تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۹۷ - تو می دانی که ما را جز تو کس نیست
تو می دانی که ما را جز تو کس نیست
به عالم جز توأم فریادرس نیست
ندارم در جهان غیر از تو یاری
چه چاره چون به وصلم دست رس نیست
هوای کوی دلبر هست ما را
خدا داند که جز اینم هوس نیست
سهی سروا گذاری کن سوی ما
که ما را صبر از تو یک نفس نیست
گرت بینم همه عمری شب و روز
دو چشمم را ز دیدار تو بس نیست
گرفتارم به درد دل چو بلبل
بگو تا کی خلاصم زین قفس نیست
نفس بی یاد آنکس برنیارم
که او با من زمانی هم نفس نیست
به فریاد من فریاد خوان رس
که ما را در دو عالم جز تو کس نیست
به جان تو قسم کز درد هجرت
چو آب چشم ما رود ارس نیست
به عالم جز توأم فریادرس نیست
ندارم در جهان غیر از تو یاری
چه چاره چون به وصلم دست رس نیست
هوای کوی دلبر هست ما را
خدا داند که جز اینم هوس نیست
سهی سروا گذاری کن سوی ما
که ما را صبر از تو یک نفس نیست
گرت بینم همه عمری شب و روز
دو چشمم را ز دیدار تو بس نیست
گرفتارم به درد دل چو بلبل
بگو تا کی خلاصم زین قفس نیست
نفس بی یاد آنکس برنیارم
که او با من زمانی هم نفس نیست
به فریاد من فریاد خوان رس
که ما را در دو عالم جز تو کس نیست
به جان تو قسم کز درد هجرت
چو آب چشم ما رود ارس نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۰۲ - مرا دلبند و مونس غیر غم نیست
مرا دلبند و مونس غیر غم نیست
ترا سرمایه جز جور و ستم نیست
مرا چون تو نباشد در جهان یار
ترا بهتر ز من دلدار کم نیست
اگر روی ترا در خواب بینم
ز بخت سرکش خود باورم نیست
به جان آمد دل من از جفایت
که بر جای تو جز غم در برم نیست
هلال عید اگر چه خوش هلالیست
چو طاق ابروی دلدار خم نیست
خبرداری نگارینا به جانت
که در هجران تو خواب و خورم نیست
درم خواهد ز من درویش گفتم
بگویم نی گرم هست و گرم نیست
کریمان را کرم باقیست لیکن
چه چاره چون به دست اندر درم نیست
تهی دستم چو سرو آزاد آری
درم جایی بود کانجا کرم نیست
ترا سرمایه جز جور و ستم نیست
مرا چون تو نباشد در جهان یار
ترا بهتر ز من دلدار کم نیست
اگر روی ترا در خواب بینم
ز بخت سرکش خود باورم نیست
به جان آمد دل من از جفایت
که بر جای تو جز غم در برم نیست
هلال عید اگر چه خوش هلالیست
چو طاق ابروی دلدار خم نیست
خبرداری نگارینا به جانت
که در هجران تو خواب و خورم نیست
درم خواهد ز من درویش گفتم
بگویم نی گرم هست و گرم نیست
کریمان را کرم باقیست لیکن
چه چاره چون به دست اندر درم نیست
تهی دستم چو سرو آزاد آری
درم جایی بود کانجا کرم نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۱۱ - الهی شکر و فضلت را کران نیست
الهی شکر و فضلت را کران نیست
که را حمد و ثنایت در زبان نیست
توکل کرده ی دریای حق را
به گلّه هیچ محتاج شبان نیست
به گنج درّ معنی کم تو دادی
مرا چندان شعف بر پاسبان نیست
یکی برگ درختی کو نه ذکرت
کند گویا که آن در بوستان نیست
گلی کان نشکفاند باد لطفت
یقین دانم که اندر گلستان نیست
چه پرسی حال زار ناتوانان
که کس را یک نظر بر ناتوان نیست
چو سروش جای دادی بر دل خاک
از آن قدی چنان در بوستان نیست
بجز درگاه لطفت ای جهاندار
تو می دانی مرا جا و مکان نیست
ز هجر مدعی ما را به گیتی
به جز درگاه تو دارالامان نیست
ترا باشد به عالم بنده بسیار
ولی چون من غریبی در جهان نیست
