تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۰ - نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
بالله که چنین منگر بالله که چنان منگر
هر چند که زهر از تو کانیست شکرها را
زان رو که چنین نوری زان رنگ چنان انور
نوری که نیارم گفت در پای تو میافتد
معنیش که درویشا در ما بنگر خوش تر
در من که توام بنگر خودبین شو و همچین شو
ای نور ز سر تا پا از پای مگو وز سر
چون در بصر خلقی گویی تو پر از زرقی
ای آن که تو هم غرقی در خون دل من تر
ار زان که گهر داری دریای دو چشمم بین
ور سنگ محک داری اندر رخ من بین زر
آن شیر خدایی را شمس الحق تبریزی
صیدی که نه روبه شد او را به سگی مشمر
بالله که چنین منگر بالله که چنان منگر
هر چند که زهر از تو کانیست شکرها را
زان رو که چنین نوری زان رنگ چنان انور
نوری که نیارم گفت در پای تو میافتد
معنیش که درویشا در ما بنگر خوش تر
در من که توام بنگر خودبین شو و همچین شو
ای نور ز سر تا پا از پای مگو وز سر
چون در بصر خلقی گویی تو پر از زرقی
ای آن که تو هم غرقی در خون دل من تر
ار زان که گهر داری دریای دو چشمم بین
ور سنگ محک داری اندر رخ من بین زر
آن شیر خدایی را شمس الحق تبریزی
صیدی که نه روبه شد او را به سگی مشمر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۱ - جان من و جان تو بستهست به همدیگر
جان من و جان تو بستهست به همدیگر
هم رنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر
ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من
ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوش تر
ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم
من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر
همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی
تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور
یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه
تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر
چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم
زیرا همه کس داند کاکسیر نخواهد زر
از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم
چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر
مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد
تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر
هم رنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر
ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من
ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوش تر
ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم
من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر
همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی
تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور
یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه
تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر
چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم
زیرا همه کس داند کاکسیر نخواهد زر
از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم
چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر
مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد
تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۲ - تا چند زنی بر من زانکار تو خار آخر؟
تا چند زنی بر من زانکار تو خار آخر؟
من با تو نمیگویم ای مرده پار آخر
ماننده ابری تو هم مظلم و بیباران
تاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر
این جمله فرمانها از بهر قدر آمد
ای جبری غافل تو از لذت کار آخر
با کور کسی گوید کین رشته به سوزن کش؟
با بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر؟
با طفل دوروزه کس از شاهد و می گوید؟
یا با نظر حیوان از چشم خمار آخر؟
چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشین
از حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر
در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزی
غوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر
من با تو نمیگویم ای مرده پار آخر
ماننده ابری تو هم مظلم و بیباران
تاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر
این جمله فرمانها از بهر قدر آمد
ای جبری غافل تو از لذت کار آخر
با کور کسی گوید کین رشته به سوزن کش؟
با بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر؟
با طفل دوروزه کس از شاهد و می گوید؟
یا با نظر حیوان از چشم خمار آخر؟
چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشین
از حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر
در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزی
غوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۳ - ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر
یک لحظه سلف دیده کین جایم تا دانی
بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر
در بسته به روی من یعنی که برو واپس
بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر
سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد
من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر
من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده
زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر
تو دست گزان بر من کین جمله ز دست تو
من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر
کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم؟
وانگاه تو بخراشی رخساره چون زعفر
ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی
فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر
چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت
چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر
احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد
ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر
ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته
تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در
در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان
بگداخت همی نقشی بفسرده بدین آذر
گفتا که خطاب تو هم باقی این برف است
تا برف بود باقی غیب است گل احمر
گفتم که الا ای مه از تابش روی تو
خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر
آخر بنگر در من گفتا که نمیترسی
از آتش رخسارم وان گه تو نه سامندر؟
گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده
اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر
گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی
شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر
گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده؟
گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر
وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان
در حال درخشانی وز تابش او برخور
گفتم که همیترسم وز ترس همیمیرم
کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر
آن جوهر بیچونی کز حسن خیال تو
در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر
گفتا که مترس آخر نی منت همیگویم
کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر؟
آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی
پرنور ازو عالم تبریز ازو انور
او بود خلاصهی کن او را تو سجودی کن
تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر
باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر
یک لحظه سلف دیده کین جایم تا دانی
بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر
در بسته به روی من یعنی که برو واپس
بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر
سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد
من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر
من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده
زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر
تو دست گزان بر من کین جمله ز دست تو
من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر
کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم؟
وانگاه تو بخراشی رخساره چون زعفر
ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی
فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر
چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت
چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر
احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد
ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر
ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته
تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در
در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان
بگداخت همی نقشی بفسرده بدین آذر
گفتا که خطاب تو هم باقی این برف است
تا برف بود باقی غیب است گل احمر
گفتم که الا ای مه از تابش روی تو
خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر
آخر بنگر در من گفتا که نمیترسی
از آتش رخسارم وان گه تو نه سامندر؟
گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده
اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر
گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی
شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر
گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده؟
گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر
وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان
در حال درخشانی وز تابش او برخور
گفتم که همیترسم وز ترس همیمیرم
کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر
آن جوهر بیچونی کز حسن خیال تو
در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر
گفتا که مترس آخر نی منت همیگویم
کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر؟
آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی
پرنور ازو عالم تبریز ازو انور
او بود خلاصهی کن او را تو سجودی کن
تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۷۳ - بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر
بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر
اندر صفت مومن المومن کالمزهر
جاء الملک الاکبر ما احسن ذا المنظر
حتی ملاء الدنیا بالعبهر و العنبر
چون بربط شد مومن در ناله و در زاری
بربط ز کجا نالد بیزخمه زخم آور؟
جاء الفرج الاعظم جاء الفرح الاکبر
جاء الکرم الادوم جاء القمر الاقمر
خو کرد دل بربط نشکیبد ازان زخمه
اندر قدم مطرب میمالد رو و سر
الدولة عیشیه و القهوة عرشیه
و المجلس منثور باللوز مع السکر
اینک غزلی دیگر الخمس مع الخمسین
زان پیش که برخوانم که شانیک الابتر
الرب هو الساقی و العیش به باقی
و السعد هو الراقی یا خایف لا تحذر
الروح غد اسکری من قهوتنا الکبری
وازینت الدنیا بالاخضر و الاحمر
خاموش شو و محرم می خور می جان هر دم
در مجلس ربانی بیحلق و لب و ساغر
اندر صفت مومن المومن کالمزهر
جاء الملک الاکبر ما احسن ذا المنظر
حتی ملاء الدنیا بالعبهر و العنبر
چون بربط شد مومن در ناله و در زاری
بربط ز کجا نالد بیزخمه زخم آور؟
جاء الفرج الاعظم جاء الفرح الاکبر
جاء الکرم الادوم جاء القمر الاقمر
خو کرد دل بربط نشکیبد ازان زخمه
اندر قدم مطرب میمالد رو و سر
الدولة عیشیه و القهوة عرشیه
و المجلس منثور باللوز مع السکر
اینک غزلی دیگر الخمس مع الخمسین
زان پیش که برخوانم که شانیک الابتر
الرب هو الساقی و العیش به باقی
و السعد هو الراقی یا خایف لا تحذر
الروح غد اسکری من قهوتنا الکبری
وازینت الدنیا بالاخضر و الاحمر
خاموش شو و محرم می خور می جان هر دم
در مجلس ربانی بیحلق و لب و ساغر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۶ - آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش
آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش
زین ساغر خندان رو جامی بچشانیدش
زین باده نخوردهست او زان بارد و سرد است او
با این همه بدهیدش جامی بپزانیدش
او سرکه چرا آرد؟ غوره ز چه افشارد؟
زان زهر همیبارد تا جمله بدانیدش
آن بادهٔ انگوری نفزاید جز کوری
پهلوی چنین باده بالله منشانیدش
باشد بودش سکته در گور نباید کرد
زین آب خضر یک کف در حلق چکانیدش
زین ساغر خندان رو جامی بچشانیدش
زین باده نخوردهست او زان بارد و سرد است او
با این همه بدهیدش جامی بپزانیدش
او سرکه چرا آرد؟ غوره ز چه افشارد؟
زان زهر همیبارد تا جمله بدانیدش
آن بادهٔ انگوری نفزاید جز کوری
پهلوی چنین باده بالله منشانیدش
باشد بودش سکته در گور نباید کرد
زین آب خضر یک کف در حلق چکانیدش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۷ - رویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینش
رویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینش
صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد
شیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینش
آن طره پرچین را چون باد بشوراند
صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش
بر روی و قفای مه سیلی زده حسن او
بر دبدبه قارون تسخر زده مسکینش
آن ماه که میخندد در شرح نمیگنجد
ای چشم و چراغ من دم درکش و میبینش
صد چرخ همیگردد بر آب حیات او
صد کوه کمر بندد در خدمت تمکینش
گولی مگر ای لولی؟ این جا به چه میلولی؟
رو صید و تماشا کن در شاهی شاهینش
گر اسپ ندارد جان پیشش برود لنگان
بنشاند آن فارس جان را سپس زینش
ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد
مانند طبیب آید آن شاه به بالینش
عشق است یکی جانی دررفته به صد صورت
دیوانه شدم باری من در فن و آیینش
حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد
تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکینش
بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او
تقویم طلب میکن در سوره والتینش
خورشید به تیغ خود آن را که کشد ای جان
از تابش خود سازد تجهیزش و تکفینش
فرهاد هوای او رفتهست به که کندن
تا لعل شود مرمر از ضربت میتینش
من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را
