تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۷ - کی بود کی، رو به خاک آستان آرم تو را؟!
کی بود کی، رو به خاک آستان آرم تو را؟!
نقد دل، با تحفه ی جان ارمغان آرم تو را
قوت پروازم ای صیاد چون سوی تو نیست
آنقدر نالم، که سوی آشیان آرم تو را
چند غافل باشی از حال دلم؟ دل را کنون
از تو آرم در فغان، تا در فغان آرم تو را
گر نیارم گل ز باغ آوردت، ای مرغ قفس
چون روم آنجا، بیاد باغبان آرم تو را!
رخصت حرفی بده، ای بدگمان امشب؛ مگر
گویمت یک حرف و، بیرون از گمان آرم تو را
نالم اینک از تو، نالی چند از جانان دلا؟!
تو بجان آوردی او را، من بجان آرم تو را!!
رحمی امشب پاسبان را منع کن از تیغ من
تا چو آذر بنده یی بر آستان آرم تو را!!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۲۲ - آنچه از مکتوب من ظاهر نشد نام من است
آنچه از مکتوب من ظاهر نشد نام من است
و آنچه قاصد را بخاطر نیست، پیغام من است
غیر بر من میبرد حسرت که هم بزم توام
کاش نوشد قطره ای زین می که در جام من است
میتوانم از تغافل بر سر رحم آرمت
دشمن من این دل بی صبر و آرام من است
در خیال جستن از دام من آن وحشی غزال
من به این خوش کرده ام خاطر که در دام من است!
آذر آن ظالم که بی موجب مرا بدنام کرد
هیچ می گوید که این بیچاره بدنام من است؟!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۳۰ - آمدی، دیر و، دلم کز دوریت خون میگریست؛
آمدی، دیر و، دلم کز دوریت خون میگریست؛
زود رفتی و ندیدی، کز غمت چون میگریست؟!
آنکه میخندید بر حالم، ز عشقت پیش ازین؛
گر باین زاری مرا میدید، اکنون میگریست
شب، بکویت گریه میکردم من و، بر حال من؛
هر که را میدیدم آنجا، از من افزون میگریست
گریم از روزی که یار از دست قاصد میگرفت
نامه ی ما را، و میخواند و بمضمون میگریست
گرنه، از خوی تو امشب داشت بیم آذر چرا
گاه گاه از انجمن میرفت بیرون میگریست؟!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۳۵ - سوخت دل، اما غبار کینه از کس برنداشت؛
سوخت دل، اما غبار کینه از کس برنداشت؛
حیرتی دارم ازین آتش که خاکستر نداشت!
دوش در بزم تو دیدم غیر را و، زنده ام؛
این قدر هم صبر از من هیچکس باور نداشت
شب فرستادم ز سوز دل، بکویش نامه ها
روز دیدم هر طرف مرغی که بال و پر نداشت
بود خلقی آگه از قتلم، که در بزم تو دوش؛
کم کسی میدید سوی من، که چشم تر نداشت!
آذر، آن ساعت که آب از خنجر او میچشید
مرد و در دل آرزوی چشمه ی کوثر نداشت
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۵۹ - گفتم: ای مه بی سبب یاری ز یاری بگذرد؟!
گفتم: ای مه بی سبب یاری ز یاری بگذرد؟!
زیر لب خندان گذشت و گفت: آری بگذرد!!
ریزدم خون، کاش چون رنجید از من خاطرش
ترسم از یادش رود، چون روزگاری بگذرد!