که را حمد و ثنایت در زبان نیست
توکل کرده ی دریای حق را
به گلّه هیچ محتاج شبان نیست
به گنج درّ معنی کم تو دادی
مرا چندان شعف بر پاسبان نیست
یکی برگ درختی کو نه ذکرت
کند گویا که آن در بوستان نیست
گلی کان نشکفاند باد لطفت
یقین دانم که اندر گلستان نیست
چه پرسی حال زار ناتوانان
که کس را یک نظر بر ناتوان نیست
چو سروش جای دادی بر دل خاک
از آن قدی چنان در بوستان نیست
بجز درگاه لطفت ای جهاندار
تو می دانی مرا جا و مکان نیست
ز هجر مدعی ما را به گیتی
به جز درگاه تو دارالامان نیست
ترا باشد به عالم بنده بسیار
ولی چون من غریبی در جهان نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۲۵ - مرا در درد عشقت چاره ای نیست
مرا در درد عشقت چاره ای نیست
ترا پروای هر بیچاره ای نیست
به جست و جوی آن ماه دل افروز
ز خان و مان چو من آواره ای نیست
به دست غم گرفتارم چه چاره
من بیچاره را غمخواره ای نیست
دلت بر حال زار من نبخشید
چنان دل هیچ سنگ خاره ای نیست
دریغا آن دو زلف مشک رنگت
که اندر شانه ی ما تاره ای نیست
چه خوش وقتست وقت گل به بستان
دریغا دور گل همواره ای نیست
به جور عشق و اندوه رقیبان
جهان را جز تحمّل چاره ای نیست
ترا پروای هر بیچاره ای نیست
به جست و جوی آن ماه دل افروز
ز خان و مان چو من آواره ای نیست
به دست غم گرفتارم چه چاره
من بیچاره را غمخواره ای نیست
دلت بر حال زار من نبخشید
چنان دل هیچ سنگ خاره ای نیست
دریغا آن دو زلف مشک رنگت
که اندر شانه ی ما تاره ای نیست
چه خوش وقتست وقت گل به بستان
دریغا دور گل همواره ای نیست
به جور عشق و اندوه رقیبان
جهان را جز تحمّل چاره ای نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۲۸ - مرا درعشق تو خواب و خوری نیست
مرا درعشق تو خواب و خوری نیست
بجز تو در جهانم دلبری نیست
تو را بر جای من باشد بسی کس
مرا بر جایت ای جان دلبری نیست
اگرچه سرکشی چون سرو از ما
مرا در پای تو غیر سری نیست
نمی دانم بجز کوی تو راهی
بجز درگاه تو ما را دری نیست
به دریای فراقت ای دلارام
به غیر از اشک چشمم گوهری نیست
ز روز اوّلت گفتم نگارا
که شبهای غمت را آخری نیست
چو سیماب سرشکم در جهان کو
چو رنگ روی زرد من زری نیست
به آب دیده پروردمت لیکن
درخت باغ وصلت را بری نیست
نظر فرما به حال زارم ای جان
که چون من در جهانت چاکری نیست
بجز تو در جهانم دلبری نیست
تو را بر جای من باشد بسی کس
مرا بر جایت ای جان دلبری نیست
اگرچه سرکشی چون سرو از ما
مرا در پای تو غیر سری نیست
نمی دانم بجز کوی تو راهی
بجز درگاه تو ما را دری نیست
به دریای فراقت ای دلارام
به غیر از اشک چشمم گوهری نیست
ز روز اوّلت گفتم نگارا
که شبهای غمت را آخری نیست
چو سیماب سرشکم در جهان کو
چو رنگ روی زرد من زری نیست
به آب دیده پروردمت لیکن
درخت باغ وصلت را بری نیست
نظر فرما به حال زارم ای جان
که چون من در جهانت چاکری نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۳۱ - مرا در عشق جز درد دلی نیست
مرا در عشق جز درد دلی نیست
چو از وصل نگارم حاصلی نیست
اگر پیش تو آسانست جانا
مرا چون روز هجران مشکلی نیست
بجز مهرت نمی ورزیم کاری
بجز کوی تو ما را منزلی نیست
مرا گویند دل دادی تو بر باد
فدا بادا تو را غیر از دلی نیست
مجوی از ورطه ی عشقش خلاصی
که بحر عشق او را ساحلی نیست
