تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۵ - دلم در شست زلفت گشت پابند
دلم در شست زلفت گشت پابند
شده در بند زلفت نیک خرسند
من دلخسته در هجرانت گویم
جفا بر عاشق دلداده تا چند
گره بگشای از زلف زره پوش
ندارم بیش از این ای دوست در بند
ز صبرم تلخ شد کام دل ریش
بکن درمانم از لبهای چون قند
نگارینا مرنجانم از این بیش
ستم بر بنده ی بیچاره مپسند
مرانم چون ز جانت بنده گشتم
که نتوان رفتن از پیش خداوند
چه کردم کان جهان بینم به یکبار
درخت دوستی از بیخ برکند
شده در بند زلفت نیک خرسند
من دلخسته در هجرانت گویم
جفا بر عاشق دلداده تا چند
گره بگشای از زلف زره پوش
ندارم بیش از این ای دوست در بند
ز صبرم تلخ شد کام دل ریش
بکن درمانم از لبهای چون قند
نگارینا مرنجانم از این بیش
ستم بر بنده ی بیچاره مپسند
مرانم چون ز جانت بنده گشتم
که نتوان رفتن از پیش خداوند
چه کردم کان جهان بینم به یکبار
درخت دوستی از بیخ برکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۳ - مرا در عشق تو دیوانه خوانند
مرا در عشق تو دیوانه خوانند
به شمع روی تو پروانه خوانند
هرآن پروا که جز عشق تو باشد
ز روی عقل آن پروا نه خوانند
ز جانم آشنا در کوی عشقش
چرا آخر مرا بیگانه خوانند
چو غم یکدم ز ما غافل نباشد
کنون با غم مرا همخانه خوانند
هرآن عاشق که سر در غم نبازد
نه عشقست آن که آن افسانه خوانند
دلم مرغیست در زلفت وطن ساخت
که آنرا عاشقان آشانه خوانند
اگرچه راه وصلت مشکل افتاد
فراقت در جهان آسان نه خوانند
به شمع روی تو پروانه خوانند
هرآن پروا که جز عشق تو باشد
ز روی عقل آن پروا نه خوانند
ز جانم آشنا در کوی عشقش
چرا آخر مرا بیگانه خوانند
چو غم یکدم ز ما غافل نباشد
کنون با غم مرا همخانه خوانند
هرآن عاشق که سر در غم نبازد
نه عشقست آن که آن افسانه خوانند
دلم مرغیست در زلفت وطن ساخت
که آنرا عاشقان آشانه خوانند
اگرچه راه وصلت مشکل افتاد
فراقت در جهان آسان نه خوانند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۱ - جهان را دولت و بختی جوان بود
جهان را دولت و بختی جوان بود
چو با وصل تو ای آرام جان بود
خوشا روزی که بودم در کنارت
میان ناز و دشمن بر کران بود
مرا با قامت و رخسار خوبت
فراغی از گل و سرو روان بود
کنون در هجر چون نتوان صبوری
چو با وصل توأم حال آنچنان بود
ندانم کی علی رغم بداندیش
توانم از وصالت شادمان بود
رقیب از من ندانم تا چه جوید
چو با من بیش از اینش در میان بود
دل از دستم روان شد صبرم از دل
چنین بی صبر و دل تا کی توان بود
چو مقصودیست هرکس را ز دوران
مرا وصل تو مقصود از جهان بود
چو با وصل تو ای آرام جان بود
خوشا روزی که بودم در کنارت
میان ناز و دشمن بر کران بود
مرا با قامت و رخسار خوبت
فراغی از گل و سرو روان بود
کنون در هجر چون نتوان صبوری
چو با وصل توأم حال آنچنان بود
ندانم کی علی رغم بداندیش
توانم از وصالت شادمان بود
رقیب از من ندانم تا چه جوید
چو با من بیش از اینش در میان بود
دل از دستم روان شد صبرم از دل
چنین بی صبر و دل تا کی توان بود
چو مقصودیست هرکس را ز دوران
مرا وصل تو مقصود از جهان بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۱ - مگر روزی شب هجران سرآید
مگر روزی شب هجران سرآید
درخت وصل جانان در برآید
