تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۵۳ - تا شعاع مهر از جیب تو روشن می شود
تا شعاع مهر از جیب تو روشن می شود
دامن هر ذره از آئینه خرمن می شود
پرده دیگر به مضراب غمش در کار نیست
از بم و زیر جنون این ناله شیون می شود
نیست امکان تا به عرض آرم حدیث وصف او
بس که از حیرت زبانم همچو سوسن می شود
وصل داری آرزو شو بسمل شوق طلب
مشکلات درس در او حل از تپیدن می شود
حیرت ما گر شود سرگرم عرض مدعا
جوهر آئینه یکسر چین دامن می شود
در حریم وصل او هر لحظه در بزم ادب
آشیان مرغ رنگم از پریدن می شود
پیکر ما نیست محتاجی به تشریف دگر
عاقبت این خاکساری کسوت تن می شود
طغرل از بهر ضیاء پرتو مهر رخش
هر بن مو بر تنم مانند روزن می شود
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۵۴ - زیر تیغ ابرویش صد مثل من گر سر دهد
زیر تیغ ابرویش صد مثل من گر سر دهد
بهر کشتن معجز لعلش حیات از سر دهد
خواهم از لعلش به صد زاری اگر آب حیات
در گلوی تشنه ام آب از دم خنجر دهد
در خرابات مغان پیمانه گر قسمت کند
غیر را رطل گران بخشد مرا ساغر دهد
بی گنه بنواخت ما را نز مسلمانی است این
کین چنین دشنام بیجا کس نه با کافر دهد!
نکهت روی گلش با ما نمی دارد روا
لیک چون با دیگران از گلشن دل بر دهد!
غیر ما را همچو ناصح حرف ها گوید به خیر
در سئوال من ولی پاسخ ز شور و شر دهد!
دفتر جرم رقیبان محو سازد صد هزار
بی سبب از قهر با طغرل دو صد دفتر دهد!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۵۸ - ای نگاه شفقت آمیزت مرا از جان لذید
ای نگاه شفقت آمیزت مرا از جان لذید
هرچه باشد در جهان خوشتر مرا از آن لذیذ
هست در کامم گوارا تلخی زهر غمت
گر چه باشد در مذاق هر گدائی نان لذیذ
من گرفتارم کنون با درد بی درمان تو
شربتی بیمار را کی باشد از درمان لذیذ؟!
جانب ما مستمندان کن خدا را یک نظر
هیچ نبود در جهان نیکوتر از احسان لذیذ!
مردم از فریادت ای رشک بتان کابلی
گوئیا باشد به گوشت ناله افغان لذیذ!
حرفی از لعل تو باشد گوهر قیمتبها
می نباشد هر متاعی کش بود ارزان لذیذ
در سخن طغرل طریق پختگان را پیشه کن
میوه ات گر خام باشد نیست در دندان لذیذ!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۵۹ - هر کجا گر گردبادی حلقه می سازد غبار
هر کجا گر گردبادی حلقه می سازد غبار
حلقه های دام امید است چشم انتظار
می رود دل از برم هر دم به یاد جلوه اش
وز خرامش نیست در دستم عنان اختیار
باختم با آب حیوان من به لعل او گرو
تا شود روشن خفای این سخن از لعل یار
می گدازد همچو روغن شمع رخسارش دلم
می کشد گر نبض زلفش روغن از دود شرار
روز وصل است ای نگه گیر از رخ او لذتی
تا که در ایام هجرانت تو را آید به کار!
دانه تخم امید تیشه فرهاد را
کی کند تمهید غیر از دامن این کوهسار؟!
قامت سرو سهی انگشت حیرت می شود
بیندش اندر چمن گر شوخی رفتار یار
از صدای نغمه این آواز می آید به گوش
نیست جز تنبور دیگر یک حریف پرده دار
ای خوشا طغرل ازین یک مصرع بحر سخن
شانه ای در کار دارد ریشخند روزگار!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۶۲ - بس که اندر باغ از جنت اثر دارد بهار
بس که اندر باغ از جنت اثر دارد بهار
جامه ای همچون پر طوطی به بر دارد بهار
دم به دم آئینه سان در عشرت آباد چمن
شاهد گل های رنگین جلوه گر دارد بهار
از خط ریحان لعل او مرا معلوم شد
بر لب دریای رحمت نیلوفر دارد بهار!
می رساند شیر اندر کام طفلان نبات
از تقاضای موالیدش خبر دارد بهار
بسته محمل رنگ گل بر ناقه باد صبا
گوئیا زین باغ آهنگ سفر دارد بهار
چون نگه در آشیانش حاجت پرواز نیست
بس که از رنگ پریدن بال و پر دارد بهار!