شدم دیوانه از زنجیر زلفش
وزین سودا به عالم عاقلی نیست
صبا از من پیامی نزد دلدار
رسان چون جز تو ما را حاملی نیست
دل از من بستد و در دیگری بست
چو می بینم چو شخصم غافلی نیست
تو دلبر در جهان جان جهانی
جهان را بی تو خود جان و دلی نیست
چو از وصل نگارم حاصلی نیست
اگر پیش تو آسانست جانا
مرا چون روز هجران مشکلی نیست
بجز مهرت نمی ورزیم کاری
بجز کوی تو ما را منزلی نیست
مرا گویند دل دادی تو بر باد
فدا بادا تو را غیر از دلی نیست
مجوی از ورطه ی عشقش خلاصی
که بحر عشق او را ساحلی نیست
شدم دیوانه از زنجیر زلفش
وزین سودا به عالم عاقلی نیست
صبا از من پیامی نزد دلدار
رسان چون جز تو ما را حاملی نیست
دل از من بستد و در دیگری بست
چو می بینم چو شخصم غافلی نیست
تو دلبر در جهان جان جهانی
جهان را بی تو خود جان و دلی نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۳۳ - جهان تا هست خالی از غمی نیست
جهان تا هست خالی از غمی نیست
به ریش خاطر او مرهمی نیست
غمش همدم بود از جور ایام
که تا دانی که او بی همدمی نیست
دمادم غم ز دل خالی نباشد
بر این مسکین دل من یک دمی نیست
نمی یارم ز دست غم زدن دم
در این دم بین که این بی همدمی نیست
ز جور روزگارم نیست یک دم
که آن دم بر دل تنگم غمی نیست
به بستان جهان سروی نروید
که از باد فنا در وی خمی نیست
چو بالایت ز من بشنو سخن راست
حدیث ما، در او بیش و کمی نیست
به ریش خاطر او مرهمی نیست
غمش همدم بود از جور ایام
که تا دانی که او بی همدمی نیست
دمادم غم ز دل خالی نباشد
بر این مسکین دل من یک دمی نیست
نمی یارم ز دست غم زدن دم
در این دم بین که این بی همدمی نیست
ز جور روزگارم نیست یک دم
که آن دم بر دل تنگم غمی نیست
به بستان جهان سروی نروید
که از باد فنا در وی خمی نیست
چو بالایت ز من بشنو سخن راست
حدیث ما، در او بیش و کمی نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۳۸ - مرا جز درگه لطف تو می دانی پناهی نیست
مرا جز درگه لطف تو می دانی پناهی نیست
اگرچه بر من مسکین محزونت نگاهی نیست
ز دیده خون همی بارم ز شوق روی آن دلبر
به غیر از مردم دیده در این عالم گواهی نیست
چو حلقه بر درم دایم ز هرکس سرزنش دیده
چه چاره چون مرا در خلوت وصل تو راهی نیست
به خاک کویت ای دلبر ز جانم معتکف دایم
چرا آخر تو را روزی به سوی ما نگاهی نیست
شدم در عشق بیچاره نمی سازی مرا چاره
به درد عشقت ای دلبر بجز سوزی و آهی نیست
بدیدم مشک تتّاری بسی با عنبر سارا
به غیر از زلف شبرنگش چو آن مشک سیاهی نیست
تو حال من نمی دانی و دایم در جهان باری
گدایی چون من مسکین و مانند تو شاهی نیست
اگرچه بر من مسکین محزونت نگاهی نیست
ز دیده خون همی بارم ز شوق روی آن دلبر
به غیر از مردم دیده در این عالم گواهی نیست
چو حلقه بر درم دایم ز هرکس سرزنش دیده
چه چاره چون مرا در خلوت وصل تو راهی نیست
به خاک کویت ای دلبر ز جانم معتکف دایم
چرا آخر تو را روزی به سوی ما نگاهی نیست
شدم در عشق بیچاره نمی سازی مرا چاره
به درد عشقت ای دلبر بجز سوزی و آهی نیست
بدیدم مشک تتّاری بسی با عنبر سارا
به غیر از زلف شبرنگش چو آن مشک سیاهی نیست
تو حال من نمی دانی و دایم در جهان باری
گدایی چون من مسکین و مانند تو شاهی نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۴۲ - هوای کوی جانان خوش هواییست
هوای کوی جانان خوش هواییست