مگر سرو قد دلدارم از در
شبی از روی غمخواری درآید
بگفتم ترک عشق او کنم لیک
کنم ترک غمش گر دل برآید
شب هجران چو زلفش تیره رنگست
چو عمر دشمنت هم آخر آید
مریض عشق جانانم چه باشد
گرم دلبر به پرسش بر سر آید
بجز جانی ندارم در وفایش
به پایش افکنم گر دلبر آید
جهان را کس نماند بی خداوند
چو خصمی رفت خصمی دیگر آید
درخت وصل جانان در برآید
مگر سرو قد دلدارم از در
شبی از روی غمخواری درآید
بگفتم ترک عشق او کنم لیک
کنم ترک غمش گر دل برآید
شب هجران چو زلفش تیره رنگست
چو عمر دشمنت هم آخر آید
مریض عشق جانانم چه باشد
گرم دلبر به پرسش بر سر آید
بجز جانی ندارم در وفایش
به پایش افکنم گر دلبر آید
جهان را کس نماند بی خداوند
چو خصمی رفت خصمی دیگر آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۲ - نشستم تا مگر ماهی برآید
نشستم تا مگر ماهی برآید
نگاری نازنین از در درآید
دلم چون برده ای از در درآیم
که جانت را وصالت درخور آید
مکن زین بیش بر ما جور و خواری
که دور حسن تو هم با سرآید
چو خوشه سرکشیدن نیست راهی
که دانه گر بیفتد واسر آید
برو در صبر کوش ای دل یقین دان
که سرو ناز ما از در درآید
کنم جان و جهان ایثار پایش
اگر مهمان ما آن دلبر آید
اگر جور و جفایش این چنین است
جهان از دلبر و از دل برآید
نگاری نازنین از در درآید
دلم چون برده ای از در درآیم
که جانت را وصالت درخور آید
مکن زین بیش بر ما جور و خواری
که دور حسن تو هم با سرآید
چو خوشه سرکشیدن نیست راهی
که دانه گر بیفتد واسر آید
برو در صبر کوش ای دل یقین دان
که سرو ناز ما از در درآید
کنم جان و جهان ایثار پایش
اگر مهمان ما آن دلبر آید
اگر جور و جفایش این چنین است
جهان از دلبر و از دل برآید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۱ - درخت وصل آن دلبر مگر در بر نمی آید
درخت وصل آن دلبر مگر در بر نمی آید
که کام جان من هرگز ز لعلش بر نمی آید
به سرو قامتش گفتم چرا نایی برم گفتا
منم سرو سهی لیکن قدم در بر نمی آید
من بیچاره از یادت نباشم یک زمان خالی
تو را خود یاد من هرگز به خاطر در نمی آید
من مفلس نه زر دارم نه زور اما کنم زاری
ولی وجهیست عشق او که بی زر بر نمی آید
دلم بگرفت بی رویت به وصلم یک زمان بنواز
که بی روی توأم یک دم دمی خوش بر نمی آید
دو چشم مست خون ریزت به ناوک دیده جان دوخت
ببین در غمزه ات جانا گرت باور نمی آید
به یاد لعل شیرینت به جان تو که خسرو را
همه عمرش دمی یاد از لب شکّر نمی آید
به دل گفتم که ترکش کن که یاری سست پیمانست
ولی شخص ضعیفم از پس دل بر نمی آید
چرا آخر به وصل او نگشتم در جهان واصل
به پایان شب هجرش اگر با سر نمی آید
که کام جان من هرگز ز لعلش بر نمی آید
به سرو قامتش گفتم چرا نایی برم گفتا
منم سرو سهی لیکن قدم در بر نمی آید
من بیچاره از یادت نباشم یک زمان خالی
تو را خود یاد من هرگز به خاطر در نمی آید
من مفلس نه زر دارم نه زور اما کنم زاری
ولی وجهیست عشق او که بی زر بر نمی آید
دلم بگرفت بی رویت به وصلم یک زمان بنواز
که بی روی توأم یک دم دمی خوش بر نمی آید
دو چشم مست خون ریزت به ناوک دیده جان دوخت
ببین در غمزه ات جانا گرت باور نمی آید
به یاد لعل شیرینت به جان تو که خسرو را
همه عمرش دمی یاد از لب شکّر نمی آید