آنقدر در باغ امکان کرده سامان کرم
شاخ هر نخلی که بینی پر ثمر دارد بهار
از شعاع شعله هر صفحه گل روشن است
بس که از اعجاز یاقوتی خبر دارد بهار
در گریبان تأمل فرصت اندیشه نیست
دامنی از راه سرعت بر کمر دارد بهار
صد چمن گل گر نماید پیش چشمش جلوه ای
کی به غیر از رنگ و بو مد نظر دارد بهار؟!
آفرین بر مصرع بیدل که طغرل گفته است
چشم وا کن رنگ و اسرار دگر دارد بهار!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۶۳ - آنقدر دارد صفا آئینه رخسار یار
آنقدر دارد صفا آئینه رخسار یار
عکس چون نظاره از لغژش نمی گیرد قرار!
جوهر فرد دهانش جزو بی اجزاء بود
از جوار قسمت او مدعی شد شرمسار
با یکی هجران دو روز وصل فال توأم است
در رهش تا دیده ام شد ز انتظاری ها دچار
سبزه لعل لبش ز اعجاز یاقوتی دهد
نسخ تعلیق برات عاشق از خط غبار
شهره آفاق شد از عشق شیرین کوهکن
نام مجنون است از سودای لیلی یادگار
اختیار روضه جنت ندارم از درش
آشیان مرغ عنقا کی بود شاخ چنار؟!
طغرل از گفتار رنگین تو چون اوراق گل
می سزد جزو تو را شیرازه از رنگ بهار!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۶۴ - تا شنیدم از صبا افسانه های زلف یار
تا شنیدم از صبا افسانه های زلف یار
سایه شمشاد را در باغ کردم اختیار
نیست اندر دفتر هستی حساب دیگرم
بس که می باشد شب هجرش به من روز شمار
آرزو کردم ولیکن بخت بد یارم نشد
سرمه ای از گرد دامانش به چشمم انتظار
در پی هر صبح عشرت شام کلفت توأم است
نیست اندر باغ امکان یک گلی بی نیش خار
کرده از طرف چمن نیرنگ صحاف ازل
از رگ گل رشته شیرازه جزو بهار
از توکل بادبان کشتی امید کن
بس که پیدا نیست در موج محیط غم کنار
کی دل صدپاره ام از مومیا گردد درست
یاد چشمش بشکند گر ساغر رنگ خمار؟!
آنقدر داغ تمنای خیالش گشته ام
نیست مانند دلم امروز باغ لاله زار
تا صفای عارض او عرض جوهر می کند
دیده آئینه را نبود به جز حیرت شعار
میوه ای از باغ وصلش کی رسد آسان به کف
تا نگردد دانه اشک تو چون یاقوت نار؟!
بر لب کوثر ز جوش سبزه روشن می شود
نسخ تعلیق خط ریحانش از خط غبار
وه چه خوش گفتست طغرل شاه اورنگ سخن
شد سفید آخر ز مویم کوچه های انتظار!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۶۵ - پرده صبح نگه را بر رخ دلدار در
پرده صبح نگه را بر رخ دلدار در
توتیا با چشم خود از خاک این دربار بر
رنگ زردم از طلا گشتن به وصلش راه برد
نقد سودای محبت شد درین بازار زر
بس که از سر تا به پای او لطافت می چکد
وصف او سازی دهانت گردد از گفتار تر
از غبار خاک پایش کرده ام کحل بصر
سرمه کی باشد به چشم انتظارم کارگر؟!
ساقیا در بزم ما پیمانه را لبریز کن
مجلس طغرل بود بی ساغر سرشار شر!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۶۸ - باز جانم شد فدای چشم خمار دگر
باز جانم شد فدای چشم خمار دگر
مشکلم افتاد در دست ستمگار دگر
بارها بودم ز عشق خوبرویان چون کمان
قاتلی دوشم به تیر افکند کین بار دگر
جای مرحم آمد و آزردم از وصل رقیب
بر جراحت زار زخمم ماند آزار دگر
تار ساز وصلش ار بگسست دارد جای آن
نغمه زیر و بم هجرش بسی تار دگر
دعوی عشق ورا اثبات وحدت می کنم
زانکه نبود رتبه منصور دلدار دگر
نزد یار خویش با رغم عدو یاری مپرس
بر گمان آنکه نبود یار را یار دگر
چشم من بی چشم شوخش از رمد بیمار بود
با طبیب عشق گفتم گفت بیمار دگر
خوبرویان نقد حسن خود به بازار آورند
نقد حسنش را بود هر روز بازار دگر
طغرل آسانش اگر خواهی تو اندر روزگار
دست خود کوتاه کن جز عشق از کار دگر!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۶۹ - تا خیال صورتش شد دیده ام را جلوه گر
تا خیال صورتش شد دیده ام را جلوه گر
چشم نگشایم به سوی نقش و تصویر دگر
بخت واژون را به تخت پادشاهی کی دهم
سایه بال هما گر بخشدم تاجی به سر؟!