بشنو ز پس پرده کر و فر تحسینش
خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه
لوزینه دعا گوید حلوا کند آمینش
صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد
شیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینش
آن طره پرچین را چون باد بشوراند
صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش
بر روی و قفای مه سیلی زده حسن او
بر دبدبه قارون تسخر زده مسکینش
آن ماه که میخندد در شرح نمیگنجد
ای چشم و چراغ من دم درکش و میبینش
صد چرخ همیگردد بر آب حیات او
صد کوه کمر بندد در خدمت تمکینش
گولی مگر ای لولی؟ این جا به چه میلولی؟
رو صید و تماشا کن در شاهی شاهینش
گر اسپ ندارد جان پیشش برود لنگان
بنشاند آن فارس جان را سپس زینش
ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد
مانند طبیب آید آن شاه به بالینش
عشق است یکی جانی دررفته به صد صورت
دیوانه شدم باری من در فن و آیینش
حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد
تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکینش
بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او
تقویم طلب میکن در سوره والتینش
خورشید به تیغ خود آن را که کشد ای جان
از تابش خود سازد تجهیزش و تکفینش
فرهاد هوای او رفتهست به که کندن
تا لعل شود مرمر از ضربت میتینش
من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را
بشنو ز پس پرده کر و فر تحسینش
خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه
لوزینه دعا گوید حلوا کند آمینش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۸ - ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
ای خسرو و ای شیرین ای نقش و خیالت خوش
ای چهرهٔ تو مه وش آب است و درو آتش
هم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش
ای صورت لطف حق نقش تو خوش است الحق
ای نقش تو روحانی وی نور جلالت خوش
ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخر
در وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش
ای روز ز روی تو شب سایهٔ موی تو
چون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش
گر لطف و وصال آری ور جور و محال آری
آمیختهیی با جان ای جور و محالت خوش
دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مه
جان گفت به گوش دل کی دل مه و سالت خوش
تبریز بگو آخر با غمزهٔ شمس الدین
کی فتنهٔ جادویان ای سحر حلالت خوش
ای خسرو و ای شیرین ای نقش و خیالت خوش
ای چهرهٔ تو مه وش آب است و درو آتش
هم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش
ای صورت لطف حق نقش تو خوش است الحق
ای نقش تو روحانی وی نور جلالت خوش
ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخر
در وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش
ای روز ز روی تو شب سایهٔ موی تو
چون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش
گر لطف و وصال آری ور جور و محال آری
آمیختهیی با جان ای جور و محالت خوش
دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مه
جان گفت به گوش دل کی دل مه و سالت خوش
تبریز بگو آخر با غمزهٔ شمس الدین
کی فتنهٔ جادویان ای سحر حلالت خوش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۹ - زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش
زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش
بس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش
در شام دو زلف او صد صبح نهان بیش است
هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش
آن دولت عالم را وان جنت خرم را
کز وی شکفد در جان گلزار بشوریدش
آن باده همیجوشد وز خلق همیپوشد
تا روی شود از وی خمار بشوریدش
چشم و دل مریم شد روشن از آن خرما
نخلیست از آن خرما پربار بشوریدش
گم گشت دل مسکین اندر خم زلف او
باشد که پدید آید بسیار بشوریدش
شمس الحق تبریزی در عشق مسیح آمد
هر کس که از او دارد زنار بشوریدش
بس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش
در شام دو زلف او صد صبح نهان بیش است
هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش
آن دولت عالم را وان جنت خرم را
کز وی شکفد در جان گلزار بشوریدش
آن باده همیجوشد وز خلق همیپوشد
تا روی شود از وی خمار بشوریدش
چشم و دل مریم شد روشن از آن خرما
نخلیست از آن خرما پربار بشوریدش
گم گشت دل مسکین اندر خم زلف او
باشد که پدید آید بسیار بشوریدش
شمس الحق تبریزی در عشق مسیح آمد
هر کس که از او دارد زنار بشوریدش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۳۰ - جانم به چه آرامد ای یار؟ به آمیزش
جانم به چه آرامد ای یار؟ به آمیزش
صحت به چه دریابد بیمار؟ به آمیزش
هر چند به بر گیری او را نبود سیری
دانی به چه بنشیند این بار؟ به آمیزش