به دل گفتم که ترکش کن که یاری سست پیمانست
ولی شخص ضعیفم از پس دل بر نمی آید
چرا آخر به وصل او نگشتم در جهان واصل
به پایان شب هجرش اگر با سر نمی آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۹ - مرا زین بیش درد دل نباید
مرا زین بیش درد دل نباید
وگر دردم دهی دیگر نشاید
نشاید جور با یاران یکدل
اگرچه دوستی در دل فزاید
چو سروش بر دو چشم خود نشانم
به سوی ما اگر یک لحظه آید
اگر تخم جفا کارد به جانم
به دم مهر گیاهِ او برآید
نگردم از وفایش تا توانم
به عهدش گر جهان بر من سرآید
ز جورش گویم ای دل ترک او کن
بر اینم جان من گر دلبر آید
دلا در راه عشقش سر فدا کن
به پیش ما دمی کان دلبر آید
وگر دردم دهی دیگر نشاید
نشاید جور با یاران یکدل
اگرچه دوستی در دل فزاید
چو سروش بر دو چشم خود نشانم
به سوی ما اگر یک لحظه آید
اگر تخم جفا کارد به جانم
به دم مهر گیاهِ او برآید
نگردم از وفایش تا توانم
به عهدش گر جهان بر من سرآید
ز جورش گویم ای دل ترک او کن
بر اینم جان من گر دلبر آید
دلا در راه عشقش سر فدا کن
به پیش ما دمی کان دلبر آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۲ - نصیب دشمنم بادا چنین عید
نصیب دشمنم بادا چنین عید
نپندارم چنین عیدی که کس دید
دلش هرگز ز روی مهربانی
بر این بیچاره ی مسکین نبخشید
نپرسید از من رنجور مهجور
مگر مسکین عیادت هم نیرزید
به جانان گفتم ای جانم فدایت
به جان و دل از این معنی برنجید
به زلفش گفتم ای عنبر غلامت
چو ماری بر خود از غیرت بپیچید
بر اسباب جهان دل شد مخیر
بجز مهر جمالت هیچ نگزید
طبیب ما چنان نامهربان بود
که از بیمار خود هرگز نپرسید
نپندارم چنین عیدی که کس دید
دلش هرگز ز روی مهربانی
بر این بیچاره ی مسکین نبخشید
نپرسید از من رنجور مهجور
مگر مسکین عیادت هم نیرزید
به جانان گفتم ای جانم فدایت
به جان و دل از این معنی برنجید
به زلفش گفتم ای عنبر غلامت
چو ماری بر خود از غیرت بپیچید
بر اسباب جهان دل شد مخیر
بجز مهر جمالت هیچ نگزید
طبیب ما چنان نامهربان بود
که از بیمار خود هرگز نپرسید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۸ - من از جام غمت مستم دگر بار
من از جام غمت مستم دگر بار
ز دست عقل وارستم دگر بار
مرا دل خسته بود از روز هجران
ببرد آن دلبر از دستم دگر بار
من این دانم که آن یار گل اندام
به خار هجر خود خستم دگر بار
به وصلم دست نگرفت آن پری زاد
به زلف خویش پا بستم دگر بار
به باد عشق بردادم جهان را
چو خاک ره چرا پستم دگر بار
به دل بسیار بودم داغ هجران
به جان داغی نهادستم دگر بار
دلم بربود و رفت از پیش و جانم
به فتراک غمش بستم دگر بار
ز دست عقل وارستم دگر بار
مرا دل خسته بود از روز هجران
ببرد آن دلبر از دستم دگر بار
من این دانم که آن یار گل اندام
به خار هجر خود خستم دگر بار
به وصلم دست نگرفت آن پری زاد
به زلف خویش پا بستم دگر بار
به باد عشق بردادم جهان را
چو خاک ره چرا پستم دگر بار
به دل بسیار بودم داغ هجران
به جان داغی نهادستم دگر بار
دلم بربود و رفت از پیش و جانم
به فتراک غمش بستم دگر بار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۱ - من مسکین نه دل دارم نه دلدار
من مسکین نه دل دارم نه دلدار
به دل دارم ز دلدارم بسی بار
تویی فارغ ز حال دردمندان
منم سرگشته در عشقت چو پرگار