مگر آرام جان مبتلاییست
به بالای تو عاشق گشتم ای مه
بلای عشق جانان خوش بلاییست
نسیم صبح عنبر بو از آنست
که بویش بوی زلف آشناییست
خیالت هست دایم در دو دیده
بر آن سر مردم چشمم گواییست
بیا جانا دمی کز دست هجران
میان دیده و دل ماجراییست
همه ساکن شده بر خاک کویت
اگر باشد گدا ور پادشاییست
اگر بخرامی اندر باغ جانم
سراب چشم من دانی چه جاییست
بیفکن سایه بر سر یک زمانم
که تا گویم جهان را خوش هماییست
مگر آرام جان مبتلاییست
به بالای تو عاشق گشتم ای مه
بلای عشق جانان خوش بلاییست
نسیم صبح عنبر بو از آنست
که بویش بوی زلف آشناییست
خیالت هست دایم در دو دیده
بر آن سر مردم چشمم گواییست
بیا جانا دمی کز دست هجران
میان دیده و دل ماجراییست
همه ساکن شده بر خاک کویت
اگر باشد گدا ور پادشاییست
اگر بخرامی اندر باغ جانم
سراب چشم من دانی چه جاییست
بیفکن سایه بر سر یک زمانم
که تا گویم جهان را خوش هماییست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۸۴ - به رویت اشتیاقم بی نهایت
به رویت اشتیاقم بی نهایت
بود گر سویم اندازی عنایت
جفا کردی بسی بر من نگارا
نپیچیدم سر از مهر و وفایت
که جان من ز هجران بر لب آمد
بگو جانا اگر اینست رایت
تو سلطان جهانداری خدا را
نظر کن یک زمان سوی گدایت
بسی از دشمن و از دوست دیدم
جفا و جور و خواری از برایت
تو هم گر زانکه گردانی چو پرگار
نگردانم سر از فرمان و رایت
گر آب زندگانی بخشدم خضر
نخواهم آن و خواهم خاک پایت
نظر بر من نداری تا دگربار
چه کردند از من مسکین روایت
ندارم صبر دل کز حد ببردی
جفا و جور را هم هست غایت
بود گر سویم اندازی عنایت
جفا کردی بسی بر من نگارا
نپیچیدم سر از مهر و وفایت
که جان من ز هجران بر لب آمد
بگو جانا اگر اینست رایت
تو سلطان جهانداری خدا را
نظر کن یک زمان سوی گدایت
بسی از دشمن و از دوست دیدم
جفا و جور و خواری از برایت
تو هم گر زانکه گردانی چو پرگار
نگردانم سر از فرمان و رایت
گر آب زندگانی بخشدم خضر
نخواهم آن و خواهم خاک پایت
نظر بر من نداری تا دگربار
چه کردند از من مسکین روایت
ندارم صبر دل کز حد ببردی
جفا و جور را هم هست غایت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۸۵ - چرا با ما چنینی بی عنایت
چرا با ما چنینی بی عنایت
مکن جوری به جانم بی نهایت
ز حد بگذشت جانا جور بر من
جفا را نیز باشد حد و غایت
گناهی جز وفاداری ندارم
ستان از من بدین معنی جفایت
تویی شاه جهان از روی رحمت
نظر فرما خدا را بر گدایت
گرم بر جان دهی فرمان روانست
چه گونه سرکشم از حکم و رایت
به جان آمد دل من از جفاها
بگو تا کی کشم جور از برایت
گرم یک شب به لطف از در درآیی
کنم جان و جهان ایثار پایت
مکن جوری به جانم بی نهایت
ز حد بگذشت جانا جور بر من
جفا را نیز باشد حد و غایت
گناهی جز وفاداری ندارم
ستان از من بدین معنی جفایت
تویی شاه جهان از روی رحمت
نظر فرما خدا را بر گدایت
گرم بر جان دهی فرمان روانست
چه گونه سرکشم از حکم و رایت
به جان آمد دل من از جفاها
بگو تا کی کشم جور از برایت
گرم یک شب به لطف از در درآیی
کنم جان و جهان ایثار پایت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۸۷ - قسم خوردم نگارینا به رویت
قسم خوردم نگارینا به رویت
پس آنگه بر دو زلف و خال و مویت
به طاق ابروان و چشم مستت
به زلف و عارض پر رنگ و بویت