چون گهر در کسوت ما نیست جیب و دامنی
غیر عریانی نباشد جامه ای ما را به بر!
کم نگردد گرمی یک روز بازار و شبش
در دل پروانه نبود غیر سودای شرر
دام صید مطلب ما گشت قلاب نفس
نیست در مرغ امید ما هوای بال و پر!
گر چه تفصیل گلستان جمالش می کنم
می نمایم حرف مضمون دهانش مختصر
شد ز دست کفر زلفش کشور دینم خراب
چشم مستش کرد اقلیم دلم زیر و زبر
جلوه و ناز و خرام نخل او دیدم به باغ
نیست در سرو قد او غیر آزادی ثمر!
فال بد باشد اگر چه صحبت عقرب به ماه
کاش ای هم صحبت تان در عقربش بینم قمر!
بس که از بهر سرشکم نیست امکان عبور
بگذری زین آب پرس از مردم چشمم گذر
کم نمی گردد صداع عاشق از صبح امید
می شود افزون ز صندل عاقبت این درد سر
خامه تحریر از چوب صنوبر بایدم
بس که در وصف تو او چون قلم بستم کمر
نیست جز شهد معانی بس که سامان دلم
می برد طبعم گرو از بند بند نیشکر
آفرین طغرل برین یک مصرع بحر سخن
ای خرامت موج گوهر اندکی آهسته تر!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۷۰ - ای خرام ناز تو چون جلوه طاووس نر
ای خرام ناز تو چون جلوه طاووس نر
طائر نظاره را اندر هوایت بال و پر
گر چه شد محو از سرشکم نسخه های غم ولی
گشته بر لوح دلم خط تو نقش کالحجر
جز به فرمان تو نبود رنگ نافرمانیم
بشکفد گر از لب دریای اشکم نیلوفر
در کتاب غم ورق گردانی ایام نیست
کی رسد در خاطر مجنون غم شام و سحر؟!
عاشق آن باشد که هر سو دیده خود وا کند
صورت یارش بود چون مردمک مد نظر
نیست در جوش تلاطم ناخدا غیر از خدا
کشتی ما گر فتد صدبار در موج خطر
از عرق تمهید گوهر کرده ام تا کرده ام
آرزوی مهر او از شبنم این چشم تر
در پی شهد وصالش ز هر هجران توأم است
انگبینش بس که جای نوش دارد نیشتر
بس که دارد گوش او با ناله من الفتی
هر قدر کم باشد افغانم جفایش بیشتر
نیست از باغ تمنا حاصلی سامان من
عاقبت نخل مرادم داد نومیدی ثمر
فهم کن از شرح تمکین بس که درس خاموشی
معنی ای دارد که هرگز نشنود جز گوش کر
بید مجنون کی شود از تربیت چون نارون؟!
طبع موزون نیست اصلا با کس از ارث پدر
حبذا از مصرع بیدل که طغرل گفته است
در گریبان تأمل قطره ها دارد گهر
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۷۲ - آه ازان روزی که گردیدم من از وصل تو دور
آه ازان روزی که گردیدم من از وصل تو دور
هوشم از سر رفت و طاقت از دل و از دیده نور
باد هجران در بهار وصل یغما پیشه کرد
دولت دیدار را از این حشم آمد فطور
بی دم صبح وصالت در پس شام غمم
سینه صد چاک من کی بی رخت دارد سرور؟!
در درون دیده ام چون مردمک جا داشتی
گشته ام دور از تو چون مرآت عاری از شعور
طغرل ایامی که بودم از دلارامم جدا
نظم کردم این غزل در قبر عیوب صبور
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۷۴ - قامتم خم گشت آخر از غم بالای ناز
قامتم خم گشت آخر از غم بالای ناز
یک سر مو کم مبادا از سرم سودای ناز!
این چه سامان است یارب در غرور آباد حسن
هر سر موی تو باشد ناز بر بالای ناز؟!