آن تشنهٔ ده روزه کی به شود از کوزه
الا که کند آبش خوش خوار به آمیزش
در وصل تو میجوید وز شرم نمیگوید
کامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش
کاری که کند بنده تقدیر زند خنده
کی خفته بجو آخر این کار به آمیزش
زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصری
زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش
اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی
صد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش
صحت به چه دریابد بیمار؟ به آمیزش
هر چند به بر گیری او را نبود سیری
دانی به چه بنشیند این بار؟ به آمیزش
آن تشنهٔ ده روزه کی به شود از کوزه
الا که کند آبش خوش خوار به آمیزش
در وصل تو میجوید وز شرم نمیگوید
کامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش
کاری که کند بنده تقدیر زند خنده
کی خفته بجو آخر این کار به آمیزش
زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصری
زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش
اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی
صد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۳۱ - وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
جمشید تو را چاکر خورشید تو را مفرش
بخرام بیا کین دم والله که نمیگنجد
نی میوه و نی شیوه نی چرخ و مه مه وش
جز ما و تو و جامی دریا کف خوش نامی
چون دیگ مجوش از غم چون ریگ بیا درکش
زان سوی چو بگذشتم شش پنج زنش گشتم
یا رب که چهها دارد زان جانب پنج و شش
ناساخته افتادم در دام تو ای خوش دم
ای باده در باده ای آتش در آتش
نی بس کن و نی بس کن خود را همه اخرس کن
کین نیست قراءاتی کش فهم کند اخفش
جمشید تو را چاکر خورشید تو را مفرش
بخرام بیا کین دم والله که نمیگنجد
نی میوه و نی شیوه نی چرخ و مه مه وش
جز ما و تو و جامی دریا کف خوش نامی
چون دیگ مجوش از غم چون ریگ بیا درکش
زان سوی چو بگذشتم شش پنج زنش گشتم
یا رب که چهها دارد زان جانب پنج و شش
ناساخته افتادم در دام تو ای خوش دم
ای باده در باده ای آتش در آتش
نی بس کن و نی بس کن خود را همه اخرس کن
کین نیست قراءاتی کش فهم کند اخفش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۳۲ - هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش
هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش
با زهره درآ گویان در حلقهٔ مستانش
هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم
وان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش
میگو سخنش بسته در گوش دل آهسته
تا کفر به پیش آرد صد گوهر ایمانش
یک برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگه
آتش فتد اندر مه برهم زند ارکانش
آن جا که عنایتها بخشید ولایتها
آن جا چه زند کوشش آن جا چه بود دانش؟
آن جا که نظر باشد هر کار چو زر باشد
بی دست برد چوگان هر گوی ز میدانش
شمس الحق تبریزی کو هر دل بیدل را
میآرد و میآرد تا حضرت سلطانش
با زهره درآ گویان در حلقهٔ مستانش
هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم
وان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش
میگو سخنش بسته در گوش دل آهسته
تا کفر به پیش آرد صد گوهر ایمانش
یک برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگه
آتش فتد اندر مه برهم زند ارکانش
آن جا که عنایتها بخشید ولایتها
آن جا چه زند کوشش آن جا چه بود دانش؟
آن جا که نظر باشد هر کار چو زر باشد
بی دست برد چوگان هر گوی ز میدانش
شمس الحق تبریزی کو هر دل بیدل را
میآرد و میآرد تا حضرت سلطانش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۱۶ - رو رو که نهیی عاشق، ای زلفک و ای خالک
رو رو که نهیی عاشق، ای زلفک و ای خالک
ای نازک و ای خشمک، پابسته به خلخالک
با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک؟
بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک؟
ای نازک نازک دل، دل جو، که دلت ماند
روزی که جدا مانی، از زرک و از مالک
اشکسته چرا باشی؟ دلتنگ چرا گردی؟
دل همچو دل میمک، قد همچو قد دالک
تو رستم دستانی، از زال چه میترسی؟
یارب، برهان او را از ننگ چنین زالک
من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد
بر چرخ همیگشتی، سرمستک و خوش حالک
میگشتی و میگفتی، ای زهره به من بنگر
سرمستم و آزادم، زادبارک و اقبالک
درویشی و آن گه غم؟ از مست نبیذی کم
رو، خدمت آن مه کن، مردانه یکی سالک
بر هفت فلک بگذر، افسون زحل مشنو
بگذار منجم را در اختر و در فالک
من خرقه زخور دارم، چون لعل و گهر دارم
من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک؟
با یار عرب گفتم، در چشم ترم بنگر
میگفت به زیر لب، لا تخدعنی والک
میگفتم و میپختم در سینه دو صد حیلت