تو خوش در خواب صبح و شب همه شب
دو چشم من چو بخت یار بیدار
نه از چنگ غمت یک دم رهاند
نه بر وصلم امیدی می دهد یار
نظر بر من نیندازد زمانی
اگرچه گشته ام چون خاک ره خوار
مدامم دیده ی جان در فراقت
بریزد اشک همچون ابر آذار
چو دستم نیست بر وصل تو باری
برای روز هجرانم نگه دار
ملامت می کنم در عشق بازی
چو منصورم ز عشقش بر سر دار
همه خویشان ز من بیگانه گشتند
ز بهر یارم و یارم شد اغیار
رقیب از من نمی دانم چه خواهد
چو دل رفت و به دستم نیست دلدار
به هجرانم مکش یکباره زین بیش
به وصل خویشم آخر شاد می دار
نگارینا مرا از روی یاری
به کام خاطر اغیار مگذار
به فریاد دل بیچارگان رس
جهانی در غم عشقت گرفتار
به دل دارم ز دلدارم بسی بار
تویی فارغ ز حال دردمندان
منم سرگشته در عشقت چو پرگار
تو خوش در خواب صبح و شب همه شب
دو چشم من چو بخت یار بیدار
نه از چنگ غمت یک دم رهاند
نه بر وصلم امیدی می دهد یار
نظر بر من نیندازد زمانی
اگرچه گشته ام چون خاک ره خوار
مدامم دیده ی جان در فراقت
بریزد اشک همچون ابر آذار
چو دستم نیست بر وصل تو باری
برای روز هجرانم نگه دار
ملامت می کنم در عشق بازی
چو منصورم ز عشقش بر سر دار
همه خویشان ز من بیگانه گشتند
ز بهر یارم و یارم شد اغیار
رقیب از من نمی دانم چه خواهد
چو دل رفت و به دستم نیست دلدار
به هجرانم مکش یکباره زین بیش
به وصل خویشم آخر شاد می دار
نگارینا مرا از روی یاری
به کام خاطر اغیار مگذار
به فریاد دل بیچارگان رس
جهانی در غم عشقت گرفتار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۲ - چو چشمانت منم پیوسته بیمار
چو چشمانت منم پیوسته بیمار
به محراب دو ابرویت گرفتار
ز هجران تو بیمارم طبیبا
به وصل خود مرا تیمار می دار
مرا تا کی چنین سرگشته داری
به قرطاس فراقت همچو پرگار
برفت از پیشم آن سرو سمن بوی
کجا سرو روان آمد به رفتار
ربود از من دل آن ماه سخنگوی
شنیدستی که ماه آید به گفتار
تو خوش خفته به خواب صبحگاهی
منم بیچاره در عشق تو بیدار
گرم بر باد غم چون خاک برداد
منم از جان و دل او را خریدار
جواز بار هجرانت ز جانم
به لطف خویشتن ای دوست بردار
من از جان و جهان و شادکامی
شدم بی وصل تو از جمله بیزار
به محراب دو ابرویت گرفتار
ز هجران تو بیمارم طبیبا
به وصل خود مرا تیمار می دار
مرا تا کی چنین سرگشته داری
به قرطاس فراقت همچو پرگار
برفت از پیشم آن سرو سمن بوی
کجا سرو روان آمد به رفتار
ربود از من دل آن ماه سخنگوی
شنیدستی که ماه آید به گفتار
تو خوش خفته به خواب صبحگاهی
منم بیچاره در عشق تو بیدار
گرم بر باد غم چون خاک برداد
منم از جان و دل او را خریدار
جواز بار هجرانت ز جانم
به لطف خویشتن ای دوست بردار
من از جان و جهان و شادکامی
شدم بی وصل تو از جمله بیزار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۶ - فراقت بر دلم بار آورد بار
فراقت بر دلم بار آورد بار
گل بختم همه خار آورد خار
چو زلف سرکشش شوریده حالم
چرا پیوند ما را بشکند یار
مرا بر دل بسی بُد بار ایام
منه بر دل مرا هجران به سر بار
بگو کز گلشن وصلت نگارا
نصیب من چرا باشد همه خار
مکن زین بیش بر من جور و خواری
برو شرمی بدار آخر ز دادار
وفا و مردمی در پای بردی
نگه دار عهد ما باری به یاد آر
دلم بردی و بشکستی چو زلفت