به زلف سرکش عاشق فریبت
به فرقت تا قدم زآن خلق و خویت
به آب لعل شیرین شکربار
که از جان تشنه ام بر خاک کویت
تویی آب حیات از چشمه نوش
چو اسکندر منم مایل به سویت
مزن زین بیش بر چوگان زلفت
چون من افتاده ام در پا چو گویت
جهانبانا یقین دانی که عمریست
که من جان می دهم در آرزویت
پس آنگه بر دو زلف و خال و مویت
به طاق ابروان و چشم مستت
به زلف و عارض پر رنگ و بویت
به زلف سرکش عاشق فریبت
به فرقت تا قدم زآن خلق و خویت
به آب لعل شیرین شکربار
که از جان تشنه ام بر خاک کویت
تویی آب حیات از چشمه نوش
چو اسکندر منم مایل به سویت
مزن زین بیش بر چوگان زلفت
چون من افتاده ام در پا چو گویت
جهانبانا یقین دانی که عمریست
که من جان می دهم در آرزویت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۹۴ - همه کامیت از عالم روا باد
همه کامیت از عالم روا باد
همه بر مسند شاهیت جا باد
هرآن کامی که خواهی از جهان تو
امیدت بر مراد دل روا باد
هرآنچ از عمر ایشان می شود کم
به عمر دولت سلطان بقا باد
بدت هرگز مباد از چشم ایام
به نیکی در پیت دایم دعا باد
ز پای خاک شبدیز مرادت
همه در چشم خصمت توتیا باد
مرا دردیست بر دل از فراقت
خداوندا کش از وصلت دوا باد
ز پای افتاده ام از روز محنت
از آن دولت دوایم مومیا باد
تویی سلطان معنی صورت اینست
که دایم رحمتت سوی گدا باد
مرا کام از جهان مقصود وصلست
الهی کام دل ما را روا باد
همه بر مسند شاهیت جا باد
هرآن کامی که خواهی از جهان تو
امیدت بر مراد دل روا باد
هرآنچ از عمر ایشان می شود کم
به عمر دولت سلطان بقا باد
بدت هرگز مباد از چشم ایام
به نیکی در پیت دایم دعا باد
ز پای خاک شبدیز مرادت
همه در چشم خصمت توتیا باد
مرا دردیست بر دل از فراقت
خداوندا کش از وصلت دوا باد
ز پای افتاده ام از روز محنت
از آن دولت دوایم مومیا باد
تویی سلطان معنی صورت اینست
که دایم رحمتت سوی گدا باد
مرا کام از جهان مقصود وصلست
الهی کام دل ما را روا باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۹۵ - دلارام مرا یارب بقا باد
دلارام مرا یارب بقا باد
همه میل دلش سوی وفا باد
به الهامش وفا در خاطر انداز
ز یاد او هرچه بگذارد جفا باد
اگرچه کس نخواهد روزی تنگ
دهان تنگ او روزی ما باد
ز روی خوب یارم چشم دشمن
چو خوبی از وفا دایم جدا باد
اگرچه بیش از این معنی روا نیست
ز لعلش کام جان ما روا باد
مرا آن دوست دشمن کام کردست
ز روی دوستدارانش حیا باد
به سوی آن گل بستان خوبی
کسی کاو ره برد باد صبا باد
به خاک کوی او تا آب و آتش
بود منزلگه شاه و گدا باد
اگرچه از جهان دارد فراغت
همیشه بر جهان او پادشا باد
همه میل دلش سوی وفا باد
به الهامش وفا در خاطر انداز
ز یاد او هرچه بگذارد جفا باد
اگرچه کس نخواهد روزی تنگ
دهان تنگ او روزی ما باد
ز روی خوب یارم چشم دشمن
چو خوبی از وفا دایم جدا باد
اگرچه بیش از این معنی روا نیست
ز لعلش کام جان ما روا باد
مرا آن دوست دشمن کام کردست
ز روی دوستدارانش حیا باد
به سوی آن گل بستان خوبی
کسی کاو ره برد باد صبا باد
به خاک کوی او تا آب و آتش
بود منزلگه شاه و گدا باد
اگرچه از جهان دارد فراغت
همیشه بر جهان او پادشا باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۰۲ - خدایت ناصر و یارت معین باد
خدایت ناصر و یارت معین باد
به سر تا پای تو صد آفرین باد