میگفت مرا خندان، کم تکتم احوالک؟
خامش کن و شه را بین، چون باز سپیدی تو
نی بلبل قوالی، درمانده درین قالک
ای نازک و ای خشمک، پابسته به خلخالک
با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک؟
بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک؟
ای نازک نازک دل، دل جو، که دلت ماند
روزی که جدا مانی، از زرک و از مالک
اشکسته چرا باشی؟ دلتنگ چرا گردی؟
دل همچو دل میمک، قد همچو قد دالک
تو رستم دستانی، از زال چه میترسی؟
یارب، برهان او را از ننگ چنین زالک
من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد
بر چرخ همیگشتی، سرمستک و خوش حالک
میگشتی و میگفتی، ای زهره به من بنگر
سرمستم و آزادم، زادبارک و اقبالک
درویشی و آن گه غم؟ از مست نبیذی کم
رو، خدمت آن مه کن، مردانه یکی سالک
بر هفت فلک بگذر، افسون زحل مشنو
بگذار منجم را در اختر و در فالک
من خرقه زخور دارم، چون لعل و گهر دارم
من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک؟
با یار عرب گفتم، در چشم ترم بنگر
میگفت به زیر لب، لا تخدعنی والک
میگفتم و میپختم در سینه دو صد حیلت
میگفت مرا خندان، کم تکتم احوالک؟
خامش کن و شه را بین، چون باز سپیدی تو
نی بلبل قوالی، درمانده درین قالک
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۱۷ - آن میر دروغین بین، با اسپک و با زینک
آن میر دروغین بین، با اسپک و با زینک
شنگینک و منگینک، سر بسته به زرینک
چون منکر مرگ است او، گوید که اجل کو، کو؟
مرگ آیدش از شش سو، گوید که منم اینک
گوید اجلش کی خر، کو آن همه کر و فر؟
وان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک
کو شاهد و کو شادی؟ مفرش به کیان دادی؟
خشت است تو را بالین، خاک است نهالینک
ترک خور و خفتن گو، رو دین حقیقی جو
تا میر ابد باشی، بیرسمک و آیینک
بیجان مکن این جان را، سرگین مکن این نان را
ای آن که فکندی تو، در در تک سرگینک
ما بستهٔ سرگین دان، از بهر دریم ای جان
بشکسته شو و در جو، ای سرکش خودبینک
چون مرد خدا بینی، مردی کن و خدمت کن
چون رنج و بلا بینی، در رخ مفکن چینک
این هجو من است ای تن، وان میر منم، هم من
تا چند سخن گفتن، از سینک و از شینک
شمس الحق تبریزی، خود آب حیاتی تو
وان آب کجا یابد جز دیدهٔ نمگینک؟
شنگینک و منگینک، سر بسته به زرینک
چون منکر مرگ است او، گوید که اجل کو، کو؟
مرگ آیدش از شش سو، گوید که منم اینک
گوید اجلش کی خر، کو آن همه کر و فر؟
وان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک
کو شاهد و کو شادی؟ مفرش به کیان دادی؟
خشت است تو را بالین، خاک است نهالینک
ترک خور و خفتن گو، رو دین حقیقی جو
تا میر ابد باشی، بیرسمک و آیینک
بیجان مکن این جان را، سرگین مکن این نان را
ای آن که فکندی تو، در در تک سرگینک
ما بستهٔ سرگین دان، از بهر دریم ای جان
بشکسته شو و در جو، ای سرکش خودبینک
چون مرد خدا بینی، مردی کن و خدمت کن
چون رنج و بلا بینی، در رخ مفکن چینک
این هجو من است ای تن، وان میر منم، هم من
تا چند سخن گفتن، از سینک و از شینک
شمس الحق تبریزی، خود آب حیاتی تو
وان آب کجا یابد جز دیدهٔ نمگینک؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۱۸ - هر اول روز ای جان، صد بار سلام علیک
هر اول روز ای جان، صد بار سلام علیک
در گفتن و خاموشی، ای یار سلام علیک
از جان همه قدوسی، وز تن همه سالوسی
وز گل همه جباری، وز خار سلام علیک
من ترکم و سرمستم، ترکانه سلح بستم
در ده شدم و گفتم، سالار سلام علیک
بنهاد یکی صهبا، بر کف من و گفتا
این شهره امانت را هش دار، سلام علیک
گفتم من دیوانه، پیوسته، خلیلانه
بر مالک خود گویم، در نار سلام علیک
آن لحظه که بیرونم، عالم زسلامم پر
وان لحظه که در غارم، با یار سلام علیک
چون صنع و نشان او دارد همه صورتها
ای مور شبت خوش باد، ای مار سلام علیک
داوود تو را گوید بر تخت فدیناکم
منصور تو را گوید، بر دار سلام علیک
مشتاق تو را گوید بیطمع سلام از جان
محتاج همت گوید، ناچار سلام علیک
شاهان چو سلام تو، با طبل و علم گویند
در زیر زبان گوید، بیمار سلام علیک
چون بادهٔ جان خوردم، ایزار گرو کردم
تا مست مرا گوید، ای زار سلام علیک
امسال ز ماه تو، چندان خوش و خرم شد
کز کبر نمیگوید، بر پار سلام علیک
از لذت زخمهی تو، این چنگ فلک بیخود
سر زیر کند هر دم، کی تار سلام علیک
مرغان خلیلی هم، سر رفته و پر کنده
آورده از آن عالم، هر چار سلام علیک
بس سیل سخن راندم، بس قارعه برخواندم
از کار فرو ماندم، ای کار سلام علیک
در گفتن و خاموشی، ای یار سلام علیک
از جان همه قدوسی، وز تن همه سالوسی
وز گل همه جباری، وز خار سلام علیک
من ترکم و سرمستم، ترکانه سلح بستم
در ده شدم و گفتم، سالار سلام علیک
بنهاد یکی صهبا، بر کف من و گفتا
این شهره امانت را هش دار، سلام علیک
گفتم من دیوانه، پیوسته، خلیلانه