چو دل بردی ز ما نیکش نگه دار
ز دست روز هجرانت دلم را
مدارش همچو زلف خود نگونسار
به بازار غم عشقت گذشتم
شدم از جان و دل او را خریدار
جهان را رونقی چندان نباشد
از این بهتر بدارش ای جهاندار
گل بختم همه خار آورد خار
چو زلف سرکشش شوریده حالم
چرا پیوند ما را بشکند یار
مرا بر دل بسی بُد بار ایام
منه بر دل مرا هجران به سر بار
بگو کز گلشن وصلت نگارا
نصیب من چرا باشد همه خار
مکن زین بیش بر من جور و خواری
برو شرمی بدار آخر ز دادار
وفا و مردمی در پای بردی
نگه دار عهد ما باری به یاد آر
دلم بردی و بشکستی چو زلفت
چو دل بردی ز ما نیکش نگه دار
ز دست روز هجرانت دلم را
مدارش همچو زلف خود نگونسار
به بازار غم عشقت گذشتم
شدم از جان و دل او را خریدار
جهان را رونقی چندان نباشد
از این بهتر بدارش ای جهاندار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۰ - مرا چون خاک راهت خوار مگذار
مرا چون خاک راهت خوار مگذار
تویی یارم مرا بی یار مگذار
اگر یاری تو با من کار ما را
به کام خاطر اغیار مگذار
دلم دزدید زلف دلفریبت
نگهدارش بدان طرّار مگذار
اگر زلفت به روی تو برآشفت
ز لعلش کن دوا بیمار مگذار
چه سرمستست چشم دلفریبت
دلم دردست آن خونخوار مگذار
دلم مجروح شد از جور ایام
دل ما را چنین افگار مگذار
دو زلف دلفریبت را ز خوبی
به روی خویشتن بسیار مگذار
عزیزی دیده ام ای دیده ی من
ز لطفت این چنینم خوار مگذار
گل وصل تو ای سلطان خوبان
ازین پس تو به دست خار مگذار
تویی یارم مرا بی یار مگذار
اگر یاری تو با من کار ما را
به کام خاطر اغیار مگذار
دلم دزدید زلف دلفریبت
نگهدارش بدان طرّار مگذار
اگر زلفت به روی تو برآشفت
ز لعلش کن دوا بیمار مگذار
چه سرمستست چشم دلفریبت
دلم دردست آن خونخوار مگذار
دلم مجروح شد از جور ایام
دل ما را چنین افگار مگذار
دو زلف دلفریبت را ز خوبی
به روی خویشتن بسیار مگذار
عزیزی دیده ام ای دیده ی من
ز لطفت این چنینم خوار مگذار
گل وصل تو ای سلطان خوبان
ازین پس تو به دست خار مگذار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۷ - به جان آمد دلم از جور دلدار
به جان آمد دلم از جور دلدار
غمم افزون شد از اندوه غمخوار
مرا گویی که غمخواری نداری
من از غمخوار گشتم این چنین خوار
چه می پرسی که از عشقش چه داری
دل و جانی ز درد و غصّه افگار
به کنج محنتی با درد هجران
بمانده بی دل و بی صبر و بی یار
نه با درد فراق امید درمان
نه از بیم رقیب امکان گفتار
قرینم ناله و افغان چو بلبل
که وقت گل جدا ماند ز گلزار
بلی هرکس که خواهد صحبت گل
بناچارش بباید ساخت با خار
سگان را بر درت بارست و ما را
نباشد بار از آن دارم به دل بار
تو را از من فراغت حاصل و من
به دوری از تو خرسندم به ناچار
نگارا مرغ دل در دام زلفت
مقید گشت در بندش نگهدار
تو آزادی و از شوقت جهانی
به دست محنت هجران گرفتار
غمم افزون شد از اندوه غمخوار
مرا گویی که غمخواری نداری
من از غمخوار گشتم این چنین خوار
چه می پرسی که از عشقش چه داری
دل و جانی ز درد و غصّه افگار
به کنج محنتی با درد هجران
بمانده بی دل و بی صبر و بی یار
نه با درد فراق امید درمان
نه از بیم رقیب امکان گفتار
قرینم ناله و افغان چو بلبل
که وقت گل جدا ماند ز گلزار
بلی هرکس که خواهد صحبت گل
بناچارش بباید ساخت با خار