دلت شاد و قرینت بخت فیروز
الهی تا جهان بادا چنین باد
هرآنکس کاو نخواهد شادی تو
هیمشه از غم دوران حزین باد
ز بهر روز میدان سعادت
هزارت اسب دولت زیر زین باد
فلک را در نثار خاک پایت
بسی دُرّ ثمین در آستین باد
سلیمان وار کار این جهانی
به فرمانش تو را زیر نگین باد
هرآن کاو دشمن جاه تو باشد
ورا تیغ بلا اندر کمین باد
به سر تا پای تو صد آفرین باد
دلت شاد و قرینت بخت فیروز
الهی تا جهان بادا چنین باد
هرآنکس کاو نخواهد شادی تو
هیمشه از غم دوران حزین باد
ز بهر روز میدان سعادت
هزارت اسب دولت زیر زین باد
فلک را در نثار خاک پایت
بسی دُرّ ثمین در آستین باد
سلیمان وار کار این جهانی
به فرمانش تو را زیر نگین باد
هرآن کاو دشمن جاه تو باشد
ورا تیغ بلا اندر کمین باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۱۲ - جهان را با غم رویت خوش افتاد
جهان را با غم رویت خوش افتاد
ز رخسارت دلم در آتش افتاد
چرا آن قامت زیبایش از ما
بنامیزد چو سروی سرکش افتاد
نظر در بوستان بر سرو کردم
مرا با سرو قدّش بس خوش افتاد
دل مسکین ما را در فراقت
ز خوان وصل تو غم بخشش افتاد
بر آن روی نگارین نقطه ی خال
ز عنبر بر رخش بس دلکش افتاد
چو بخرامد قدش بر طرف بستان
ببین سرو از قد از رفتارش افتاد
خوش افتادست عشقش بر جهانی
فراق روی خوبش ناخوش افتاد
ز رخسارت دلم در آتش افتاد
چرا آن قامت زیبایش از ما
بنامیزد چو سروی سرکش افتاد
نظر در بوستان بر سرو کردم
مرا با سرو قدّش بس خوش افتاد
دل مسکین ما را در فراقت
ز خوان وصل تو غم بخشش افتاد
بر آن روی نگارین نقطه ی خال
ز عنبر بر رخش بس دلکش افتاد
چو بخرامد قدش بر طرف بستان
ببین سرو از قد از رفتارش افتاد
خوش افتادست عشقش بر جهانی
فراق روی خوبش ناخوش افتاد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۱۳ - مرا با قامت آن سرو آزاد
مرا با قامت آن سرو آزاد
مسلمانان ز جانم بس خوش افتاد
نهال قامتش سرو بلندست
که بیخ صبر برکندم ز بنیاد
خیالش از دو چشمم کی شود دور
که در سالی نیارد یک دمش یاد
ز غم گشتم مسلمانان چو مویی
نگویی از وصالت کی شدم شاد
ندارم خواب و خور در درد هجران
شبی از وصل خویشم رس به فریاد
تنم خاکی و باد عشق در سر
چه دارد آشنایی خاک با باد
دلم برد و تنم چون خاک ره کرد
هزارش آفرین بر جان و تن باد
درآمد آتش عشقت تنم سوخت
از آن رو خاک ما بر باد برداد
چو بگشود از سر زلفش گره باز
جهان از بوی زلفش گشت آزاد
مسلمانان ز جانم بس خوش افتاد
نهال قامتش سرو بلندست
که بیخ صبر برکندم ز بنیاد
خیالش از دو چشمم کی شود دور
که در سالی نیارد یک دمش یاد
ز غم گشتم مسلمانان چو مویی
نگویی از وصالت کی شدم شاد
ندارم خواب و خور در درد هجران
شبی از وصل خویشم رس به فریاد
تنم خاکی و باد عشق در سر
چه دارد آشنایی خاک با باد
دلم برد و تنم چون خاک ره کرد
هزارش آفرین بر جان و تن باد
درآمد آتش عشقت تنم سوخت
از آن رو خاک ما بر باد برداد
چو بگشود از سر زلفش گره باز
جهان از بوی زلفش گشت آزاد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۱۶ - به بستان جهان ای سرو آزاد
به بستان جهان ای سرو آزاد
ز جانت بنده گشتم تا شود شاد
از آن تا قدّ رعنای تو دیدم
ز چشم افتاد ما را سرو و شمشاد
چرا کندی ز بستان امیدم
درخت مهربانی را ز بنیاد
به کویت همچو خاک ره فتادیم