آه از آن ساعت، که بر سر کشته‌ی بیداد را
خلق گرد آیند و قاتل از کناری بگذرد
شادم از باد صبا، گر با سگان آستان
عرض حال من کند، چون از دیاری بگذرد
حلقه حلقه کرده ای مشکین کمند زلف را
تا کشی در دام خود هر سو شکاری بگذرد
دیدی آذر، عاقبت گلچین این گلشن نداد
آن قدر فرصت، که بر بلبل، بهاری بگذرد
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۶۰ - چند روزی از سر کویت سفر خواهیم کرد
چند روزی از سر کویت سفر خواهیم کرد
امتحان را جای در کوی دگر خواهیم کرد
در گذرگاهی دگر، چاکی به دل خواهیم زد
بر سر راهی دگر، خاکی به سر خواهیم کرد
گر کسی آید ز پی، ما باز خواهیم گشت
ورنه آنجا، اشک حسرت دیده تر خواهیم کرد
ز آنچه گفتی، دیگران را آگهی خواهیم داد
ز آنچه کردی، دیگران را با خبر خواهیم کرد
گر غرور حسنت اکنون بسته بر ما راه حرف
روز محشر گفتگو با یک دگر خواهیم کرد
خانه گر خالی است، شکر پاسبان خواهیم گفت
ورنه گامی چند منزل دورتر خواهیم کرد
تا ببینیم از هواخواهان که نازش می کشد
گاه گاه آذر به کوی او گذر خواهیم کرد
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۶۱ - کشته ی عشقت ننالید از تو، آهی هم نکرد
کشته ی عشقت ننالید از تو، آهی هم نکرد
وقت جان دادن نزد حرفی، نگاهی هم نکرد
آنچه کردی با چو من درویش از جور ای پسر
راست گویم، با گدایی پادشاهی هم نکرد
آنکه یک دم نیستم غافل ز یادش، دم به دم
گر نکرد او یاد من سهل است گاهی هم نکرد
تا رخ خود را به کس ننماید آن ماه تمام
بر نیامد شب به بامی، سیر ماهی هم نکرد
بس که بیخود در تمام عمر بود آذر ز عشق
سر نزد از وی ثوابی و گناهی هم نکرد
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۶۲ - دایه، کت در مهد زر ای سیم تن می پرورد
دایه، کت در مهد زر ای سیم تن می پرورد
دشمن جانی برای جان من می پرورد
دلبری دارم که باشد تلخ کامی قسمتم
زان حلاوتها که در کنج دهن می پرورد
مهر پرور یوسفی دارم که در کنعان حسن
یوسفی هر روز در چاه ذقن می پرورد
آن شه ترکان که دارد قد چو سرو و تن چو گل
سرو در خفتان و گل در پیرهن می پرورد!
آسمانم گر کند هم بزم جانان، دور نیست
خار و گل را باغبان دریک چمن می پرورد
بی تذرو و بلبل است این باغ، کاین دهقان پیر
سرو و گل بهر دل زاغ و زغن می پرورد
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۶۹ - یار بهر خاطر اغیار زارم میکشد
یار بهر خاطر اغیار زارم میکشد
من باین خوش میکنم خاطر، که یارم میکشد
وعده ی وصلم بمحشر میدهد، در زیر تیغ؛
میکشد، اما ز لطف امیدوارم میکشد
در قفس داغ فراق گل، جگر میسوزدم
در چمن غوغای زاغ و نیش خارم میکشد
در وطن، ناسازی از اغیار، خونم میخورد؛
در غریبی، یاد یاران دیارم میکشد
تا نگویند از برای خاطر غیر است، کاش
وقت کشتن گوید از بهر چکارم میکشد
بی گل روی تو، گریان چون روم سوی چمن؛
خنده ی گل، گریه ی ابر بهارم میکشد
آنکه گر خواهد، تواند کشتنم از یک نگاه
چیست یا رب جرم من، کز انتظارم میکشد؟!
گر کشم می، آتشم بر جان زند روز فراق
ور ننوشم یک دو جام آذر، خمارم میکشد!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۸۱ - مطرب امشب ناله سر کرده است، نایی میزند
مطرب امشب ناله سر کرده است، نایی میزند
در میان ناله حرف آشنایی میزند
خدمت دیرین من بین، ورنه در آغاز عشق
هر که را بینی دم از مهر و وفائی میزند
نو گرفتار است دل، از اضطراب او مرنج
صید در آغاز بستن، دست و پایی میزند!
