی اسرار گفت آری
منم دریای پرگوهر به دریابار جوییدش
زهی گوهر که دریا را به نور خویش پر دارد
مسلمانان مسلمانان دران انوار جوییدش
چو یوسف شمس تبریزی به بازار صفا آمد
مر اخوان صفا را گو دران بازار جوییدش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۲ - چه دارد در دل آن خواجه که می‌تابد ز رخسارش؟
چه دارد در دل آن خواجه که می‌تابد ز رخسارش؟
چه خورده‌ست او که می‌پیچد دو نرگسدان خمارش؟
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا؟
چه باتاب است آن گردون ز عکس بحر دربارش
به کار خویش می‌رفتم به درویشی خود ناگه
مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش
اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم
دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبک سارش
بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری
دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش
مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می‌دیدم
چنین بوده‌ست تعبیرش که دیدم روز بیدارش
شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم
ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش
چه خواجه‌ست این چه خواجه‌ست این بنامیزد بنامیزد
هزاران خواجه می‌زیبد اسیر و بند دیدارش
کجا خواجه‌ی جهان باشد کسی کو بند جان باشد؟
چو او بنده‌ی جهان باشد نباشد خواجگی یارش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۳ - قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش
قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش
بدان هاروت و ماروتت لجوجان را به بابل کش
سلیمانا بدان خاتم که ختم جمله خوبانی
همه دیوان و پریان را به قهر اندر سلاسل کش
برای جن و انسان را گشادی گنج احسان را
مثال نحن اعطیناک بر محروم سایل کش
جسد را کن به جان روشن حسد را بیخ و بن برکن
نظر را بر مشارق زن خرد را در مسایل کش
چو لب الحمد برخواند دهش نقل و می بی‌حد
چو برخواند و لا الضالین تو او را در دلایل کش
سوی تو جان چو بشتابد دهش شمعی که ره یابد
چو خورشید تو را جوید چو ماهش در منازل کش
شراب کاس کیکاوس ده مخمور عاشق را
دقیقه دانی و فن را به پیش فکر عاقل کش
به اقبال عنایاتت بکش جان را و قابل کن
قبول و خلعت خود را به سوی نفس قابل کش
اسیر درد و حسرت را بده پیغام لاتاسوا
قتول عشق حسنت را ازین مقتل به قاتل کش
اگر کافردل است این تن شهادت عرضه کن بر وی
وگر بی‌حاصل است این جان چه باشد تش به حاصل کش
کنش زنده وگر نکنی مسیحا را تو نایب کن
تو وصلش ده وگر ندهی به فضلش سوی فاضل کش
زمین لرزید ای خاکی چو دید آن قدس و آن پاکی
اذا ما زلزلت برخوان نظر را در زلازل کش
تمامش کن هلا حالی که شاه حالی و قالی
کسی که قول پیش آرد خطی بر قول و قایل کش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۴ - پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش
الا ای شحنهٔ خوبی ز لعل تو بسی گوهر
بدزدیده‌ست جان من برنجانش برنجانش
گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت
بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش
پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش
که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش
منم در عشق بی‌برگی که اندر باغ عشق او
چو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش
در آن گل‌های رخسارش همی‌غلطید روزی دل
بگفتم چیست این؟ گفتا همی‌غلطم در احسانش
یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارض
که تا برخواند آن عارض که استاد است خط خوانش
ولیکن سخت می‌ترسم ازان زلف سیه کارش
که بس دل در رسن بسته‌ست آن هندو ز بهتانش
به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادن
که هر دل کان رسن بیند چنان چاه است زندانش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۵ - ریاضت نیست پیش ما همه لطف است و بخشایش
ریاضت نیست پیش ما همه لطف است و بخشایش
همه مهر است و دلداری همه عیش است و آسایش
هر آنچ از فقر کار آید به باغ جان به بار آید
به ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش
همه دیده‌‌‌ست در راهش همه صدر است درگاهش
وگر تن هست در کاهش ببین جان را تو افزایش
ببین تو لطف پاکی را امیر سهمناکی را
که او یک مشت خاکی را کند در لامکان جایش
بسی کوران و ره شینان ازو گشتند ره بینان
بسی جان‌‌های غمگینان چو طوطی شد شکرخایش
بسی زخم است بی‌دشنه ز پنج و چار وز شش نه
ز عشق آتش تشنه که جز خون نیست سقایش
زهی شیرین که‌‌‌ می‌سوزم چو از شمعش برافروزم
زهی شادی امروزم ز دولت‌‌های فردایش
چرا من خاکی و پستم؟ ازیرا عاشق و مستم
چرا من جمله جانستم؟ ز عشق جسم فرسایش
به پیش عاشقان صف صف برآورده به حاجت کف
ز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سرنایش
ازو چون است؟ این دل چون؟ کزو غرقه‌‌‌ست ره ره خون
وزو غوغاست در گردون و ناله‌ی جان ز هی هایش
دلا تا چند پرهیزی؟ بگو تو شمس تبریزی
بنه سر تو ز سرتیزی برای فخر بر پایش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۹۳ - علی الله ای مسلمانان ازان هجران پرآتش
علی الله ای مسلمانان ازان هجران پرآتش
ظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش
چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیله
کما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش
عجب نبود اگر عاشق شود بی‌جان درین هجران
اذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان یعطش
اگر منکر شود مردی ز سوز عاشق سوزان
متیٰ یمتاز عین الشمس من عین له اعمش
چو فرش وصل بردارد شفا از منزل عاشق
فراش من لهیب النار من تحت الفتیٰ یفرش
که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آید
یبرد ذاک و البستان و الفردوس یستنعش
دلم در گوش من گوید ز حرص وصل شمس الدین
الیٰ تبریز یستسعیٰ و فی تبریز یستفتش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۱۴ - به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک
به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک
شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک
دهان بر می‌نهاد او دست، یعنی دم مزن، خامش
و می‌فرمود چشم او درآ در کار پنهانک
چو کرد آن لطف او مستم، در گلزار بشکستم
همی‌دزدیدم آن گل‌ها، از آن گلزار پنهانک
بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاری
برانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک
بنه بر گوش من آن لب، اگر چه خلوتست و شب
مهل تا برزند بادی بر آن اسرار پنهانک
از آن اسرار عاشق کش، مشو امشب مها خامش
نوای چنگ عشرت را، بجنبان تار پنهانک
بده ای دلبر خندان، به رسم صدقه پنهان
از آن دو لعل جان افزای شکربار پنهانک
که غمازان همه مستند اندر خواب، گفت آری
ولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک
مکن ای شمس تبریزی چنین تندی، چنین تیزی
کجا یابم تو را ای شاه، دیگربار پنهانک؟