سگان را بر درت بارست و ما را
نباشد بار از آن دارم به دل بار
تو را از من فراغت حاصل و من
به دوری از تو خرسندم به ناچار
نگارا مرغ دل در دام زلفت
مقید گشت در بندش نگهدار
تو آزادی و از شوقت جهانی
به دست محنت هجران گرفتار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۴ - تو تا کی همچو سرو از ما کشی سر
تو تا کی همچو سرو از ما کشی سر
نیاری جز جفا از بهر ما بر
نمی گویم که تا چندم گذاری
من بیچاره را چون حلقه بر در
منم بر بستر هجران فتاده
تو در عیش و طرب با یار دیگر
به تاریکی زلفت درفتادم
به بویش گر توانم گشت رهبر
مگر خورشید رویت را ببینم
اگرچه نیستم جانات در خور
من بیچاره هستم در فراقت
ز چشم و دل میان آب و آذر
اگرچه نیستت با ما عنایت
ز جان گوید جهان کز عمر برخور
نیاری جز جفا از بهر ما بر
نمی گویم که تا چندم گذاری
من بیچاره را چون حلقه بر در
منم بر بستر هجران فتاده
تو در عیش و طرب با یار دیگر
به تاریکی زلفت درفتادم
به بویش گر توانم گشت رهبر
مگر خورشید رویت را ببینم
اگرچه نیستم جانات در خور
من بیچاره هستم در فراقت
ز چشم و دل میان آب و آذر
اگرچه نیستت با ما عنایت
ز جان گوید جهان کز عمر برخور
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۴ - منم چون گوی سرگردان به گرد کوی آن دلبر
منم چون گوی سرگردان به گرد کوی آن دلبر
ز تاب زلف چوگان وش که ما را می زند بر سر
به عید دولت وصلش دل و جان می کنم قربان
فدای روی زیبایش نباید کرد ازین کمتر
به ظلمات شب زلفش شدم گمره نمی دانم
که نور روز رخسارش کجا گردد مرا رهبر
به عنبر کرده ام تشبیه زلف او خرد گفتا
کجا نسبت توان کردن سر آن زلف با عنبر
به جای من بسی باشد تو را دلبر ولی دانم
من مسکین ندارم در جهان جز تو کس دیگر
به حال زار من بخشای و بر چشمان خون بارم
که خون می ریزد از هجران تو بر روی همچون زر
زر و گوهر نمی دارم دریغ اندر فراق تو
جوانی را فدا کردم مرا از درد دل واخر
به وصلت شاد گردانم زکات حسن و خوبی را
چه باشد گر چو سرو ناز آیی یک شبی در بر
به یاد حلقه ی زلف و دهان تنگ شیرینت
چو حلقه هر زمان از غم سر خود می زنم بر در
شبی بر ما گذشت و هم نظر بر حال زارم کرد
دعای دولتش گفتم که از جان و جهان بر خور
ز تاب زلف چوگان وش که ما را می زند بر سر
به عید دولت وصلش دل و جان می کنم قربان
فدای روی زیبایش نباید کرد ازین کمتر
به ظلمات شب زلفش شدم گمره نمی دانم
که نور روز رخسارش کجا گردد مرا رهبر
به عنبر کرده ام تشبیه زلف او خرد گفتا
کجا نسبت توان کردن سر آن زلف با عنبر
به جای من بسی باشد تو را دلبر ولی دانم
من مسکین ندارم در جهان جز تو کس دیگر
به حال زار من بخشای و بر چشمان خون بارم
که خون می ریزد از هجران تو بر روی همچون زر
زر و گوهر نمی دارم دریغ اندر فراق تو
جوانی را فدا کردم مرا از درد دل واخر
به وصلت شاد گردانم زکات حسن و خوبی را
چه باشد گر چو سرو ناز آیی یک شبی در بر
به یاد حلقه ی زلف و دهان تنگ شیرینت
چو حلقه هر زمان از غم سر خود می زنم بر در
شبی بر ما گذشت و هم نظر بر حال زارم کرد
دعای دولتش گفتم که از جان و جهان بر خور
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷۳ - در افتادم به عشق او ز تقدیر
در افتادم به عشق او ز تقدیر
مسلمانان مسلمانان چه تدبیر