بر مالک خود گویم، در نار سلام علیک
آن لحظه که بیرونم، عالم زسلامم پر
وان لحظه که در غارم، با یار سلام علیک
چون صنع و نشان او دارد همه صورتها
ای مور شبت خوش باد، ای مار سلام علیک
داوود تو را گوید بر تخت فدیناکم
منصور تو را گوید، بر دار سلام علیک
مشتاق تو را گوید بیطمع سلام از جان
محتاج همت گوید، ناچار سلام علیک
شاهان چو سلام تو، با طبل و علم گویند
در زیر زبان گوید، بیمار سلام علیک
چون بادهٔ جان خوردم، ایزار گرو کردم
تا مست مرا گوید، ای زار سلام علیک
امسال ز ماه تو، چندان خوش و خرم شد
کز کبر نمیگوید، بر پار سلام علیک
از لذت زخمهی تو، این چنگ فلک بیخود
سر زیر کند هر دم، کی تار سلام علیک
مرغان خلیلی هم، سر رفته و پر کنده
آورده از آن عالم، هر چار سلام علیک
بس سیل سخن راندم، بس قارعه برخواندم
از کار فرو ماندم، ای کار سلام علیک
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۴۱ - امروز بحمدالله از دی بتر است این دل
امروز بحمدالله از دی بتر است این دل
امروز درین سودا، رنگی دگر است این دل
در زیر درخت گل، دی باده همیخورد او
از خوردن آن باده، زیر و زبر است این دل
از بس که نی عشقت، نالید درین پرده
از ذوق نی عشقت، همچون شکر است این دل
بند کمرت گشتم، ای شهره قبای من
تا بسته به گرد تو، همچون کمر است این دل
از پرورش آبت، ای بحر حلاوتها
همچون صدف است این تن، همچون گهر است این دل
چون خانهٔ هر مؤمن، از عشق تو ویران شد
هر لحظه درین شورش، بر بام و در است این دل
شمس الحق تبریزی، تابنده چو خورشید است
وز تابش خورشیدش، همچون سحر است این دل
امروز درین سودا، رنگی دگر است این دل
در زیر درخت گل، دی باده همیخورد او
از خوردن آن باده، زیر و زبر است این دل
از بس که نی عشقت، نالید درین پرده
از ذوق نی عشقت، همچون شکر است این دل
بند کمرت گشتم، ای شهره قبای من
تا بسته به گرد تو، همچون کمر است این دل
از پرورش آبت، ای بحر حلاوتها
همچون صدف است این تن، همچون گهر است این دل
چون خانهٔ هر مؤمن، از عشق تو ویران شد
هر لحظه درین شورش، بر بام و در است این دل
شمس الحق تبریزی، تابنده چو خورشید است
وز تابش خورشیدش، همچون سحر است این دل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۴ - ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
تا غرقه شدهست از تو، در خون جگر خوابم
از کان شکر جستن، اندر شب آبستن
بگداخت در اندیشه، مانند شکر خوابم
بی لطف وصال او، گشتم چو هلال او
تا شب نبرد هرگز در دور قمر خوابم
چون شب بشود تاری، با این همه بیداری
با عشق همیگویم کی عشق ببر خوابم
چون خواب مرا بیند، بگریزد و بنشیند
از من برود، آید در شخص دگر خوابم
یاران که چه یاریدم، تنها مگذاریدم
چون عشق ملک بردهست از چشم بشر خوابم
بنشین اگری عاشق، تا صبح دم صادق
با من که نمیآید تا صبح و سحر خوابم
تا غرقه شدهست از تو، در خون جگر خوابم
از کان شکر جستن، اندر شب آبستن
بگداخت در اندیشه، مانند شکر خوابم
بی لطف وصال او، گشتم چو هلال او
تا شب نبرد هرگز در دور قمر خوابم
چون شب بشود تاری، با این همه بیداری
با عشق همیگویم کی عشق ببر خوابم
چون خواب مرا بیند، بگریزد و بنشیند
از من برود، آید در شخص دگر خوابم
یاران که چه یاریدم، تنها مگذاریدم
چون عشق ملک بردهست از چشم بشر خوابم
بنشین اگری عاشق، تا صبح دم صادق
با من که نمیآید تا صبح و سحر خوابم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۵ - من دلق گرو کردم، عریان خراباتم
من دلق گرو کردم، عریان خراباتم
خوردم همه رخت خود، مهمان خراباتم
ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو
تو آن مناجاتی، من آن خراباتم
خواهی که مرا بینی، ای بستهٔ نقش تن؟
جان را نتوان دیدن، من جان خراباتم
نی مرد شکم خوارم، نی درد شکم دارم
زین مایده بیزارم، بر خوان خراباتم
من همدم سلطانم، حقا که سلیمانم
کلی همه ایمانم، ایمان خراباتم
با عشق درین پستی، کردم طرب و مستی
گفتم چه کسی؟ گفتا سلطان خراباتم
هر جا که همیباشم، هم کاسهٔ او باشم
هر گوشه که میگردم، گردان خراباتم
گویی بنما معنی، برهان چنین دعوی
روشنتر ازین برهان، برهان خراباتم
گر رفت زر و سیمم، با سینهٔ سیمینم
ور بیسر و سامانم، سامان خراباتم
ای ساقی جان جانی، شمع دل ویرانی
ویران دلم را بین، ویران خراباتم
گویی که تو را شیطان افکند درین ویران
خوبی ملک دارد، شیطان خراباتم
هر گه که خمش باشم، من خم خراباتم
هرگه که سخن گویم، دربان خراباتم
خوردم همه رخت خود، مهمان خراباتم
ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو
تو آن مناجاتی، من آن خراباتم
خواهی که مرا بینی، ای بستهٔ نقش تن؟
جان را نتوان دیدن، من جان خراباتم
نی مرد شکم خوارم، نی درد شکم دارم
زین مایده بیزارم، بر خوان خراباتم
من همدم سلطانم، حقا که سلیمانم