که یک روزت نظر بر ما نیفتاد
مکن زین بیش بر ما جور و خواری
برآرم ورنه از دست تو فریاد
ندارم بیش ازین صبر جفایت
به من تا کی پسندی جور و بیداد
سر و سامان و عرض و نام و ننگم
بدادم جمله از عشق تو بر باد
چه جای پند و قول هر حکیمست
که طشت عشق ما از بام افتاد
جهان را در سر و کار تو کردم
نیامد هیچت از جان جهان یاد
ز جانت بنده گشتم تا شود شاد
از آن تا قدّ رعنای تو دیدم
ز چشم افتاد ما را سرو و شمشاد
چرا کندی ز بستان امیدم
درخت مهربانی را ز بنیاد
به کویت همچو خاک ره فتادیم
که یک روزت نظر بر ما نیفتاد
مکن زین بیش بر ما جور و خواری
برآرم ورنه از دست تو فریاد
ندارم بیش ازین صبر جفایت
به من تا کی پسندی جور و بیداد
سر و سامان و عرض و نام و ننگم
بدادم جمله از عشق تو بر باد
چه جای پند و قول هر حکیمست
که طشت عشق ما از بام افتاد
جهان را در سر و کار تو کردم
نیامد هیچت از جان جهان یاد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۱۷ - همی خواهم که آیی در برم شاد
همی خواهم که آیی در برم شاد
که تا باشم زمانی از تو دلشاد
اگر کامم ز لعلت برنیاید
کنم پیش جهانبان از تو فریاد
که دل بربود از ما چشم مستش
بدادم عاقبت چون زلف بر باد
ز یاد او دمی خالی نشد جان
نکرد آن بی وفا یکدم مرا یاد
برای روز وصلت مادر دهر
به یمن طالع عشقت مرا زاد
طبیب من ببالینم نیامد
به یک شربت نکرد او خاطرم شاد
نشستم بر سر کویش بسی سال
که یک روزش نظر بر من نیفتاد
چرا آخر چنین نامهربانی
وفا و مهر از عالم برافتاد
دلم بربود و آنگه قصد جان کرد
جهان و جان فدای جان او باد
که تا باشم زمانی از تو دلشاد
اگر کامم ز لعلت برنیاید
کنم پیش جهانبان از تو فریاد
که دل بربود از ما چشم مستش
بدادم عاقبت چون زلف بر باد
ز یاد او دمی خالی نشد جان
نکرد آن بی وفا یکدم مرا یاد
برای روز وصلت مادر دهر
به یمن طالع عشقت مرا زاد
طبیب من ببالینم نیامد
به یک شربت نکرد او خاطرم شاد
نشستم بر سر کویش بسی سال
که یک روزش نظر بر من نیفتاد
چرا آخر چنین نامهربانی
وفا و مهر از عالم برافتاد
دلم بربود و آنگه قصد جان کرد
جهان و جان فدای جان او باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۱۸ - ز قدّت چون خجل شد سرو آزاد
ز قدّت چون خجل شد سرو آزاد
مکن بر بی دلان زین بیش بیداد
سوی ما یک نظر فرما ز رحمت
که تا گردد جهانی از تو دلشاد
به فریاد دل مسکین من رس
که جانم آمد از دستت به فریاد
دل و جان و جوانی در غم تو
نگارینا بدادم جمله بر باد
دل بیچاره ی ما از هوایت
به دام زلف شبرنگت درافتاد
چه گویم مادر ایام گویی
به عشق آن پری زاده مرا زاد
ز جانت بنده گشتم رایگانی
مکن بر ما ستم ای سرو آزاد
بده کام دلم یک روز ور نی
زنم از دست جورت در جهان داد
گرش خون من مسکین مرادست
جهان و جان فدای جان او باد
مکن بر بی دلان زین بیش بیداد
سوی ما یک نظر فرما ز رحمت
که تا گردد جهانی از تو دلشاد
به فریاد دل مسکین من رس
که جانم آمد از دستت به فریاد
دل و جان و جوانی در غم تو
نگارینا بدادم جمله بر باد
دل بیچاره ی ما از هوایت
به دام زلف شبرنگت درافتاد
چه گویم مادر ایام گویی
به عشق آن پری زاده مرا زاد
ز جانت بنده گشتم رایگانی
مکن بر ما ستم ای سرو آزاد
بده کام دلم یک روز ور نی
زنم از دست جورت در جهان داد
گرش خون من مسکین مرادست
جهان و جان فدای جان او باد