در چمن گر سرو او از ناز گردد جلوه گر
بشکند قد صنوبر از قد زیبای ناز
گر چه باشد رخصت نظاره بر رویش ولی
ساغر چشمش بود لبریز از صهبای ناز
بس که آئین نگاهش با تغافل توأم است
خفته گویا نرگسش بر بستر دیبای ناز
رایت منصور حسنش گر به بر دارد علم
بگذراند از فلک از همت والای ناز
گر شود بازار امکان پر ز جوش مشتری
نیست اندر چارسوی حسن جز سودای ناز!
پیش استاد محبت در سلوک عاشقی
خوانده ای درس تغافل لیک سر تا پای ناز!
انتهای کار ما آخر چها خواهد شدن
این بود گر ابتدای بی نیازی های ناز؟!
گر همین باشد سلوک عشوه نتوان یافتن
از بساط حسن او یک ذره خالی جای ناز!
آفرین طغرل برین یک مصرع بحر سخن
چین ابرو شد تبسم بر لب گویای ناز
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۷۵ - گر چه در راه محبت در تک و تازم هنوز
گر چه در راه محبت در تک و تازم هنوز
نیست مضرابم برون پرده سازم هنوز
بس که بودم از بهار حسن گلچین وفا
از شکست بوی گل یابی تو آوازم هنوز
از کمند جذبه عشقش رهائی مشکل است
چون نگه دامیست شوخی های پروازم هنوز
نیست آزادی ز زلفش باشدم عمر ابد
بی خبر از سرنوشت خط آغازم هنوز
گر بود عالم پر از افسانه عشقم ولی
شمه ای واقف نشد یک آدم از رازم هنوز
گر چه نبود حاصلی جز یأس از وصلش مرا
بی اباء همچون نگه هر سوی می تازم هنوز
سربلندی شد نصیبم عاقبت از پای دار
رایت منصورم و در عشق ممتازم هنوز
در بساط عشق از هجرش اگر چه ششدرم
دانه های مهره این نرد می بازم هنوز
صورت موج خرام ناز او اندر چمن
جلوه تیهو بود در دیده بازم هنوز
شبنم آسا سرد شد از دهر دست طاقتم
گرمی مهر که دارد شوخی نازم هنوز؟!
غمزه های چشم او شد محرم راز دلم
زان سبب آئینه سان در سلک غمازم هنوز
کی به آزادی رسد از خون تیغش گردنم
خویشتن را هر طرف چون بسمل اندازم هنوز!
نیست یک کس تا کند شیرازه جزو سخن
بوی سعدی می دمد از خاک شیرازم هنوز
حبذا طغرل که می گوید جناب بیدلی
ساده لوحان رشته می بندند بر سازم هنوز
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۷۶ - بس که از زلف تو من خاطر پریشانم هنوز
بس که از زلف تو من خاطر پریشانم هنوز
سنبل است چیزی که می باشد به دامانم هنوز
همچو شمع نمی سوزم امشب از دست غمت
رفته جانم از تن و در کندن جانم هنوز
نیست ماتم گر سرم ببرید با تیغ جفا
زانکه در عیدش چو اسماعیل قربانم هنوز
آنقدر من در فراقش اشک گلگون ریختم
چون شفق خون می دمد از شام هجرانم هنوز
آه از شمع وفا پروانه کردم بی وطن
همچو زنبور عسل من خانه ویرانم هنوز
ناله کردم از فراقش همچو نی شام و سحر
روز و شب لیک از غمش با آه و افغانم هنوز
از کتاب عشق کردم ابتدا درس غمش
انتهائی نیست در تمهید سامانم هنوز
بس که با یاد رخش چون شمع کردم گریه ها
اشک حسرت می رود هر دم ز مژگانم هنوز
آتش شوق محبت از سر من کم مباد
بس که من پروانه شمع شبستانم هنوز
همچو گل طغرل ز عشقش جیب صبرم پاره شد
می دهد بوی وفا چاک گریبانم هنوز
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۷۷ - رفت جان بر باد و دور از وصل جانانم هنوز
رفت جان بر باد و دور از وصل جانانم هنوز
رهنورد ساحت صحرای هجرانم هنوز
پر شد از دور قضا پیمانه ام از عهد او
با وفای عشق او در عهد و پیمانم هنوز
کفر زلفش می کند هر دم ز من تاراج دین
باز می گویم که من از اهل ایمانم هنوز
ماه را کردم شبیه عارضش هنگام بدر
لیک از آن کرده بیجا پشیمانم هنوز!