کلی همه ایمانم، ایمان خراباتم
با عشق درین پستی، کردم طرب و مستی
گفتم چه کسی؟ گفتا سلطان خراباتم
هر جا که همیباشم، هم کاسهٔ او باشم
هر گوشه که میگردم، گردان خراباتم
گویی بنما معنی، برهان چنین دعوی
روشنتر ازین برهان، برهان خراباتم
گر رفت زر و سیمم، با سینهٔ سیمینم
ور بیسر و سامانم، سامان خراباتم
ای ساقی جان جانی، شمع دل ویرانی
ویران دلم را بین، ویران خراباتم
گویی که تو را شیطان افکند درین ویران
خوبی ملک دارد، شیطان خراباتم
هر گه که خمش باشم، من خم خراباتم
هرگه که سخن گویم، دربان خراباتم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۶ - گر بیدل و بیدستم، وز عشق تو پابستم
گر بیدل و بیدستم، وز عشق تو پابستم
بس بند که بشکستم، آهسته که سرمستم
در مجلس حیرانی، جانیست مرا جانی
زان شد که تو میدانی، آهسته که سرمستم
پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم
ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم
ساقی می جانان بگذر ز گران جانان
دزدیده ز رهبانان، آهسته که سرمستم
رندی و چو من فاشی، بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی؟ آهسته که سرمستم
ای می بترم از تو، من باده ترم از تو
پرجوش ترم از تو، آهسته که سرمستم
از بادهٔ جوشانم، وز خرقه فروشانم
از یار چه پوشانم؟ آهسته که سرمستم
تا از خود ببریدم من، عشق تو بگزیدم
خود را چو فنا دیدم، آهسته که سرمستم
هر چند به تلبیسم، در صورت قسیسم
نور دل ادریسم، آهسته که سرمستم
در مذهب بیکیشان، بیگانگی خویشان
با دست بر ایشان، آهسته که سرمستم
ای صاحب صد دستان بیگاه شد، از مستان
احداث و گرو بستان، آهسته که سرمستم
بس بند که بشکستم، آهسته که سرمستم
در مجلس حیرانی، جانیست مرا جانی
زان شد که تو میدانی، آهسته که سرمستم
پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم
ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم
ساقی می جانان بگذر ز گران جانان
دزدیده ز رهبانان، آهسته که سرمستم
رندی و چو من فاشی، بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی؟ آهسته که سرمستم
ای می بترم از تو، من باده ترم از تو
پرجوش ترم از تو، آهسته که سرمستم
از بادهٔ جوشانم، وز خرقه فروشانم
از یار چه پوشانم؟ آهسته که سرمستم
تا از خود ببریدم من، عشق تو بگزیدم
خود را چو فنا دیدم، آهسته که سرمستم
هر چند به تلبیسم، در صورت قسیسم
نور دل ادریسم، آهسته که سرمستم
در مذهب بیکیشان، بیگانگی خویشان
با دست بر ایشان، آهسته که سرمستم
ای صاحب صد دستان بیگاه شد، از مستان
احداث و گرو بستان، آهسته که سرمستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۷ - رفتم به طبیب جان، گفتم که ببین دستم
رفتم به طبیب جان، گفتم که ببین دستم
هم بیدل و بیمارم، هم عاشق و سرمستم
صد گونه خلل دارم، ای کاش یکی بودی
با این همه علتها، در شنقصه پیوستم
گفتا که نه تو مردی؟ گفتم که بلی، اما
چون بوی توام آمد، از گور برون جستم
آن صورت روحانی، وان مشرق یزدانی
وان یوسف کنعانی، کز وی کف خود خستم
خوش خوش سوی من آمد، دستی به دلم برزد
گفتا ز چه دستی تو؟ گفتم که ازین دستم
چون عربده میکردم، درداد می و خوردم
افروخت رخ زردم، وز عربده وارستم
پس جامه برون کردم، مستانه جنون کردم
در حلقهٔ آن مستان، در میمنه، بنشستم
صد جام بنوشیدم، صد گونه بجوشیدم
صد کاسه بریزیدم، صد کوزه دراشکستم
گوسالهٔ زرین را آن قوم پرستیده
گوسالهٔ گرگینم، گر عشق بنپرستم
بازم شه روحانی، میخواند پنهانی
برمی کشدم بالا، شاهانه ازین پستم
پابست توام جانا سرمست توام جانا
در دست توام جانا گر تیرم وگر شستم
چست توام ار چستم، مست توام ارمستم
پست توام ارپستم، هست توام ارهستم
درچرخ درآوردی، چون مست خودم کردی
چون تو سر خم بستی، من نیز دهان بستم
هم بیدل و بیمارم، هم عاشق و سرمستم
صد گونه خلل دارم، ای کاش یکی بودی
با این همه علتها، در شنقصه پیوستم
گفتا که نه تو مردی؟ گفتم که بلی، اما
چون بوی توام آمد، از گور برون جستم
آن صورت روحانی، وان مشرق یزدانی
وان یوسف کنعانی، کز وی کف خود خستم
خوش خوش سوی من آمد، دستی به دلم برزد
گفتا ز چه دستی تو؟ گفتم که ازین دستم
چون عربده میکردم، درداد می و خوردم
افروخت رخ زردم، وز عربده وارستم
پس جامه برون کردم، مستانه جنون کردم
در حلقهٔ آن مستان، در میمنه، بنشستم
صد جام بنوشیدم، صد گونه بجوشیدم
صد کاسه بریزیدم، صد کوزه دراشکستم
گوسالهٔ زرین را آن قوم پرستیده
گوسالهٔ گرگینم، گر عشق بنپرستم
بازم شه روحانی، میخواند پنهانی
برمی کشدم بالا، شاهانه ازین پستم
پابست توام جانا سرمست توام جانا
در دست توام جانا گر تیرم وگر شستم
چست توام ار چستم، مست توام ارمستم
پست توام ارپستم، هست توام ارهستم
درچرخ درآوردی، چون مست خودم کردی
چون تو سر خم بستی، من نیز دهان بستم