بوالعجب آب و هوائی دارد این بستانسرا
بر سر یک شاخ هر مرغی نوایی میزند
حسرت زخم دگر از خنجرت دارد اگر
کشته ی تیغ تو حرف خونبهایی میزند
وادی گمگشتگان عشق را خضریم ما
هر که ره گم میکند، ما را صدائی میزند
باز امشب آن سگ کو همنشین آذر است
خسروی، لاف محبت با گدایی میزند
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۸۴ - آنکه با اهل وفا نابسته پیمان بشکند
آنکه با اهل وفا نابسته پیمان بشکند
عهد را مشکل ببندد، لیک آسان بشکند
آنکه بر زندان نشین مصر، بندد روز در ؛
شب بحکم عشق آید، قفل زندان بشکند
میکشند از سینه ام تیر تو را یاران و، دل
اضطرابی میکند، شاید که پیکان بشکند
...........
زان سبب پیمانه مینوشد که پیمان بشکند
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - جز دل نالان مرا ای گل، نه دمساز دگر
جز دل نالان مرا ای گل، نه دمساز دگر
غیر بلبل، نیست بلبل را هم آواز دگر
بیدلانت، آگه از راز دلم هم نیستند
کز تو هر یک دیده گاه دلبری ناز دگر
عاشقانت فارغ از رشکند، کز نیرنگ حسن؛
در میان داری جدا با هر یکی راز دگر
یادم آید، کز قفایت میدویدم هر کجا
کبک دیگر بینم از دنبال شهباز دگر
چون بدام از آشیان افتادمت، بشکن پرم؛
تا نماند در دلم امید پرواز دگر
چون زدی تیرم، بکش، مگذار غلطانم بخاک
تا ببازویت نخندد ناوک انداز دگر
آذر امشب از دگر شبها فزون در زاریم
مینوازد مطرب مجلس، مگر ساز دگر
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - بسته یی پای من و گویی: برو جای دگر
بسته یی پای من و گویی: برو جای دگر
رفتمی جای دگر، گر بودمی پای دگر
ریختی خونم تماشا را و روز بازخواست
این تماشا را بود از پی، تماشای دگر
سایه ی خود وامگیر ای سرو قد از من، مباد
بر سر افتد سایه ام از سرو بالای دگر
وعده ی قتل به فردا داد و من بس ناتوان
ترسم آن روز افتد این فردا به فردای دگر
گر برد بخت از پی مشکم سوی صحرای چین
آهوی مشکین رود ز آنجا به صحرای دگر
هیچ مرغی را نباشد ناله بی تأثیر، لیک
بوستان جای دگر دارد، قفس جای دگر!
غیر یار آذر امیدی نیست از عالم مرا
نیست جز معشوق عاشق را تمنای دگر
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - میرمد صیاد، از نالیدن ما در قفس؛
میرمد صیاد، از نالیدن ما در قفس؛
وای بر مرغی که با ما مینهد پا در قفس
آنکه بست امشب رهم بر آستان از نغمه، کاش
باشدش بر ناله ی من، گوش فردا در قفس
جان برد از ناله ی جانسوز من مرغی بباغ
گر نبودم باز باید بود تنها در قفس
نو گرفتارم، بدلتنگی نکردم خو هنوز
آه اگر غافل فتد چشمم بصحرا در قفس
بوی گل، هرگز پر افشانم بگلزاری نکرد؛
گاهگاهی دیده ام روی گل، اما در قفس!
تا بآواز که باشد گوش صیاد آشنا؟!
بلبل اندر آشیان مینالد و، ما در قفس!
عندلیب باغ عشق آذر، بود کارش مدام
ناله یا در دام، یا در آشیان یا در قفس!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - تا من افتادم بدام، افتاد غوغا در قفس؛
تا من افتادم بدام، افتاد غوغا در قفس؛
کس درین غوغا بمن مشکل دهد جا در قفس
در چمن، از ناله ی مرغان، کسی امشب نخفت؛
عندلیبی تازه افتاده است گویا در قفس!
نه همین مرغ چمن، از ناله ام در ناله بود؛
تا من افتادم بدام، افتاد غوغا در قفس
از فراموشی صیادم، دل آمد در فغان
بشنوم از عندلیبی ناله هر جا در قفس
نیست با ذوق اسیری، از بهارم آگهی؛
برمشامم میخورد بوی گل، اما در قفس!
خون کنی از نغمه ام تا کی دل ای مرغ چمن؟
میتوانم کرد منهم ناله، اما در قفس!