چنانم بر وصالش آرزومند
که بگذشتست از تحریر و تقریر
خداوندا تو یاد عشق خوبان
ز جان ما به لطف خویش برگیر
چرا در عشق او از خود خبر نیست
چه چاره چون چنین رفتست تقدیر
چه بازی می کند بنگر تو از دور
فغان از جور این چرخ کهن پیر
به جان آمد دل من از فراقش
شده مهر رخ خوبش جهانگیر
عجب گر نشنوی ای نور دیده
فغان و ناله های ما به شبگیر
مسلمانان مسلمانان چه تدبیر
چنانم بر وصالش آرزومند
که بگذشتست از تحریر و تقریر
خداوندا تو یاد عشق خوبان
ز جان ما به لطف خویش برگیر
چرا در عشق او از خود خبر نیست
چه چاره چون چنین رفتست تقدیر
چه بازی می کند بنگر تو از دور
فغان از جور این چرخ کهن پیر
به جان آمد دل من از فراقش
شده مهر رخ خوبش جهانگیر
عجب گر نشنوی ای نور دیده
فغان و ناله های ما به شبگیر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۸۲ - صبا با گل بگو از من دگر باز
صبا با گل بگو از من دگر باز
به بستان آمدی با برگ و با ساز
ربودی دل به دستان از بر ما
درآمد بلبل خوش گو به آواز
به عشق روی گل سرو از چمنها
خرامیدند باری از سر ناز
که تا گل سرو بیند سرو در گل
کند نرگس ثنای خویش آغاز
گل خوش بو به سرو ناز می گفت
چه باشد کز درم آیی شبی باز
جوابش داد سرو بوستانی
که گفتم با صبا بسیار ازین راز
که تا آورد بویت سوی بستان
شدم از بوی جان بخشت سرافراز
ز عشق رنگ و بویت در چمنها
درآمد بلبل جانم به پرواز
گل و سرو چمن را نیست رونق
درین بستان جهان با خار می ساز
به بستان آمدی با برگ و با ساز
ربودی دل به دستان از بر ما
درآمد بلبل خوش گو به آواز
به عشق روی گل سرو از چمنها
خرامیدند باری از سر ناز
که تا گل سرو بیند سرو در گل
کند نرگس ثنای خویش آغاز
گل خوش بو به سرو ناز می گفت
چه باشد کز درم آیی شبی باز
جوابش داد سرو بوستانی
که گفتم با صبا بسیار ازین راز
که تا آورد بویت سوی بستان
شدم از بوی جان بخشت سرافراز
ز عشق رنگ و بویت در چمنها
درآمد بلبل جانم به پرواز
گل و سرو چمن را نیست رونق
درین بستان جهان با خار می ساز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۰ - به دست دل نیفتاده چو تو حوری وشی هرگز
به دست دل نیفتاده چو تو حوری وشی هرگز
سهی سرو دلارامی نگاری سرکشی هرگز
ز لعل آن لب شیرین به رخسار چو خورشیدت
نیفتادست در جانم بدینسان آتشی هرگز
فروناید دلم باری به صورتهای بی معنی
به صورت کی بود چون تو به معنی مهوشی هرگز
به مخموری آن چشمت نباشد در جهان نرگس
که دیده مست و مخموری چو چشمت سرخوشی هرگز
اگرچه دُرد درد تو بسی نوشیده ام لیکن
ندیدم در شراب آن دو لعل لب غشی هرگز
اگرچه جز جفا از دل نیاید بر من مسکین
ز سر بیرون نکردم من هوای دلکشی هرگز
سهی سرو دلارامی نگاری سرکشی هرگز
ز لعل آن لب شیرین به رخسار چو خورشیدت
نیفتادست در جانم بدینسان آتشی هرگز
فروناید دلم باری به صورتهای بی معنی
به صورت کی بود چون تو به معنی مهوشی هرگز
به مخموری آن چشمت نباشد در جهان نرگس
که دیده مست و مخموری چو چشمت سرخوشی هرگز
اگرچه دُرد درد تو بسی نوشیده ام لیکن
ندیدم در شراب آن دو لعل لب غشی هرگز
اگرچه جز جفا از دل نیاید بر من مسکین
ز سر بیرون نکردم من هوای دلکشی هرگز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۱ - نمی باید مرا منّت ز هرکس