با ادیب عشق خواندم سالها درس جنون
در سلوک عاشقی طفل دبستانم هنوز!
سینه صد چاک شد با تیر مژگانش هدف
زان سبب زحمتکش خار مغیلانم هنوز
داشتم طغرل خیال کاکلش شب تا سحر
از تصورهای گیسویش پریشانم هنوز
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۷۸ - در غمت جان دادم و اما تو در نازی هنوز
در غمت جان دادم و اما تو در نازی هنوز
در بساط عشق رخماتم تو شهبازی هنوز
تیغ ابرو بی گنه عریان به قتلم کرده ای
چون عروج نشئه می بر سرم تازی هنوز
گشتم از داغ غمت سرگرم انجام فراق
دولت وصلت ندیده فرقت آغازی هنوز
نآیدت شرم از مشبک های سوراخ دلم
بر سرم همچون هدف تیر غم اندازی هنوز
چند گفتم در مقام وصل خودداری نما
از هجوم اضطراب ای اشک غمازی هنوز!
جان دهد لعلش به هنگام سخن اموات را
شرم دار ای مدعی طالب به اعجازی هنوز!
داشتی طغرل شکایت ها شب از دست فراق
از جدائی همچو نی با ناله دمسازی هنوز
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۸۱ - از تبسم لعل او چون غنچه خندان است و بس
از تبسم لعل او چون غنچه خندان است و بس
بر جراحت های قلبم یک نمکدان است و بس
گر نباشد مدعا عرض نیاز خویشتن
از عرق بر روی ساحل موج طوفان است و بس
تحفه دیگر ندارم در خور عرض ادب
پیشکش در پیش تیغش جوهر جان است و بس
صد کتاب حکمت درس جنون را خوانده ایم
یک جهان دیوان ولی یک بیت ویران است و بس
نسخه های جوهر تیغش نمی دانم ولی
آنقدر دانم که او یک مد احسان است و بس
گر چه می ریزد به خاک هر دری صد آب رو
مدعای سائل از ابرام یک نان است و بس
ظلمت زلفش که یارب خط اسکندر مباد
در خیال آباد هستی یک شبستان است و بس
دم به دم موج حیا گل می کند از روی او
کز عرق بر عارضش جوش گلستان است و بس
طغرل از زیر و بم عشقش مرا معلوم شد
بر دلم از ناله هایش یک نیستان است و بس!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۸۲ - بر رخش آئینه را یک چشم حیران است و بس
بر رخش آئینه را یک چشم حیران است و بس
جوهر دل را غرض نیرنگ امکان است و بس
هر متاعی دارد اینجا جلوه عرض ظهور
انتخاب نسخه هستی نه اینسان است و بس
کی شود بی لطف او جمعیت دیو و پری؟!
خاصیت تنها نه در دست سلیمان است و بس!
از حدیث لعل او این نکته روشن شد مرا
لعل کی مخصوص در کوه بدخشان است و بس؟!
کوهکن گر جان شیرین کرد صرف بیستون
حاصلش ازین تمنا کندن جان است و بس
آنچه از باغ امید وصل او چیدم ثمر
بر دلم ز ابروی او یک دسته پیکان است و بس
طغرل از درس کمال خویش دارم خجلتی
کز عرق بر جبهه ام جوش چراغان است و بس
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۸۵ - می روم از خویش هر ساعت ز دنبال نفس
می روم از خویش هر ساعت ز دنبال نفس
محمل ما را بود ساز شکست دل جرس
می توان امروز بودن فرش پای آفتاب
شبروان راه را چون سایه نبود بیم کس
تا نباشی رهنورد وادی دشت عدم
کی رسی در جاده اقبال این بال فرس؟!
بی فنا حاصل نگردد دولت دیدار او
کس چسان سازد تمنای وصال او هوس؟!
پختگان را کی بود از صحبت دونان گذیر
شعله را بسیار باشد احتیاج خار و خس!
کارگاه باغ امکان را بود نیرنگ ها
زاغ در صحرا و بلبل گشته محبوس قفس
خانه دل را تو از زنگ کدورت صاف کن
می شود آئینه اینجا تیره از جوش نفس
هر که را باشد به قدر مشرب خود جاده ای
کی بود فیل دمان را تاب یک گشت فرس؟!
اشک در راه طلب باشد دلیل مدعا
کاغذ ابری بود آئین عشق بوالهوس
دل به دزدی می رود امشب به جعد زلف او
کی بود عیار را اندیشه چوب عسس؟!
طغرل از ضبط نفس فال سعادت می زنم
بر سر مرغ سخن بال هما باشد قفس