ای که میگیری سراغ ما و دمساز ما
دی بباغ، امروز در دامیم و فردا در قفس!
گفتی آذر روز و شب از چیست نالان در عراق؟!
از هم آوازان خود مانده است تنهادر قفس!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - صبحدم، در باغ هر کو خنده ی گل بایدش
صبحدم، در باغ هر کو خنده ی گل بایدش
نیم شب در ناله دمسازی بلبل بایدش
تا تماشائی، ز گلچین باز داند باغبان
گر گشاید درو گر بندد، تأمل بایدش
بینوایی بر نتابد با تهی دامن بباغ
هر که باشد باغبان، اندک تغافل بایدش
راه رو گر برهمن باشد، و گر شیخ الحرم؛
تا بدیر و کعبه ره جوید، توکل بایدش
هر که عشق کودک سنگین دلش دیوانه کرد
گر زنندش کودکان سنگی، تحمل بایدش
آذر آن کز سرگذشت جم همی جوید خبر
بر لب جو جام مالامالی از مل بایدش
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - از اسیران خود آن شه بیخبر بگذشت حیف
از اسیران خود آن شه بیخبر بگذشت حیف
بیخبر از داد خواهان، دادگر بگذشت حیف
غافل آمد یار و، غافل از نظر بگذشت حیف؛
بیخبر آمد خوش، اما بیخبر بگذشت حیف
شب بر آن در خفتم و، غیرم بخلوت ره نداد؛
بر من امشب هم چو شبهای دگر بگذشت حیف
از دعاهای سحر، گفتم علاج غم کنم؛
سر بزانوی غمم ماند و، سحر بگذشت حیف
از زبانم، یک سخن نشنیده قاصد رفت آه؛
نامه بر کف ماند و، مرغ نامه بر بگذشت حیف
طلعت مه دوش از آن مه طلعتم میداد یاد
صبح گشت و ما هم از بالای سر بگذشت حیف
بر سر راهش نشستم، تا بحسرت بینمش؛
آمد و تند از من حسرت نگر بگذشت حیف
از درت صدره گذشتم، از درون یک کس نگفت
کآذر بیچاره از بیرون در بگذشت حیف
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - در قفس خود را بیاد آشیان انداختم
در قفس خود را بیاد آشیان انداختم
ناله سر کردم که آتش در جهان انداختم
با کمال ناامیدی، حرف وصل یار را
آنقدر گفتم، که خود را در گمان انداختم
مطرب از فرهاد و مجنون، حرف عشقی میزند
من هم از خود داستانی در میان انداختم
ترک مطلب تا نکردم، ناله تأثیری نکرد
چشم پوشیدم، خدنگی بر نشان انداختم
وای بر حال ملایک امشب آذر کز غمش
ناوک آهی بسوی آسمان انداختم!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - نکهتی امشب از آن زلف دو تا میخواستم
نکهتی امشب از آن زلف دو تا میخواستم
این قدر همراهی از باد صبا میخواستم
من که اکنون، رخصت نظاره ام از دور نیست
ساده لوحی بین، که در بزم تو جا میخواستم؟!
نیست آذر خوارتر از من کسی در کوی او
این سزای من، که از خوبان وفا میخواستم
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - باز نامد قاصدی کامد بسویت، سوی من؛
باز نامد قاصدی کامد بسویت، سوی من؛
دید چون روی تو، نتوانست دیدن روی من!
چون نیفتم از پیش، کز یک نگه بیرون کشید
هر چه آهو در حرم بود، از حرم آهوی من؟!
چاره ی بیماری خود، ناید از دستم طبیب؛
تا چو دل، بیماری افتاده است در پهلوی من
گر بسازد غیر، با ناسازی گردون چو من
چون تواند ساخت با خوی بد بدخوی من؟!
دشمنان را از قفای دوست دیدم، گفتم: آه؛
دور باد آسیب گرگان یا رب از آهوی من
از جهان پهلو تهی دارم، بشکر اینکه نیست
یار در پهلوی غیر و، غیر در پهلوی من!
بر ندارم سر ز زانوی غم آذر، بعدازین
تا شود آن سرو سیمین ساق، همزانوی من